Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2008

مدتی است كه نظراتی مشخص به صورت كامنت در زیر مطالب و نوشته‌های وبلاگستان فراوان به چشم می‌خورد. كافی ‌است سری به پست‌هایی بزنید كه به شكلی انتقادی را به اسلام و تشیع وارد كند یا در مخالفت با آن باشد، پیدا كردن پستی كه نظری با مفهوم زیر برایش نوشته نشده باشد كاری بسیار مشكل است:

مخالفت شما با اسلام به خاطر تنفر از جمهوری اسلامی هست و اسلام ارتباطی به این رژیم و اعمالش ندارد.

احتمالاً شما هم با چنین نظراتی به دفعات روبرو شده‌اید. چنین نظری البته با ادبیات و لحن‌ متفاوتی در زیر این پست‌ها نوشته شده است. در جایی با لحنی دلسوزانه و معلم‌وار نوشته می‌شود و توضیح می‌دهد این مخالفت ناشی از اشتباه‌ ِ انگاشتن جمهوری اسلامی به جای اسلام است در حالیكه اسلام هیچ شباهتی به جمهوری اسلامی ندارند. جای دیگر با ابراز تاسف برای كم‌عقلی و نادانی نویسنده نوشته می‌شود كه برایتان متاسفم كه فكر می كنید اسلام همین جمهوری اسلامی است و در جای سومی با نفرین جمهوری اسلامی همراه می‌شود كه لعنت بر این نظام كه با اعمالش، مردم را از اسلام و تشیع متنفر كرده است. نكته جالبی كه وجود دارد این است كه اكثر این نظرات در یك موضوع مشترك هستند كه تقریباً در همه‌ی آنها نویسنده كامنت اعلام می‌كنند كه خود هم البته از این رژیم دل خوشی ندارند اما… . نكته جالبتر این است كه این نظرات بی‌توجه به اینكه اصلاً موضوع مورد نظر نویسنده چه بوده است، در زیر هر مطلبی كه نوعی مرتبط به مخالفت با اسلام باشد گذاشته می‌شود، حالا چه این بحث خواندن قرآن با ساز باشد، روایتی مضحك و توهین آمیز منتسب به امامی باشد، قطعه‌ای از قوانین فقهی اسلام در باره رابطه‌ی جنسی با كودك شيرخوار و بهایم باشد، و یا مجازات‌های وحشیانه سنگسار و پرتاب از بلندی و قطع دست باشد.

اگر از نویسندگان این نظرات سوال كنید كه اگر جمهوری اسلامی كمترین شباهتی با اسلام حقیقی ندارد، اسلام حقیقی چگونه است؟ پاسخ‌تان به احتمال بسیار زیاد، ارجاع شما باشد به داستان خلخال پای زن یهودی و نقل قول كلام علی‌ابن ابیطالب، كه اسلام این است نه آن چیزی كه در كشور ما انجام می‌گیرد و در اینجا تنها از اسم اسلام است كه سوء استفاده می شود. نمی‌دانم آیا یك جمله اینقدر قدرت دارد كه تمام سابقه و تاریخچه 1400 سال حضور اسلام در منطقه‌ی جغرافیایی به این وسعت، همه‌ی قتل و غارت و خونریزی كه انجام داده است، همه‌ی قوانین و دستورات وحشیانه و غیر انسانی اسلام، همه تبعیضی كه نسبت به زن و برده و اهل كتاب و كافر روا داشته است و … را پاكسازی و تطهیر كند؟ من كه اینطور فكر نمی‌كنم، ولی اگر كه چنین قدرتی دارد، پس رژیم اسلامی هم این‌همه قتل و كشتار و ترور و سر به نیست كردن مخالف، اتوبوس ارمنستان و اعدام فله‌ای مخالفان، قتل‌های زنجیره‌ای و طرح امنیت اجتماعی و نقض حقوق بشر و … نیست و همانی است كه احمدی‌نژاد در مصاحبه‌اش با لری كینگ می‌گوید. آزادترین كشور دنیا، عادلانه‌ترین و كاملترین سیستم قضایی روی زمین و پاسخگوترین مسوولان حكومتی همه‌ی دنیاها.


"چرا مسلمان نیستم" نوشته ابن وراق كه اتفاقاً تحت سیطره‌ی نظام ولایت فقیه هم زندگی نمی‌كرد.

از پرداختن به این كه، چنین ادعایی (كه جمهوری اسلامی و اسلام شباهتی و ارتباطی با هم ندارند و فقط در نام مشتركند) چقدر منطقی و قابل پذیرش است می‌گذرم، اما این دوستان با چنان اطمینان و اعتماد به نفسی و بدون كمترین تردیدی این نظرات را بیان می‌كنند، كه گاهی اوقات فكر می‌كنم سلمان رشدی و تسلیمه نسرین و ابن‌وراق و … هم تحت حكومت رژیم اسلامی ایران بوده‌اند، انگار علی‌ دشتی و احمد كسروی و صادق هدایت هم در دوره‌ی ما می‌زیسته‌اند و به دلیل تنفرشان از اعمال حكومت اسلامی دست به قلم شده‌اند! نمی‌دانم واقعاً درك این موضوع اینقدر مشكل و دور از ذهن است كه مخالفت فردی با دینی كه به اجبار از پدر و مادرش به او منتقل شده حالا به هر دلیل درست یا نادرستی، به دلیل تنفر او از نظام حاكم نباشد و مخالفتی به خاطر ماهیت اندیشه و احكام و قوانین و اعمال همان دین باشد. واقعاً آیا ممكن نیست مخالفت، انتقاد، تنفر، انزجار، فحاشی این عده‌ای كه به قول شما راه را گم‌ كرده‌اند، از صراط مستقیم به دور افتاده‌اند، خود الله بر چشم و گوش و قلبشان مهر زده است تا از كفر خود دست نكشند، (یا حداقل بخشی از آن‌ها) حاكمیت جمهوری اسلامی نباشد؟؟!! آیا ممكن نیست مخالفت فردی با دینی كه دستور سنگسار كردن انسان را می‌دهد، دینی كه زنان را تحقیر می‌كند، دینی كه با برده‌داری مخالفتی نمی‌كند، دینی كه زنبارگی را ترویج می‌كند، دینی كه رد كننده‌ی خود را به اعدام محكوم می‌كند و … (می‌دانم كه اثبات زنا به این آسانی نیست و چهار نفر شاهد عادل می‌خواهد و یا 3 بار اقرار صریح زناكار را می‌خواهد و ارتداد فرق می‌كند و كافر حربی و ضمی و فلان باهم تفاوت دارند)  به خاطر خود این دین باشد؟ اگر ممكن است كه بزرگواری كنید و این نظراتتان را فرت و فرت همه‌جا ننویسید و اگر چنین چیزی ممكن نیست، پس باید قدردان و متشكر از رژیم اسلامی بود كه باعث شد، عده‌ای هر چند كم‌تعداد، نگاهی دوباره به این دین و دیگر ادیان بیندازند و ببینند كه كجا و بر روی چه چیزی ایستاده‌اند.

