Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘Life’ Category

نوشته شادی صدر را می‌خوانم، همانقدر که واکنش او به جامعه مردسالار ایرانی برایم طبیعی و قابل درک است، واکنش‌ها به این نوشته هم قابل درک است. شادی نوشته‌ش را تلنگری به خودمان می‌نامد و مصداق سوزنی که باید در مقابل جوال دوزی که مثلا به حجت‌الاسلام صدیقی می‌زنیم، به خودمان بزنیم. بر همین منوال من هم به قصد زدن سوزنی به شادی صدر می‌نویسم.

به واکنش‌هایی که در مقابل این نوشته مطرح شده‌است، کاری ندارم، به اینکه این استدلال که چون نوجوان تازه به بلوغ رسیده‌ای به دخترکی متلک گفته است پس همانند حجت‌الاسلام صدیقی است چقدر قابل دفاع و قوی است کاری ندارم. به اینکه منظور از «همه» 100 درصد مردان ایرانی است یا 99.7 درصد آنها و ای‌کاش به جای این «همه» از «اکثریت قریب به اتفاق» یا «نزدیک به تمام» استفاده می‌شد بهتر بود و اینکه استثنا درهر جایی وجود دارد و تعمیم دادن اشتباه است هم همچنین. از اینکه بی‌شک خود شادی مردان بسیاری می‌شناسد که با اینکه در نوجوانی‌شان به دخترکانی متلک گفته‌اند اما امروز حقیقتاً همانند حجت‌الاسلام صدیقی نیستند هم می‌گذرم. قهرمان (یاضد قهرمان) فیلم هفت دیوید فینچر همان قاتل زنجیره‌ای با بازی درخشان کوین اسپیسی در یکی از تاثیرگذارترین جمله‌های فیلم می‌گه: «تو این دوره زمونه دیگه نمی‌شه آروم رو شونه‌ی کسی زد و گفت داداش گوش کن، بلکه باید با پتک به شونه‌ش کوبید تا بهت توجه کنه»، لحن نوشته شادی رو به مصداق همون پتک می‌دونم که برای تلنگر زدن ازش استفاده شده و به نظر هم در جلب توجه‌ها موفق عمل کرده. پس فرض می‌کنم که همه‌ی مردان ایرانی، تمامی مطلق مردان ایرانی، همگی (به قول شادی) در روند بزرگ شدن خود و کسب تجربه‌های لازم برای مرد شدن به دختران متلک گفته‌اند و به همین دلیل، همانند حجت‌الاسلام صدیقی هستند، هیچ استثنایی هم قائل نمی‌شوم، حتی بهرام بیضایی (که به باور من، از تک تک زنان مدعی برابری و فمینیزم در ایران، تلاش بسیار بیشتری برای احقاق جایگاه شایسته زن انجام داده) هم همانند حجت‌الاسلام صدیقی فرض می‌کنم. اما در مقابل این همه مردان‌ِ متلک گوی‌ِ همانندِ حجت‌الاسلام صدیقی، زنان چه وضعیتی دارند؟ آن‌ها چه میزان همانند حجت‌الاسلام صدیقی بوده‌اند؟ آیا در میان زنان، حجت‌الاسلام صدیقی‌ها به همان دارو دسته فاطمه‌ رجبی و عشرت شایق تمام می‌شوند؟

چقدر وقتی که گشت ارشادمان مشغول انجام وظیفه شرعی نهی از منکر خود!! و سوار کردن دختران و زنان به ون‌های خود بوده است شنونده سخنان زنانی بودیم که با اشاره به قربانی‌ِ خواهران و برداران ارشاد به یکدیگر می‌گفتند، «خب واقعاً بعضی‌ها دیگه شورش رو درمیارن». چقدر دیده‌ایم که مادران و خواهرانمان وقتی پسر یا برادرشان قصد ازدواج با زنی مطلقه یا با سن بیشتر یا حتی همسن او دارد، آن زن را جادوگر و سلیطه و پتیاره خوانده‌اند که قصد دارد پسر یا برادرشان را با عشوه‌هایش فریب داده و در نهایت خودش رو آویزون او بکند. چقدر شاهد بوده‌ایم که خواهران و مادرانمان وقتی از رابطه همسر یا دوست‌پسر خود با زن دیگری خبردار شده‌اند به جلوی خانه‌ی او رفته‌اند و هرچه فحش بلد بوده‌اند نصیب آن زن کرده‌اند که شوهر و دوست‌پسر‌ِ نجیب و سربه‌راهشان را از راه به در کرده است و به خیال خودشان آبروی دختره لاشی و زنیکه جنده رو جلوی در و همسایه‌اش برده‌اند درحالیکه اوهم از وجود زن دیگری بی‌خبر بوده است.

