Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘Politics’ Category

24 اردیبهشت سال 89، نوشته‌ای را در گویا می‌خوانم، نوشته‌ای به قلم هوشنگ اسدی ِ پاریس نشین:

جرس از بهار می‌ترسد؟

صحبت از حقی از يک نويسنده قديمی (خود هوشنگ اسدی) است که به قول او ناحق شده است، توسط سایت جرس که سردبیرش _جمیله کدیور_ همسر وزیر ارشاد دوره اصلاحات عطاءالله مهاجرانی‌ست،

با هم می‌خوانیم:

حالا از وزير و روزنامه‌نويس قربانی استبداديم و همگی اسير غربت. در سايتی که سردبيرش خانم وزير است  حقی از يک نويسنده قديمی ناحق می شود که من باشم. چندخطی می‌نويسم با ادبياتی که خواننده شاهد آن است و بيشتر برای ياد از زن قهرمانی که جان خود را فدای آزادی ايران کرد

در سايتی که خود را «جرس» آزادی نام داده و می‌خواهد «راه سبز» بگشايد و ايران را از قعر استبداد به بلندای آزادی برکشد، «توضيح خيلی خيلی کوچک» يک ايرانی به زير پاگذاشتن حقوق شهروندی‌اش ظاهر و سپس غيب می‌شود. مقام معظم سردبيری هم که در دسترس نيستند. به خودم می‌گويم تا روز بعد صبوری پيشه می‌سازم و سپس مطلب را به جای ديگر بسپارم. ودراين فاصله فردائی فرضی را مجسم می‌کنم که «تيم جرس» قدرت را بدست بگيرد و خانم سردبير- بقول نازنينی حداقل دستکم- بر مسندسابق همسر تکيه بزند. و از خودم می‌پرسم:

– تحمل وزير آينده همين است که امروز می‌بينيم؟ حتی چند خط توضيح هم سانسور خواهد شد؟ زنی که استبداد روانه غربتش کرد؛ نام زنی را که برای آزادی پای چوبه اعدام ايستاد، حذف خواهد کرد؟ سقف «تحمل» فردای آزادی اينقدر کوتاه است؟

[…]

بر تارک «برگ سبز» که «توضيح خيلی خيلی خيلی کوچک» را تاب نياورد، نوشته خانم سردبير است که با اين پرسش از احمدی‌نژاد پايان می‌گيرد:

– مديريتی که در حوزه خرد شهری اينچنين با تشتت و ناهماهنگی مواجه‌ست، چگونه ادعای مديريت جهانی و نقطه اميد و اتکای مردم دنيا را دارد؟

من از خودم می‌پرسم:

– هر کدام ما يک احمدی نژاد نيستيم؟

و کسی در من به من می‌گويد:

– خدا پدر احمدی‌نژاد را بيامرزد که در قدرت استبداد می‌ورزد و نه از غربت…

امروز 12 مهر 1390 است:

زیر عکس نهال سحابی در صفحه اول سایت روزآنلاین* نوشته شده: نهال سحابی آماده پرواز – عکس از آلبوم خانوادگی

اما قلم ناشیانه فتوشاپ‌کاری آنجا خودنمایی می‌کند. به نظر اندکی اصلاح! لازم بوده است که انجام شده.

عکس منتشر شده نهال سحابی در روزآنلاین و تصویر اصلی

دیدن عکس نهال با آن وضعیت ناخودآگاه مرا به یاد آن نوشته هوشنگ اسدی انداخت که سال‌هاست خود عضو شورای سردبیری سایت روزآنلاین هست و تا آنجا که می‌دانم سردبیری روزآنلاین را هم همسر ایشان خانم نوشابه امیری به عهده دارند. (البته هرچه در سایت روزآنلاین گشتم تا جایی نام سردبیر و سایر مسئولان این سایت را بیابم موفق نشدم، گویا مثل بسیاری از سایت‌های هم طیف، در این رسانه‌ها شفافیت جایی برای عرض اندام ندارد)

به جای نوشتن هر حرفی، دوباره نوشته هوشنگ اسدی را می‌خوانم …

_______________________________________________

* در صفحه درباره‌ی ما روزآنلاین نوشته شده: «اين روزنامه، محصول مشترک جمعي از روزنامه نگاران مستقل و اصلاح طلب مدافع دموکراسي و حقوق بشر در داخل و خارج ايران است. يک شوراي سردبيري، وظيفه تعيين سياست هاي روز را به عهده دارد.»

Advertisements

Read Full Post »

این روزها، و پس از ناامیدی دولت رئیس‌جمهور اوباما از انجام مذاکرات نتیجه بخش با مقامات جمهوری اسلامی ایران، صحبت تحریم‌های اقتصادی گزنده و تاثیرگذار مجدداً آغاز شده‌ است. البته مثل تمامی قطعنامه‌های قبلی در مورد تحریم ایران، کار دشوار کشورهای غربی، کسب رضایت دو عضو ثابت سازمان ملل که اتفاقاً حامیان و مدافعان استراتژیک حکومت سرکوب‌گر ایران هم هستند، می‌باشد. کاری که همیشه در نهایت پس از کسب یک‌سری امتیازات توسط این کشورها انجام شده است، اما این بار احتمالاً امتیازات بزرگتری مد نظر این دو کشور است.

اما از نگاه ما مردمان زیر سلطه رژیم ارعاب اسلامی، چیزی فراتر از موضوع امتیازدهی‌های سیاسی و اقتصادی دیگر کشورها مطرح است. در مورد تحریم‌های گسترده نفت و گاز که در حقیقت منبع اصلی (و حتی تنها منبع) درآمد ایران است، دو نگاه غالب وجود دارد، یکی نگاهی است که تحریم‌های اقتصادی را تنها و تنها، عامل فشار به مردمان ایران می‌دانند و معتقداست که این گونه تحریم‌ها باعث تغییر رفتار سران حکومت نخواهد شد و اصولاً آنان از اعمال چنین تحریم‌هایی متضرر نمی‌شوند تا بخواهند حرکتی در جهت تغییرشان انجام دهند. در سوی دیگر گروهی معتقدند که اعمال تحریم‌های حساب شده، با جلوگیری از دراختیار گرفتن منابع اقتصادی و مالی توسط سران حکومت، می‌تواند به عنوان عاملی در جهت تضعیف هرچه بیشتر رژیم نقش بازی کند. اینکه نسبت معتقدان به هر کدام از این دو نگرش چگونه است، اینکه چه نگرش‌های دیگری در این میان مطرح است و اینکه معتقدان به نگرش اول چه راهکارهایی به عنوان جایگزین تحریم‌ها پیشنهاد می‌کنند البته موضوع این بحث نیست. اما بد نیست یکبار به شکل جدی به میزان تاثیرگذاری احتمالی چنین تحریمی درصورت اعمال فکر کنیم، شاید بتوان تحلیل منطقی‌تری انجام داد. لازم به توضیح نیست که صاحبان این دو نگره هردو از گروهی هستند که کمابیش به ضرورت تغییر رفتار رژیم ایران (چه از طریق براندازی یا اصلاح یا هر روش دیگری) معتقد هستند و نه از آن گروهی که فشار بین‌المللی بر ایران را صرفاً به دلیل سیاست‌های امپریالیستی و صهیونیستی و کلونیالیسمی و مخالفت و عداوت با عدالت و اسلام و بقیه ترواشات ذهن حکومتیان (صادقانه یا مغرضانه) می‌دانند.