Read Full Post »

در بخش پیش اشاره داشتم که دیدگاه مخالف جنگ مجرد یا انتزاعی (دیدگاهی که مخالفت خود با جنگ را موضوعی اعتقادی و زیربنایی می‌داند) را در عمل به اهداف مورد نظرش ناتوان یافته‌ام. در مقابل دیدگاهی را مطرح کردم به عنوان دیدگاه حافظ صلح مشروط، و سپس به اشاره به نکاتی پرداختم که آنها را در درک و تشخیص چرایی ناکامی دیدگاه مخالف جنگ مجرد مفید می‌دانستم.

نکته اول که در بخش قبل به شکل مبسوط به آن پرداخته شد، نقش دیدگاه مخالف جنگ مجرد (دوستی در کامنتی به جای مخالف جنگ مجرد از ترکیب هوشمندانه‌ی جنگ‌گریز استفاده کرده بود) در شرایط پیش از آغاز جنگ جهانی دوم بود که به باور من با پافشاری ساده‌لوحانه و غیرمنطقی‌ای بر جلوگیری از وقوع هر جنگی، شرایط را برای بوجود آمدن یک جنگ تمام‌عیار جهانی با ده‌ها میلیون تلفات انسانی مهیا کرد.

اکنون به دیگر نکات مورد نظرم خواهم پرداخت:

  • 1- جنگ جهانی دوم و جنبش صلح طلبی اروپا
  • 2- مخالفت زیربنایی با جنگ و موضوع دفاع
    دیدگاه مخالف جنگ مجرد، جنگ را به دلیل سبعیت و ویرانگری ذاتی آن رد می‌كند، طرفداران این دیدگاه استدلال می‌كنند كه چون جنگ در اولویت اول باعث كشته‌شدن و آسیب دیدن انسان‌ها (غیرنظامی و نظامی‌) می‌گردد، و در اولویت‌های بعدی زیرساخت‌های اقتصادی، صنعتی و …. جوامع را به نابودی می‌كشاند و از آنجا كه این ضربات به بكارگیری تسلیحات و تجهیزات پیشرفته امروزی، قدرت تخریب‌گری بسیار زیادی دارد، باید با تمام وجود با وقوع جنگ‌ها مخالفت كرد. این اعتقاد تا آن حد زیربنایی است كه حتی برای آمار و ارقامی كه بتواند منفعتی در جنگی به تصویر بكشد هم اهمیتی قائل نیست. می‌بینیم كه در این استدلال جایی برای نیت و انگیزه هم در نظر گرفته نشده است، یعنی بیان نشده كه اگر به عنوان مثال جنگ به انگیزه‌ی دفع خطر ملخ‌های چشم گردویی باشد مجاز است.
    اما این استدلال آنجا دچار تناقض درونی می‌گردد كه مدافعانش در معرض هجوم نیروهای یك قوای خارجی قرار می‌گیرند. در این موارد اكثر معتقدان به این دیدگاه سعی می‌كنند تنها با جایگزین كردن واژه جنگ به دفاع این تناقض درونی را رفع كنند. اما اگر خارج از فضای احساسات‌گرایی ناسیونالیستی، مذهبی، قومی یا قبیله‌ای به این موضوع نگاه كنیم، می‌بینیم كه این جایگزینی واژه‌ها نمی‌تواند رافع این تناقض باشد. (البته نباید فراموش كرد كه دسته‌ای از مدافعان دیدگاه مخالف جنگ مجرد (دسته‌ای از پاسیفیست‌ها) از آنجا كه اصولاً نافی هرگونه خشونت‌ورزی هستند، حتی مساله دفاع شخصی را نیز ترویج خشونت می‌دانند و با آن مخالفت می‌كنند.) چرا كه عاملی كه باعث مخالفت با جنگ به شكل مجرد می‌گردد بحث تخریب‌گری و خشونت‌ورزی ذاتی ماشین جنگ است، و نه اینكه انگیزه آن الحاق منطقه‌ای به كشوری و یا غارت ثروت ساكنان دیگر مناطق باشد و یا حفاظت از آب و خاك و حق زیستن. متاسفانه ابزاری كه برای دفاع به كار می‌رود مجدداً همان ماشین جنگ است و با همان قدرت تخریب‌گری و نابود‌سازی بشریت. نیروی مدافع هم برای مقابله با تهاجم از تسلیحات تخریب‌گر متعارف و غیر متعارف، بمب، مین و توپ و تانك و مسلسل بهره می‌گیرد و باعث افزایش میزان تلفات در هر دو سوی میدان جنگ می‌گردد، می‌توان در مقابل دشمن متجاوز دست به سلاح و حمله متقابل نزد و بدون مقاومت تسلیم شد، و در نتیجه میزان تلفات انسانی ، اقتصادی و … را به حداقل میزان ممكن رساند. اگر اشتباه نكنم مشابه چنین تفكری را در سلوك شرقی هم می‌بینیم، در سلوك شرقی با مقایسه درخت قدرتمند ایستاده با علف كم ریشه‌ی منعطف گفته می‌شود كه بعد از طوفان‌های شدید آنهایی كه می‌شكنند و به زمین می‌افتند درختان هستند و نه علف‌ها، درختان از آنجا كه در مقابل نیروی مهاجم ایستادگی می‌كنند از كمر می‌شكنند، ولی علف‌ها تا روی زمین خم می‌شوند و پس از گذشتن طوفان مجدداً قامت راست می‌كنند. (این هم تفكریست) این اندیشه البته بی‌شك تناقض موجود در دیدگاه ضدجنگ مجرد را حل می‌كند، ولی فكر می‌كنم در میان مخالفان جنگ هم طرفداران ناچیزی داشته باشد. از سوی دیگر نمی‌توان جنگی را متصور شد كه مدافعان در استراتژی خود جایگاهی برای حمله به نقاط ضعف دشمن در جهت امتیازگیری در نظر نگرفته باشند. اگر كشوری نقطه‌ای از خاك خود را از دست بدهد علاوه بر اینكه برای بازپس‌گیری آن تلاش می‌كند، سعی می‌كند با پیش‌روی در نقطه‌ای دیگر عاملی برای گرفتن امتیاز از نیروی مهاجم به دست آورد. از لحاظ عملی فقط در همان لحظه‌ی آغاز یك جنگ نیروی مهاجم و مدافع معنایی دارد، پس از آغاز یك جنگ دیگر لحظه‌ای مدافع و مهاجم را نمی‌توان از هم تفكیك كرد.
    با این توضیحات جایگزینی واژه دفاع به جای جنگ هم تنها كاری كه انجام می‌دهد این است كه مساله انگیزه را به میان می‌كشد، یعنی مشخص می‌سازد كه مخالفت با جنگ آن چنان هم زیربنایی و اعتقادی نبوده است و می‌توان با در نظر گرفتن انگیزه‌های مختلف (تا اینجا حداقل یك مورد) برخوردی متفاوت در مورد آن در پیش گرفت. به عبارتی ساده‌تر مسائلی زیربنایی‌تر و اعتقادی‌تر از مساله جان انسان‌های قربانی جنگ به میان كشده می‌شود، مسائلی مانند، استقلال، وطن‌پرستی، خاك، هویت و …
    به این شكل تلاش در جهت رفع این تناقض منجر به این می‌شود كه كلیت ادعای مخالفت اعتقادی و زیربنایی با جنگ زیر سوال برود. در مقابل جنبش محافظ صلح مشروط بدون اینكه چنین ادعای بزرگی را مطرح كرده باشد و بدون اینكه مجبور به توجیه تناقضاتی از این دست گردد، از همان ابتدا مشخص می‌كند كه برای بدست آوردن وحفظ صلح در مقیاس جهانی حتی در صورت لزوم می‌توان و باید جنگید. مسلماً اینكه در چه مواقعی می‌توان برای دست‌یابی به سنگری دیگر در جهت استقرار صلح به جنگ روی آورد و اصولاً بر اساس چه معیار و توسط چه افراد یا سازمان‌هایی این لزوم را می‌توان تشخیص داد، جای مباحثات فراوانی دارد.
  • 3- عملكرد مقطعی دیدگاه‌ مخالف جنگ
    امروزه خوشبختانه در جهانی زندگی می‌كنیم كه صلح به میزان بسیار فراگیرتری نسبت به همه‌ی سال‌ها و قرن‌ها گذشته گسترده شده است. دیگر همگان در كابوس جنگ‌های همیشگی سر بر بالین نمی‌گذارند، هر از چند سالی زمزمه آغاز جنگی در گوشه‌ای از دنیا بلند می‌شود كه معمولاً هم ابعاد بزرگی ندارند. این صلح كم و بیش فراگیر امروز جهان این احساس را بوجود آورده است كه دیگر جای نگرانی نیست. جنبش‌های مخالف جنگ هم به پیروی از این احساس نادرست به فراموشی سپرده می‌شوند و تنها زمانی شكل می‌گیرند كه وقوع جنگی شدیداً محتمل می‌شود. البته از یك دیدگاه مخالف جنگ هم نمی‌توان انتظار دیگری داشت جز اینكه هر زمان كه احتمال وقوع جنگی باشد پای به میدان بگذارد. این نوع عملكرد ِ از نظر زمانی مقطعی‌ ِ دیدگاه‌های مخالف جنگ نقطعه ضعف دیگری به كارنامه‌‌ی آن‌ها اضافه می‌كند. نقطه ضعفی كه با وارد شدن یك عملكرد مقطعی دیگر از لحاظ مكانی (كه ریشه در نوعی خودخواهی جمعی قبیله‌ای دارد) تشدید هم می‌شود. متاسفانه جریان‌های ضدجنگ تنها زمانی فعال می‌شوند كه خطر جنگی كه منافع همان جریان‌ها را تحت الشعاع قرار می‌دهد بر سرشان سایه افكند. به شكلی كه مخالفت این دیدگاه‌ها در هنگامی كه احتمال وقوع جنگی میان دو كشور مطرح است، تنها و تنها توسط همان كشورها و در مخالفت با همان كشورها شنیده می‌شود. مخالفان جنگ در ایالات متحده آمریكا تنها زمانی پلاكاردها و بلندگوهای خود را بیرون می‌آوردند كه منافع هموطنانشان در جنگ ویتنام یا عراق به خطر بیوفتد. ایرانیان هم به محض اینكه خطر جنگ را حس كنند، به یاد مخالفت با جنگ می‌افتند. به محض اینكه این خطر هم برطرف شد پلاكاردها و بلندگوها مجدداً به انباری‌ها باز می‌گردند. تصور اینكه گروه‌های مخالف با جنگ مثلاً در نیوزلند، برای ابراز مخالفت با جنگ بین آنگولا و مكزیك به صحنه بیایند برای من كه بسیار دشوار است. البته انتقال یك نوع احساس دیگردوستی و انسان‌دوستی در این مخالفت‌ها انجام می‌گیرد كه من شخصاً خیلی صادقانه نمی‌دانم‌شان. به یاد تجمع مخالفان جنگ در مقابل كاخ سفید در سال 2007 افتادم، تیم رابینز هنرپیشه‌ی مشهور آمریكایی (همسر سوزان ساراندون) همان‌ كه در فیلم مشهور رهایی از شاوشنگ نقش‌آفرینی می‌كند به عنوان سخنران به پشت تریبون رفت و پس از مقایسه جورج بوش با ریچارد نیكسون و اینكه نیكسون با دیوار سخن می‌گفت و بوش با خدا، ادامه داد كه خدایی كه به او اجازه می‌دهد دروغ بگوید، خدایی كه به او اجازه می‌دهد دزدی كند، نفت مردم بیچاره عراق را بدزدد و … . ببخشین آقای رابینز من حرف شما را می‌فهمم ولی اجازه می‌خوام كه دلسوزی شما برای مردم عراق را صادقانه ندونم، چرا كه اگر صد سال هم مردم عراق در زیر ضربات شلاق عدی صدام خورد می‌شدند، بعید می دونم كه صدایی از شما در حمایتشون بلند می‌شد.
    اما دیدگاه محافظ صلح مشروط به این اصل پای‌بند است كه صلح و استقرار آن نیاز به مراقبت و محافظت همیشگی و همه‌جایی دارد و نمی‌توان كار گروه‌های طرفدار صلح را در هیچ شرایطی تعطیل كرد. گروه‌های محافظ صلح همانند گروه‌های حامی حقوق بشر باید همیشه و در همه‌جا فعال و گوش به زنگ باشند، چرا كه هر لحظه‌ و در هر گوشه‌ای از دنیا اتفاقی برای به خطر انداختن این صلح شكننده در حال وقوع است.
  • [http://www.youtube.com/watch?v=1WjonbdehO0]

