Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2008

طاها بذري نازنين لطف كرده و در ادامه مطلب قبلي من به نام «انتخابات رياست جمهوري دهم، حقايق عريان و شيشه‌هاي رنگارنگ» كامنتي مرقوم كرده. پاسخ به اين كامنت به قدري طولاني شد كه من ترجيح دادم اين كامنت و نظرات خودم در پاسخ به آن را به عنوان مطلبي جديد پست كنم.

در ابتدا كامنت طاها را مي‌بينيم:

ورتیگونه ی عزیز. من به شدت به ادامه ی این بحث راغبم. مقدمه عالی بود و میشه گفت بدون جهت دهی. حال که مقدمه و فرضیات همه تعریف شده ( فکر نمی کنم چیز خاصی رو از قلم انداخته باشی ) باید یک نقطه ی شروع هم پیدا کرد.

من فکر می کنم این نقطه ی شروع خوبی باشه :

ما به دنبال رسیدن به یک جامعه و حکومت دموکراتیک هستیم. آیا اصلاح طلبان می توانند با توجه به پیش فرضهای اعتقادی خود، و با فرض به در دست داشتن قدرت جامعه را به این مسیر رهنمون کنند؟

یک سری از موضوعات را هم نباید از یاد برد. در دوران احمدی نژاد به عقیده ی من گونه ای از آزادی بیان به مراتب بیشتر از دوران خاتمی شده! امروز تو اگر صفحه ی حرف مردم یک روزنامه ی محافظه کار مثل «خراسان» را هم که ورق بزنی میبینی انتقادات صریح از حتی علم الهدی امام جمعه ی مشهد را هم چاپ می کنند.

این یک سیر است که به عقیده ی من عدم رضایت مردم در دوران احمدی نژاد و آزادی بیان بسیار محدود دوران خاتمی به عنوان پیش زمینه باعث بوجود آمدنش شده.

البته نباید از یاد برد که در دوران احمدی نژاد چه بسیار بگیر و ببندهایی شد و چه بسیار خشونت هایی اعمال شد که نمونه اش در دوران خاتمی هم بود. یک خوبی دیگر این دوران احمدی نژاد هم آن است که به قول مسعود بهنود گروه های فشار جای خود را از کفن پوشان قم به مردم عادی داده اند. یعنی روند مدیریتی باعث شده که گروه فشار امروز مردمان ناراضی باشند.

نکته ی دیگری که حتما باید در نظر گرفت افزایش میزان معتقدان به بن بست سیاسی است. بدین معنی که در دوران خاتمی عده ی زیادی از مردم راه برون رفت از مشکلات موجود را اصلاحات می دانستند و حال نه تنها اکثر آنها بلکه بسیاری از طرفداران راستگرا هم در تفکر رسیدن به بن بست سیاسی به سر می برند.

دیواری که ما مانع ما از رسیدن به دموکراسی می شود چیست؟ این سوال را باید پاسخ دهیم.

آیا فساد نیست؟
آیا فساد به دلیل این نیست که فاسد مصونیت دارد؟
آیا مصونیت فاسد به دلیل وجود تقدس نیست؟
آیا تقدس از وجود ایدئولوژی بوجود نمی آید؟

تاریخ نشان داده که همیشه فساد به دلیل وجود ایدئولوژی بوده. پس برای از بین بردن این فساد و رسیدن به نظامی دموکراتیک باید ابتدا فساد را نابود کرد.

حال به سوال اول باز می گردیم. آیا شرکت در انتخابات می تواند در دراز مدت باعث از بین رفتن این فساد بر گرفته از ایدئولوژی شود؟

و نظر من:

در مرحله اول بسياري از ايرانيان به راهكار شركت انتخابات به عنوان مسيري كم هزينه براي رسيدن به حكومتي دموكراتيك نگاه مي‌كنند. بسياري ديگر از افراد هم به دلايل متعدد، شركت در انتخابات را حركت در كوچه بن‌بست و فاصله بيشتر گرفتن از يك حكومت دموكراتيك مي‌دانند. در اين ميان افراد زيادي هم هستند كه انتخابات همانند يك موضوع روزمره زندگي‌شان است، افرادي كه علت مشكلاتشان را در همين مسائل روزمره جستجو مي‌كنند و هرگز سهمي براي سياست و موضوعات وابسته به آن (كه در يك حكومت استبدادي بازه‌اي بسيار بزرگ دارد) قائل نيستند. همان عده‌اي كه شعار سياست پدر مادر نداره را آويزه گوششون كردند و به همين دليل از سياست دوري مي‌گزينن. اين دسته اصولاً با دغدغه‌هاي ما دموكراسي، حقوق بشر، آزادي بيان و … بيگانه‌اند. زيرا رابطه‌ي اين موضوعات با مسائل اقتصادي، رفاه، بزهكاري، فساد و فحشا و ديگر معضلات جامعه را درك نمي‌كنند. دسته چهارمي هم وجود دارند كه منافعشون در بقاي حكومت استبدادي نهفته است.
موضوع صحبت ما بيش از همه همان دو دسته اول هستند و درصدي از دسته سوم كه ممكن است به دسته‌ي هواخواهان حكومت دموكراتيك (دسته اول يا دوم) بپيوندند. چيزي كه پس از پايان يافتن بهانه‌اي به نام جنگ در كشور ما اتفاق افتاده، حركت شهروندان از دسته اول به دسته دوم بوده، اين حركت در انتهاي حكومت خاتمي به سريعترين ميزان خود رسيد (بيش از هر چيز به دليل عملكرد اصلاح‌طلبان حكومتي) پس از انتخاب احمدي‌نژاد و به رغم تمامي تبليغات اصلاح‌طلبان مبني بر اينكه سياست‌هاي احمدي‌نژاد منجر به اقبال مجدد مردم به اصلاح‌طلبان شده، در انتخابات مجلس ديديم كه هنوز اين حركت از اردوي مشاركتيان به تحريميان متوقف نشده. البته همچنان اصلاح‌طلبان در تلاشند كه با ادامه‌ي سياست شيطان‌سازي از احمدي‌نژاد و فرشته‌سازي از خودشان باعث توقف و حتي معكوس شدن اين جريان بشوند. اينكه تا چه حد در اين كار موفق خواهند شد را زمان مشخص خواهد كرد.
اما بيشترين و مهم‌ترين كاري كه اصلاح‌طلبان در جهت بازگشت اقبال شهروندان به خودشان انجام داده‌اند و مي‌دهند، همان بزرگنمايي ناداني‌ها، سيا‌ست‌هاي نادرست و احمقانه و ساير نقاط ضعف احمدي‌نژاد است و مقايسه شرايط امروزين جامعه (به خصوص با تاكيد بر طرح امنيت اجتماعي) با شرايط در دوره رياست جمهوري خاتمي است. در حاليكه راه بازپس‌گيري اقبال مردمان، تنها و تنها پذيرش اشتباهات و خطاها، سهل‌انگاري‌ها و عقب‌نشيني‌ها، خلف وعده‌ها و تمامي آن عواملي است كه جنبشي به نام اصلاحات را ناكام گذاشت. از همان روزي كه عباس عبدي، به دوري از اردوي اصلاح‌طلبان دست زد، همواره آنها را تشويق به نقد منصفانه خود كرده است. چيزي كه هرگز شاهدش نبوده‌ايم. همچنان اصلاح‌طلبان تمامي عوامل را در ناكامي خود موثر مي‌دانند الا نقش خودشان. تنها حرفي كه به عنوان نقدي از خود، از اصلاح‌طلبان شنيده‌ايم، اتفاقاً حرفي در خلاف جهت انتظار بود، اين حرف كه دليل ناكامي اصلاحات (مسلماً منظور در اينجا حزبي به نام اصلاح‌طلبان است) نه عدم مقاومت و پايداري و نه كوتاه‌امدن اصلاح طلبان در مقابل جبهه مقابل بلكه تندروي آنها بوده است!!!
سوال اصلي اينجاست كه چرا اصلاح طلبان حاضر به انجام يك نقد منصفانه از عملكرد خود نيستند؟ آيا حقيقتاً در 8 سال دولتمردي خود هيچ نكته‌ي قابل نقدي نمي‌بينند؟ آيا آنقدر به عملكرد خود مطمئن هستند؟ آيا توانايي يا اجازه‌ي انجام نقد خود را ندارند؟
پاسخ هر كدام از اينها باشد، نشان دهنده تنها يك چيز است و آن اينكه چنين گروهي صلاحيت سكانداري جامعه‌اي به سوي دموكراسي را ندارند.
اما نظر من خلاف اين است، اصلاح‌طلبان به خوبي به خطاهاي خود در دوره‌ي دولتمردي‌شان واقفند، آنها به خوبي از توانايي نقد خود (همانطور كه نقد ديگران) برخوردارند. اما آنها به شكلي كاملاً هدف‌مند و آگاهانه نمي‌خواهند خود را نقد كنند.
چرا؟
در كشور ما حكومت و كشورداري تبديل به يك پروژه‌ي آزمون و خطا شده است. جناح‌هاي مختلف حكومت روش پيشنهادي و شيوه‌اي كه براي بقاي نظام مناسب‌تر مي‌دانند به آزمون مي‌گذارند. در دوره‌اي سيستم اقتصاد سوساليستي را به آزمون مي‌گذارند، دوره‌ بعد به آزمون اقتصاد كاپيتاليستي مي‌پردازند، در دوره‌اي سعي به بازنمودن فضاي اجتماعي مي‌كنند و در دوره بعد به سيستم حكومت ارعاب رو مي‌آورند. ادامه يافتن اين آزمون‌ها بدين خاطر است كه حكومت هر روشي كه درپيش مي‌گيرد، بازهم نتيجه‌ي مورد انتظارش را به دست نمي‌آورد. البته حكومت از درك اين موضوع عاجز است كه مشكل در روش نيست،‌ كه با تست روش‌هاي مختلف بتوان راه برون‌رفتي (در جهت بقاي نظام) به دست آورد، بلكه اين ساختار است كه دچار تناقضات غير قابل اجماع است.
هشت سال حكومت اصلاح‌طلبان هم يكي از اين آزمون‌هاي انجام گرفته است. در انتهاي اين دوره 8 ساله حكومت اصلاح‌طلبان به آنها نشان داد كه با اين روش هم نمي‌توان بقاي سيستم را تضمين كرد. چرا كه بازگشايي حتي اندك فضاي اجتماعي، به شكل صعودي منجر به افزايش مطالبات به نفع دموكراسي مي‌گردد.11 سال پيش اصلاح‌طلبان گمان مي‌كردند كه با ايجاد آزادي بيان نسبي مي‌توانند به مهار بحران بپردازند، اما از يك نكته غافل بودند و آن اينكه آزادي بيان مآلاً عاملي در جهت به قيد بستن ِ قدرت و نقد‌ ِ قدرت است. آن‌ها نمي‌توانستند درك كنند كه مقدار اندكي از آزادي بيان هم باعث بروز مشكلاتي (به زعم آن‌ها) براي آنانكه در قدرت هستند خواهد شد. به اين ترتيب مي‌بينيم كه اصلاح‌طلبان وعده‌هاي خود را پس از واقعه 18 تير يكي يكي پس مي‌گيرند و هر روز بيشتر به سمت استبداد عقب‌نشيني مي‌كنند.
بايد توجه داشت كه هدف يك جنبش اصلاح‌طلب با شعارهاي دموكراتيك قطعاً حركت به سمت حصول دموكراسي است. دموكراسي‌اي كه اگر به شكل تمام و كمال به اجرا برسد عواقبي هم به همراه خود دارد، نقد قدرت، شايسته‌سالاري و … عواقبي است كه قطعاً اصلاح‌طلبان خواستار آن نبودند. به اين شكل اصلاح‌طلبي ِ اصلاح‌طلبان حكومتي ما به شكل تف سر بالا در‌مي‌آمد. آن‌ها مي‌خواستند در قدرت باشند و ميزاني از آزادي بيان را بوجود بيآورند، ولي انتظار نداشتند كه اين آزادي بيان به نقد قدرت خود آنها بپردازد. اصلاح‌طلبان خودشان بهتر از هر كس مي‌دانند كه حضور آنها در ميانه‌ي رو به بالاي هرم قدرت (و همينطور حضور بقيه افراد در اين هرم)، مديون و به لطف‌ِ همين ساختار غيردموكراتيك و معيوب جمهوري اسلامي است. سيستمي كه با فيلتر كردن همه‌چيز باعث حذف حق انتخاب شدن براي عده‌ي زيادي از شهروندان شده است و بلعكس راه را براي به قدرت رسيدن نامحقّانه‌ي عده‌اي ديگر بر اساس زد و بند‌هاي خاص باز نموده است. نهايتاً مي‌بينيم كه اصلاح طلبان براي حضور مجدد در بخش‌هاي بالاتر هرم قدرت، از همان رفتار مفلوكانه خود هم عقب نشيني مي‌كنند و همان حداقل‌ها را هم به حساب تندروي مي‌گذارند. در مقابل جناح راست اصولگرا وقتي شكست روش رقيب قدرت خود را مي‌بينند، به همان سيستم‌هاي معروف «ارعاب» در حكومت‌هاي استبدادي روي مي‌آورند. فضاي ارعاب و خفقان به همراه ماشين پروپاگانداي پر قدرت دولتي با استفاده از علايق مذهبي، ميهن‌پرستي و …
براساس اين تحليل حضور مجدد اصلاح‌طلبان حكومتي اينبار نه خواهد توانست و نه خواهد خواست فضاي سياست داخلي كشور را به شرايط آن 8 سال و به خصوص دو سال اول آن باز گرداند. به خصوص اينكه اعمال چنين روشي بلافاصله پس از يك دوره‌ي اختناق خطرات بسيار بيشتري براي حكومت خواهد داشت. در ماه‌هاي آينده شايد اصلاح‌طلبان براي به دست آوردن حمايت مردم در انتخابات شعارهايي در راستاي ايجاد فضاي باز اجتماعي را مطرح كنند، اما حتي در صورت انتخاب شدن هم، ما با همان سيستم مشت آهنين (حالا كمي‌ نرم‌تر مثلاً سربي) در داخل و سياست لبخند در برابر دنياي خارج روبرو خواهيم شد. البته پيش‌بيني من اينست كه از نگاه حكومت تغيير دولت لزومي نخواهد داشت چرا كه در سيستم مشت آهنين كه همين دولت از همه‌ تواناتر است و براي سياست لبخند هم راست اصولگرا هر زمان كه ارداه كند مي‌تواند وقيحانه ماسك لبخند خود را بر صورت بگذارد. ماسكي كه از لبخند محمد خاتمي هم بسيار مليح‌تر باشد. اظهارات اسفنديار رحيم مشايي را ميتوان در راستاي همين سياست لبخند ارزيابي كرد و واكنش مجلس به اين اظهارات را همان سيسات مشت آهنين.
در نهايت نظر من اين است كه شركت در نمايش انتخابات تنها و تنها اين پيام را به حاكمان خواهد رساند كه بازهم به انواع و اقسام آزمون‌ و خطاهاي خود بر ما موش‌هاي آزمايشگاهي ادامه دهيد، ما هستيم.

