طرح حکومتگران جمهوری اسلامی برای پاره کردن عکس خمینی و مطرح کردن موضوع هتک حرمت ساحت بنیانگذار عظیمالشان (!) انقلاب اسلامی که بر اساس نقطه ضعف مشهود سران سبز، میرحسین موسوی و مهدی کروبی در اسطورهسازی از امام راحلشان، آرمانها و دوران طلایی (!) او برنامهریزی شده بود، با اینکه دامی خطرناک برای جنبش سبز چیده بود، دامی که نهایتاً هم جنبش سبز کم و بیش به درونش افتاد، اما درهمان حال هشدار و تلنگری به موقع برای جنبش آزادیخواهی مردم ایران بود.
واکنش و تلاشی که از سوی سران جنبش سبز برای برائت جستن از این گناه کبیره و در همان حال محکوم کردن عاملان آن صورت گرفت، تا جایی که درخواست انجام راهپیمایی و در دست گرفتن تصاویر خمینی و حمایت از او و آرمانهایش مطرح گردید، بسیار درخور توجه بود. موسوی از این گفت که دانشجویان عاشقان خمینی هستند و حاضرند برای آرمانهایش جانفشانی کنند 1 و صانعی از اینکه دانشجویان فداییان امام هستند و همه چیزشان را از او دارند! 2 (از انصاف نگذریم که در این میان حسینعلی منتظری تنها فردی بود که واکنشی معقول و منطقی به این جنجالها نشان داد 3)
در این میان چیزی که بسیار جالبتر و دیدنیتر از این واکنشها بود، توجیهات عجیب و غریب عدهای که خود را بدنه این جنبش سبز مینامند برای قابل پذیرش کردن چنین درخواستهایی بود.
گروهی مساله اینکه خمینی سالهاست که مرده است و مساله جنبش او نیست بلکه خامنهای است را مطرح میکردند، در جواب این عده فکر کنم صادق رحیمی بود که به درستی مطرح کرد که تا زمانی که اندیشههای خمینی حکمفرماست و تصویر او برسردر هر جایی نصب است (از گوشه و کنار خیابانها گرفته تا کلاسهای درس و حتی کتابهای درسی) او زنده است و ساری در زندگیما.
گروهی دیگر، بازهم برعملگرایی خود تاکید میکردند و اینکه آنها سعی دارند از موضوع خمینی برای خنثیکردن توطئه دیکتاتورها استفاده کنند و برای رسیدن به هدف که همانا کنارگذاشتن خامنهای و احمدینژاد است باید از این موضوع بهرهبرداری کرد.
دسته دیگری بر این موضوع تاکید میکردند که بخشی از بدنه سبز دوستدار خمینی هستن و توهین به او باعث جدایی آنها از جنبش میشود.
گروه جالب دیگری هم وجود داشت که نمیدانم آگاهانه یا ناآگاهانه قصد تطهیر خمینی از همهی جنایاتش را داشت، این گروه با اشاره به گفتههای بسیار قدیمی خمینی مثلاً در پاریس (همان خدعههای مشهورش) از او یک دموکراسی خواه ترسیم میکردند که تنها در عمل قادر به دستیابی به آرمان دموکراسی نگردید. فردی که اگر اکنون زنده میبود جلوی تقلبات را میگرفت و کودتاچیان را بر سر جای خود مینشاند.
و بالاخره بزرگترین دسته، که همه چیز را در سرسپردگی تام به سران جنبش خلاصه میکرد و خواست میرحسین موسوی را فصلالخطاب تلقی میکرد و تمامی صداهای منتقد و مخالف را با چوب تفرقهانداز و وقتنشناس و مزدور کودتاچیان و تودهای و مجاهد و ساطنت طلب و… میراند.

اما موضوع این نوشته هیچکدام از این دستهها نیست، موضوع این نوشته درس آموختن است و به طور خاص درس سیاست آموختن!
لااقل برای من همواره اینگونه بوده است که وقتی قرار است از رفتار، شیوه عمل و منش فردی درسی بیاموزم، به دو شکل این آموزش برایم شکل میگیرد، یکی اینکه آن فرد هدفی داشته و برای رسیدن به آن هدف روشی در پیش گرفته و نهایتاً هم کمابیش با آن دست یافته است، و حالا من میتونم شیوه او را الگوی خود قرار دهم تا من هم به اهدافم دست یابم. دیگری این است که آن فرد با درپیش گرفتن روشهایی نتوانسته است به آنچه هدفش بوده دست یابد و من از او درس میگیرم که سعی کنم اشتباهاتش را انجام ندهم تا همانند او در راهم شکست نخورم. به طور مثال میگوییم از روش مبارزهی مسالمتآمیزانه گاندی و ماندلا درس بگیریم که دیدیم چگونه منجر به دستیابی آنها به اهدافشان گردید، و یا از شیوه رفتار هیتلر یا صدام حسین درس بیاموزیم و سعی کنیم در این روشها در نغلطیم تا به سرنوشتی چون سرنوشت آنها دچار نشویم.