  • 4- اخلاق كانتی، دفع افسد به فاسد و بمب اتمي
    در ششم و نهم ماه آگوست 1945 در روز 2166‌ام و 2169‌ام جنگ جهانی دوم (جنگی كه هر روز به طور میانگین 32500 نفر قربانی می‌گرفت)، ایالت متحد آمریكا بمب‌های اتمی پسر بچه و مرد چاق را بر روی دو شهر هیروشیما و ناكازاكی (برنامه برای اوكیناوا تنظیم شده بود) می‌اندازد. 140 هزار نفر درهیروشیما و 80هزار نفر در ناكازاكی بر اثر انفجار اتمی این دو بمب كشته می‌شوند (میزان تلفات ناشی از این دو بمب به میزان بیشتری افزایش می‌یابد). 6 روز بعد ژاپن شكست در برابر نیروهای ائتلاف را می‌پذیرد و نهایتاً در روز دوم سپتامبر پایان رسمی جنگ جهانی دوم اعلام می‌شود.
    كانت فیلسوف اخلاق‌گرای آلمانی به یك گونه‌‌ی بسیار مطلق از اخلاق اعتقاد دارد، اخلاقی كه به اخلاق‌ كانتی معروف است و بر ارزش‌های اخلاقی غیر مشروط  بنا شده است، در توصیف این نوع اخلاق معمولاً از این مثال  استفاده می‌شود، A  از شما نشانی محل مخفی شدن B  را می‌پرسد، شما می‌دانید كه گفتن محل مخفی شدن B به كشته شدن او منجر خواهد شد، اما از آنجا كه دروغ‌گویی امری غیراخلاقی است و برای ارزش اخلاقی هم نمی‌توان شرایط قائل شد، شما باید حقیقت را بگویید حتی اگر به كشته شدن B توسط A منجر شود. در مقابل این نوع تفكر، قاعده‌ای سنتی مطرح می‌شود كه فكر نمی‌كنم كسی تا كنون تجربه‌ی بكاربردن‌ش را نداشته باشد، قاعده‌ای كه به دفع افسد به فاسد مشهور است. همان چیزی كه این روزها و همیشه در آستانه‌ی انتخابات در كشورما به شدت تبلیغ می‌شود، انتخاب میان بد و بدتر. اینكه شما از نظر اخلاقی مجازید برای جلوگیری از وقوع یك افسد، تن به یك فاسد دهید. البته امروزه بحث برسر این قاعده زیاد است، مخالفان بكارگیری این قاعده، چنین استدلال می‌كنند كه رواج این قاعده باعث همه‌گیر شدن بی‌اخلاقی می‌گردد چرا كه بر اساس آن هر كسی توجیهی برای هر رفتار غیر اخلاقی خود به دست می‌آورد. ایراد دیگری كه به این قاعده وارد می‌شود این است كه همواره مهم‌ترین موضوع در اینجا یعنی سنجش بین افسد و فاسد، امری سلیقه‌ای می‌گردد. به عنوان مثال در موضوع بحث برانگیز اتانازی هر دوی موافقان و مخالفان اتانازی از این قاعده در تائید نظر خود استفاده می‌كنند، گروهی بیان می‌كنند كه پایان دادن به عمر یك انسان افسد است و گروه مقابل زجركشیدن و نفی استقلال فردی انسان در تصمیم‌گیری را افسد تلقی می‌كنند. مخالفان این قاعده در جواب كسانی كه استفاده از این قاعده را در مواردی اجتناب ناپذیر می‌دانند، این چنین استدلال می‌كنند كه طرح فقط دو انتخاب افسد و فاسد نادرست است و همواره انتخاب‌ سومی وجود دارد.
    برداشت من این است كه واقعاً در مواردی نمی‌توان به چیزی بیش از دو انتخاب فكر كرد. شاید هنر سینما در این مورد بتواند به كمك ما بیاید، نمی‌دانم فیلم فرار از گولاك را به خاطر دارید یا نه، داستان 3 نفر كه از گولاك‌های مخوف استالین در سرمای وحشتناك سیبری فرار می‌كنند و در طول مسیر بسیار طولانی رسیدن به مرزهای دنیای آزاد (فكر می‌كنم در انتهای فیلم به مرز سوئیس می‌رسند) یكی از این سه نفر به دلیل گرسنگی می‌میرد و دو نفر دیگر از بین دو انتخاب تغذیه از گوشت دوست مرده‌شان و از گرسنگی مردن، اولی را انتخاب می‌كنند. (من و شما در موقعیت مشابه چه انتخابی می‌كردیم؟)
    نمونه‌ی دیگری كه می‌توانم به آن اشاره كنم، عمل سرهنگ اشتوفنبرگ در جولای 1944 در انجام نقشه ترور هیتلر و قرار دادن كیف‌دستی پر از ماده منفجره در زیر میز كنفرانس هیتلر است كه متاسفانه با بدشانسی تمام به موفقیت منجر نشد، و نتیجه‌اش دستگیری و تیرباران اشتوفنبرگ و همراهانش شد، با اینكه در تعریف عملیات مذموم و غیراخلاقی تروریستی می‌گنجد، اما با استفاده از همین قاعده توسط اكثریت مردم دنیا به عنوان عملی قهرمانانه و بسیار تحسین برانگیز به یاد آورده می‌شود.
    البته باید توجه داشت كه قاعده دفع افسد به فاسد مثل بسیاری دیگر از قواعد اخلاق‌گرایانه به راحتی می‌تواند مورد سوء استفاده قرار گیرد. چرا كه نمی‌توان معیار مشخص و غیرقابل اشتباهی برای بكارگیری آن و سنجش شرایط به دست داد.
    در طول مدت جنگ جهانی دوم، با توجه به پیشرفت روزافزون و سریع دانش تسلیحات نظامی در آلمان، این نگرانی در میان دانشمندان نظامی آمریكا به وجود آمد كه نكند آلمان نازی به بمب اتم دست پیدا كند. این نگرانی منجر به ایجاد یك رقابت اعلام نشده برای تولید بمب اتمی گردید. در نهایت این آلمان نازی نبود كه توانست اولین بمب‌های اتمی را بسازد. (تصور اینكه چنین سلاحی در دست هیتلر قرار می‌گرفت برای من هیچ معنایی جز انهدام كامل بشریت تداعی نمی‌كند.)
    اینکه سیاستمداران ایالت متحده آمریکا به رهبری هری ترومن، چه انگیزه ای برای به کاربردن بمب های اتمی خود داشتند، موضوعی نیست که بتوان از آن در قضاوت درباره این موضوع استفاده کرد، چرا که درک انگیزه در چنین موردی بیشتر بر پايه‌ي حدس و گمان استوار است، اما می توان با مقایسه نتایج دو انتخاب استفاده یا عدم استفاده از بمب اتم به دیدگاهی در جهت قضاوت این موضوع دست یافت.
    استفاده از بمب اتم: کشته شدن نزدیک به 300 هزار نفر – پذیرش سریع شکست توسط ژاپن و پایان جنگ – دست بالای آمریکا در شرایط پس از جنگ.
    عدم استفاده از بمب اتم: ادامه جنگ تا زمانی نامعلوم (شاید یک استراتژیست جنگی بتواند به شکل تقریبی مشخص کند که در صورت عدم استفاده از بمب های اتم، ژاپن چه زمانی شکست می خورد و میزان تلفات ادامه جنگ چه میزان می‌بود ( كه كمتر از تلفات بمب‌هاي اتمي مي‌بود يا بيشتر))، دست بالای اتحاد جماهیر شوروی استالین در شرایط پس از جنگ.
    از آنجا كه این موضوع بسیار جنجالی و حساسیت برانگیز است، به دنبال این نیستم كه نظر شخصی خود را نسبت به این موضوع (چه تلاش دانشمندان نظامی آمریكا برای دست‌یابی به بمب اتم و چه بمباران اتمی ژاپن) ارائه كنم كه كدامیك از این اتفاقات فاسد است و كدامیك افسد و یا اصولاً آیا می‌توان مساله بمباران اتمی ژاپن را در چنین فضایی بررسی كرد یا نه. تنها تلاش من این ‌است كه شیوه‌ی نگرشی كه به گمان من می‌تواند در تحلیل این موضوع (و به صورت كلی موضوعاتی كه در بحث‌های مربوط به جنگ اتفاق می‌افتد) مفید فایده باشد را معرفی كنم.

