Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مه 2009

آتیــــــــــــــــــــــــــــــش، آتــــــــیش، خونه آتیش گرفته،

بچه‌ها یالا فوت کنید، همگی فوت کنید تا آتیش رو خاموش کنیم.

Read Full Post »

به اشتباه فکر می‌کردم فینال جام با‍شگاه‌های اروپا دیشب (سه شنبه شب) برگزار میشه، به همین خاطر از ساعت 11 اینا کنترل تلویزیون رو دستم گرفته بودم که یک موقع یکی اونو تصاحب نکنه، زده بودم کانال 3 و منتظر شروع فوتبال.

معمولاً صدا و سیمای جمهوری اسلامی رو نگاه نمی‌کنم، اما دیشب این توفیق اجباری نصیبم شد که شاهد برنامه‌ای باشم به نام «منطقه‌ آزاد» که در حقیقت یک برنامه‌ی تبلیغاتی انتخاباتی بود. به این شکل که دوربین صدا و سیما به یکی از دانشگاه‌های کشور می‌رود و از تریبونی که مهیا شده تا دانشجویان بتوانند آزادانه در مورد مساله انتخابات صحبت کنند برنامه تهیه می‌کند. آنچه در برنامه شب گذشته روی می‌داد از دانشگاه آزاد کرج بود.

مساله‌ای که در ابتدا نظر من را به خودش جلب کرد یکی نام برنامه و دیگری لوگوی آن بود. نمی‌دانم آنچه من دیدم ناآگاهانه اتفاق افتاده یا تعمدی در موردش بوده است. مسئولان مختلف جمهوری اسلامی از خامنه‌ای تا خاتمی همگی در سخنرانی‌ها مختلف از این صحبت کرده‌اند که در جمهوری اسلامی ایران آزادی وجود دارد، این گزاره‌ توسط بسیاری به شیوه‌های مختلف گفته شده و احمدی‌نژاد هم با استفاده از صفت مطلق این دروغ بزرگ را به بعدی تازه رساند. صدا و سیما هم همواره تلاش در حقنه کردن این دروغ بزرگ داشته است. حالا برنامه‌ای ساخته شه به نام منطقه‌ آزاد! گویا برنامه‌سازان حواس‌جمع صدا سیما که حتی برنامه‌ی عمو پورنگ را که مخاطبانش کودکان هستند به آن شیوه که معرف حضور است تحت نظارت و کنترل دارند هم، یک لحظه تحت تاثیر جو انتخاباتی قرار گرفته‌اند و فراموش کرده‌اند که در جمهوری اسلامی با آزادی مطلقش همه جا منطقه‌ی آزاد است. چه می‌شود کرد، نزدیک انتخابات هست و باید به هر شکلی از واژه‌ی آزادی تاجایی که می‌توان سواستفاده کرد حتی اگر همه‌ی آن‌ دروغ بزرگی که در 365 روز سال برآن تاکید می‌کنند تلویحاً بر باد دهد.

نکته دیگر در مورد لوگوی این برنامه است که چیزی مشابه این تصویر است:

این رو خودم ساختم، لوگوش رو جایی پیدا نکردم.

این رو خودم ساختم، شاید دقیقاً خودش نباشه. لوگوی اصلیش رو جایی پیدا نکردم.

آزادی موجود در این لوگو من را بیش از هرچیز یاد ممنوعیت می‌اندازد تا چیزی به نام آزادی. دایره‌ی قرمز و باکس سفید میان  آن بسیار شبیه تابلوی ورود ممنوع بود. نمی‌دانم شاید این هم ناخودآگاه اتفاق افتاده.

اما از این دومورد که بگذریم محتوای برنامه هم درنوع خود جالب بود. جمهوری اسلامی‌ای که شرح حال نحوه مصاحبه‌های صدا و سیمایش را همه می‌دانند، حالا مثلاً تریبون آزاد تشکیل داده که دانشجوی مملکت در پشت آن بایستد و آزادانه آنچه می‌خواهد بگوید، دانشجویی که به خاطر گفتن حرف‌هایی درهمین حدود، ماه‌ها و سال‌ها در زندان و تحت شکنجه بوده است. انتخابات است دیگر، باید از هر وسیله‌ای برای جلب توجه مردمان از همه جا بی‌خبر و کشیدنشان به پای صندوق‌ها استفاده کرد. اما همه‌ی ماجرا این نیست، در اینترنت که در مورد این برنامه جستجو می‌کنی می‌بینی که همین منطقه‌ی آزاد ِ موسمی انتخاباتی هم آزاد نیست _دیوانه‌ای، مگر قرار بوده آزاد باشه_ می‌بینی که همان داستان مصاحبه‌های سر و ته بریده و هدفمند باز اینجا هم تکرار شده. بازهم از گفته‌ای، همان بخش مورد نظر جدا شده، از دیگری فقط عبارتی باقی مانده، برخی هم احتمالاً آرشیو شده‌اند برای بعد از انتخابات که موسم آزادی منطقه‌ای وظیفه‌ی خود را به انجام رسانده باشد و نوبت حساب‌کشی فرا رسیده باشد.

دانشجویی (فرض کنیم دانشجو بوده) به پشت تریبون می‌رود، می‌گوید: زمانی اگر به پاسبان سرگذر توهین می‌شد حسابت با کرام‌الکاتبین بود حالا تحت حکومت جمهوری اسلامی ما به نقطه‌ای رسیده‌ایم که به فرد اجرایی اول مملکت شعار مرگ بر می‌دهند و هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
به نظر شعار مرگ بر محمود احمدی‌نژاد داده شده. (از آن زمانی که من تلویزیون رو روشن کرده‌ام که این شعار شنیده نشد، مهم نیست هرمنوتیک به درد همین منطقه‌ی آزاد می‌خورد)

دختری با موهای از مقنعه بیرون و مانتوی تنگ به پشت تریبون می‌ره و میگه: این منطقه آزاد نیست، هیچ جای ایران منطقه‌ی آزاد نیست. دختزان چادری البته نظرهای دیگری می‌دهند. به لطف این برنامه من بالاخره تونستم رابطه‌ی آزادی با نوع پوشش رو کشف کنم، خوب کاملاً مشخصه اونی که مانتوی تنگ تنش کرده احساس خفگی و تحت فشار بودن می‌کنه، هرچه از تنگی کاسته بشه احساس آزادی بیشتر میشه تا نهایت گشایش و آزادی که اونی که چادر برسر داره با تمام وجود احساسش می‌کنه. ممکنه سوال پیش بیاد که اگه اصلاً پوششی نباشه چی؟ خوب خیلی ساده است در اون صورت اصلاً احساس آزادی و عدم آزادی وجود نخواهد داشت که ما درموردش صحبت کنیم.