جالب است که در کامنتهایی که زیر پستی مربوط به همین داستان عکس خمینی در بالاترین گذاشته شده به چنین کامنتی برمیخورم:
درس سیاست رو از خود خمینی یاد بگیریم که تا قبل از استقرار کامل نهضت آزادی و حزب توده و حتی مجاهدین خلق رو از خودش نروند 4
کامنتی که چند خط بعد مورد تائید دیگری هم قرار میگیرد 5 و کمی پایینتر با این جملهی فرد دیگری تکمیل هم میگردد:
من پیشنهاد میدم این جمله رو قاب کنیم بزنیم بالای در ورودی بالاترین, هر کی لاگ این میشه از زیرش رد شه! 6
نمیدانم نویسنده سبز این خطوط اصلاً متوجه بوده چه چیزی را نوشته یا نه (نمیدانم به چه تفکری تعلق خاطر دارد و سبز بودنش چه گونه است عادت هم ندارم مثل بسیاری از سبزها، فردی را نشناخته عامل استبداد و کودتاچی و سلطنت طلب و … بنامم). اما بازنویسی این جمله به زبان خودمونیتر اینه که: «بگذاریم اول کاملاً مستقر بشیم، بعد روندن بقیه گروهها را شروع کنیم» معنای روندن نهضت آزادی و حزب توده و مجاهدین خلق هم که در سیاست خمینی کاملاً مشخص است. و جالبتر اینکه از چنین کامنتی مشخص میشود که هدف نه آزادی و دموکراسی و حقوق برابر انسانهاست که تنها رسیدن به قدرت حذف مخالف و منتقد است.
نمیدانم قرار است برفرض پیروزی جنبش سبز و استقرار کاملش به زعم نویسندهی این کامنت، حذف کدامیک از گروهها شروع شود. نمیدانم که در برنامهی کنونی نویسندهی این خطوط حذف افراد لائیک منتقد جنبش سبز مثل من هم در دستور کار قرار دارد و یا فقط حذف گروههای وابسته به حکومت، بسیجیان و سپاهیان و ذوب شدگان ولایت، اهمیتی هم ندارد. آن چه متاسفانه از این کامنت برای من تداعی میگردد، همان تصویر ترسناک حدف است، همان تصویر تقسیم بندی خودی و غیرخودی، و همان خدعهگری استاد درس سیاست خمینی در بهرهگیری از دیگران برای تامین اهداف مالیخولیایی خود و ساختن نردبانی از انسانها.
فاشیسم همیشه به همین سادگی وارد میشود، نرمنرمک و از همین نزدیکیها، آنچنان نرم میآید که صدای پایش را هم نمیشنویم و از آنجایی که کوچکترین انتظارش را نداشتهایم، اما وقتی آمد و مستقر شد دیگر ذرهای تکان دادنش به قیمت جان صدها و هزاران نفر تمام خواهد شد. پس گوشهای خود را تیز کنیم و به کوچکترین صدایی واکنش نشان دهیم.
_________________________________________________________________
پانوشت:
1. میرحسین موسوی افزود: «کسانی که به اینجانب محبتی دارند هرگز کوچکترین اهانت به حضرت امام خمینی را جایز نمیدانند و حفظ حرمت امام را واجب میدانند. اطمینان دارم که دانشجویان هرگز دست به چنین ساختارشکنیهائی نمیزنند زیرا همه میدانیم که دانشجویان به امام عشق میورزند و حاضرند برای آرمانهای امام جانفشانی کنند».
2. شبکه جنبش راه سبز (جرس): آیتالله یوسف صانعی، مرجع تقلید شیعه، از پخش تلویزیونی فیلم پاره کردن تصویر بنیانگذار نظام انتقاد کرد و گفت: برخیها وقتی به بنبست میرسند حتی از امام هم نمیگذرند و از امام سرمایهگذاری میکنند، انسانهای ظالم عکس امام را آتش میزنند بعد میگویند کار دانشجویان بوده است درحالیکه دانشجویان فدایی امام هستند و همه چیزشان را از امام دارند.
3. http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097680.php
4. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2571953
5. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2572002
6. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2572171
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیوشت1:
مطلب ف . م . سخن در همین رابطه
عکس آقای خمينی را به خدا من آتش نزدم!