برخورد و نگاه خواهران و مادران ما با زنانی که به هر دلیل از همسر خود جداشده‌اند چگونه است، شانس زن مطلقه‌ای که برای اجاره آپارتمان به خواهر و مادر من معرفی شده‌است در مقابل  آن دیگری که همچنان با شوهر خود زندگی می‌کند، چقدر است. آیا نگاه خوهران و مادران ما به چنین زنی جز نگاه به یک خطر بالفوه که ممکن است شوهرشان را از چنگشان برباید چیز دیگری‌ست؟

چگونه می‌توان به فرهنگ مردسالارانه منتقد بود و در عین حال شبکه تلویزیونی فارسی وان رو عامل انحراف و بی‌بندوباری به خطر افتادن کانون خانواده‌ها و باز شدن چشم همجنسان آفتاب مهتاب ندیده‌مان دانست. آیا این خواهران و مادران ما نیستند که مشتریان و معتقدان همیشگی رمال‌ها و فالگیرهای سنتی و مدرن و پست مدرن، آپارتمانی و پنت‌هاوسی و مسجدی هستند؟ آیا …

شادی صدر چه خوب می‌نویسد که: « دموکراسی و حقوق بشر، از هر یک از ما شروع می‌شود و نه از آدم‌هایی انتزاعی، که باید خودشان، نگاهشان و رفتارهایشان را اصلاح کنند تا ایران جایی بهتر برای زندگی‌کردن باشد.»

پس تا آنروز راستش من هم چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی و فاطمه آلیا با هر یک از دختران آفتاب مهتاب ندیده دیروز و زنان طرفدار فمینیزم و حقوق بشر و برابری طلبی امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه آن‌ها دست‌کم در آنچه هستند و آنچه می‌گویند، یک‌روترند.

Advertisements

Read Full Post »

Read Full Post »