برای درک بهتر اینکه حذف منابع مالی یک حکومت چگونه نقشی در آینده آن می‌تواند بازی کند، ابتدا باید بدانیم که این منابع مالی توسط حکومت چگونه به مصرف می‌ر‌سد. متاسفانه در اینجا هم داده‌های مشخص و دقیقی از نوع بودجه بندی وجود ندارد اما می‌توان به شکل کلی نحوه تخصیص درآمد کشور را در سه دسته‌ی کلی طبقه‌بندی کرد:

1-      که بزرگترین بخش این تقسیم‌بندی هم هست، بودجه‌ای هست که به خرج مسائل اصلی و عادی کشور می‌رسد، این بخش شامل، حقوق کارمندان، پروژه‌های عمرانی، واردات کالا، هزینه‌های دفاعی و … هست

2-      بخشی که برای بقای نظام دیکتاتوری اختصاص پیدا می‌کند، هزینه‌های بلندپروازی‌های هسته‌ای در جهت دست‌یابی به سلاح هسته‌ای، شامل تامین تجهیزات سرکوب و امنیتی اطلاعاتی (مانند دستگا‌ه‌های شنود مخابرات، فیلترینگ اینترنتی، ماشین‌ها و ابزارآلات سرکوب، خبرسازی و پروپاگاندای حکومتی و …)، حقوق و مزایای افراد فعال در این بخش‌ها (شامل بسیجیان و لباس شخصی‌ها و … یعنی عرزشی‌ها)، هزینه‌ی سفارت‌خانه‌های نظام در این جهت، هزینه‌ی تبلیغات مختلف به نفع نظام سرکوب‌گر و صدور انقلاب (راه اندازی شبکه‌های تلویزیون ماهواره‌ای به زبان‌های مختلف، ساخت مساجد در سرتاسر دنیا، گسترش تشیع و …)، خرید متحد (به شکل سرمایه‌گذاری‌های بی‌بازگشت در ونزوئلا و نیکاراگوئه و کومور ، بلاروس و …)، باج دهی به حامیان رژیم سرکوب (روسیه و چین و …)، تامین هزینه‌ی گروه‌های تروریستی وابسته (حماس، حزب‌الله، جیش‌الاسلام و سپاه قدس و …) جهت ایجاد بی‌ثباتی در منطقه و تهدید دیگر کشورها، تامین تکنولوژی نظامی، فضایی و … در جهت ایجاد توهم پیشرفت و بزرگنمایی قدرت جمهوری اسلامی و …

3-      بخشی که به شکل مستقیم دزدیده می‌شود و به حساب سران حکومت در جای جای دنیا ریخته می‌شود. (البته این بخش از آن درصدی که از دو بخش دیگر به شکل غیر مستقیم دزیده می‌شود جداست، مثلاً از داخل قرارداد خرید ماشین آب‌پاش سرکوب، یا از داخل فلان پروژه‌ی راهسازی یا عمرانی)

واقعاً نمی‌توان مشخص کرد که درصد هرکدام از این بخش‌ها چقدر است، فرض می‌کنیم درصد این بخش‌ها به ترتیب 70،  25 و 5 درصد است، به عنوان فرض دوم درنظر بگیریم که درآمد کشور به خاطر تحریم‌ها به 50 درصد قبل برسد، حال باید بررسی کنیم که کاهش منابع مالی و درآمد رژیم در هر کدام از این بخش‌ها چگونه خود را نمایان می‌کند.

به نظر من 3 سناریو در پیش رو داریم.

سناریو اول، اینست که حکومت بار تمامی این کاهش درآمد را بر دوش بخش اول یعنی مخارج عادی کشور بگذارد. چنین عملی یعنی این هزینه‌ها از 70 درصد قبل از تحریم به تنها 20 درصد برسد _کمتر از یک سوم قبل_ که باعث می‌شود کشور در شرایط فقر مطلق و بحران بسیار عظیم انسانی قرار بگیرد. اینکار ضمن اینکه میزان نارضایتی موجود از حاکمیت را به شکلی تصاعدی بالا می‌برد، ممکن است به آشوب و قیام غیرقابل کنترل داخلی هم منتهی شود. اما از آن سو، قدرت نیروهای سرکوب‌گر نظام همانند قبل باقی می‌ماند.

در سناریو دوم، حاکمیت تمامی هزینه‌های مربوط به بقای نظام را حذف می‌کند و تنها باقیمانده آن را از مخارج عادی کم خواهد کرد، به این ترتیب تنها شاهد یک کاهش 35 درصدی در هزینه‌های عادی کشور خواهیم بود که بازهم با توجه به شرایط اقتصادی  امروز منجر به افزایش قابل توجه نارضایتی‌ها می‌شود و بیش از هر روشی نظام را که دیگر قدرت سرکوب‌گری خود را از دست داده تحت خطر قرار خواهد داد.

سناریو سوم تلاش برای تقسیم متناسب کاهش درآمد بین هزینه‌های عادی کشور و هزینه‌های بقای نظام هست. این روش نیز به هر شکلی که انجام پذیرد، از یک سو باعث افزایش نارضایتی و از سوی دیگر باعث تضعیف سیستم سرکوب نظام می‌گردد. در این روش حکومت باید از میان ابزارهای مختلفِ تحت کاربردش برای بقای خود، برخی را انتخاب نماید: یا همچنان کمک‌های خود به گروه‌های تروریستی را ادامه دهد و یا از خیر آن‌ها بگذرد و به تجهیز نیروهای سرکوب‌گر خود و اعمال سیاست‌های ارعاب داخلی ادامه دهد.