نخير! کار دارد کم کم بيخ پيدا می کند. اصلا اين جمعيتی که ما در ايران داريم همه پيرو امام خمينی هستند؛ همه عاشق امام خمينی هستند؛ همه حاضرند در راه امام خمينی سر و جان بدهند. اصلا امام خمينی در اين مرز و بوم دشمن ندارد؛ اصلا کسی او را نفرين نمی کند؛ اصلا کسی با او دشمنی نمی کند. امام خمينی محبوب قلوب هفتاد ميليون جمعيت ايران است؛ امام خمينی عشق مردم ايران است. کی بود سال شصت او را نفرين کرد؟ استغفرالله! هيچکس! کی بود او را به خاطر ادامه ی جنگ بعد از فتح خرمشهر شماتت کرد؟ هيچکس! کی بود او را مسبب دق مرگ شدن آيت الله شريعتمداری دانست؟ هيچکس! کی بود او را عامل تمام بدبختی های امروز ايران دانست؟ هيچکس؟ کی بود او را صادر کننده ی فرمان قتل عام زندانيان سياسی در سال شصت و هفت معرفی کرد؟ البته که هيچکس!
ما همه عاشق امام خمينی بوديم و هستيم و خواهيم بود. شايد يک نفر پيدا شود مثل آيت الله منتظری که “اطلاعات” آقای خمينی را بدتر از ساواک شاه بخواند يا يک نفر مثل هادی خرسندی که برای او شعر بسازد يا يک نفر مثلِ… مثلِ…
نداريم ديگر. غير از اين دو نفر مگر امام مخالف دارد؟ اصلا و ابدا. بنابراين اگر يک نفر، ميان هفتاد ميليون نفوس پيدا شود که عکس او را آتش بزند مسلم است که طرف از کره ی مريخ آمده است و وجود چنين موجودی طبيعتا بايد انکار شود.
مگر ممکن است کسی ساختار شکنی کند (*)؟ زبانم لال! مگر ممکن است کسی بر خلاف جريان سبز حرکت کند؟ زبانم لال! مگر ممکن است کسی بر خلاف خواست و اراده مهندس موسوی حرکت کند؟ زبانم لال! …… [وقتی زبان آدم لال می شود، نوشته اش هم تبديل به سه نقطه می شود. بعد يک عکس سبز از امام خمينی در دست می گيرد و راه می افتد در خيابان به نفع خط امام شعار می دهد. شما سخت نگيريد!]
* ساختار شکنی در زبان فلسفی امروز يعنی آتش زدن عکس يک رهبرِ درگذشته که سابقا عده ای -که تعدادشان کم هم نبود- او را نفرين می کردند و امروز به دليل مرور زمان يادشان رفته که او را نفرين می کردند و حتی عده ای به اين نتيجه رسيده اند که آن چه در گذشته می کرده اند نفرين نبوده بلکه ستايش و تمجيد بوده. خدا عالم است و بس.
پینوشت 2:
دوستی زحمت کشیده و این نوشته من رو در بالاترین پست کرده، در کامنتها بزرگواری (با اشاره به من) نوشته:
نگارنده و دوستان دیگرش آنچنان دچار تصلب فکری هستند که در این مدت، انواع اتهامات و لجن پراکنی ها را در همین عرصه بالاترین، نصیب بنده و چند تن از دوستان فعال نموده اند.
هر چند ما را به خیرشان امیدی نیست. اما این موج سواری ها، متاسفانه با اهدافی پیگیری میشود که سرنخش را در لجن مالی های سخنگوی کمونست کارگری میتوانید پیدا نمایید
میگن آفتاب آمد دلیل آفتاب. محض اطلاع این بزرگوار که به نظر سبز هم تشریف دارن، از آخرین فعالیت من در سایت بالاترین نزدیک به 2 سال میگذره، در قبل از پایان فعالیتم در بالاترین هم به خاطر نمیآورم که حتی با ایشان هم کلام شده باشم چه برسد که بهشون اتهام وارد کنم و یا لجنپراکنی کردهباشم. از دوستان دیگر ِ من هم، نمیدونم منظور ایشون چه کسانی هستن، در بالاترین دوستان فراوانی از طیفهای مختلف دارم. از یوزپلنگ و رودرانر و یونس و اولاد گرفته تا شاتوت و فضولباشی و شایگان و فرنگی و دهها نفر دیگر. اکثر این دوستان من هرگز اهل اتهام زنی و لجنپراکنی نیستن، اگر هم چنین کردهاند مسئول رفتار خودشان هستند. در مورد اینکه دچار چه حد از تصلب فکری هستم نظری نمیدهم زیرا که مثل ایشان دستگاه اندازهگیری تصلب در اختیار ندارم.
میماند جمله خندهدار آخر که یافتن پرتقال فروش رو به عهده خوانندگان محترم وبلاگم میزارم.