دانشجوی پراحساس و با حرارت فریاد می‌کشه: آقای روشنفکر، نمی‌خوای رای بدی خوب رای نده، ولی بدون که این راهش نیست. دوباره هم تکرار می‌کنه.

دانشجوی با موهای کمی سیخ‌سیخی فریاد می‌زنه که: من رای می‌دم چون نمی‌خوام ایران مثل عراق و افغانستان بشه. و ادامه می‌ده: به خدا رای می‌دم، به خدا به اونی که صداقت داشته باشه می‌دم. (حالا رابطه رای ندادن با مثل عراق و افغانستان شدن چیه من این یکی را حتی با استفاده از هرمونوتیک هم نفهمیدم، مردم عراق که همواره مثل ملت غیور و جان برکف ایران در صحنه حضور داشتن و با حضور بالای 90 درصدشون همواره مشت‌ای محکم می‌زدن)

دانشجوی دیگری در مقابل میکرفون صدا و سیما حرف‌های جالب‌تری در مورد رای ندادن می‌زنه، می‌گه: رای دادن برای خود آدم هستش ولی شرکت در انتخابات به خاطر کشور هست. میگه: بیان اگه نخواستین یک خط بکشین رای رو بندازین تو صندوق. و ادامه می‌ده: که کسانی که اینکارو بکنن حق دارن بعداً حرف بزنن ولی اونایی که حتی همین رای باطله رو به صندوق ننداختن هیچ حقی برای حرف زدن ندارن. من می‌گم نه تنها حق حرف زدن ندارند بلکه حق نفس کشیدن هم نباید داشته باشن. اصلاً چه معنی داره کسی که رای نداده نفس بکشه.

البته من نفهمیدم این همه تاکید بر کسانی که نمی‌خوان رای بدن واسه چی بود، چون حداقل تو اون دقایقی که من شاهد برنامه بودم کسی صحبتی از رای ندادن نکرد، حالا توی خود دانشگاه همچین حرفی زده شده من نمی‌دونم. ولی در نوع خودش اینکه صدا و سیمای جمهوری اسلامی هم تلویحاً به تایید این موضوع می پردازه و بهش اعتراف می‌کنه خیلی قابل توجه هستش. همین چندروز پیش بود که کروبی و موسوی به صداوسیما به سبب چیزی که جانبداری انتخاباتی از محمود احمدی نژاد می‌دونستن معترض بودن، طرفداران این دو نفر هم اعتقاد دارن که اگر بایکوتی‌ها وارد صحنه انتخابات بشن رای‌ آن‌ها به سبد موسوی و کروبی خواهد رفت و بایکوتی ها را حامیان احمدی‌نژاد معرفی می‌کنند. حالا چه اتفاقی افتاده که صدا و سیمای جمهوری اسلامی به فکر تحت تاثیر قرار دادن این گروه از مردم افتاده. حامیان مبتلا به تئوری توطئه‌ی شرکت در انتخابات که همیشه لقمه رو یک دور به دور سرشان می‌چرخونن به احتمال زیاد اینطور تفسیر می‌کنن که با این حرف‌ها می‌خوان مردم را وادار به لجبازی و عدم شرکت در انتخابات کنند. می‌گن رای ندادن راهش نیست، کسی که رای نده حقی نداره و … تا مردم باهشون لج کنن و بگن حالا که اینطور شد عمراً که رای بدم. اما اگر شاهد این برنامه بودین به وضوح می‌شد تشخیص داد که هیچ هدفی جز پرشور کردن هرچه بیشتر انتخابات و ترغیب مردم برای شرکت در انتخابات حتی با انداختن رای باطله ندارد. فکر می‌کنم ما تنها ملت دنیا باشیم که اگر تمامی دنیا بیاد و بر موضوعی به صراحت تاکید کند بازهم برداشت خود از آن موضوع را ارجح می‌دانیم. تمامی مسئولان نظام بارها و بارها به اینکه حضور حداکثری در انتخابات از نتیجه‌ی آن مهم‌تر است تاکید کرده‌اند. خامنه‌ای، خاتمی، رفسنجانی، کروبی، موسوی، احمدی‌نژاد، صدا و سیما و … اما این دوستان همچنان بر یک پا داشتن مرغ خود اصرار می‌کنند. خوب اشکالی ندارد، حالا که ما دست این آقایون رو خوندیم، به جای اینکه به لجبازیشون به پای صندوق نریم، نه تنها اینکارو می‌کنیم بلکه حتماً رای خودمون رو هم به محسن رضایی می‌دیم که احمدی‌نژاد نباشه!

پس پیش به سوی صندوق‌های رای و پیش به سوی روزی که کسی که رای نمی‌دهد حتی حق نفس کشیدن هم نداشته باشد. هورررااااااااااااا

Read Full Post »

بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد

برتولت برشت (1898 – 1956)

و چه خوب که عمر آدمی از قرنی تجاوز نمی‌کند که اگر غیر از این بود، امروز برشت باید به نظاره‌ی مردمانی می‌نشست که نه تنها به قهرمان نیاز دارند، بلکه قهرمانی را چون جامه‌ای عاریتی بر تن ناکسان می‌پوشانند.