نحوه تخصیص منابع مالی در جمهوری اسلامی و تغییرات احتمالی آن در صورت تحریم‌های گسترده

در میان این سه سناریو، دومی که با توجه به شناختی که از ماهیت این نظام داریم کاملاً مردود است، انتخاب اول هم به راحتی می‌تواند به انفجار خشم اکثریت جامعه بیانجامد و اقدام به انجام آن ریسک بسیار بالایی برای حکومت دارد. ناچار حکومت باید سناریو سوم را درپیش گیرد، اینکه در پیش گرفتن این سناریو منجر به هزینه‌ی بسیار زیادی برای مردم می‌شود البته جای بحثی ندارد، از سوی دیگر مشخص است که اعمال تحریم‌ها آنچنان که برخی از دوستان تصور می‌کنند، برای حکومت هم بدون ضرر نیست. اما سبک و سنگین کردن اینکه آیا این تحریم‌ها می‌تواند در نهایت مستقیماً منجر به تغییر رفتار حاکمیت شود و یا به شکل غیرمستقیم باعث مهیا شدن شرایطی گردد که اعتراضات داخلی به نتیجه‌ی قابل توجهی برسد و اینکه چه زمانی برای حصول این نتیجه لازم است، هم به داشتن اطلاعات مستندِ دقیق‌تر و خارج از گمانه‌زنی‌ها نسبت به جزئیات تخصیص هزینه‌ها و هم به بحث بسیار بیشتری نیازمند است.

_______________________________________________________________

*بخش مربوط به دزدی را در هیچکدام از سناریوها تغییر ندادم، چون معتقدم این دزد‌ی‌ها در هر شرایطی ادامه خواهد داشت.

**این مطلب در واکنش به اعتراضاتی که در فرند فید به پست لویاتان در وبلاگش مطرح می‌شد، نوشته شده است و یک مطلب علمی و آماری محسوب نمی‌شود و تنها هدفش طرح ایده‌ای برای پرداختن به این موضوع فارغ از بحث‌های احساساتی مرسوم است.

Read Full Post »

پنج‌شنبه بعدازظهر سوار تاکسی بودم، در طول مسیر و در امتداد خیابانی که هیچ‌وقت اتفاقی در آن نمی‌افتد، هر 30 یا 40 متری چندنفر افسر و درجه‌دار نیروی انتظامی در پیاده‌رو ایستاده بودند. راننده تاکسی جوانی بود با موهای ژولیده، حدود 25 سال که ته‌ریش داشت و پیراهنی مشکی پوشیده بود.

(گفتم از او بپرسم شاید از دلیل حضور این نیروها خبر داشته باشد)

من: چرا هر20 30متر این نیرو انتظامی‌‌ها واستادن؟

راننده تاکسی: از روز عاشورا شروع شده

من: خب چرا اینجا، اینجا که هیچ‌وقت خبری نمی‌شه

راننده‌ تاکسی: دیگه برای حفظ حکومت باید از هر راهی استفاده کرد، از امام حسین هم میشه استفاده کرد!

من (به طعنه): شما مثل اینکه قبلاً توکار حکومت ‌داری بودین، خوب تجربه دارین!

راننده تاکسی: نه، من رشته‌ام علوم سیاسی هستش، ما می‌خونیم اینا رو، تاریخ رو، سیاست رو، از بوجود اومدن یه حکومت تا زوالش، وقتی که نفسش به شماره بیوفته رو می‌فهمیم.

من (در حالیکه وانمود می‌کنم از همه‌جا بی‌خبرم و خوشحال از یافتن یک سیاست‌دان! (اره جون خودش)): حالا شما که اینقدر مطلع هستین، تحلیلتون اینه که نفس حکومت به شماره افتاده؟

راننده‌ تاکسی: نه، هنوز نه، اینا خوب از ماجرا عاشورا استفاده کردن، مردم رو از مسائل دور نگه داشتن، دهاتی‌ها مذهبی هستن، آوردنشون واسه تجمع. مردم ما مذهبی هستن خودشون هم این شکل حکومتی که موسوی و اینا می‌خوان راه بندازن رو نمی‌خوان.

من: عجب!

راننده تاکسی: بعله، همه‌ی این‌ها بازی هستش، حکومت می‌دونه که داره چیکار می‌کنه

من (ساده‌لوحانه و در حالیکه تظاهر می‌کنم این حرف باورم نمیشه ): یعنی شما می‌گین‌ تو انتخابات تقلبی نشده بود؟

راننده تاکسی: (در حالیکه از دادن جواب مستقیم به سئوال من طفره میره) اینا فهمیدن که نسل جدید، از چهره‌های مسن و قدیمی انقلاب فاصله گرفتن، دارن با این کارا برای این چهره‌ها مقبولیت درست می‌کنن. همه چی برنامه‌ریزی شده‌است، خود موسوی و اینا هم می‌دونن ماجرا چیه، از همون اول همه چی، رو برنامه بوده.

من (مثلاً از شنیدن این بعد قضیه که تا حالا به ذهنم خطور نکرده متعجب هستم): یعنی کنترل شده هست؟

راننده‌ تاکسی: بعله کاملاً کنترل شده، دوره بعدی همین موسوی و اینا میان رو قدرت.

من: پس ماجرا از چیزی که به نظر میاد خیلی پیچیده‌تره!

راننده‌ تاکسی: الان همه‌چیزو جلوشو گرفتن، ماهواره‌ها، روزنامه‌ها و …، تلویزیون بی‌بی‌سی و ووا (منظورش وی او اِی بود) رو پارازیت انداختن، ولی بقیه کانال‌ها که کاری به این مسائل ندارن رو آزاد گذاشتن، همه‌شون مال خود ایناست، پی‌ام‌سی داره با چه کیفیتی پخش می‌کنه و …، من همه این مسائل رو دنبال می‌کنم

من (به مقصد رسیدم): لطفاً جلوی اون ماتیز سبزه نگهدارید، چقدر بدم خدمتتون،

راننده تاکسی: قابلی نداره، ایشاءالله حکومت دست صاحب اصلی‌ش بیوفته.

من (در حالی پرداخت کرایه): یعنی مردم دیگه!

راننده‌ تاکسی: نـــــــــــه آقـــــــا

من: پس کی؟

راننده تاکسی: آقا امام زمان

من: آهــا، ممنون، تق (و در حالیکه از این همه تناقض‌گویی و پراکنده‌گویی ِ راننده‌تاکسی‌ای که ادعا می‌کند علوم سیاسی می‌خواند و به خصوص این فصل‌الخطاب جالب، متحیر هستم در ماشین را می‌بندم)

Read Full Post »

طرح حکومتگران جمهوری اسلامی برای پاره کردن عکس خمینی و مطرح کردن موضوع هتک حرمت ساحت بنیانگذار عظیم‌‌الشان (!) انقلاب اسلامی که بر اساس نقطه ضعف مشهود سران سبز، میرحسین موسوی و مهدی کروبی در اسطوره‌سازی از امام راحلشان، آرمان‌ها و دوران طلایی (!) او برنامه‌ریزی شده بود، با اینکه دامی خطرناک برای جنبش سبز چیده بود، دامی که نهایتاً هم جنبش سبز کم و بیش به درونش افتاد، اما درهمان حال هشدار و تلنگری به موقع برای جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران بود.