روی تختم دراز کشیدم و دارم فیلم «فست‌فود فست ویمن» اموش کولک (کارگردان اسرائیلی) رو برای بار دوم نگاه می‌کنم، در همون حال فکرم درگیر نوشته دوست عزیزم آرتاهرمسه، بازی وبلاگی جدیدی که راه انداخته، اینکه چی می‌خوای و چرا با جمهوری اسلامی مخالفی، و اگه اون چیزایی که می‌خوای بهت بدن بازم باهش مخالفی؟ آرتا نوشته «شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!» با خودم به این جواب سخت فکر می‌کنم، راست میگه، یعنی بشینم و همه‌ی اون چیزایی رو که می‌‌خواستم و می‌خوام لیست کنم؟ همه‌ی اون چیزایی رو که من در نبودن جمهوری اسلامی منتظر رسیدن بهشونم! همه‌ی اون‌ چیزایی که جمهوری اسلامی مانع رسیدن من بهشون هست؟ واقعاً من چی می‌خوام؟ جرج، امیلی رو به خونه‌ی خودش دعوت می‌کنه، نوشیدنی چی برات بیارم، یک لیوان آب، امیلی لیوان آب رو سر می‌کشه و از جرج می‌خواد که واسش موسیقی بزاره، چه موسیقی‌ای؟ بلوز، جز. زیر لب زمزمه می‌کنه، اوم اووووم اووووم اوووووووووووووم اووم و از جرج مایلز دیویس می‌خواد. امیلی و جرج با صدای موسیقی جز بی‌نظیر مایل دیویس باهم به رقص درمیان. رقص، دیسکو، یعنی اینه چیزی که من می‌خوام، نه نه منکه اهل رقصیدن نیستم، اصلاً بلد نیستم برقصم. شاید اگه جمهوری اسلامی نبود منم بلد بودم برقصم. اما موسیقی قطعاً یکی از اون چیزایی هست که می‌خوام، فکرشو بکن، به جای اینکه بری و باکس‌ست بیتلز رو از روی اینترنت دانلود کنی، اونو از سی‌دی فروشی دور میدون، با بهترین کیفیت و با بسته بندی استثنائی و اینسرت‌های خوش رنگ و لعابش بخری. به جایی که پاشی بری ارمنستان واسه یه کنسرت موسیقی و وسط راه هواپیمای توپولفت سقوط کنه جترو تال بیاد مشهد برنامه اجرا کنه، فکرشو بکن. اون شبی که تا صبح خوابم نبرد، همون شبی که انوشه انصاری به فضا رفته بود رو می‌گم، کانال ماهواره‌ای جام جم (اون موقع هنوز پارازیت همه کانال‌هامو قطع نکرده بود) مهمونش شهره آغداشلو بود، اونم ورداشته بود و سوسن دیهیم رو که نمی‌دونم چه رابطه‌ای باهش داشت (خودش می‌گفت دوستمه، ولی اصلاً نمی‌شناختش) آورده بود استودیو. می‌گفت سوسن ترانه‌های مرضیه رو اینقدر قشنگ می‌خونه. این مجری برنامه سپهربند و این شهره آغداشلو هی مزخرف گفتن هی مزخرف گفتن، تلفن‌ها رو که باز کردن ملت پشت خط شروع کردن به تعریف و تمجید از انوشه انصاری و شهره آغداشلو، سوسن دیهیم هم اون گوشه بی صدا نشسته بود، سوسن دیهیم که با پیتر گابریل کار کرده اونم برای موسیقی متن اثر اسکورسیزی، اونجا نشسته، ساکت و بی‌صدا و شهره آغداشلو داره میکروفون رو قورت میده، حرصم در اومد، تلفن رو برداشتم و گفتم حالا حالش رو می‌گیرم، اولین بار بود که به یک شبکه ماهواره‌ای زنگ می‌‌زدم، اشغال پس از اشغال و تعریف تمجید از سرکار خانم وراج ادامه داره. برنامه تموم شد ولی مجری گفت خانوم آغداشلو برای پاسخگویی به تلفن‌ها تا نیم ساعت دیگه هستن، بالاخره خط آزاد شد، یک مردی که نفهمیدم خود سپهربند بود یا نه گوشی رو برداشت، گفتم می‌خوام با خانوم دیهیم صحبت کنم، با تعجب پرسید خانوم دیهیمی؟ حتی فامیلش رو درست نمی‌دونست، باورش نمی‌شد، گوشی رو داد به سوسن دیهیم، بهش گفتم دلم گرفت از این برخورد که انگار شما آدم ناشناسی هستین و آغداشلو کشفتون کرده، با تواضع گفتش که اینجا همینجوریه دیگه. بهش گفتم که من کارهای شما را به سختی از اینترنت دانلود کردم، گفت اشکالی نداره. چرا اشکالی نداره؟ کجای دنیا هنرمندش از اینکه موسیقی‌ش رو بدزدن شاکی نمیشه. خوب معلومه ایران، به خاطر همین جمهوری اسلامی، غیر از اینه؟ جرج از دست امیلی ناراحته، دسته گلی که براش گرفته بود هنوز تو دستاشه و داره مغشوش و به هم ریخته به سمت کافه قدم برمی‌داره تا با بـِلا گارسون کافه درد دل کنه، شری دختر تن‌فروش لهستانی جلوشو می‌گیره وبا لکنت زبون بهش می‌گه من نمی‌تونم کاری برای شما بکنم؟ جرج دسته گل رو بهش میده، شری خوشحال میشه و شماره تلفنش رو روی یه تیکه برگه کوچیک می‌نویسه و به جرج میده. اینجا مساله سکس مطرحه یا فقر؟ فکر می‌کنی این همه دختر تن فروش، که هر روز توی کوچه وخیابون به چشم می‌خورن از کجا پیداشون شده؟ از مریخ؟ نزدیکی محل کارم همیشه یک زن تن‌فروش رو می‌بینم، سال‌هاست، شاید 8 ساله، روز به روز هم درب و داغون‌تر میشه. براش متاسف نیستم، اتفاقاً برعکس نسبت بهش احساس احترام می‌کنم. احترامی که حقیقتاً شایسته‌اش هم هست اما ازش دریغ شده. یعنی اون نمی‌تونست کتاب بخونه؟ یعنی نمی‌تونست دست بچه‌ش رو بگیره و بره توی یک سینمای تر و تمیز، با سیستم صدای دی‌تی‌اس، و هورتن رو نگاه کنه؟ گاهی اوقات چیزایی که آدما می‌خوان اصلاً چیزی نیستن، حداقل‌ترینی هست که یکی ممکنه بخواد، اونقدر که شاید گفتنش مسخره بیاد. جرج از شری می‌پرسه که نوشیدنی چی می‌خواد، یک لیوان آب، شری پشت پیانو میشینه و یک ملودی رو می‌نوازه، لیوان آب رو می‌نوشه، اسکناس‌ها رو از جرج می‌گیره و میاد که لباسش رو دربیاره، جرج جلوشو می‌گیره، می‌گه نمی‌تونم، نمی‌تونم با کسی که دوسش ندارم سکس داشته باشم. شری و جرج روی کاناپه نشستن، شری پاهای قشنگش رو روی پاهای جرج میزاره و ازش می‌خواد که به اونا دست بزنه: می‌بینی پاهام چقدر قوی هستن، من یه روزی ژیمناست بودم. آره، یک زمانی هست که وقتی ازت می‌پرسن چی واسه نوشیدن می‌خوای، میگی آب، فقط یک لیوان آب، منم فقط یک لیوان آب می‌خوام. یکی لیوان آبی که با اینکه عادی‌ترینه اما گاهی وقتا می‌تونه لذت بخش‌ترین باشه. توی اون لحظه هیچی نمی‌تونه جای آب رو بگیره. شربت آلبالو، شراب، خاکشیر، برندی، شامپاین، چای سبز، کافه لاته، … نه هیچکدومش، الان فقط یک لیوان آب، همون آب شیر که بطری ویسکی خالی (که ویسکی‌هاش رو یکی دیگه خورده) را باهش پرکردی و گذاشتی تو یخچال. یک نفر می‌میره و وسط اون همه آدم، نه میلیارد دلار واسه بـِلا به ارث میذاره، بـِلا با اون پول یک ویلای بزرگ برای خودش می‌خره، یک رستوران فوق مدرن موفق راه می‌ندازه و شری رو مدیر اونجا میکنه، اما خودش برمی‌گرده و دوباره تو همون کافه کوچیک قدیمی گارسونی میکنه.