Read Full Post »

سخنان علي خامنه‌اي خطاب به محمود احمدي‌نژاد در روز دوم شهريور ماه و در آستانه هفته دولت كه:

«آنچه که در مورد سال آخر اين دوره بايد به شما عرض بکنم، چند نکته است. يکی اينکه در اين سال آخر با روحيه سال اول کار کنيد. البته احساس می کنم همين جور است؛ اما در عين حال تاکيد می کنم. فکر نکنيد که امسال، سال آخر دولت است؛ نه. مثل کسی که پنج سال ديگر بناست کار بکند، کار بکنيد؛ يعنی تصور کنيد که اين يک سال به اضافه چهار سال ديگر در يد مديريت شماست. با اين ديد نگاه کنيد و کار کنيد و برنامه ريزی کنيد و اقدام کنيد.»

و همچنين قدرداني از موفقيت محمود احمدي‌نژاد در جلوگيري از نفوذ افكار سكولاريستي در مجموعه‌هاي انقلاب كه:

«روند غرب باوری و غربزدگی را که متاسفانه داشت در بدنه مجموعه های دولتی نفوذ می کرد، متوقف کرديد. اين چيز مهمی است. حالا يک عده ای در جامعه، ممکن است به هر دليلی شيفته يک تمدنی يا يک کشوری باشند؛ اما اين وقتی به بدنه مديران انقلاب و مجموعه های انقلاب نفوذ می کند، چيز خطرناکی می شود. اين ديده می شد؛ خب جلويش گرفته شد.»

بار ديگر بحث ِ به شكل خاص شركت و يا عدم شركت در انتخابات رياست جمهوري دهم و به صورت عام فايده و تاثير انتخابات در نظام اسلامي را، در ميان مدافعان گذار از نظام استبدادي به نظامي دموكراتيك (چه در ميان مدافعان تحريم و چه طرفداران مشاركت در انتخابات) مجدداً مطرح كرد.
عده‌اي بيان چنين جملاتي را به عنوان ريختن آب پاكي بر ايفاي نقش شهروندان در ساختار سياسي و حاكم شدن عيان ديكتاتوري تلقي كردند و اين سخنان را به معناي انتخاب قطعي احمدي‌نژاد براي دور دوم رياست جمهوري‌اش بدون توجه به خواست شهروندان گذاشتند و در نتيجه تحريم انتخابات آتي را پيشنهاد مي‌كنند. در مقابل دوستان ديگري اين تحليل را رد مي‌كنند و همچنان اعتقاد دارند راه برون‌رفت از بحران استبدادي كه گلوي مردم ايران را مي‌فشارد، مشاركت در انتخابات و راي دادن به اصلاح طلبان است.
در حاشيه اين مباحثات بازار متصف كردن طرفين به بلاهت و حماقت و بي‌خردي و بي‌عملي و همينطور تقصير شرايط فعلي مملكت را به گردن ديگري انداختن از طرف هر دو گروه بسيار داغ است.

نوشته حاضر قصد ندارد كه به تشويق و ترغيب دوستان به انتخاب يكي از اين دو راه بپردازد. تنها تلاش من در اين نوشته اين است كه به شكلي تا حد امكان بي‌طرفانه (فارغ از ديدگاه سياسي خودم در اين مورد) به بررسي نكاتي در مورد استدلال‌هاي طرفين و مطرح كردن زوايايي از اين مباحثات بپردازم.

قبل از ورود به بحث ذكر دو نكته را ضروري مي‌دانم:
1. مخاطب نوشته حاضر صرفاً هم‌وطناني هستند كه تنها براي برون‌رفت از بحران استبداد حاكم، به دو راهكار شركت يا تحريم انتخابات مي‌نگرند و نه كساني كه موضع‌شان درباره انتخابات، به دليل وابستگي‌ها و منافع حزبي/جناحي آنان است.
2. اين نوشته تنها در مورد مساله مكانيسم انتخابات و دلايل و استدلال‌هاي شركت يا عدم شركت در آن است و تحليلي نسبت به نتيجه‌بخش بودن انتخاب اين يا آن كانديدا ارائه نمي‌دهد.

طي سال‌هاي اخير مساله انتخابات و شركت يا عدم شركت در آن و ميزان نقش شهروندان در تعيين ساختار سياسي كشور به مبحثي تبديل شده كه هر چند مدت يكبار، باعث بروز بحث و جدل فراواني به خصوص در گستره وب گرديده‌ است. معتقدان به شركت و يا تحريم انتخابات هر كدام براي تقويت نقطه‌نظر خود، استدلا‌ل‌هايي در تائيد ديدگاه خود و يا در به چالش كشيدن استدلا‌ل‌هاي گروه مقابل ارائه مي‌كنند. اين استدلا‌ل‌ها تا چه ميزان از قوت و عقلانيت برخوردار هستند و تا چه ميزان بر اساس احساسات و يا توجيهاتي در تائيد تصميم از پيش گرفته شده هستند و اينكه به چه مسائلي براي رسيدن به يك تحليل به ميزان ممكن نزديك به حقيقت و قابل قبول بايد توجه داشت، بحث مورد نظر من در اين نوشته است.