    The basic features of the post-war era were established between 1944 and 1949, when the US and Soviet Union developed nuclear weapons, when the Red Army held the territory it captured in WWII, and when the US chose to take on an active global role, economically and militarily, beginning with the Marshall Plan and NATO.

    The basic features of the post-war era were established between 1944 and 1949, when the US and Soviet Union developed nuclear weapons, when the Red Army held the territory it captured in WWII, and when the US chose to take on an active global role, economically and militarily, beginning with the Marshall Plan and NATO.

ادامه دارد…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي‌نوشت: سخنراني احمدي‌نژاد در سازمان ملل رو بعد از پست كردن اين مطلب ديدم، چقدر تيم رابينز و محمود احمدي‌نژاد در مورد موضوع جنگ آمریكا و عراق با هم توافق نظر دارند. انگار همين سخنراني تيم رابينز رو ترجمه كردن و دادن دست احمدي‌نژاد كه تو سازمان ملل بخونه.

Read Full Post »

(از آنجا كه مطلب زير بسيار طولاني شد آن را در چند بخش پست خواهم كرد)

جدل مجازي كه بين بامدادي و كمانگير بر سر موضوع جنگ احتمالي آمريكا و ايران در گرفت، با ورود كامنت نويسان و وبلاگ نويسان ديگري (1 2 3 ) به بحث از يك موضوع خاص به بحثي كلي در مورد جنبش‌ها و ديدگاه‌‌هاي ضد جنگ بدل گشت (البته هيچ‌گاه با صراحت چنين چيزي بيان نشد). موضوعي كه من در اين نوشته سعي در شكافتن آن دارم، مستقيماً پاسخي به هيچ‌كدام از نوشته‌هاي دوستان نيست، بلكه از اين جدل مجازي تنها به عنوان بهانه‌اي براي پرداختن به موضوع ديدگاه‌ مخالف جنگ استفاده مي‌كنم. مسلماً در طول بحث مطالبي مخالف و يا موافق برخي از ديدگاه‌هاي مطرح شده توسط دوستان بيان خواهد شد. لازم به توضيح است كه اين موافقت يا مخالفت‌ها تنها در سطح نظري است و به موضوع جنگ و صلح در مقياسي فراتر از منافع كشورها يا گروه‌ها مي‌پردازد.

مطالعه سريع مطالب نوشته شده و اظهار نظرهاي ديگر دوستان در كامنت‌ها، اين موضوع را به روشني مشخص مي‌كند كه تفاوت ديدگاهي كه باعث ايجاد چنان جدلي شده است نه در موضوع موافقت و مخالفت با جنگ بلكه در انتقاد به نوعي مخالفت با جنگ بود كه من آن را تحت عنوان ديدگاه ضد جنگ مجرد يا انتزاعي تعريف مي‌كنم. ديدگاه ضد جنگ مجرد، ديدگاهي است كه به مساله ضديت و مخالفت با جنگ به عنوان يك موضوع زيربنايي و اعتقادي مي‌نگرد و تلاش خود را متمركز بر مخالفت با هر جنگي، در هر شرايطي و البته به هر قيمتي مي‌سازد. اين ديدگاه معتقد است كه جنگ در هر شرايطي بد است و به هيچ روي نمي‌توان كوچكترين منفعتي براي يك جنگ متصور شد. در اين ديدگاه جنگ بهانه‌اي است براي برخي از گروه‌ها براي پيش بردن منافع شخصي همان گروه‌ها و به شكل خاص ابزاري است در دست كشورهاي قدرت‌مند كه با استفاده از آن كشورهاي ضعيف‌تر را به استثمار كشانند و منابع آنها را به غارت ببرند. اين ديدگاه معتقد است كه درهيچ زماني، هيچ جنگي حتي اگر به نيت خير (بسياري از معتقدان به اين ديدگاه جنگ و نبت خير را جمع اضداد مي‌دانند) هم بوقوع پيوسته منجر به بهبودي اوضاع و شرايط هيچ نقطه‌اي در جهان نشده است. براي فهميدن اين موضوع هيچ نيازي به آمار و ارقام و عدد و رقم، و سنجش‌گري علمي وجود ندارد و ذات كثيف جنگ حقيقتي فراتر از هر تحليل آماري است. معتقدان به اين ديدگاه تمركز خود را در نمايش زشتي‌ها، قساوت و خشونت عيان موجود در جنگ مي‌گذارند و تلاش مي‌كنند جهانيان را متوجه بدي ذاتي جنگ و بي فايده بودن آن نمايند. اگر از نمايشگاه‌هاي عكسي كه توسط معتقدان به اين ديدگاه‌ برگزار مي‌شود ديدن كنيد، با مقدار متنابهي از عكس‌هاي پر از خشونت عيان، كودكان سر و دست شكسته، دست و پاهاي قطع شده، چهره‌هاي دهشت‌آور انسانهاي قرباني حملات شيميايي، بچه‌هاي نالقص الخلقه قرباني راديواكتيو، انفجار، خرابي، خون و … روبرو خواهيد شد.