fast-food-fast-women

Read Full Post »

Stampede در دایرةالمعارف آزاد ویکیپدیا اینگونه معنا شده است:

A stampede is an act of mass impulse among herd animals or a crowd of people in which the herd (or crowd) collectively begins running with no clear direction or purpose

استمپید عمل برانگیختگی دسته‌جمعی یک گله حیوان و یا جمعیت انسانی است که به خاطر آن، گله (یا جمعیت) بدون جهت و هدف مشخص با همدیگر شروع به دویدن می‌کنند

و در لغت‌نامه لانگمن اینگونه ترجمه شده است:

when a group of large animals or people suddenly start running in the same direction because they are frightened or excited

وقتی گروهی از حیوانات عظیم الجثه یا مردم به این دلیل که ترسیده‌اند یا تهییج شده‌اند ناگهان شروع به دویدن در یک جهت می‌کنند

stampede

Read Full Post »

پس از مناظره انتخاباتی بین میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد و به خاطر استفاده فراوان میرحسین موسوی از کلمه‌ی «چیز» در معانی و مفاهیم مختلف (به قولی 49 مرتبه) این روزها وبلاگستان فارسی پر از چیز شده، پست‌های فراوانی در مورد چیزهای گفته شده و چیزهای گفته نشده نوشته شده. انتقادات فراوانی به طرز صحبت و استفاده از کلمات میرحسین موسوی شده، دفاعیات حامیان ایشان هم در این مورد درنوع خود قابل توجه است.

این روزها ترانه‌ی رپ «چیز» اثر شاهین نجفی که مربوط به قبل از این مناظره هست بسیار مورد توجه قرار گرفته (از اینجا دانلود کنید). نیک‌آهنگ کوثر مشغول مجموعه‌ی کارتون‌های چیزستان شده (در اینجا ببینید: چیز1چیز 2چیز 3) اما کسی به اینکه کپی‌رایت واقعی این «چیز» متعلق به چه کسی است اشاره‌ای نکرده است.