بد نيست به چند نكته تعريف‌گونه‌ي زير توجه كنيم:

  • 1- عمل و بي عملي سياسي:
    در عالم سياست تفاوتي عمده بين مفهوم عمل نسبت به همين مفهوم در عالم فيزيك وجود دارد. اينطور نيست كه شركت در انتخابات از آنجا كه منجر به صرف انرژي (به خاطر رفتن تا حوزه انتخاباتي و فشردن انگشت بر روي تعرفه و نوشت‌افزار بر روي برگه راي) مي‌گردد، عملي سياسي تلقي شود و عدم شركت در انتخابات بي‌عملي سياسي.
    هر دوي شركت در راي‌گيري ( هر كدام از سه روش ممكن: راي سفيد، راي باطله يا راي صحيح) و يا عدم شركت در راي‌گيري هنگامي‌كه بر پايه يك تحليل عقلي صورت گيرد عمل سياسي است و قطعاً با عكس‌العمل روبرو خواهد شد.
  • 2- مشروعيت و پايگاه مردمي:
    نظام‌هاي منبعث از اراده مردم (اراده‌اي كه به صورت راي بروز مي‌كند) مشروعيت خود را از ميزان آراي شهروندا‌ن‌شان كه نشان‌دهنده پايگاه مردمي آن‌ها نيز هست مي‌گيرند. بايد توجه داشت كه مشروعيت يك نظام امري نسبي است، اين نسبت البته در قياس با ميزان مشاركت مردمي در انتخابات‌هاي مشابه در همان نظام سياسي به‌دست مي‌آيد و نه در قياس با مشاركت در نظام‌هاي سياسي ديگر و يا كشور‌هاي ديگر.
  • 3- صحت انتخابات و صيانت از آراي شهروندان:
    مهم‌ترين عاملي كه باعث مي‌شود، انتخابات به عنوان عامل ابراز قدرت در كشورهاي دموكراتيك، در دست شهروندان آن كشور قرار گيرد، مساله صحت انتخابات و صيانت از آراي شهروندان است. صحت انتخابات چه در آمار مشاركت و چه در نتيجه انتخابات، پيش از انتخابات (در هنگام ثبت نام كانديدا‌ها (و در كشور ما تائيد صلاحيت‌ها) و همچنين در قواعد مرتبط بر تبليغات آنها و نحوه اعمال و اجراي اين قواعد) در زمان انجام انتخابات (در نحوه توزيع تعرفه‌ها، پروسه اجرايي راي‌گيري و نحوه نظارت بر روند راي‌گيري) و نهايتاً پس از انتخابات (در هنگام شمارش آرا و اعلام نتايج آن و همچنين بازشماري آرا در صورت نياز) بايد تامين گردد، تا حقيقتاً بتوان شهروندان را داراي نقشي در اداره كشور فرض كرد.

براي تصميم‌گيري به انتخاب راهي از دو راهكار مذكور (شركت يا تحريم) هر فرد بايد به تحليل منطقي و دور از تعصب داده‌هاي موجود در زمينه‌هاي مرتبط با اين موضوع بپردازد و نهايتاً ممكن است نتايج تحليل‌هاي انجام گرفته توسط دو فرد، كاملاً در تضاد با يكديگر باشد. بدون در نظر گرفتن مجموعه‌اي از واقعيات و مفروضات و تحليل آن‌ها با توجه به شرايط كشوري، منطقه‌اي، بين‌المللي، ارائه نظر قاطع و با اطمينان صد‌درصد به نتيجه آن، و يا انداختن تقصير به گردن طرف مقابل كاري بس نادرست است.
متاسفانه در ميان ما ايرانيان، تصميم‌گيري در مورد چنين امري با نديده‌گرفتن و يا كمرنگ جلوه دادن برخي از واقعيات و مفروضات و از سوي ديگر بزرگنمايي و مهم جلوه دادن برخي ديگر از آن‌ها در جهت دست‌يابي به نتيجه‌ي (عموماً خوشبينانه) از قبل اخذ شده خود، اتفاق مي‌افتد.
فردي كه طرفدار شركت در انتخابات است، به شكلي بيش از حد خوشبينانه، تنها، راه خود را نتيجه‌بخش و مفيد مي‌داند و در صورت شكست، تمام تقصير را بر عهده آنكه هوادار تحريم بوده مي‌اندازد و همين اتفاق در اردوي مقابل نيز به همين شكل تكرار مي‌شود. به هرحال نمي‌توان انتظار داشت كه تمامي شهروندان به تحليلي مشترك و واحد دست يابند و همه انتخابات را تحريم كنند و يا در آن مشاركت نمايند، آنچه اهميت دارد وزن طرفداران هر كدام از اين دو دسته در مقابل ديگري است و به اين ترتيب آنكه تحليل واقعي‌تر و منطقي‌تري ارائه مي‌كند ديگران بيشتري را با خود هم‌راي مي‌سازد و كفه ترازو را به سمت خود متمايل‌تر مي‌كند. اين تحليل واقعي‌تر و منطقي‌تر مستقيماً با در نظر گرفتن بيشترين واقعيات، مفروضات و احتمالات ِ مرتبط، و نگاه فارغ از تعصب و پيش داوري بدست مي‌آيد. به همين شكل آنكه بر شيوه مرغ يك پا دارد، بر تفكر مشاركت و يا تحريم به هر قيمت و در هر شرايط مي‌ايستد، بيشترين هم‌رايي را از دست مي‌دهد.

سعي مي‌كنم با ارائه يك مثال منظور خود را واضح‌تر سازم.
غريقي در دريا مشغول دست و پا زدن و كمك خواستن است، شما در ساحل دريا ايستاده‌ايد بدون هيچ وسيله‌ي ارتباطي و تا شعاع 50 كيلومتري شما هم فرد ديگري وجود ندارد. چه مي‌كنيد؟
دادن پاسخ بي‌درنگ‌ ِ حتماً داخل آب مي‌شوم و او را نجات مي‌دهم، دقيقاً يكي از همان پاسخ‌هاي مرغ يك‌ پا داردي هست. چرا كه غير از سه واقعيت غريق، شما و دريا واقعيت‌ها و مفروضات ديگري هم وجود دارد:
آيا شما شنا بلد هستيد؟ آيا دريا طوفاني است؟ كوسه‌ها كجا هستند؟ آنكه دارد غرق مي‌شود دشمن شما نيست؟ آيا تمايل نداريد كه دشمنتان غرق شود؟ و …
نديدن يا ناديده انگاشتن هر كدام از اين داده‌ها و مفروضات اضافي مي‌تواند منجر به غرق شدن آن فرد و يا نجات او شود و يا حتي شما هم به همراه آن غريق جان خود را از دست بدهيد. ممكن است فردي اصلاً به موضوع وجود كوسه توجه نكند و خود را به آب زند و فردي ديگر با اينكه مي‌داند شناگر قابلي نيست و در اين طوفان نمي‌تواند غريق را نجات دهد، به دليل جو گير شدن و يا احساس قهرماني كردن خود را به آب زند.
به اين شكل اگر فردي كه شنا بلد نيست وارد آب شود و يا كسي كه شناگر است به دليل اينكه آب سرد بوده و يا لباس‌هايش خيس مي‌شده از نجات غريق خودداري كند، به حق مي‌توانيد او را احمق بناميد.