Read Full Post »

دوستی از من خواسته که به مناسبت 17 می _روز جهانی مبارزه با هوموفویبا_ مطلبی بنویسم. اما متاسفانه من تا همین دو روز پیش هیچ چیزی در مورد این موضوع نمی‌دونستم. این بود که تصمیم گرفتم بخش‌هایی از متونی که  این روزها مطالعه‌‌شون کردم رو ترجمه کنم تا لااقل افرادی دیگری که مثل خود من از چنین پدیده‌ای بی‌اطلاع و یا کم اطلاع هستند کمی بیشتر با آن آشنا شوند.

در لغت‌نامه مریام‌ وبستر در توضیح واژه هوموفوبیا آمده است که:

Irrational fear of, aversion to, or discrimination against homosexuality or homosexuals

«ترس غیرعقلانی از، بیزاری غیرعقلانی نسبت به و یا تبعیض غیرعقلانی علیه همجنسگرایی و همنجسگرایان» و بوجود آمدن این کلمه را 1969 ذکر کرده است.

دایرة‌المعارف آزاد ویکیپدیا هم دقیقاً توضیح لغت‌نامه مریام وبستر رو نقل کرده و اضافه کرده که بعضی از تعاریف ممکن است فاقد مورد «غیرعقلانی» باشد. در اینجا تاریخ استفاده از این واژه در معنای امروزی آن سال 1972 گفته شده است.

اما برای اینکه بیشتر با مفهوم هوموفوبیا آشنا شویم باید نگاه دقیق‌تری به موضوع همجنسگرایی بیاندازیم. در حقیقت آنچه باعث بوجود آمدن پدیده‌ای به نام هوموفوبیا شده است همین کمبود آگاهی نسبت به موضوع همجنسگرایی، تاریخ آن، فعالیت‌های انجام شده در این مورد و … و نگاه متعصبانه ناشی از این نا‌آگاهی و یا کم‌اگاهی است.

همجنسگرایی تمایل جنسیتی نسبت به افراد همجنس است. همجنسگرایی در مقابل دگر جنس گرایی_ تمایل جنسی به افراد جنس مخالف_ است. افراد دارای تمایل جنسی نسبت به هردو جنس دوجنسگرا نامیده می‌شوند. همجنسگرایان زن اغلب لزبین نامیده می‌شوند اما در سال‌های اخیر واژه گی برای چه همجنسگرایان مرد و چه زن مورد استفاده قرار گرفته است.

همجنسگرایی تقریباً در همه‌ی بافت‌های اجتماعی دیده می‌شود. در گروه‌های مختلف جامعه، در طبقات اقتصادی-اجتماعی و در گروه‌های قومی و مذهبی. تعین شمار همجنسگرایان نسبت به جمعیت دشوار است و داده‌ی آماری قابل اعتماد وجود ندارد، اما تخمین‌های اخیر نشان‌ می‌دهد که همجنگرایی برای 2 تا 4 درصد مردان قابل اتلاق است. تخمین‌ها درمورد لزبین ها پایین‌تر از این است. البته بسیاری از افرادی که در فعالیت‌های همجنس‌گرایانه مشارکت دارند لزوماً خود را همجنسگرا تلقی نمی‌کنند.

شیوه برخورد و نگاه نسبت به همجنسگرایی به نسبت زمان و مکان متغیر است. در یونان باستان روابط همجنسگرایانه پذیرفته شده بود و در برخی موارد رفتار مورد انتظار از بخش‌های خاصی از جامعه بود. بعدها نوع نگاه و برخورد به همجنسگرایی در جهان غرب تحت تاثیر قواعد اخلاقی یهودی _ مسیحی قرار گرفت، که همجنسرگایی را غیراخلاقی و گناه‌الود می‌شمرد. اما مانند بسیاری دیگر از گناهان همجنسگرایی به عنوان بیان ضعف نوع بشر دیده می‌شد و نه به عنوان یک اختلال روانی یا رفتار گونه‌ای  ویژه از انسان‌ها. این نگاه آخر که به همجنسگرایی به عنوان آسیب‌شناسی (pathology) می‌نگرد در اواخر سده نوزدهم مطرح گردید. با آغاز سده‌ی بیستم روانکاو‌ها به همجنسگرایان به چشم قربانیان رشد ناقص و معیوب نگاه می‌کردند. روانشاس اتریشی زیگموند فروید _پایه‌گزار روانکاوی_ همجنسگرایی را شرایط انحرافی (deviant condition) می‌دانست. در سال‌های نه چندان دور دانشمدان به دنبال یافتن یک توضیح زیست‌شناختی برای گرایش‌های جنسی بودند.  مطالعه‌ای که در سال 1993 منتشر گردید در جستجوی شناسایی یک نشانگر ژنتیکی (genetic marker) برای تعین گرایش جنسی بودند. این مطالعه که البته نمونه جمعیتی‌ای را در نظر نگرفته بود بدون نتیجه بود.

در نیمه اول سده بیستم، نگرش به همجنسگرایی شدیداً منفی بود. فعالیتهای همجنسگرایان مخفیانه و در حد زمزمه درگوشی بود. رابطه جنسی دو همجنس بزرگسال حتی اگر با رضایت دوطرف هم بود در اکثر مناطق ایالات متحده جرم محسوب می‌شد. گی‌ها زن صفت و لزبین‌ها مرد‌وار و هردوگروه به عنوان افرادی دچار عقده‌های جنسی، غیرخوددار و بی‌اخلاق به تصویر کشیده می‌شدند. اغلب این تصور وجود داشت که این افراد بچه‌باز (child molesters) هستند. در سال‌های دهه 30 و در طول جنگ‌جهانی دوم همجنسگرایان در آملن نازی در معرض اعدام قرار داشتند.

در اتحاد جماهیر شروری ولادیمیر لنین همجنسگرایی در سال 1922 از جرم بودن درآمد. درعین حال برخی از چهره‌های چپ همجنسگرایی را یک بیماری بورژوازی، یک جنبش راست یا یک بیماری غربی می‌دانستند. یک دهه بعد و تحت نظر یوزف استالین و طبق ماده 121 همجنسگرایی مجددا غیرقانونی شد.