بین سال 1377 تا 1382 مجموعه‌‌ی داستانی طنزی به نام کاکتوس در سه فصل در تلوزیون به نمایش در‌آمد. این مجموعه به کارگردانی محمد‌رضا هنرمند (کاگردان توانای طنزپرداز و سازنده فیلم‌های سینمایی دزد عروسک‌ها، مرد عوضی و مومیایی 3 و سریال زیر تیغ) و با بازیگری زنده‌یاد خسرو شکیبایی، فتحعلی اویسی، سیروس ابراهیم‌زاده، سیروس گرجستانی، سروش صحت، رسول نجفیان، رضا فیض نوروزی، زهره مجابی، زنده‌یاد رضا ژیان و … ساخته شده بود. البته مثل اکثر کارهای داخلی این مجموعه هم با تغییر عوامل، لوکیشن، داستان و حتی شیوه روایتی در هرکدام از فصل‌ها روبرو گردید و با اینکه فصل اول این سریال بسیار موفق بود اما در مجموع استقبال قابل توجهی از این سریال نشد.

در این مجموعه محمد‌رضا هنرمند، شخصیتی به نام آقای کـُـتـَــل‌میان را معرفی می‌کند که رضا فیض نوروزی به ایفای نقشش می‌پردازد. کتل‌میان مردی از طبقات فرهنگی پایین اجتماع است که به دلایلی که همه‌ی ما از آن مطلعیم ناگهان سرمایه‌دار شده است. او صاحب آپارتمان‌های متعدد است و تقی‌زاده (با بازی رسول نجفیان) و وجیهه همسرش (با بازی زهره مجابی) مستاجر او هستند. داستان مجموعه‌ی کاکتوس هم در همین آپارتمان اتفاق می‌افتاد و همین عاملی است برای باز شدن پای او به وسط ماجراها. شخصیت‌های داستان که همگی روشنفکران پرمدعا و البته بی پول هستند همواره در تلاشند که به طریقی اورا راضی کنند که برای راه‌اندازی یک موسسه فرهنگی به قول خودشان بین‌المللی به نام «کاکتوس اینترنشنال» سرمایه‌ای در اختیارشان قرار دهد. موسسه‌ای که در قسمت سوم تبدیل به یک رستوران می‌گردد.

سیروس گرجستانی و رضا فیض نوروزی از بازیگران مجموعه‌ی کاکتوس و بهاره رهنما در نمایی از فیلم سینمایی چارچنگولی

فتحعلی اویسی و رضا فیض نوروزی از بازیگران مجموعه‌ی کاکتوس و بهاره رهنما در نمایی از فیلم سینمایی چارچنگولی

اما تکه کلام کتل‌میان چیز است. و بیش از هرچیز این چیز را به عنوان جایگزینی برای کلماتی به کار می‌برد که مدرن‌تر و امروزی‌تر هستند. این چیز بیش از همه برای چیزی که به کمر کتل میان بسته شده استفاده می‌شود.

این چیز من آنتن نمی‌ده؟

منظور گوشی تلفن همراه کتل میان است، تلفن همراهی که در آن سال‌ها فقط در اختیار اقشار ثروتمند جامعه بود و کتل میان هم یکی از آن‌ها. در حقیقیت محمدرضا هنرمند با این بازی کلامی هنرمندانه قصد دارد تضادهای این آدم تازه به دوران رسیده که حتی نام آنچه به دلیل ثروت باد‌آورده‌اش به دست آورده را نمی‌تواند تلفظ کند به رخ بکشد. جالب اینکه در این سریال زوج مهربان و ساده‌دل ما (خانم و آقای تقی‌زاده) در میان بازی دو طیف سرگردانند و از هردو سو مورد سواستفاده قرارمی‌گیرند، از یک سو کتل میان پول‌دار تازه به دوران رسیده‌ای با چیز چیز همیشگی‌اش و از سوی دیگر مثلاً روشنفکرهای قلمبه سلمبه گو بدون آهی در بساط که خود را دکتر و سرهنگ و … می‌نامند. (با بازی خسرو شیکبایی، سیروس ابراهیم زاده و سیروس گرجستانی و در فصلی دیگر فتحعلی اویسی )

الان که دارم این خطوط رو می‌نویسم احساس می‌کنم که داستان امروز و همه روز ما چقدر شبیه همین داستان چیز است. به هرحال غرض از نوشتن این خطوط ادای احترامی بود به محمدرضا هنرمند و کاراکتر ساخته و پرداخته‌ی او آقای کتل‌میان.