به موضوع درياي پر تلاطم انتخابات و به صورت خاص انتخابات رياست جمهوري دهم بازگرديم. چه واقعيات و مفروضاتي پيش رو داريم:
واقعيات:
1- همواره در جمهوري اسلامي با انتخاباتي روبرو بوده‌ايم كه دچار مقداري تقلب در راي‌دهي، راي‌سازي و راي‌شماري بوده است.(با توجه به موضوع عليرضا رجايي در انتخابات مجلس ششم، كروبي در انتخابات رياست جمهوري نهم دور اول و رفسنجاني انتخابات رياست جمهوري نهم دور دوم)
2- به دليل وجود شوراي نگهبان و مساله تائيد صلاحيت كانديداها، عملاً شرط حق ِ انتخاب‌شدن براي همگان كه پايه‌ برابري بين انسان‌ها در جوامع دموكراتيك است نقض شده، همينطور تفسير شوراي نگهبان به عنوان مرجع قانوني تفسير كننده قانون از عبارت رجل سياسي  راه انتخاب شدن نيمي از جمعيت ايران (زنان) را گرفته است.
3- گذار از استبداد به دموكراسي و آزادي قطعاً بدون هزينه نيست.
4- گذار از استبداد به دموكراسي با استفاده از ظرفيت‌هاي مدني و از طريق انتخابات كم‌هزينه‌تر و مطمئن‌تر از ديگر روش‌ها است.
5- انتخاب محمود احمدي‌نژاد در دوره نهم رياست جمهوري، شرايط كم و بيش سخت‌تري (ميزان اين سخت‌تر شدن مورد مناقشه است) را نسبت به دوره‌هاي قبلي به مردم تحميل كرده است.
6- نظام اسلامي همواره از ميزان مشاركت در انتخابات به نفع خود بهره‌برداري سياسي تبليغاتي مي‌كند.
7-التزام عملي و ابراز وفاداري به اصل مترقي ولايت مطلقه فقيه به عنوان شرط اصلي تائيد صلاحيت كانديداها و در نتيجه ورورد آن‌ها به كارزار انتخاباتي است.
8-علي كردان وزير كشور برگزار كننده انتخابات رياست جمهوري دهم (شايد بركنار شود) جاعل است.
9- سخنان علي خامنه‌اي خطاب به احمدي‌نژاد در دو شهريور 1387 كه: « مثل کسی که پنج سال ديگر بناست کار بکند، کار بکنيد؛ يعنی تصور کنيد که اين يک سال به اضافه چهار سال ديگر در يد مديريت شماست. با اين ديد نگاه کنيد و کار کنيد و برنامه ريزی کنيد و اقدام کنيد.» و حمايت صريح رهبر از حذف جريان‌هاي سكولار توسط دولت احمدي‌نژاد
10- حمايت هميشگي (تا كنون) احمد جنتي رياست شواري نگهبان از احمدي‌نژاد
11- نقش احمدي‌نژاد در ايجاد تنش‌هاي خارجي، تحريم‌هاي بين‌الملي و منزوي شدن بيشتر ايران.

مفروضات (كه گهگاه 180درجه باهم تضاد دارند):
1- با تحريم همه جانبه انتخابات، نظام تتمه مشروعيت خود را از دست مي‌دهد.
2- نظام جمهوري اسلامي به خودي خود فاقد مشروعيت است و تحريم نقشي ايفا نمي‌كند.
3- حكومت/ولي فقيه/شوراي نگهبان/سلطان هر كه را بخواهد از صندوق انتخابات بيرون مي‌آورد و شركت در انتخابات فقط به منفعت حكومت اسلامي است (نزديك به نظر اكبر گنجي)
4- خامنه‌اي قدرت زيادي ندارد و اطرافيان او از جمله سپاه پاسدران و رئيس دفتر بيت همه‌ي قدرت را در اختيار دارند (نزديك به نظر عليرضا نوري‌زاده)
5- در صورت شركت همه‌جانبه در انتخابات امكان تقلب و تغيير آرا منتفي مي‌شود. (با استناد به نتايج انتخابات دوره هفتم رياست جمهوري)
6- علي كردان اصولاً براي درآوردن نام احمدي‌نژاد از درون صندوق به وزارت كشور رسيده است.
7- حكومت تنها در ميران مشاركت است كه دستكاري مي‌كند و نه در نتيجه.
8- احمدي‌نژاد حاميان خود را از دست داده است.
9- خود علي خامنه‌اي به دنبال راهي براي خلاص شدن از دست محمود احمدي‌نژاد است.
10- سياست‌هاي ضعيف، سخت‌گيرانه و نادرست احمدي‌نژاد باعث اقبال مجدد مردم به اصلاح‌طلبان شده است.
11- اصلاح‌طلبان اين بار مي‌توانند در نهادينه كردن تدريجي جنبش‌هاي مدني در بافت سياسي كشور موفق شوند.
12- اصلاح‌طلبان در دور قبلي خود زياده‌روي و تندروي كرده‌بودند.
13-اصلاح‌طلبان هم محافظان نظام ولايت فقيه هستند و نقش سوپاپ اطمينان را بازي مي‌كنند.
14- سگ زرد برادر شغال است و تفاوتي بين اين دو گروه نيست. هر كدام فقط به فكر منافع جناح خود هستند.
15- ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت اصلاح‌طلبان و اصولگرايان (خاتمي/احمدي‌نژاد) از زمين تا آسمان است.
16- مسبب تمام بدبختي‌ها مردم احمدي‌نژاد است و بس (نزديك به نظر ابراهيم نبوي)
17- احمدي‌نژاد ميوه و محصول عملكرد دروه‌هاي پيشين و اصلاح‌طلبان هست. (نزديك به نظر احمد زيد‌آبادي)
18- تنها اصلاح‌طلبان مي‌توانند جلوي بروز جنگ رابگيرند، با غرب به توافق و سازش برسند و ايران را به دموكراسي رهنمون شوند (نزديك به نظر ابراهيم نبوي)
19- تنها راه سرنگوني نظام اسلامي حمله‌ي نظامي غرب است و احمدي‌نژاد باعث تسريع اين اتفاق خواهد شد.
20- همه‌ي بدبختي ما زير سر تحريميان ‌است و احمدي‌نژاد هديه آن‌ها به ملت ايران است. (نزديك به نظر ابراهيم نبوي)
21- احمدي‌نژاد پيروز از پيش تعيين شده انتخابات رياست جمهوري نهم بود و شركت يا عدم شركت تفاوتي در اين امر ايجاد نمي‌كرد.
22- اين همه تحريم كرديم چي‌ شد؟
23- در هيچ انتخاباتي تحريم به معناي واقعي روي نداده است.
24- سخنان اخير خامنه‌اي به معني بي‌ارزش بودن راي مردم است.
25- سخنان اخير خامنه‌اي تنها به منظور روحيه دادن به احمدي‌نژاد بوده و معناي ديگري ندارد.
26- نظام تمايلي به حضور مردم در انتخابات ندارد و تلاش مي‌كند با نااميد كردن مردم آنها را از شركت در انتخابات منصرف كند.
27- نظام شديداً به راي مردم احتياج دارد و تمامي تلاش و هر هزينه‌اي را انجام مي‌دهد تا مردم را به پاي صندوق‌ها بكشاند.