تعصبات علیه همجنسگرایان در جوامع غربی همین اواخر شروع به تغییر کرد. اولین جهش قابل توجه به دنبال انتشار دو کتاب به نام‌های رفتار جنسی در مردان (1984) و رفتار جنسی در زنان (1952)  توسط زیست‌شناس آمریکایی آلفرد چارلز کینزی (Alfred Charles Kinsey) اتفاق افتاد. با اینکه این آثار تخمین بسیار بالاتر از واقعیتی نسبت به جمعیت همجنسگرایان ارائه می‌کرد اما چهره‌ای واقعگرایانه‌تر از این موضوع ارائه کرد وباعث گردید مقداری از رازآلودگی آن بکاهد. متفاوت از مطالعات قبل از آن که بر همجنسگرایانی که به دنبال کمک روانشناسی و پزشکی بودند تمرکز داشته باشد، گزارش کینزی به تصویر همجنسگرایان خارج از فضاهای درمانگاهی پرداخت. کینزی کشف کرد که همجنسگرایان در همه‌ی شیوه‌های زندگی وجود دارند، در تمام خانواده‌ها رشد می‌کنند، به ادیان مختلفی تعلق دارند. در نتیجه مباحثات علمی که به دنبال این مطالعات انجام گرفت انجمن روانپزشکی آمریکا در سال 1973 همجنسگرایی را از فهرست اختلالات روانی و در 1980 آن‌ را از راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM). حذف کرد.

رژیم کمونیستی کوبا در دهه 50 و 60 همجنسگرایان را اعدام می‌کرد اما در سال‌های اخیر با تحمل بیشتری نسبت به آنها رفتار می‌کند.

حکومت کره‌ی شمالی همجنسگرایی را محکوم می‌کند و آن را محصول انحطاط جوامع کاپیتالیستی می‌داند و از فرهنگ همجنسگرایی غربی که آن را ترویج مصرف‌گرایی، طبقه‌بندی اجتماعی و بی‌بندوباری جنسی می‌نامد اعلام برائت می‌کند. کره‌ی شمالی «زیرپا گذاشتن قواعد زندگی سوسیالیستی» را تا دوسال زندان جریمه می‌کند.

رابرت موگابه دیکتاتور زیمباوه نیز یک کمپین خشن علیه همجنسگرایان را رهبری می‌کند که اعتقاد دارد که مردمان زیمباوه تا قبل از استعمار در رفتارهای همجنسگرایی دخیل نبوده‌اند. در آگوست سال 1995 او در سخنانی که در نمایشگاه کتاب زیمباوه اظهار داشت گفت: » اگر افرادی را دیدید که مشابه گی‌ها و لزبین‌ها رفتار می‌کنند، آنها را دستگیر کنید و تحویل پلیس دهید.»

همجنسگرایی در اکثر کشورهای اسلامی جرم و ممنوع است، روابط جنسی بین دوهمجنس قانوناً باعث اعمال مجازات مرگ در چندین کشور مسلمان از جمله عربستان سعودی، ایران، پاکستان، موریتانی، نیجریه، سودان و یمن شده است. در عربستان سعودی مجازات رسمی همجنسگرایی اعدام در ملاء عام است اما حکومت از مجازات‌های دیگری مانند شلاق، زندان، جرایم نقدی استفاده می‌کند مگر اینکه احساس کند که همجنسگرایی حاکمیت را به چالش می‌کشد.

ایران کشوری است که شاید بیشترین اعدام شهورندان خود را به دلیل همجنسگرایی انجام داده. از زمان انقلاب در سال 1979 در ایران نزدیک به 4000 نفر به دلیل اتهام عمل همجنسگرایی (لواط) اعدام شده‌اند. در افعانستان پس از طالبان همجنسگرایی از جرم‌های مستحق اعدام به جرائمی که مجازات زندان یا جریمه‌ی نقدی دارد تبدیل شده است.

در سال‌های اخیر کسانی که از حقوق همجنسگرایان حمایت می‌کنند تلاش‌هایی برای افزایش این حقوق را آغاز نموده‌اند. در سال 1969در ایالت متحده آمریکا شورش استون‌وال که به حمله پلیس به یک بار گی‌ها در شهر نیویورک معترض بود اولین اعتراض عمومی همجنسگرایان به آزار توسط نیروهای پلیس بود. پس از این واقعه مجامع همجنسگرایان برای فعالیت درجهت حقوق آنان ساماندهی شد. این مجامع در جهت تامین حقوق برابر برای گی‌ها و لزبین‌ها و تاثیرگذاری بر تصمیمات دولتی در مورد همجنسگرایان فعالیت می‌کنند. این فعالیت‌ها در سال 1996 در کانادا باعث گردید که قوانین حقوق بشر کانادا به صراحت تبعیض براساس گرایش جنسی را منع کند. دیگر کشورهایی که به شکل خاص تبعیض علیه همجنسگرایان و دوجنسگرایان را غیرقانونی اعلام کردند عبارتند از هلند، نوروژ، سوئد، آفریقای جنوبی، استرالیا و نیوزلند.

در سالهای 1990 تا 2000 گروه‌های حقوق همجنسگرایان موارد دیگری همچون حق تشکیل خانواده برای گی‌ها و لزبین‌ها را مطرح کردند. هلند اولین کشوری بود که در سال 2001 ازدواج زوج‌های همجنس را قانونی اعلام کرد و حقوقی برابر حقوق زوج‌های دگرجنس‌گرا از جمله در موارد وراثت، مالیات، طلاق و مزایای بازنشستگی را به آنان اعطا کرد. بلژیک در سال 2003 و کانادا و اسپانیا هم در 2005 ازدواج زوج‌های همجنس را قانونی کردند. تعداد دیگری از کشورهای اروپایی هم وصلت همجنس‌گرایان را پذیرفته‌اند اما آن‌ها را به جای ازدواج عموماً وصلت‌های شهروندی civil union یا شراکت‌ ثبت‌شده registered partnership می‌نامند. به عنوان مثال انگلستان این شراکت شهروندی civil partnership را در سال 2005 آغار نمود دقیقاً همان ماهی که دادگاه قانون اساسی آفریقای جنوبی، قانون ازدواج کشور را به دلیل اینکه ازدواج زوج‌های همجنس را مجاز ندانسته بود رد کرد. در دسامبر 2006 آفریقای جنوبی پنجمین کشوری شد که ازدواج همجنسگرایان را قانونی اعلام کرد. مکزیک هم در سال 2006 وصلت شهروندی  civil union را برای زوج‌های همجنس تصویب کرد. در آمریکا 39 ایالت قوانینی را به تصویب رساندند که ازدواج همجنس را ممنوع می‌کند. تنها یک ایالت _ماساچوست_ ازدواج زوج‌های همجنس را قانونی اعلام کرد و 4 ایالت _کنکتیکت، نیوهمشایر، نیوجرزی و ورمونت_ هم وصلت شهروندی  civil union را مجاز کرده‌اند و قانون ایالتی کالیفرنیا نیز حقوق ازدواج‌های کامل full marriage را به شراکت خانگی domestic partnership تسری داده است.