واکنش و تلاشی که از سوی سران جنبش سبز برای برائت جستن از این گناه کبیره و در همان حال محکوم کردن عاملان آن صورت گرفت، تا جایی که درخواست انجام راهپیمایی و در دست گرفتن تصاویر خمینی و حمایت از او و آرمان‌هایش مطرح گردید، بسیار درخور توجه بود. موسوی از این گفت که دانشجویان عاشقان خمینی هستند و حاضرند برای آرمان‌هایش جانفشانی کنند 1 و صانعی از اینکه دانشجویان فداییان امام هستند و همه چیزشان را از او دارند! 2 (از انصاف نگذریم که در این میان حسینعلی منتظری تنها فردی بود که واکنشی معقول و منطقی به این جنجال‌ها نشان داد 3)

در این میان چیزی که بسیار جالب‌تر و دیدنی‌تر از این واکنش‌ها بود، توجیهات عجیب و غریب عده‌ای که خود را بدنه این جنبش سبز می‌نامند برای قابل پذیرش کردن چنین درخواست‌هایی بود.

گروهی مساله اینکه خمینی سال‌هاست که مرده است و مساله جنبش او نیست بلکه خامنه‌ای است را مطرح می‌کردند، در جواب این عده فکر کنم صادق رحیمی بود که به درستی مطرح ‌کرد که تا زمانی که اندیشه‌های خمینی حکمفرماست و تصویر او برسردر هر جایی نصب است (از گوشه‌ و کنار خیابان‌ها گرفته تا کلاس‌های درس و حتی کتاب‌های درسی) او زنده است و ساری در زندگی‌ما.

گروهی دیگر، بازهم برعملگرایی خود تاکید می‌کردند و اینکه آن‌ها سعی دارند از موضوع خمینی برای خنثی‌کردن توطئه دیکتاتورها استفاده کنند و برای رسیدن به هدف که همانا کنارگذاشتن خامنه‌ای  و احمدی‌نژاد است باید از این موضوع بهره‌برداری کرد.

دسته دیگری بر این موضوع تاکید می‌کردند که بخشی از بدنه سبز دوستدار خمینی هستن و توهین به او باعث جدایی آن‌ها از جنبش می‌شود.

گروه جالب دیگری هم وجود داشت که نمی‌دانم آگاهانه یا ناآگاهانه قصد تطهیر خمینی از همه‌ی جنایاتش را داشت، این گروه با اشاره به گفته‌های بسیار قدیمی خمینی مثلاً در پاریس (همان خدعه‌های مشهورش) از او یک دموکراسی خواه ترسیم می‌کردند که تنها در عمل قادر به دست‌یابی به آرمان دموکراسی نگردید. فردی که اگر اکنون زنده می‌بود جلوی تقلبات را می‌گرفت و کودتاچیان را بر سر جای خود می‌نشاند.

و بالاخره بزرگترین دسته، که همه چیز را در سرسپردگی تام به سران جنبش خلاصه می‌کرد و خواست میرحسین موسوی را فصل‌الخطاب تلقی می‌کرد و تمامی صداهای منتقد و مخالف را با چوب تفرقه‌انداز و وقت‌نشناس و مزدور کودتاچیان و توده‌ای و مجاهد و ساطنت طلب و… می‌راند.

اما موضوع این نوشته هیچکدام از این دسته‌ها نیست، موضوع این نوشته درس آموختن است و به طور خاص درس سیاست آموختن!

لااقل برای من همواره اینگونه بوده است که وقتی قرار است از رفتار، شیوه عمل و منش فردی درسی بیاموزم، به دو شکل این آموزش برایم شکل می‌گیرد، یکی اینکه آن فرد هدفی داشته و برای رسیدن به آن هدف روشی در پیش گرفته و نهایتاً هم کمابیش با آن دست یافته است، و حالا من می‌تونم شیوه او را الگوی خود قرار دهم تا من هم به اهدافم دست یابم. دیگری این است که آن فرد با درپیش گرفتن روش‌هایی نتوانسته است به آنچه هدفش بوده دست یابد و من از او درس می‌گیرم که سعی کنم اشتباهاتش را انجام ندهم تا همانند او در راهم شکست نخورم. به طور مثال می‌گوییم از روش مبارزه‌ی مسالمت‌آمیزانه گاندی و ماندلا درس بگیریم که دیدیم چگونه منجر به دست‌یابی آن‌ها به اهدافشان گردید، و یا از شیوه رفتار هیتلر یا صدام حسین درس بیاموزیم و سعی کنیم در این روش‌ها در نغلطیم تا به سرنوشتی چون سرنوشت آن‌ها دچار نشویم.

جالب است که در کامنت‌هایی که زیر پستی مربوط به همین داستان عکس خمینی در بالاترین گذاشته شده به چنین کامنتی برمی‌خورم:

درس سیاست رو از خود خمینی یاد بگیریم که تا قبل از استقرار کامل   نهضت آزادی و حزب توده و حتی مجاهدین خلق رو از خودش نروند 4

کامنتی که چند خط بعد مورد تائید دیگری هم قرار می‌گیرد 5 و کمی پایین‌تر با این جمله‌ی فرد دیگری تکمیل هم می‌گردد:

من پیشنهاد میدم این جمله رو قاب کنیم بزنیم بالای در ورودی بالاترین, هر کی‌ لاگ این میشه از زیرش رد شه! 6

نمی‌دانم نویسنده سبز این خطوط اصلاً متوجه بوده چه چیزی را نوشته یا نه (نمی‌دانم به چه تفکری تعلق خاطر دارد و سبز بودنش چه گونه است عادت هم ندارم مثل بسیاری از سبزها، فردی را نشناخته عامل استبداد و کودتاچی و سلطنت طلب و … بنامم). اما بازنویسی این جمله به زبان خودمونی‌تر اینه که: «بگذاریم اول کاملاً مستقر بشیم، بعد روندن بقیه گروه‌ها را شروع کنیم» معنای روندن نهضت‌ آزادی و حزب توده و مجاهدین خلق هم که در سیاست خمینی کاملاً مشخص است. و جالبتر اینکه از چنین کامنتی مشخص می‌شود که هدف نه آزادی و دموکراسی و حقوق برابر انسان‌هاست که تنها رسیدن به قدرت حذف مخالف و منتقد است.