Read Full Post »

یکی از ابزارهایی که همه‌ی ما هر روز با آن بسیار سر و کار داریم چاقو است، فارغ از اینکه چه شغلی داریم، چه جنسیتی داریم، چه سنی داریم و … برای کارهای مختلف از میوه خوردن و غذا درست کردن گرفته تا دعوا کردن و زورگیری و آدمکشی از این ابزار مفید استفاده می‌کنیم. چاقوها انواع و اقسام مختلفی دارند و به شیوه‌های مختلف بر اساس سایز، جنس، کاربرد، نوع تیغه، نوع دسته و … می‌توان آن ها را دسته بندی کرد. از این انواع و اقسام می‌توان به چاقوی آشپزخانه، چاقوی کره‌خوری، چاقوی ضامن‌دار، چاقوی اره‌ای، چاقوی چندکاره‌ی سوئیسی، چاقوی قصابی و … اشاره داشت. در کنار این‌ها، ابزارهای برنده دیگری هم وجود دارند که با اینکه برخود نام چاقو ندارند اما برادران و پسرعموهای همین چاقوها هستند، ساطور (با تیغه‌ای با ارتفاع بیشتر)، کاتر (برای کارهای فنی و هنری)، اسکالپل (چاقوهای بسیار ظریف و برنده‌ی جراحی) و … . چاقوها در ابعاد مختلف و با قیمت‌ها، خصوصیات‌ و کیفیت‌های بسیار متنوع در بازار عرضه می‌شوند

bowie_knife_lg

اما در کنار تمامی این تفاوت‌ها و تنوع‌ها، یک موضوع در بین تمام این موجودات برنده مشترک است، هیچ کدام از آنها نمی‌توانند دسته خود را ببرند. چرا که اصولاً به شکلی طراحی شده‌اند که توانایی چنین کاری را ندارند و دیگر اینکه بریده شدن دسته چاقو توسط خود او در حقیقت به منزله خودکشی چاقو محسوب می‌شود. چاقو می‌تواند دسته‌ای از جنس پلاستیک، کائوچو، چوب یا فلز داشته باشد، می‌تواند روی دسته‌ی خود نقش‌های زیبای کنده‌کاری شده داشته باشد، می‌تواند تیغه‌ای با دندانه‌های الماسه داشته باشد، می‌تواند علاوه بر چاقو ناخن‌گیر، چوب‌پنبه بازکن، بطری بازکن، قیچی، انبر و سوهان هم باشد، می‌تواند ساخت سوئیس یا زنجان باشد اما هیچکدام از این خصوصیات باعث نمی‌گردد که چاقویی دسته خود را ببرد.

همین خصوصیت جهانی چاقو باعث بوجود آمدن این ضرب‌المثل فارسی نیز شده است: «چاقو دسته‌ی خودش را نمی‌برد» ضرب‌المثلی که به این موضوع اشاره دارد که نباید انتظار داشت فرد یا گروهی با دستان خود کاری انجام دهد که منجر به از بین رفتن موجودیت خود آن فرد یا گروه گردد و یا زمینه‌ساز چنین نفی موجودیتی شود.

پس به یاد داشته باشیم که اگر خواسته باشیم دسته‌ی چاقویی را به هر دلیل ببریم، باید از وسیله‌ی برنده‌ی دیگری استفاده کنیم و نه اینکه تلاش کنیم با خود آن چاقو دسته‌اش را ببریم. تلاش برای بریدن دسته‌ی چاقو با استفاده از خود آن از یک سو باعث می‌شود که دیگران ما را دیوانه بدانند و از سوی دیگر برای خودمان هم عایدی جز خستگی و ناامیدی از این تلاش بیهوده‌ به بار نخواهد آورد.

Read Full Post »

بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد

برتولت برشت (1898 – 1956)

و چه خوب که عمر آدمی از قرنی تجاوز نمی‌کند که اگر غیر از این بود، امروز برشت باید به نظاره‌ی مردمانی می‌نشست که نه تنها به قهرمان نیاز دارند، بلکه قهرمانی را چون جامه‌ای عاریتی بر تن ناکسان می‌پوشانند.

Read Full Post »

Older Posts »