با تمام این تفاصیل اما عموماً زوج‌های همجنسگرا در طولانی مدت از حقوق و محافظت‌های قانونی‌ای که زوج‌های غیرهمجنس از آن برخوردارند، بهره‌مند نیستند. به عنوان مثال کاهش‌های مالیاتی، تامین اجتماعی، مراقبت‌های بهداشتی، فرزندخواندگی در اختیار زوج‌های همجنسگرا قرار نمی‌گیرد.

موضوعی دیگر که مورد توجه فعالان حقوق همجنسگرایان قرار گرفته است سیاست‌های اتخاذ شده نسبت به‌ آنان در نیروهای نظامی است. تا قبل از دوره ریاست جمهوری بیل کلینتون در فرم‌های داوطلبان خدمت در ارتش پرسشی مبنی بر گرایش جنسی وجود داشت که بر اساس سیاست‌های نو، در حیطه سوال‌های «سوال نکن، جواب نده» قرار گرفت و حذف گردید. امروزه نوع گرایش جنسی یک موضوع شخصی قلمداد می‌شود  و نه مانعی برای ورود و یا دلیلی برای جدایی از ارتش، مگر اینکه شخص مورد نظر دخیل در رفتارهای همجنسگرایانه گردد. در عین حال برخی از فعالان این سیاست را ناکافی می‌دانند چرا که همچنان فعالیت‌های همجنس‌گرایانه را منع می‌کند و مطالعات دولتی روشن کرد که آزار همجنسگرایان در پایگاه‌های ارتش آمریکا همچنان بسیار شایع است.

اما مختصری درباره هوموفویبا:

روان‌شناس و فعال حقوق همجنسگرایان جرج وینبرگ George Weinberg واژه هوموفوبیا را در کتاب «جامعه و همجنسگرای سالم» در سال 1972، یک سال قبل از رای انجمن روانپزشکی آمریکا نسبت به حذف همجنسگرایی از لیست اختلالات روانی، به کار برد. واژه مورد استفاده وینبرگ  به ابزاری پراهمیت برای فعالان حقوق همجنسگرایی، وکیلان و دیگر همراهانشان تبدیل گردید. او این مفهوم رو به عنوان یک فوبیا پزشکی تفسیر کرد.

» فوبیا در مورد همجنس‌گرایان…. ترسی از همجنسگرایان است که به نظر می‌رسد با ترس سرایت به خود، ترس از دست دادن چیزهایی که برایش مبارزه کرده _خانه و خانواده_ مرتبط است. این ترس یک وحشت مذهبی‌ست که باعث سبعیت عظیمی که وحشت‌ها همیشه موجب می‌شوند شده است.»

به مفهوم درآوردن تعصب نسبت به گی‌ها و لزبین‌ها به عنوان یک معضل اجتماعی که برای جلب توجه مطالعات دانشگاهی ارزشمند باشد چیز جدیدی نیست، اما وینبرگ اولین فردی بود که برای آن نام تعیین کرد.

این واژه برای توصیف وحشت دگرجنس‌گرایانی که مورد توجه عاطفی احساسی یک همجنس خود قرار می‌گیرند هم قابل استفاده است. این واژه اولین بار در 1969 در یک مقله چاپ شد که اشاره به وحشت مردان دگرجنس‌گرا داشت نسبت به اینکه دیگران فکر کنند گی هستند. این واژه به شکل رسمی و در مفهوم امروزی خود اولین بار در سال 1981 در گزارش نیویورک تایمز دیده شد وقتی که یک شورای مذهبی کلیسایی از محکوم کردن همجنسگرایی امتناع کرد.

هوموفوبیا دارای چند نوع مختلف است، از آن جمله هوموفوبیای درونی، هوموفوبیا اجتماعی، هوموفوبیای عاطفی، هوموفوبیای راسیونال (عقلایی) و …

هوموفوبیای درونی به هوموفوبیا به عنوان تعصب یک فرد نسبت به بروز همجنسگرایی در خود او و دیگران اشاره دارد و باعث ناراحتی شدید در موافقت یا مخالفت یک شخص با گرایش جنسی خود او می‌گردد. به این ترتیب هوموفوبیای درونی یک ناهنجاری ذهنی تلقی می‌گردد، فرد نمی‌تواند بین تمایل جنسی خودآگاه یا ناخود‌آگاه خود با ارزش‌های دریافت کرده از جامعه، مذهب و تربیت خود آشتی ایجاد کند.

چنین شرایطی ممکن است منجر به سرکوب شدید تمایلات همجنسگرایانه گردد. در موارد دیگر یک درگیری درونی آگاهانه که اغلب بین باورهای عمیق مذهبی و عرفی در مقابل تمایلات عاطفی و جنسی قوی بوجود می‌اید که معمولاً منجر به افسردگی بالینی می‌گردد و آمار بالای خودکشی در بین تین‌ایجرهای همجنسگرا (نزدیک به 30 درصد اقدام به خودکشی در بین غیردگرجنس‌گرایان جوان) به دلیل این پدیده است. این پدیده ممکن است منجر به شکل‌گیری زوج‌های انکارگر با بروز اجباری رفتارهای دگرجنس‌گرایانه در مقابل دیگران گردد.