از اينجا مفروضاتي كه دوستان دركامنت‌ها مطرح كرده‌اند اضافه مي‌كنم:

28- به پيشنهاد لرد13: تا زماني كه قانون همين باشد، بحث‌هاي شركت و عدم شركت و اين يا آن كانديدا بي‌فايده است و بايد به دنبال تغيير قانون بود.

29- به پيشنهاد خُسن‌آقا: به دليل همكاري اصلاح‌طلبان در جنايات رژيم (به خصوص در اوايل انقلاب)، شركت در انتخابات اين رژيم، مشاركت در جرم جنايتكاران است.

و ….

در اين ميان گاهي ديدگاه‌هاي خنده‌دار و فرضيه‌هاي فضايي هم مطرح مي‌شود كه بعيد مي‌دانم كوچكترين نقشي در تصميم‌گيري‌هاي افراد داشته باشد مثل:
1- بي‌نظير بوتو ترور شد، زنده باد خاتميسم!!
2- خامنه‌اي براي اين گفته به حاميان دولت راي دهيد تا مردم لج كنند و به حاميان دولت راي ندن!!  بگذريم

واقعيات و مفروضاتي كه در اينجا مطرح شد تنها يك فهرست دم‌دستي از نظرات مطرح در ميان مردم و صاحب‌نظران سياسي است، در اين ميان من عمداً برخي از نظرات بي‌فايده و كم‌اهميت مثلاً در مورد قد و ظاهر احمدي‌نژاد و يا رنگ‌عبا و لبخند خاتمي را مطرح نكردم. مسلماً موارد بسيار ديگري مي‌توان به اين دو ليست اضافه كرد و آن‌ را تكميل‌تر نمود. (دراين امر نيازمند كمك شما دوستان نازنين هستم)

در نهايت نوبت به شناگر ما مي‌رسد كه با توجه به واقعيات موجود و قرار دادن آن‌ها در كنار مفروضاتي كه منطقي‌تر و معقول‌تر هستند، به يك نتيجه‌گيري تا حد ممكن به دور از تعصب و پيش‌داوري و مسلماً در جهت حركت به سمت كشوري دموكراتيك (ضمن قبول هزينه‌هاي اين حركت) دست يابد، و اگر نمي‌تواند غريق را نجات دهد، لااقل خود را به هلاكت ندهد. در اين نتيجه‌گيري بايد به اين مساله توجه داشت كه همواره كساني هستند كه به دليل منافع حزبي/جناحي خود سعي در تغيير واقعيات به شكل مورد نظر خود و بزرگنمايي يا كوچك‌نمايي اين فرض و آن فرض دارند. تا جايي كه ممكن است بايد هشيار بود كه واقعيات و مفروضاتي را كه در پشت شيشه‌هاي رنگي مات و براق قرار گرفته‌اند يا قرار داده‌اند، واقعيات و فرض‌هاي عريان و حقيقي قلمداد نكنيم.

Read Full Post »

در مقدمه‌اي كه مرتضي كاخي بر ترجمه پرويز دوائي از كتاب تنهايي پرهياهو اثر نويسنده نامدار چك «بهوميل هرابال» نوشته است، به اين اشاره مي‌كند كه پرويز دوائي كه براي جراحي زخم معده‌اش به پراگ آمده بود، براي هميشه آنجا مي‌ماند و حتي اگر به مسافرتي مي‌رود، شبانه مي‌رود تا به قول خودش جايي جز پراگ را نبيند و به اين شهر عزيز و معصوم خيانت نكند. مرتضي كاخي به بخشي از نامه‌ي پرويز خطاب به خودش كه او نيز مدت‌ها در پراگ ساكن بوده اشاره مي‌كند:

«حالا تو اينجا نيستي، جانت در اينجاست. مي‌دانم. به من يك بار گفتي: پرويز مواظب باش، پراگ مُهرش را به تو مي‌زند. اثرش را در تو مي‌گذارد و بعد مي‌گويد برو كه تا آخر عمر كار تو را ساختم. مي‌دانم كه اين حس را نسبت به اين شهر خواهي داشت. حرفي را كه تو زدي سالها بعد در وصف اين شهر در مجله‌اي خواندم كه پراگ شهري است كه Enslave  مي‌كند_ كه به نظرم ترجمه خوبش «پاگيركننده» باشد؛ پاگير و پاسوزكننده. پاسوز قشنگ است، پاسوزت مي‌كند. …»

متاسفانه پراگ را نديده‌ام، نمي‌دانم اين مهر جادويي و مسحور كننده پراگ چيست واين اسارت، به قول پرويز دوائي پاسوزي چگونه است. هرچه از اين شهر مي‌شناسم، از درون خطوط آثار نويسندگان چك، كافكا، كوندار و هرابال است. با بهوميل هرابال 4 سال پيش و از طريق مطلبي كه در وبلاگ ماه منير رحيمي، همسر آن زمان مهدي خلجي نوشته شده بود آشنا شدم، بخشي كوتاه از اين اثر. پيدا كردن اين كتاب واقعاً كار مشكلي بود، نزديك دو سال به هر كتاب فروشي كه بر مي‌خوردم واردش مي‌شدم و سراغ آن را مي‌گرفتم، بالاخره يك نسخه از اين كتاب را كه اتفاقاً آخرين نسخه فروشنده بود و تعدادي از صفحاتش هم در هنگام صحافي مچاله شده بود پيدا كردم. در همان حدود 4 سال پيش مهدي خلجي هم كتابي نوشته بود به نام «ناتني» بخش كوتاهي از كتاب را در وبلاگش (وبلاگي كه متاسفانه مدت‌هاست ديگر وجود ندارد) نقل كرده بود، فضايي مسحور كننده بود، قطعه‌اي بود كه شخصيت داستان را از ميان ديسكويي در پاريس، از ميان رقص رنگ‌ها و بدن‌ها و موسيقي تند، ناگهان به شبي تنها و تاريك و ساكت، در ميان مدرسه‌ علميه‌اي در قم مي‌برد. پيدا كردن ناتني مهدي خلجي از يافتن تنهايي پرهياهو هم مشكل‌تر بود، تا اينكه همين چند هفته پيش، مهدي خلجي خود، اثرش را به شكل مجازي در وب و از طريق راديو زمانه منتشر كرد. يافتن كتابي كه سخت به دنبالش بودي، آن هم در زماني كه ديگر از پيدا كردنش نااميد شدي و آن هم به صورتي كاملاً تصادفي. فايل كم حجم يك مگي دانلود شد و خوشبختانه خود خودش بود.