نمی‌دانم قرار است برفرض پیروزی جنبش سبز و استقرار کاملش به زعم نویسنده‌ی این کامنت، حذف کدامیک از گروه‌ها شروع شود. نمی‌دانم که در برنامه‌ی کنونی نویسنده‌ی این خطوط حذف افراد لائیک منتقد جنبش سبز مثل من هم در دستور کار قرار دارد و یا فقط حذف گروه‌های وابسته به حکومت، بسیجیان و سپاهیان و ذوب شدگان ولایت، اهمیتی هم ندارد. آن چه متاسفانه از این کامنت برای من تداعی می‌گردد، همان تصویر ترسناک حدف است، همان تصویر تقسیم بندی خودی و غیرخودی، و همان خدعه‌گری استاد درس سیاست خمینی در بهره‌گیری از دیگران برای تامین اهداف مالیخولیایی خود و ساختن نردبانی از انسان‌ها.

فاشیسم همیشه به همین سادگی وارد می‌شود، نرم‌نرمک و از همین نزدیکی‌ها، آنچنان نرم می‌آ‌ید که صدای پایش را هم نمی‌شنویم و از آنجایی که کوچکترین انتظارش را نداشته‌ایم، اما وقتی آمد و مستقر شد دیگر ذره‌ای تکان دادنش به قیمت جان صدها و هزاران نفر تمام خواهد شد. پس گوش‌های خود را تیز کنیم و به کوچکترین صدایی واکنش نشان دهیم.

_________________________________________________________________
پانوشت:

1. میرحسین موسوی افزود: «کسانی که به اینجانب محبتی دارند هرگز کوچکترین اهانت به حضرت امام خمینی را جایز نمی‌دانند و حفظ حرمت امام را واجب می‌دانند. اطمینان دارم که دانشجویان هرگز دست به چنین ساختارشکنی‌هائی نمی‌زنند زیرا همه میدانیم که دانشجویان به امام عشق می‌ورزند و حاضرند برای آرمان‌های امام جان‌فشانی کنند».

2. شبکه جنبش راه سبز (جرس): آیت‌الله یوسف صانعی، مرجع تقلید شیعه، از پخش تلویزیونی فیلم پاره کردن تصویر بنیانگذار نظام انتقاد کرد و گفت: برخی‌ها وقتی به بن‌بست می‌رسند حتی از امام هم نمی‌گذرند و از امام سرمایه‌گذاری می‌کنند، انسان‌های ظالم عکس امام را آتش می‌زنند بعد می‌گویند کار دانشجویان بوده است درحالی‌که دانشجویان فدایی امام هستند و همه چیزشان را از امام دارند.

3. http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097680.php

4.  http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2571953

5. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2572002

6. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2572171

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌وشت1:
مطلب ف . م . سخن در همین رابطه
عکس آقای خمينی را به خدا من آتش نزدم!
نخير! کار دارد کم کم بيخ پيدا می کند. اصلا اين جمعيتی که ما در ايران داريم همه پيرو امام خمينی هستند؛ همه عاشق امام خمينی هستند؛ همه حاضرند در راه امام خمينی سر و جان بدهند. اصلا امام خمينی در اين مرز و بوم دشمن ندارد؛ اصلا کسی او را نفرين نمی کند؛ اصلا کسی با او دشمنی نمی کند. امام خمينی محبوب قلوب هفتاد ميليون جمعيت ايران است؛ امام خمينی عشق مردم ايران است. کی بود سال شصت او را نفرين کرد؟ استغفرالله! هيچکس! کی بود او را به خاطر ادامه ی جنگ بعد از فتح خرمشهر شماتت کرد؟ هيچکس! کی بود او را مسبب دق مرگ شدن آيت الله شريعتمداری دانست؟ هيچکس! کی بود او را عامل تمام بدبختی های امروز ايران دانست؟ هيچکس؟ کی بود او را صادر کننده ی فرمان قتل عام زندانيان سياسی در سال شصت و هفت معرفی کرد؟ البته که هيچکس!

ما همه عاشق امام خمينی بوديم و هستيم و خواهيم بود. شايد يک نفر پيدا شود مثل آيت الله منتظری که «اطلاعات» آقای خمينی را بدتر از ساواک شاه بخواند يا يک نفر مثل هادی خرسندی که برای او شعر بسازد يا يک نفر مثلِ… مثلِ…
نداريم ديگر. غير از اين دو نفر مگر امام مخالف دارد؟ اصلا و ابدا. بنابراين اگر يک نفر، ميان هفتاد ميليون نفوس پيدا شود که عکس او را آتش بزند مسلم است که طرف از کره ی مريخ آمده است و وجود چنين موجودی طبيعتا بايد انکار شود.

مگر ممکن است کسی ساختار شکنی کند (*)؟ زبانم لال! مگر ممکن است کسی بر خلاف جريان سبز حرکت کند؟ زبانم لال! مگر ممکن است کسی بر خلاف خواست و اراده مهندس موسوی حرکت کند؟ زبانم لال! …… [وقتی زبان آدم لال می شود، نوشته اش هم تبديل به سه نقطه می شود. بعد يک عکس سبز از امام خمينی در دست می گيرد و راه می افتد در خيابان به نفع خط امام شعار می دهد. شما سخت نگيريد!]

* ساختار شکنی در زبان فلسفی امروز يعنی آتش زدن عکس يک رهبرِ درگذشته که سابقا عده ای -که تعدادشان کم هم نبود- او را نفرين می کردند و امروز به دليل مرور زمان يادشان رفته که او را نفرين می کردند و حتی عده ای به اين نتيجه رسيده اند که آن چه در گذشته می کرده اند نفرين نبوده بلکه ستايش و تمجيد بوده. خدا عالم است و بس.