برخی معتقدند که اکثر افراد مبتلا به هموفوبیا (هموفوب‌ها) خود همجنسگرایان سرکوب شده هستند، این ادعا تا حدودی جنجالی تلقی می‌شود. در 1996 یک مطالعه کنترل شده از 64 مرد دگرجنس‌گرا (نیمی از آنها ادعا داشتند که تجریه‌ی هموفوبیا دارند) مشخص نمود که مردانی که هموفوب تشخیص داده شدند (بر اساس ایندکس هوموفوبیا) به شکل قابل توجهی پاسخ‌های نغوذی بیشتری در مقابل تصاویر اروتیک همجنس نسبت به غیرهموفوب ها نشان دادند.

وحشت از گی شناخته شدن می‌تواند به عنوان نوعی از هموفوبیای اجتماعی درنظر گرفته شود. تئوریسن‌هایی از جمله کالوین تامس Calvin Thomas و جودیت باتلر Judith Butlerمعتقدند که هوموفوبیا می‌تواند ریشه در وحشت فرد از گی فرض شدن داشته باشد.

آن‌ها مطرح کردند که افرا دی که تفکرات و احسسات هموفوبیایی از خود بروز می‌دهد نه تنها به دنبال ابراز باورهای خود نسبت به افراد هجنسگرا هستند بلکه به دنبال ایجاد فاصله بین خود و این گروه هستند تا با این ایجاد فاصله از گی‌ها، نقش خود را به عنوان افراد دگرجنس‌گرا پررنگ جلوه دهند و بدین شکل از خوردن انگ گی بودن جلوگیری کنند.

تعابیر این ایده‌ را قوت می‌بخشد که فردی برای تثبیت هویت خود به عنوان بخشی از اکثریت اقدام به مخالفت شدید و خشن با دیگران (اقلیت) بکند و به این شکل تاییدیه اجتماعی کسب کند. این مفهوم در تعبیر نژادپرستی هم می‌تواند راهگشا باشد.

نانسی جی چودوروف Nancy J. Chodorow نیز مطرح می‌کند که هوموفوبیا می‌تواند به عنوان روشی برای محافظت از مردانگی تصور شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:

Microsoft Encarta Premium 2009
http://en.wikipedia.org/wiki/Homophobia
http://www.merriam-webster.com/dictionary/homophobia

Read Full Post »

دوست گرامی یوزپلنگ (وبلاگ غرش) در آخرین پست خود موضوعی بسیار جدی (البته تحت عنوان بازی وبلاگی) را مطرح کرده است که می‌توان ساعت‌ها در مورد آن و از نقطه نظرهای گوناگون به بحث و تبادل نظر پرداخت. به طور خلاصه استدلال این دوست گرامی را می‌توان به شکل زیر بیان کرد.

ملقمه‌ی جمهوری اسلامی، یعنی جمع ضدین اسلامیت و جمهوریت، یا همان تئوکراسی و دموکراسی _با هدف ترمیم صورت ظاهری حکومت در برابر منتقدین داخلی و خارجی آن_  و نقایص فراوانی که به دلیل حضور این دو جریان و تفکر سیاسی متضاد یکدیگر در فضای سیاسی کشور بوجود آمده است باعث اعمال هزینه‌های غیرقابل پیش‌بینی و غیرضروری به اقتصاد کشور و در نهایت به هدر رفتن سرمایه های کشور می‌گردد. نگارنده انتخاب یکی از این دو شیوه‌ی حکومتی به تنهایی را رافع این مشکل می دادند و از آنجا که اعتقاد دارد با توجه به اکثریت جمعیت مسلمان در کشور ایران حکومت نیز باید در چارچوب نظامی مبتنی بر موازین اسلامی باشد شیوه حکومت اسلامی با حاکمی درصدر (تحت هر عنوانی: خلیفه، حاکم، رهبر و …) را پیشنهاد می‌کند و چنین شیوه‌ای را باعث یکدستی در حکومت و جلوگیری از هدر رفتن سرمایه های کشور عزیز ایران می داند.

با این تحلیل که وجود این سیستم سیاسی ناهمگون و این ماسک دروغین جمهوریت برچهره‌ی استبداد حاکم برکشور و ملزومات حفظ این نقاب بر چهره باعث به وجود آمدن هزینه‌های مازاد و از بین رفتن سرمایه‌های مملکت می‌شود صددرصد موافقم، اما از نگاه من دو ایراد به استدلال مورد بحث وارد است، یکی الزام مورد تاکید نگارنده بر وجود نظام مبتنی بر موازین، احکام و حدود اسلامی است که نویسنده بارها و بارها چه در مقدمه‌ی بحث و چه در نتیجه‌گیری به آن اشاره دارد، و دیگری دلایل و اهداف به کارگیری این ملقمه دوگانه و متضاد از سوی حکمرانان کشور است که تنها به اشاره‌ای کوتاه و ناکافی از آن می‌گذرد.

در مورد اول باید گفت که:

الف) هیچ آمار بی‌طرفانه‌ای در مورد میزان معتقدان به تفکرات دینی و غیردینی مختلف در کشور ما وجود ندارد (آماری که در فضایی آزاد و بدون ترس از ابراز عقیده گردآوری شده باشد)

ب) حتی درصورت تعلق اکثریت مردم ایران به دین اسلام، بازهم نمی‌توان قاطعانه نظر داد که حکومت نیز باید در چارچوب نظامی مبتنی بر موازین احکام و حدود اسلامی باشد. نمونه‌های متعددی از حکومت‌هایی وجود دارد که علیرغم اکثریت معتقدان به یک نگرش مذهبی خاص بازهم حکومت لائیک یا سکولار است، در همین نزدیکی خود و در کشورهای اسلامی منطقه، اردن، سوریه، مصر و حتی عراق صدام حسین نمونه‌هایی از این نوع حکومت‌ها هستند که در اکثریت بودن مسلمانان باعث وجود حکومت اسلامی نگردیده است و تفاوتشان با حکومتی مثل عربستان که نظامی مبتنی بر موازین اسلام است کاملاً مشهود است. به عبارت دیگر برای ایجاد یک حکومت اسلامی، مسلمان بودن اکثریت مردمان آن کشور تنها شرط لازم است و نه شرط کافی.
در حقیقت چیزی که در کشور ما اتفاق افتاده کاملاً عکس این قضیه است و حکومت استبدادی اسلامی که خود را بر این کشور تحمیل کرده است وجود خود را با استفاده از بهانه‌ی اکثریت مسلمان کشور توجیه می‌کند، و بی‌شک اگر این حکومت ِ استبدادی تمایل مذهبی‌ای غیر از این داشت یا تمایل مذهبی نداشت بر بهانه‌ای دیگر تاکید میورزید.