ناتني اثر مهدي خلجي

ناتني داستان زندگي نمي‌دانم پسربچه‌اي – نوجواني – جواني – مردي به نام فواد است كه در يك خانواده به اصطلاح روحاني در قم بدنيا آمده و از همان بچگي او را به قصد اينكه روزي علامه‌اي نامدار شود، تربيت كرده‌اند. نمي‌دانم تا چه حد اين اثر اتوبيوگرافي خود مهدي است، زندگي فواد مشكاني، شخصيت محوري داستان بسيار شبيه زندگي مهدي خلجي است، البته از سير حوادث مطرح در داستان مي‌توان فهميد كه فواد كمي، چندسالي از مهدي بزرگتر است اما هر دو فرزندان خانواده‌اي به اصطلاح روحاني از قم هستند، هردو از كودكي به طلبگي گمارده‌ شده‌اند، هر دو مدارج ترقي در آن كسوت را به سرعت طي كرده‌اند، هر دو آثار ممنوعه را _بوف كور را_ در ميان لمعه مخفي كرده‌اند و خوانده‌اند، هر دو دست و دل از دين بريده‌اند و به فلسفه بسته‌اند و هر دو پس از احضار و تهديد از ايران كوچيده‌اند. شايد اين اتفاقات براي بسياري در شهر مذهبي قم مي‌افتد و در واقع براي همه بر اساس همين الگو، شايدهم واقعاً با بيوگرافي خود مهدي روبرو هستيم، فواد همان مهدي است و آن تفاوت سني را هم بايد به حساب مقتضيات ادبي داستان گذاشت.

رمان ناتني، داستاني نفس‌گير  ودردناك است، يك رئاليسم سوپر جادوييست كه خواننده را در سفري ميان قم و تهران و اصفهان و پاريس و برلين با خود به پرواز در مي‌آورد، و در اين سفر تصويري كامل از آنچه در اين بيست و چند سال بر سر ما آمده است، ارائه مي‌كند. تصوير سردرگمي و سرگرداني فواد مشكاني در قم و تهران، در كنار نيوشا و زهرا و نازلي، به سردرگمي و سرگرداني او در پاريس و لندن مي‌انجامد و در كنار كريستينا و ژنوويو. انگار كابوس قم لعنتي هنوز تمام نشده است و هيچگاه هم تمام نخواهد شد. خواننده با سردرگمي نويسنده همراه مي‌شود، سردرگمي كه البته در او نيز وجود دارد. با او از پاريس به قم مي‌رود، از قم به تهران بر مي‌گردد، از پاريس همراه داستاني در دل داستان، سر از برلين در‌مي‌آورد و باز سر وكله قم آن وسط پيدا مي‌شود، نه خير، از كابوس قم فراري نيست، قمي كه در جايي از داستان جريان زندگي‌ و روزمرگي‌اش در كنار صفي از مورچگان به چه زيبايي توصيف مي‌شود:

« قم به دنيا آمده بودم، ولي تازگي‌ها دلم در اين شهر مي‌گرفت. هر چه بزرگتر مي‌شدم، خيابان‌ها كوچك‌تر و كوچه‌ها كهنه تر به نظر مي‌آمدند،. از كتاب‌خانه‌ي مرعشي نجفي بر مي‌گشتم خانه. يك‌باره ديدم اين مغازه‌ها چه دخمه‌هاي پر‌گرد و غباري هستند. جنس‌هاشان در هزار سال است نفروخته‌اند. خيابان، شيار خاكي گوشه ديوار زيرزمين‌مان شد. بعضي وقت‌ها عبور طولاني و مكرر مورچه‌ها را نگاه مي‌كردم. از لانه مي‌آمدند و به لانه بر مي‌گشتند. زن‌ها همه در پارچه‌هاي سياه پوشيده بودند. خيلي دوست داشتم تشخيص مي‌دادم كدام يك از مورچه‌ها ماده‌اند و كدام نر.
چهره‌ي مردها سوخته بود. مورچه‌هاي سبز را جدا مي‌كردم. از مسير معمولي بيرون مي‌بردمشان تا بيشتر جلو من راه بروند، بيشتر ببينم‌شان. همه پوشيده بودند. طلبه‌ها غير از لباس عادي كه لباس خانه بود، قبايي داشتند كه يك بار-و-نيم دور بدن مي‌پيچيد. شانه‌هايشان زير تكه تكه‌هاي سوسك مرده‌اي خم شده بود. رويش هم عبايي مي‌انداختند كه در حقيقت مي‌شد سه بار دور هيكل آدم بگردد. روي سرشان هم عمامه مي‌بستند سياه يا سفيد، دست كم پنج متر. تمام راهشان پنج سانت نمي‌شد. مي‌رفتند و مي‌آمدند. گاهي حتي چيزي هم همراه خود نداشتند؛ نه پاي سوسكي و نه سرش را. عادت داشتند اين راه را طي كنند. سعي كردم بفهمم چگونه فكر مي‌كنند و تصميم مي‌گيرند يا اصلاً آيا فكر مي‌كنند؟ چيزي دستگيرم نمي‌شد. جام را تغيير دادم. سمت ديگر لانه دراز كشيدم. دست‌هام را زير چانه قفل كردم. فرقي به حالشان نداشت. باز مي‌رفتند و مي‌امدند. مي‌رفتم و مي‌آمدم.»

پنج متر عمامه و طي كردن پنج سانت مسافت!  اين دو پنج چقدر خوب همه‌ چيز را افشا مي‌كند. اينهمه سر و صدا و جارجنجال و ادعا، براي انجام حركتي مورچه‌اي، پنج سانت به جلو يا به عقب !
در ميان ماجراي سنگسار زني _اجراي حكم زن زانيه‌ي محصنه_  سر از كلاس درسي در مياوريم:

« نكاح در لغت به معناي گاييدن است. دو سه طلبه‌اي كنارم پقي زدند زير خنده. حديث آشيخ علي‌پناه سر همه ما را هم توي كتاب لمعه فروبرد. يكي از طلبه‌ها پاشد و از مسجد بيرون رفت. تا آخر درس برنگشت. فرداش سرش را آورد كنار گوشم. جُنُب شده بودم. آخر بدجوري رك درس مي‌دهد. رفتم توي دستشويي و استمنا كردم. ديگر نمي‌توانستم وارد مسجد شوم»

و كمي بعدتر به خانه همين طلبه مي‌رويم، او به فواد و كمال هشدار مي‌دهد كه فقط روي همين پتو بنشينند كه چون در خواب زياد محتلم مي‌شود همه‌جاي فرش احتياط دارد. در خانه اين طلبه با كتابي!! روبرو مي‌شويم كه برادرش از آديس‌آبابا آورده، جايي كه رايزن فرهنگي بوده:

«ناگهان چشمم خورد به حروف لاتيني كه پشت عطف يك كتاب نشسته بود. بي‌درنگ بيرون كشيدمش. «راهنماي عشاق». آموزش سكس بود به زبان انگليسي با كاغذ گلاسه و عكس‌هاي رنگي از حالت‌هاي مختلف آميزش جنسي. كتاب روي دستم و نگاهم روي كتاب ماسيد.»

بله حكم زن زانيه محصنه رجم است:

«دست همه سنگ شده بود؛ دست ِ همه سنگ. چادرديگر سفيد نبود. سرم را بالا گرفتم كه خون را نبينم. گلدسته‌هاي حرم زير نور خورشيد، عدسي چشم‌هام را مي‌بريد. طلاي گنبد از هميشه سرخ‌تر بود. چشم‌هام را بستم.»