پی‌نوشت 2:
دوستی زحمت کشیده و این نوشته من رو در بالاترین پست کرده، در کامنت‌ها بزرگواری (با اشاره به من) نوشته:

نگارنده و دوستان دیگرش آنچنان دچار تصلب فکری هستند که در این مدت، انواع اتهامات و لجن پراکنی ها را در همین عرصه بالاترین، نصیب بنده و چند تن از دوستان فعال نموده اند.
هر چند ما را به خیرشان امیدی نیست. اما این موج سواری ها، متاسفانه با اهدافی پیگیری میشود که سرنخش را در لجن مالی های سخنگوی کمونست کارگری میتوانید پیدا نمایید

می‌گن آفتاب آمد دلیل آفتاب. محض اطلاع این بزرگوار که به نظر سبز هم تشریف دارن، از آخرین فعالیت من در سایت بالاترین نزدیک به 2 سال می‌گذره، در قبل از پایان فعالیتم در بالاترین هم به خاطر نمی‌آورم که حتی با ایشان هم کلام شده باشم چه برسد که بهشون اتهام وارد کنم و یا لجن‌پراکنی کرده‌باشم. از دوستان دیگر ِ من هم، نمی‌دونم منظور ایشون چه کسانی هستن، در بالاترین دوستان فراوانی از طیف‌های مختلف دارم. از یوزپلنگ و رودرانر و یونس و اولاد گرفته تا شاتوت و فضول‌باشی و شایگان و فرنگی و ده‌ها نفر دیگر. اکثر این دوستان من هرگز اهل اتهام زنی و لجن‌پراکنی نیستن، اگر هم چنین کرده‌اند مسئول رفتار خودشان هستند. در مورد اینکه دچار چه حد از تصلب فکری هستم نظری نمی‌دهم زیرا که مثل ایشان دستگاه اندازه‌گیری تصلب در اختیار ندارم.

می‌ماند جمله خنده‌دار آخر که یافتن پرتقال فروش رو به عهده خوانندگان محترم وبلاگم می‌زارم.

Read Full Post »

در پست قبلی این وبلاگ که گردآوری کارتون‌هایی با موضوع سیاست خارجی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، پرزیدنت اوباما در قبال جمهوری اسلامی ایران بود، گروه فرارسی دیجیتال از وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا، کامنتی در توضیح این سیاست‌ها گذاشته است. نمی‌دانم پاسخ به این کامنت اصلاً خوانده خواهد شد یا نه، اما در هرصورت پس از نقل کامل این توضیح نقطه نظرات خود را در این مورد خواهم نوشت:

وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا – گروه فرارسی دیجیتال
نکته جالب این است که اکثر این کاریکاتورها توسط هنرمندان آمریکایی کشیده شده اند و در روزنامه های آمریکایی به چاپ رسیده اند. برای نمونه آقای «گلن مک کوی» کاریکاتوریست شناخته شده ای با عقاید سیاسی خاصی است. حقیقت این است که پرزیدنت اوباما منتقدین زیادی در آمریکا دارند که می توانند آزادانه عقایدشان را پیرامون سیاست های خارجی و داخلی ایشان بیان کنند. ما بر این باوریم که عقیده های گوناگون به تحکیم دموکراسی ما می انجامند و از رئیس جمهور رهبری بهتر می سازند زیرا ایشان را مجبور به شنیدن عقایدی می کنند که شاید تمایلی به شنیدنشان ندارد. اینترنت نیز به وسیله نیرومندی برای این گونه مشارکت شهروندان تبدیل شده است. در حقیقت، یکی از علت هایی که ایشان در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شدند این بود که ستاد انتخاباتی ایشان توانستند جوانان را از طریق اینترنت برای شرکت در انتخابات تشویق کنند.

در مورد سیاست دولت اوباما در قبال ایران نیز باید یادآوری کنیم که یکی از وعده های پرزیدنت اوباما هنگام مبارزات انتخاباتی تعامل با ایران بود.دولت ایران پس از اتلاف وقت بالاخره برای گفتگو پیرامون برنامه هسته ای مخفی خود به پای میز مذاکره آمد و تا کنون از پاسخ قانع کننده به جامعۀ جهانی ناکام مانده است. همانطور که پرزیدنت اوباما امروز در چین گفتند بهره نبردن رهبران ایران از فرصتی که جامعه جهانی پیش رویشان گذاشته پیامدهایی را به همراه خواهد داشت. افزون بر این، مذاکره کردن با یک دولت به معنای موافق بودن با سیاست های آن دولت یا نحوه رفتار آن با مردمش نیست. ایالات متحده در اوج جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی نیز مذاکره می کرد. همچنین اشاره به این نکته حائز اهمیت است که گفتگوهای اخیر تنها میان ایالات متحده و ایران نبوده است. ایالات متحده به عنوان یک عضو گروه ١+۵ در این گفتگوها شرکت می کند. تمامی اعضای این گروه – انگلستان، فرانسه، آلمان، روسیه وچین به اضافۀ ایالات متحده نگرانی های مشترکی را درمورد برنامۀ هسته ای ایران دارند.

دولت ایران در احترام گذاشتن به حقوق بشر و حاکمیت قانون ناکامی های بسیاری دارد و هنگام سرکوب های پس از انتخابات جهان یک بار دیگر نظاره گر این واقعیت بود. همانطور که پیشتر نیز گفته ایم، اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد.

و نوشته من در پاسخ به این کامنت:

سلام و تشکر از اینکه به این پست توجه داشتین.

باید بگم که این پاسخ، تلاش داره که مساله سیاست خارجی دولت اوباما درقبال ایران رو بیش از هرچیز به پایبندی خدشه‌ناپذیر رئیس‌جمهور اوباما به وعده‌های انتخاباتی‌ش تقلیل بده. اما ماجرا به نظر من که در مرحله اول یک ساکن کره‌ی خاکی و در مرحله دوم یک ایرانی هستم، بزرگتر از تنها یک وعده انتخاباتی است. چیزی که در این پاسخ (بگذارید بگم توجیه) عمداً نادیده انگاشته شده، تفاوت بنیادین مفهوم دولت ایران در هنگام مبارزات انتخاباتی ایالات متحده با دولت امروز ایران هستش. اینکه آن یکی از حداقل میزان مشروعیت در صحنه‌ی بین‌المللی برخوردار بود اما این یکی فاقد حتی سرسوزنی مشروعیت است. توجه داشته باشید که اصلاً موضوع این نیست که مخالفت با خود انجام مذاکره باشد، حتی در همان زما‌نِ پیش از انتخابات ایالات متحده که مساله مذاکره با ایران از سوی کاراز انتخاباتی (کمپین) اوباما مطرح می‌شد درصد بسیاری از ایرانیان و همینطور مردم جهان مدافع و موافق انجام این مذاکرات بودند. اما چیزی که در این میان تغییر کرده، همان شکل دولت ایران است که بسیاری از مردم ایران آن‌را دولت قانونی خود هم نمی‌دانند (متاسفانه باید بگویم به نظر می‌رسد که خواست و نگاه مردم ایران حائز کمترین اهمیتی نیست). جالب اینکه در کارتون‌ها هم بسیار بیشتر از به نقد کشیدن مفهوم کلی مذاکره با دولت ایران، به سیاست عدم مداخله رئیس‌جمهور اوباما پس از اتفاقات اخیر، تقلب فاحش، سرکوب، قتل، تجاوز، شکنجه و هزاران اتفاق دیگر که در ایران در حال وقوع بوده و هست، انتقاد مطرح شده (سیاستی که از نگاه من بسیار مشابه رویکرد عدم مداخله روسیه و چین در قبال سودان، سوریه، زیمباوه و … است). البته می‌توانید بگویید که در وعده‌های انتخاباتی رئیس‌جمهور اوباما برای مذاکره با ایران صحبتی از نوع دولت ایران که برآمده از چه نوع انتخاباتی و با چه میزان تقلبی، یا از چه نوع کودتایی باشد نشده است، اما چنین حرفی با اینکه از نظر حقوقی کاملاً درست و پذیرفتنی است اما تغییری در حقیقت بی‌توجهی، انفعال و بی‌نفاوتی بزرگترین مدعی حقوق بشر به نقض بسیار گسترده آن در ایران ایجاد نمی‌کند.