اما من به شخصه اعتقاد دارم كه اين ديدگاه در عين اينكه تمامي تلاش خود را براي جلوگيري از وقوع جنگ و ساختن جهاني بهتر كرده است، در عمل از رسيدن به هدف نهايي خود ناكام مانده است. اين ناكامي البته از اين‌جا ناشي نمي‌شود كه اين گروه در پيشبرد روش اصلي خود يعني نمايش شرّ ذاتي جنگ موفق نبوده كه اتفاقاً امروز پيدا كردن انساني كه جنگ را ذاتاً خوب بداند كاري بسيار دشوار است. بلكه اين عدم كاميابي به جهت نگاه غير واقع‌گرايانه‌اي است كه به موضوع جنگ دارد. از سوي ديگر مخالفت اعتقادي با  جنگ در موارد متعددي، اين ديدگاه را دچار تناقضاتي از درون مي‌كند. در ادامه بحث به ذكر نكاتي از نقطه‌ نظرهاي مختلف مي‌پردازم تا بتوانم از طريق آنها چرايي اين ناكامي را شرح دهم. در نهايت به ديدگاه متفاوتي در مقابل اين ديدگاه مي‌پردازم كه مي‌تواند كاستي‌ها و تناقضات دروني آن را بر طرف سازد و به سمت جهاني سالم‌تر حركت كند. ديدگاهي كه تحت عنوان ديدگاه حفاظت از صلح مشروط معرفي مي‌كنم. جان كلام اين ديدگاه اين است كه از آنجا كه صلح به قيمت جان ميليون‌ها انسان كشته‌ شده در جنگ‌هاي مختلف و در طول تاريخ به دست آمده است، بايد براي حفظ آن با چنگ و دندان مبارزه كرد. به عبارت مشخص‌تر براي حفاظت از صلح بايد جنگيد. اين ديدگاه هدف عملي خود را شناسايي و حذف (يا كمرنگ كردن) عوامل، ريشه‌ها و زمينه‌هاي به خطر افتادن صلح در جهان مي‌داند. (لازم به ذكر است كه اين ديدگاه تا حدودي متاثر از انديشه‌هاي سر كارل پاپر فيلسوف اتريشي معاصر است.)