فواد با باقر آشنا مي‌شود، باقر كه خود نيز طلبه‌اي هست، او را به شيوه خواندن كتاب‌هاي ممنوعه (از آن ممنوع‌هايي كه هيچ‌جا نوشته نشده فقط اگر بدانند كه خوانده‌اي برايت بد تمام مي‌شود) آشنا مي‌كند، بوف كور يا … را بايد را در ميان لمعه، رسائل، يا … قرار داد و در همان ميان هم خواندش. باقر را از قم بيرون مي‌كنند و در انزلي، شهر محل تولدش، كتاب‌فروشي‌اش را به آتش مي‌كشند. باقر خود را به دار مي‌آويزد.

نمي‌خواهم تمام داستان را در اينجا نقل كنم، تنها قصدم معرفي اين اثر زيبا و تاثير گذار است تا شايد كسي ترغييب شود و چند ساعتي به خواندن آن اختصاص دهد. البته شيوه روايتي پيچ‌در پيچ و سيال داستان، و اينكه وقايعي را به شكل موازي و در هم تنيده به پيش مي‌برد، باعث مي‌شود كه نقل چند قطعه مختلف از جاي‌جاي كتاب لطمه‌اي به لذتي كه خواننده از خواندن تمام اثر خواهد برد وارد نشود. تنها به قطعه‌اي ديگر اشاره مي‌كنم. فواد تصميم مي‌گيرد كه به دانشگاه برود و اين تصميم او با مخالفت شديد پدرش روبرو مي‌شود كه آرزو دادر فرزندش مرجع‌تقليدي بزرگ شود. نگران است كه جواب خدا و دوستانش را چگونه بدهد. پسرش از خانه‌ي امام زمان به كجا مي‌خواهد برود، مي‌خواهد به امام صادق پشت كند:

«مي‌خواهي مثل بچه مزلّف‌ها بروي دانشگاه كه چه بشود؟ اين همه دكتر و مهندس مثل كود شيميايي توي مملكت ريخته. خشمش ننشست. شروع كرد به پهلوهام لگد زدن. افاقه نكرد. چشم‌هام را محكم بسته بودم كه ناگهان افتادن حجم سنگيني را روي شكم و سينه‌ام حس كردم. … از سفيدي در و ديوار لخت و لباس آدم‌ها فهميدم در بيمارستان هستم. مادرم با دكتر صحبت مي‌كرد. خانم اين چه جور دعوايي بوده كه بچه را به كشتن داده؟ آقاي دكتر اين پسره همش با براداش دعوا مي‌كند. خيره‌سري مي‌كند.»

مخالفت پدر با درس دانشگاه اين‌بار رنگ و بوي منطقي! به خود مي‌گيرد:

«خانه‌ي ما كه پر است از كتاب‌هاي جورواجور. من هم كه مثل آخونداي ديگر آدم بسته‌اي نيستم. درس‌هاي دانشگاه چيزي نيست كه لازم باشد، آدم دانشگاه برود. اگر كسي درس‌هاي حوزه را بخواند، خودش مي‌تواند آن‌ها را مطالعه كند. به كوفتگي شكم و سينه‌ام فكر مي‌كردم.» !! *

نكته‌ي ديگري كه در اين رمان به چشم مي‌خورد حضور قابل توجه و احترام برانگيز زن در اين اثر است. زن‌هايي كه در اين اثر مي‌بينم، نقشي بسيار پررنگ در تحول ذهني فواد ايفا مي‌كنند، نيوشا، زهرا و كريستينا (حتي ژنوويو) هر كدام خطي بسيار پررنگ بر بوم فواد باقي مي‌گذارند. زن و زنانگي، تن و تنانگي، و آنچه درك زيبا و مدرن اين زنان از تن‌هاشان هست، در حقيقت باعث آشتي فواد ِ ساكن جزيره‌ي به دور از‌ آبادي ِ ذهنيت‌هاي بسته، با دنياي واقعي و آنچه اين همه مدت سعي در نهان داشتنش از من و تو و فواد داشته‌اند مي‌شود. مهدي خلجي كه يكي از مقالاتش به نام اسلام زن‌باره اسلام اروتيك، باعث ايجاد سر و صدايي فراوان در فضاي وب شد، همواره اعتقاد داشته كه مساله زن و به خصوص مساله حجاب تنها چيزي است كه حكومت‌هاي‌ ايدئولوژيك اسلامي هرگز در مورد آن عقب نشيني نخواهند كرد، چرا كه چنين عقب‌نشيني به انهدام كامل تمام ساختار اين ايدئولوژي‌ها منجر خواهد شد. در اين اثر هم باز به نقشي كه زن‌هاي مستقل و از سنت‌كنده اين جوامع لااقل در مورد خود فواد ايفا مي‌كنند روبرو مي‌شويم. افزايش هر روز چنين زناني، زناني هم ‌جنس زهرا خبري بسيار اميدوار كننده براي ما هواخواهان دست‌يابي به دموكراسي و رهايي از قيد استبداد و در نقطه مقابل خبري ناگوار براي حاكمان است. شايد با نگاه به اين اثر بتوان به دليل نگراني خارج‌از حد ِ انتظار و واكنش‌هاي حاكمان نسبت به مساله زن پي ببريم.

در تمام طول مدتي كه اين كتاب را مي‌خواندم، نمي‌دانم چرا احساس مي‌كردم كه چقدر اين اثر هم حال و هواي آثار نويسندگان چك، بهوميل هرابال و ميلان كوندرا هست. البته ناتني بي‌شك در همان ژانر آتار ميلان كوندرا مي‌گنجد، همان جريان سيال ذهن را دنبال مي‌كند اما به خصوص وقتي كه خلجي به توصيف پاريس مي‌نشست، بي‌اختيار گاهي فراموش مي‌كردم كه اثر يك نويسنده ايراني را مي‌خوانم. تا اينكه به صفحه 94 كتاب يعني آخرين صفحه داستان رسيدم:
پراگ
بيست و هفتم فوريه سال دو هزار و چهار

به نظر مياد كه پراگ مُهرش را بر مهدي خلجي هم زده و اورا هم پاسوز كرده است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* خواندن اين كتاب حداقل راز پيچيده‌اي را براي من فاش كرد، ماه‌ها قبل در بالاترين كه فعاليت مي‌كردم، با آخوندي روبرو مي‌شدم كه امكان نداشت در مورد موضوعي بحث شود و او خود را در آن زمينه آگاه و مطلع جلوه ندهد، حالا اين موضوع مي‌خواست تاريخ باشد، زيست‌شناسي باشد، اقتصاد باشد، بانكداري باشد، شيمي باشد، استراتژي نظامي باشد، تسليحات نظامي باشد، فيزيك هسته‌اي باشد، پزشكي باشد و يا هر چيزي ديگري كه فكرش را بكنيد. رازش اينست كه اگر كسي درس حوزه را بخواند ديگر خودش مي‌تواند در همه چيز علامه شود.

Read Full Post »