در توضیح به نقش دیگر دولت‌های ایالات متحده در مذاکره با اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ و شباهت رویکرد دولت رئیس‌جمهور اوباما به آن اشاره شده، اتفاقاً در کاریکاتورها هم به تفاوت رویکرد فعالانه رئیس‌جمهور ریگان و رئیس‌جمهور کندی در مقابل اتحاد جماهیر شوروی (در مورد دیوار برلین) و در مقابل رویکرد منفعلانه و با عرض پوزش مشمئزکننده رئیس‌جمهور اوباما و اصرار به سیاست عدم مداخله او اشاره شده است. در آن مورد هم تاحد زیادی اطمینان دارم که اگر رویکرد رئیس‌جمهور ریگان در قبال جنگ سرد، مشابه رویکرد رئیس‌جمهور اوباما نسبت به ایران (این شکل از عدم مداخله) بود، همین الان هنوز هم با دو کشور آلمان شرقی و غربی و همان دیوار دونیم کننده‌ی برلین روبرو بودیم.

در پارگراف آخر، صحبت از ناکامی (!) دولت ایران در احترام به حقوق بشر و حاکمیت قانون شده است؛ احتمالاً مهمترین تفاوتی که ممکن بود مثلاً در توضیح وزارت امور خارجه چین یا روسیه در قیاس با توضیح وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا وجود داشته باشد همین پاراگراف آخر است که نشان از توجه این دولت به مساله حقوق بشر و حاکمیت قانون است اما در نهایت نوشته‌اید «اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد» و اگر برعکس، حاکمیت ایران به دنبال و خواستار چنین احترامی نباشد (که شواهد نشان می‌دهد نیست) چه؟ هرچه می‌خواهد و می‌تواند با مردم خود بکند؟!؟! حقوق بشر مشروط دیگر چه نوعش است؟


به عنوان یکی از این بشرها، فکر می‌کنم برای نشان دادن دغدغه حقوق بشر غیر از ژست‌گرفتن و نوشتن چند جمله تزئینی و پراز ابهام دیپلماتیک مثل همین پاراگراف آخر، باید کارهای دیگری هم انجام داد. البته این فکر من در صورتی درست است که اصولاً حقوق بشر ارزشی حقیقی تلقی شود و نه صرفاً بهانه‌ای سیاسی.

بازهم تشکر و به امید ِ کم‌رنگ ِ جهانی بهتر

Read Full Post »

کارتون‌هایی که می‌بینید، از میان نتایج جستجوی سه کلمه ایران، اوباما و کارتون در جستجوگر تصویر گوگل گردآوری شده. ایده ایجاد یک پست در این مورد با استفاده از کارتون با مشاهده این پست دوست عزیزم لونا به ذهنم خطور کرد. ببینیم:

warren_toons_iran-1

اوباما بالای سر ندا: متاسفم، اینکه منو در حال مداخله ببینن اصلاَ سازنده نیست

iranfist

مشت ایران_ اشاره به سخنان اوباما درباره مشت بسته ایران

gm09100620091007120122

اوباما در رویای عشق ایران

34271192-obamas-response
o55

اوباما سوار بر بادکنک امید: متاسفم دوست ندارم مداخله کنم

iran-nukes

به ما اعتماد کنید، ما قابلیت هسته‌ای رو فقط برای تولید قدرت می‌خوایم. (بازی با کلمه power به دو معنای نیروی برق و قدرت)

kscn1578l

عنوان بزرگ روزنامه_ پلیس ضد شورش معترضان را کشت_ اوباما نگران و با اشاره به خبر کم‌اهمیت گوشه روزنامه: اَاااا خبرو ببین، شهرک سازها‌ی یهودی می‌خوان ساختمون‌سازی رو شروع کنن

090324_p09_cartoon1

اوباما شاخه زیتونی به سمت ایران دراز کرد

ca0415bd20090415060840

اخبار:آمریکا وارد مذاکرات مستقیم با ایران می‌شود _ اوباما: یکم زمان می‌بره. ؛ خامنه‌ای در تماس با فیروزآبادی: حسن وضعیت بمب‌ها چطوره؟

Iran-bombs-the-White-House-cartoon

بمب ایران در داخل کاخ سفید _ صدای اوباما: ولـی ولی من که باهشون مهربون بودم

Obama-Iran-1

اوباما با گل و شیرینی: سلام، منو یادتون میاد، گفته بودم واسه چاق‌سلامتی میام خدمتتون ؛ خامنه‌ای : نه، الان وقت خوبی نیستش

garl050209_1289959a

اوباما: کشورهای مثل ایران اگر مشتشون رو باز کنن …

toon060909

اوباما در حال دون‌پاشی برای ایران

obama_talks_iran

احمدی‌نژاد: مسلمه که ما دوست داریم مذاکره کنیم آقای اوباما

adams2203_1370499a

دست درازشده اوباما به سمت ایران

quicksand

اوباما: چرا هر وقت تو این طرفایی این لاشخورها هم پیداشون میشه، احمدی نژاد: آخه اونا هم مثل من دوست دارن نزدیک تو باشن

cartoon-obama-doctrine-450

جان اف کندی: برای اطمینان از بقا و موفقیت آزادی از هر دوستی حمایت و با هر دشمنی مخالفت می‌کنیم. ؛ اوباما: برای اطمینان از بقا و موفقیت ارعاب‌ از هر دشمنی حمایت و با هر دوستی مخالفت می‌کنیم.