  • 1- جنگ جهاني دوم و جنبش صلح طلبي اروپا
    در ساعت يازده ظهر از روز يازدهم نوامبر 1918 جنگ جهاني اول وارد مرحله آتش بس خود شد. جنگي كه نزديك به بيست ميليون نفر تلفات انساني در برداشت. معاهده ورساي در 1919 به امضا رسيد و شرايط صلح پايدار شد. آلمان كه رهبر نيرو‌هاي محور بود متعهد به پرداخت غرامتي بسيار سنگين و محدوديت شديد تعداد نيروهاي نظامي و محروميت از داشتن نيروي هوايي گرديد. جنگ جهاني اول باعث تغيير چهره اروپا با تغيير امپراطوري‌ها به جمهوري‌ها گرديد. امپراطوري عثماني به جمهوري تركيه تبديل شد و در آلمان پس از چند ماه درگيري‌هاي جسته و گريخته بالاخره قانون اساسي جديد آلمان در شهر وايمار تصويب شد و جمهوري وايمار حيات خود را آغاز نمود. در سال 1920 حزب كارگران ناسيونال سوياليست آلمان (NSDAP) يا همان حزب نازي از درون حزب كارگران آلمان بوجود آمد و يك سال بعد آدولف هيتلر رئيس اين حزب شد. حزب نازي با استفاده از روش‌هاي دموكراتيك تا جايي پيش رفت كه 37 درصد نمايندگان رايشتاگ را از آن خود كرد. در ژانويه 1933 هيتلر در مقام صدر اعظم آلمان سوگند ياد كرد. به قدرت رسيدن هيتلر را بايد پايان عمر جمهوري وايمار تلقي كرد. تنها يك هفته پس از به قدرت رسيدن هيتلر سركوب مخالفان آغاز گرديد. نشست‌هاي احزاب چپ ممنوع گشت. حتي اعضاي احزاب ميانه‌رو نيز مورد تعرض و تهديد قرار گرفتند.اين كار تا مرحله دستگيري غير قانوني اعضاي كمونيست رايشتاگ نيز پيش رفت. هيتلر با سو استفاده از ماده 48 قانون اساسي همه‌ي عوامل را براي پيروزي نهايي در آخرين انتخابات دموكراتيك آلمان بوجود آورد. در 23 مارس 1933 هيتلر با استفاده از 81 كرسي‌ خالي احزاب كمونيست، فريب و اغواي لودويگ كاس رئيس حزب كاتوليك ميانه و تهديد ديگر اعضاي رايشتاگ توانست قانون اختيارات ويژه را به تصويب برساند. قانون اختيارت ويژه اين قدرت را به دولت او مي‌داد كه بدون موافقت رايشتاگ قانون‌گزاري كند، تصميمات سياست خارجي را بگيرد و حتي قانون اساسي را در جهتي كه مناسب مي‌داند تغيير دهد. هيتلر از اين اختيارت در جهت حذف تمام مخالفان ديكتاتوري خود استفاده كرد. به سرعت همه‌ي آزادي‌هاي فردي مردم آلمان از آنها گرفته شد. همه‌ي احزاب ممنوع شدند، تمام افرادي كه عضو حزب نازي نبودند از بيمه اجتماعي محروم شدند و بدين ترتيب امپراطوري رايش سوم شكل رفت. 2 آگوست 1934 هيندنبورگ ريس‌جمهور آلمان درگذشت و هيتلر به جاي برگزاري انتخابات رياست جمهوري قانوي تصويب كرد كه قدرت را به عنوان پيشوا (فوهرر) و صدراعظم آلمان به هيتلر منتقل كند و به اين شكل هيتلر فرمانده كل قوا شد، فرمانده‌اي كه افسرانش به جاي كشور و يا قانون اساسي به شخص او بايد سوگند مي‌خوردند. در اكتبر 1933 آلمان خود را از ليگ‌ملل و كنفرانس خلع سلاح جهاني بيرون كشيد. در فوريه 1934 هيتلر اعلام كرد كه آلمان داراي يك نيروي هوايي شده است (بر خلاف معاهده‌ي ورساي). در مارس 1935 هيتلروجود يك ارتش ششصدهزار نفري (6 برابر تعهد آلمان در معاهده ورساي) و افزايش نيروهاي دريايي را اعلام كرد. انگليس، فرانسه و ايتاليا تنها اين عمل را محكوم كردند. در همان ماه هيتلر بازگشت به ليگ ملل را منوط به بازپس‌گيري مستعمرات آلمان در آفريقا كرد. در سپتامبر 1935 هيتلر قانوني معروف به قانون نورمبرگ را تسليم رايشتاگ نمود، به موجب اين قانون ازدواج آلماني‌هاي آريايي و يهودي ممنوع شد، استخدام زنان كمتر از 45 سال سن آريايي توسط يهوديان ممنوع شد و آلماني‌هاي غير آريايي از مزاياي شهروندي آلمان محروم مي‌شدند. در مارس 1936 هيتلر مناطق غير نظامي راينلند رو بر خلاف معاهده ورساي تصرف كرد. انگليس و فرانسه در مقابل اين عمل واكنشي نشان ندادند. در جولاي 1936 هيتلر قواي خود را به كمك ژنرال ديكتاتور اسپانيايي فرانكو فرستاد. در 1937 هيتلر تصميم خود مبني بر ورود به جنگ‌هاي محلي به قصد تصرف چكسلواكي و اتريش را با وزيران خود در ميان گذاشت، اين تصميم با مخالفت شديد وزير جنگ فيلدمارشال بلومبرگ، وزير خارجه بارون نيوراث و رئيس ارتش ژنرال فريتشه روبرو شد. آن ها اعتقاد داشتند كه اين تصميم بيش از حد ريسكي است و ممكن است قبل از آنكه آلمان آماده باشد منجر به جنگي بزرگ شود، آنها توصيه كردند كه قبل از انجام اين كار هيتلر بازهم به تقويت نيروي نظامي خود بپردازد. در نوامبر همان سال لرد هاليفاكس انگليسي در ملاقات خود با هيتلر تاكيد كرد كه انگليس دوست دارد تنها تغييراتي در نظام مرزها را ببيند كه بر اساس تغيرات صلح آميز باشد. در 4 فوريه 1938 هيتلر كه از مخالفت بلومبرگ، نيوراث و فريتشه ناراضي بود، وزارت جنگ را منحل كرد، وزير خارجه را بركنار كرد و فرماندهي عالي نيروهاي نظامي (OKW) را جايگزين وزارت جنگ كرد. اين عمل هيتلر هدف واقعي او را به روشني مشخص نمود چرا كه تاسيس چنين سازمان‌هاي ويژه‌اي اصولا در شرايط جنگي نقش دارند و نه در شرايط صلح. در همان ماه هيتلر اتحاد اسمي خود با چين را به هم زد و به امپراطوري ژاپن متحد شد. در مارس 1938 سر نويل هندرسون پيشنهاد تشكيل يك كنسرسيوم بين‌الملي با محوريت آلمان را براي فرمانروايي در آفريقا به نمايندگي بريتانيا با هيتلر مطرح كرد، و در مقابل آلمان متعهد شود كه براي تغيير مرزها به جنگ متوسل نشود. هيتلر در پاسخ گفت كه حاضر است 20 سال براي پس‌گيري مستعمراتش در آفريقا منتظر بماند تا اينكه شرايط انگليس براي جلوگيري از جنگ را بپذيرد. در 28 مي 1938 هيتلر در كنفرانسي تصميم غير قابل تغيير خود براي له كردن چكسلواكي را اعلام كرد. آگوست 1938 اخباري مبني بر اينكه به خدمت گرفتن نيروهاي ذخيره در آلمان آغاز شده است به انگليس رسيد. همچنين اين خبر كه جنگ بر عليه چكسلواكي در سپتامبر آغاز مي‌شود. نهايتاً تحت فشار ديپلماتيك فرانسه و انگلستان، در5 سپتمامبر ادوارد بنش رئيس جمهور چكسلواكي پلن چهارم براي تغيير قانون اساسي به نحوي كه خودمختاري سودتن (بخش مورد مناقشه با آلمان) تامين گردد و به اين ترتيب بهانه شروع جنگ از هيتلر گرفته شود. در 13 سپتامبر لرد نويل چمبرلين نخست وزير انگلستان براي حل بحران به برلين پرواز كرد (در حاليكه كه خبرها مبني بر اين بود كه اشغال چكسلواكي در 18 سپتامبر آغز خواهد شد) او به هيتلر قول داد كه كاري كند رئيس جمهور چكسلواكي با او موافقت كند و در عوض هيتلر زمان حمله را به عقب بياندازد. هيتلر كه سوتدن را بهانه‌اي براي آغاز جنگ مي‌خواست با اكراه به تلاش چمبرلين براي حفظ صلح پاسخ داد. وقتي كه چمبرلين با در برنامه‌ي انتقال سرزمين‌هاي سوتدن به آلمان برگشت، هيتلر براي پايان دادن به تلاش چمبرلين براي صلح اعلام كرد كه توافقات قبلي را غير قابل قبول مي‌داند. و تقاضا كرد كه ظرف 6 روز سوتدن بدون قيد و شرط و بدون مذاكره‌اي بين برلين و پراگ به آلمان الحاق شود و آلمان هم گزينه‌ي جنگ را تا زمان تامين تمامي ادعاهاي لهستان و مجارستان بر عليه چكسلواكي بر روي ميز نگه خواهد داشت. در 30 سپتامبر 1938 كنفرانس يك روزه‌اي در مونيخ با شركت هيتلر، چمبرلين، دالاديه (رئيس جمهور فرانسه) و موسوليني برگزار شد و منجر به عقد قراداد مونيخ گشت كه بر اساس آن منطقه سودتن لند به آلمان الحاق مي‌شد. در پايان اين نشست چمبرلين هيتلر را وادار به امضاي بيانيه دوستي انگليس_آلمان كرد و براي آن اهميتي فوق‌العاده قائل شد در حاليكه كه هيتلر كوچكترين اهميتي براي آن قائل نبود. در ادامه همين بيانيه بود كه چمبرلين آن جمله‌ي معروف خود را در بازگشت به لندن و بروي پلكان هواپيما بيان كرد كه «صلح زمان ما » را به دست آورده است. هيتلر بسيار عصباني بود كه چرا به اين شكل بهانه‌ي جنگ را از دستان او درآوردند، در نتيجه‌ي اين قرارداد هيتلر به عنوان مرد سال مجله تايمز انتخاب شد. در تمام طول اين سال‌ها هيتلر مشغول بازسازي قواي نظامي خود بود، آلمان نازي‌ كه به خاطر بودجه نظامي خود در شرايط اقتصادي نامناسبي به سر مي‌برد در 15 مارس 1939 با زير پا گذاشتن قرارداد مونيخ، پراگ را به تصرف خود در آوردند تا با استفاده از دارايي‌هاي چكسلواكي شرايط خود را بهبود بخشند. سپس نوبت لهستان بود، هيتلر تلاش كرد كه لهستان را تبديل به يكي از اقمار خود براي جنگ با غرب كند، وقتي اين موضوع توسط لهستان رد شد، تصميم او به پاك كردن لهستان از روي نقشه زمين تغيير كرد. بهانه‌ي او براي حمله به لهستان اينبار شهر دانزيگ بود. بالاخره در روز 1 سپتامبر 1939 آلمان لهستان غربي را تصرف كرد. در 3 سپتامبر بريتانيا و فرانسه به آلمان اعلام جنگ كردند ولي واكنش عملي از خود نشان ندادند. در 17 سپتامبر ارتش سرخ لهستان شرقي را اشغال نمود. به اين ترتيب جنگ جهاني دوم آغاز گرديد، جنگي كه 6 سال و 1 روز به طول انجاميد. 2192 روز جنگ. نزديك به 72 ميليون نفر يعني ميانگين روزي 32500 نفر كشته شدند (62 ميليون مستقيماً به خاطر جنگ و 10 ميليون به خاطر قحطي ناشي از آن)، از اين كشته‌شدگان بيش از 60 درصد غير نظاميان بودند، و 83 درصد تلفات انساني جنگ به كشورهاي ائتلاف تحميل گرديد. توجه كنيد كه كشورهاي ائتلاف كشورهايي بودند كه براي جلوگيري از تسلط آلمان بر كل اروپا و نهايتاً جهان و علي‌رغم خواست خود به جنگ كشيده شدند.