اما مورد دوم که اتفاقاً دارای اهمیتی بسیار بیشتر است این است که چرا حاکمان این کشور بر بکارگیری همین سیستم شترگاوپلنگ ِ نه‌این تمام نه‌آن تمام، با تمام بدی‌ها و نقایص آن اصرار می‌ورزند. شاید از معایب و ضررهای مختلف این سردرگمی سیاسی از جمله هدر رفتن سرمایه‌ی کشور که مورد تاکید نویسنده مطلب هم هست آگاه نیستند. شاید نگرانی‌ای نسبت به اتلاف سرمایه‌ای که صحبتش می‌شود ندارند. جواب هردوی این شایدها منفی است، آنها بهتر از من و شما  از ضررهای این سیستم مطلع هستند و بیشتر از من و شما نگران سرمایه‌های مملکت هستند (چرا که آن را دارایی خودشان می دانند). اما برای تحلیل اینکه چرا بر ادامه‌ی این روند اصرار می‌ورزند باید به موضوع منفعت و ضرر (که مشخصاً تعاریف نسبی دارد) از نگاه خود آنها نگاه کنیم و نه از نگاه شهروندان عادی جامعه. پاسخ این است که سودی که در ادامه‌ی این رویه‌ برای حاکمان متصور است از ضرری که ممکن است به آنها بزند بیشتر (بسیار بیشتر) است.

ضرب‌المثل قدیمی «به شترمرغ گفتند بپر گفت شترم، گفتند بار ببر گفت مرغم»، به بهترین شکل این وضعیت را تصویر می‌کند. فارغ از اینکه این خصوصیت ِ دوگانگی از روز اول به شکلی هدفمند طراحی شده بوده و یا اینکه در طول زمان خودش را به این شکل درآورده، جمهوری اسلامی از این سردرگمی کمال استفاده را می‌کند. البته این روش تنها محدود به این کشورهم نیست، روسیه‌ی سفید، چین، روسیه، سوریه، مصر، الجزایر، ونزوئلا، زیمباوه و حتی کره‌ شمالی هم کمابیش از همین شیوه بهره می‌برند (در مطلبی به نام نواستالینیسم به این موضوع اشاره‌ای کوتاه کرده‌ام). آن‌ها هم سعی می‌کنند بر چهره‌ی ترسناک دیکتاتوری‌های خود، گریم زیبای دموکراسی بکشند و بابت این کار هزینه‌ی رژ لب نمایش انتخابات، ریمل پارلمان فرمایشی، کرم‌پودر تفکیک قوای ظاهری و …. را پرداخت می‌کنند. هزینه‌ای که در نگاه اول با توجه به آگاهی همگان از ماهیت حقیقی این نظام‌‌ها کاملاً بیهوده و اتلاف سرمایه به نظر می‌آید. اما همین هزینه‌ها در نگاه کلان‌تر به عنوان عاملی پرقدرت در راه بقای اینگونه نظام‌ها در مقابل فشارهای داخلی و یا خارجی نقش بازی می‌کند. شاید در این روزها که فضای وبلاگستان بیش از حد انتخاباتی شده است، درک این سخن آسان‌تر باشد. اینکه این دوگانگی به چه زیبایی باعث ایجاد شکاف و در نتیجه از بین رفتن اتحاد بین افراد جامعه گردیده است، اتحادی که مهم‌ترین عامل سرنگونی ِ دیکتاتوری‌ها در طول تاریخ بوده است، به خصوص در زمانه‌ای که می‌توان نقش عوامل خارجی در سرنگونی حکومت‌ها را با انواع و اقسام برگ‌های اقتصادی، سیاسی، نظامی و … تا حد زیادی کم تاثیر کرد. به هرحال فراوان هستند آن عده‌ای که ساده‌دلانه و تحت تاثیر هیاهوی تبلیغاتی پرقدرت نظام این گریم را به جای چهره‌ی حقیقی می‌انگارند، و عده‌ای دیگری که با گمان ِ اینکه ممکن است در این گریم نقش کوچکی از واقعیت هم موجود باشد به آن دل‌خوش می‌کنند. در میان مفسران و تحلیلگران سیاسی هم همین شکاف حتی در تشخیص نوع حکومت بوجود آمده است، گروهی نظام را دموکراسی دینی می‌نامند و عده‌ای آن را نیمه دموکراتیک می‌خوانند، حتی این سردرگمی در میان آن عده که لااقل در دیکتاتوری بودن این نظام هم‌صداو هم‌فکر هستند نیز وجود دارد، سلطانی، اولیگارشی، ملوک الطوایفی، فاشیستی، خودکامه (توتالیتر) و …واژه‌هایی است که برای توصیف جمهوری اسلامی استفاده می‌شود. تمامی این اختلافات ناشی از همین کارکرد دوگانه نظام است، اختلافاتی که نتیجه‌ی عملی آن ناتوانی در اتخاذ یک راهکار مشخص و عدم ایجاد یک جبهه یکپارچه برای مقابله با نظام و مآلاً تضمین بقای آن است.