    تلفات انساني جنگ جهاني دوم

    تلفات انساني جنگ جهاني دوم

    در تمام مدت زمان بين پايان جنگ جهاني اول تا شروع جنگ جهاني دوم، اروپا در يك فضاي صلح طلبانه و كاملاً مخالف جنگ به سر مي‌برد. احساس عمومي آن سال‌ها به اينگونه بود كه ديگر هرگز نبايد جنگي سر بگيرد. اما در عمل چيزي كه ديده مي‌شود تلاش خوشبينانه‌اي است كه با راضي نگهداشتن آلمان نازي و دادن امتيازات و مشوق‌ها به آن در جهت حفظ صلح انجام مي‌گرفت. هيتلر يكي پس از ديگري، معاهدات بين‌الملي خود را زير پا مي‌گذاشت و هر روز قدرت نظامي خود را بر خلاف تعهدات خود افزايش مي‌داد، هر روز به تهديد ديگر كشورها مي‌پرداخت و در مقابل همه‌ي اين تلاش‌ها اروپا به او امتياز مي‌داد و يا نهايتاً چشم خود را فرو مي‌بست. سمبل اين نوع طلح‌طلبي انتزاعي خوش‌بينانه (بهتر است بگويم ساده‌لوحانه) هم كسي نيست جز نويل چمبرلين و آن جمله معروفش صلح زمان ما. به اين ترتيب اين جنبش ضد جنگ در عمل در جهت تقويت و كمك به هيتلر و مآلاً در جهت جنگ‌طلبي فعاليت كرد. تفكر آن زمان كه در بسياري از بيانيه‌هاي دولت‌هاي اروپايي قبل از سال 1939 نيز به چشم مي‌خورد اين بود كه هرچه پيش مي‌آمد، نبايد جنگ ديگري آغاز شود. شايد اگر اين تفكر نبود، هرگز جنگ جهاني دوم به وقوع نمي‌پيوست، اما آن چيزي كه در قبال اين رويكرد پيش آمد جنگي به مراتب دهشتناك‌تر از هر پيش‌بيني بود. در آن زمان اگر يك جنبش محافظت از صلح مشروط وجود مي‌داشت كه به اين واقعيت توجه داست كه چيزي كه امروز به شكل صلح در اروپا شكل گرفته، به قيمت جان نزديك به بيست ميليون انسان كشته شده در جنگ جهاني اول به دست آمده است، دولت‌هاي اروپايي را تحت فشار قرار مي‌داد كه در مقابل نقض تعهدات آلمان نازي در مورد معاهده ورساي و به خصوص افزايش نيروهاي ارتش، نيوري هوايي و دريايي واكنش مناسب نشان دهند. و حتي با اعمال زور بر اجراي تعهدات آلمان پافشاري مي‌كردند، حتي اگر اين اعمال زور به شكل تهديد به بمباران ارتش آلمان نازي مي‌بود.

    "صل� زمان ما" جمله مشهور نويل چمبرلين

    "صلح زمان ما" جمله‌ي مشهور و ساده‌لوحانه‌ي نويل چمبرلين

ادامه دارد …

Read Full Post »