با این توضیحات مشخص است که هدف به کارگیری این شیوه توسط جمهوری اسلامی صرفاً «ترمیم صورت ظاهری حکومت در برابر منتقدین داخلی و خارجی آن» نیست بلکه اهدافی بسیار ارزشمندتر (از نگاه سود و زیان حاکمان) را دربرمی‌گیرد. اهدافی که آنقدر اهمیت دارد که در مقابل آن مسائلی مانند اتلاف سرمایه‌های اقتصادی، انسانی، طبیعی و … رنگ می‌بازد و به مسائل کم اهمیت فرعی تبدیل می‌شود و حکومت هم تمامی این هزینه‌ها را به جان و دل می‌خرد تا به حضور خود در صحنه‌ی قدرت ادامه دهد. مسلماً اگر راهکاری پیدا شود که در عین تضمین بقای رژیم، باعث اتلاف کمتر سرمایه گردد توسط حاکمان کشور مورد استقبال قرار خواهد گرفت ولی این راه مسلماً برداشتن ماسک زیبای دموکراسی از چهره و تبدیل شدن به حکومت اسلامی با حاکمی در صدر آنطور که دوست گرانقدر یوزپلنگ پیشنهاد می‌کند نیست.

وااااااااااای چه قیافه‌ی مهربونی داره! نـــــــــازی

وااااااااااای چه قیافه‌ی مهربونی داره! نـــــــــازی

اما پیشنهاد من در راه جلوگیری از اتلاف سرمایه‌ای که صحبتش رفت، راه حلی ساده و در عین حال بیش از حد تخیلی است. راه حل من اینست که همین آقایون سردمداران نظام اسلامی خود زمینه‌ی انتقال مسالمت آمیز قدرت به یک ساختار جمهوری حقیقی را مهیا سازند و پس از آن بازنشته شوند، و در مقابل، ملت ایران تضمین می‌دهد که حقوق بازنشستگی ِ بسیار دست و دلبازانه، برای داشتن مرفه‌ترین زندگی در هر نقطه از دنیا را برای خود و خانواده این افراد به مدت 200 سال تامین نماید. حقوقی که بتوانند با آن سوار بر بوگاتی ویرون شوند و در قصر‌های خود در ایبیزا و بورلی هیلز حمام آفتاب بگیرند، حوریان زیباروی زمینی ماساژشان دهند، لباس‌هایشان رو بیژن و کارل لاگرفلد و تام فورد بدوزند و در کنار و مهمتر از همه‌ی اینها شب‌ها آسوده بخوابند، فارغ از این نگرانی که وای اگر اسرائیل حمله کند، وای اگر آمریکا حمله کند، وای اگر مردم سر به شورش گذارند، و آسوده از دیدن کابوس آویزان شدن بر درختان و مخفی شدن در سوراخ‌ موش‌ها.

طبق رسم این بازی‌ها باید وبلاگ‌نویس دیگری را به ادامه بازی دعوت نمود، البته دوست مورد نظر من توسط خود یوزپلنگ به این بازی دعوت شده، ولی من برای محکم‌کاری از دوست بزرگوار ققنوس عزیز می‌خوام که نگاهی دیگر همیشگی‌اش رو به این موضوع بیاندازه.

پی‌نوشت: خوندن مقاله‌ی اخیر دکتر محمد ملکی برای درک هرچه بهتر چهره‌ی واقعی پشت نقاب توصیه می‌شه.

Read Full Post »

امروز از میان آدرس‌هایی که به وبلاگ من اشاره کرده‌اند، متوجه شدم که تبلیغی برای این وبلاگ در سایت بالاترین قرار داده شده، چیزی که تبلیغات متنی کاربران بالاگردون نام داره. گویا دوست بزرگواری که بیش از لیاقت بنده به من محبت داشته (در بالاترین دوستان زیادی دارم که نسبت به من محبتی بیش از لیاقتم دارند)، از امتیازی که به خاطر فعالیتش در سایتی به نام بالاگردون (سایتی وابسته به بالاترین) به دست آورده برای تبلیغ وبلاگ من استفاده کرده و با اینکار منو شرمنده‌ی ِ خودش کرده. متاسفانه نمی‌دونم این دوست نازنین چه کسی هست، البته می‌تونم حدس‌هایی بزنم، در هر صورت لازم دیدم که در اینجا از این بزرگوار تشکر و قدردانی کنم.

Read Full Post »

یاد یک جوکی افتادم:

یک روز دزدا میریزن خونه یک بابایی و تصمیم می‌گیرن به زنش تجاوز کنن، یک خط روی زمین می‌کشن و به مرده می‌گن پاتو از این خط اینور نزاری هـا و شروع می‌کنن ترتیب زنش رو دادن، خلاصه کار همه‌شون که تموم میشه و وسائل خونه رو که بار می‌زنن و می‌برن زنه رو می‌کنه به شوهرش و میگه تو چرا هیچ کار نکردی و مرده جواب می‌ده که چرا اتفاقاً وقتی حواسشون نبود چندبار پامو گذاشتم اونور خط.

حالا شده حکایت جلسه پرسش و پاسخ جناب میرحسین موسوی در دانشگاه مازندران و خط روی زمین. دانشجویی که برای طرح سوال به پشت میکروفون می‌ره از موسوی می‌خواد که به صراحت به سوالات پاسخ بده:

«آقای موسوی سوالات ما زیاد است. لطفا یادداشت بردارید. خواهش می کنم به همه آنها جواب دهید.امیدواریم کمبود وقت را توجیهی برای ابهام در گفتارتان نکنید چون جواب صریح نیازی به اطناب و درازگویی ندارد.»

و در ادامه شش سوال از موسوی مطرح می‌کنه. سوال دوم اینه که:

«۲- بیست سال سکوت کردید. بیست سالی که ملت در آن وقایعی همچون قتل‌های زنجیره‌ای و حادثه تلخ ۱۸ تیر را به چشم دیدند. آیا ضرورتی نداشت که شما به عنوان پیشکسوت عرصه سیاست کشور، موضعی را اتخاذ می‌کردید؟»

و اما پاسخ جناب میرحسین موسوی:

“من ۲۰ سال سکوت نکردم و با بستن فله‌ای مطبوعات مخالفت کرده‌ام”

بـــــعــــــلـــه جناب آقای میرحسین موسوی سکوت نکرده بودند و در طول این بیست سالی که ترتیب ملت داده می‌شده حداقل یکبار پاشون رو اینور خط گذاشتن.

silent

Read Full Post »