North Korea Iran nuclear tests obama joke cartoon

احمدی‌نژاد و کیم‌ایل‌جونگ در حال سرهم کردن بمب_ احمدی‌نژاد: همینجوری که دارم با تو حرف می‌زنم، کارم هم بکنم که ناراحت نمی‌شی؟

6-23-Ramirez-Obama-Iran

اوباما بالای سر ندا: دوست دارم کاری بکنم، اما به نظر نمیاد که شما مشغول بازجویی از تروریستا باشین که من دخالت کنم.

Obama-wont-Meddle

کندی (به زبان آلمانی): من هم برلینی هستم. ؛ ریگان خطاب به گورباچف: این دیوار رو جمعش کنید، ؛ اوباما: نمی‌خوام مداخله کنم

iranandobamaImage2

اوباما: ما که می‌دونیم شماها دارین بمب اتم می‌سازین، فقط قسم بخور، بگو جون خودم ازش علیه اسرائیل استفاده نمی‌کنم؛ احمدی نژاد: باشه، قسم می‌خورم، حال می‌کنم ازت اوباما

ObamaIran

احمدی‌نژاد: کدوم بمب اتمی؟ ؛ اوباما، خوشحال: نگفتم نشستن پیش این آدما کارها رو راه می‌ندازه

و بالاخره لپ کلام:

toon080520

روح هیتلر و نویل چمبرلین ِ ساده‌لوح بالای سر احمدی‌نژاد و اوباما__ اوباما: بمب نه! باشه؟ ؛ احمدی‌نژاد: حتما، به جون خودم

Read Full Post »

انتخاب باراک حسین اوباما به عنوان برنده جایزه صلح جهانی در مرحله اول بهت برانگیز و غافلگیر کننده بود. این بهت‌برانگیزی حتی برای افرادی که مدافع و هم‌رای دوآتشه حزب دموکرات و رئیس جمهور دموکرات آمریکا و مخالف سرسخت جمهوری‌خواهان و نومحافظه‌کاران هستند نیز وجود داشت. درست است که آنها هم اکنون مشغول تلاش در جهت توجیه استحقاق اوباما برای دریافت این جایزه و پاسخ‌گویی به افرادی هستند که اعطای این جایزه به فردی که تلاش طولانی مدتی در راه صلح جهانی نداشته است را نادرست، احساساتی، غیرقابل دفاع و مضحک می‌دانند، اما آنها هم از شنیدن این خبر متعجب شدند. من خودم هرچه فکر کردم تا بتوانم مصداق این «تلاش فوق‌العاده برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و ترغیب به همکاری میان مردم» بیابم جز چند سخنرانی یکی در روز تحلیف، یکی در ترکیه و یکی در مصر چیز دیگری نیافتم. اما اگر خواسته باشم به عنوان یک ایرانی به این موضوع نگاه کنم، باید گفت که در میان سیاستمداران کشورهای دموکرات و مدعی حقوق بشر منفعلانه ترین مواضع را باراک اوباما نسبت به آنچه برسر مردم ایران می‌آمد از خود نشان داد (همین مواضع حداقلی هم به دلیل فشار افکار عمومی اتخاذ شد) و اولین دولتی که از پذیرش رئیس‌جمهور منتخب مردم ایران صحبت به میان آورد هم دولت او بود (امری که مخالفت و واکنش شدید افکار عمومی جهان را برانگیخت و دولت وی مجبور به ماستمالی کردنش شد)، بماند که امروز با هوشمندی تحسین‌برانگیزی از همان‌ مردم ایران برای مستحق نشان دادن خود برای دریافت این جایزه، مایه می‌گذارد (همان‌هایی که اظهار نظر در مورد کشته شدنشان را مصداق دخالت در امور دیگر کشورها می‌دانست و به ابراز نگرانی بسنده می‌کرد)؛

نمی‌دانم شاید من تاکنون درک درستی از معنای صلح نداشته‌ام، شاید معنای حقیقی صلح همان است که حکمرانان فارغ از بلایی که بر سر مردمانشان می‌آورند برسر میز بنشینند و به دیپلماسی بین‌اللملی اصرار ورزند، شاید صلح همان بوسه‌ای است که فروغ فرخزاد در شعرش به تصویر درمی‌آورد:

من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

و اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی‌ست

كه همچنان كه تو را می‌بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند

اما احساس می‌کنم این نوع نگرش به صلح نوعی پاک‌کردن صورت مساله است، موکول کردنش به زمانی دیرتر است، زمانی که همه می‌دانند بالاخره خواهد رسید اما همه تلاش می‌کنند که تنها در دوره مسئولیت خودشان نباشد. این روش مسبوق به سابقه هم هست، در گذشته هم فراوان اتفاق افتاده که به جای تلاش در جهت حذف موانع صلح، تنها آن را به زمانی دیرتر به عقب انداخته‌اند و به همان دل خوش کرده‌‌اند.

بگذریم، اهدای جایزه صلح نوبل به اوباما مرا یاد نمایشنامه‌ای از استاد بهرام بیضایی انداخت، نمایشنامه‌ای قدیمی با عنوان «در حضور باد» که در سال 1347 زمانی که اوباما هنوز وارد دبستان هم نشده بود نوشته شده است، و عجیب است که شکل دنیا هنوز هم کوچکترین تغییری نکرده است.

نمایشنامه در فضایی تخیلی اتفاق می‌افتد جنگی در میان بوده و تمامی ساکنان کره زمین کشته شده‌اند، تنها 3 تن باقی مانده‌اند، و این سه تن به دنبال یافتن مسئول این واقعه هستند، از آنجا که نمی‌توانم تمامی این نمایشنامه را تایپ کنم، تنها بخش‌های مورد نظر خود را می‌اورم و ارتباط بین بخشی با بخش دیگر را با توضیحی کوتاه شرح می‌دهم (جملات خودم را با رنگی متفاوت مشخص می‌کنم)، البته خواندن نمایشنامه‌های استاد بیضایی به طور کامل مشخصاً لطف بسیار بیشتری دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حضور باد

[یک مضحکه‌ی بی‌معنی]

1347 منتشر شده در دیوان نمایش [جلد 2] بهرام بیضایی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- ISBN 964 6751 68 9

اشخاص
میانجی
مرد چاق
مرد دراز

صحنه
چهارتیرک با یک سایبان پارچه‌ای؛ یک میز و چند صندلی

|

[میانجی که دستمال سفیدی را در هوا تکان می‌دهد روی صحنه ایستاده]

میانجی: کجا هستید؟ کجایید – آهای! [مکث. جوابی نیست]

میانجی: [نگران عرق پیشانی خود را پاک می‌کند] می‌شنوید؟ – آهای-جواب بدین – لطفاً جواب بدین! [مکث. جوابی نیست. میانجی نگران]

میانجی: احتیاط؟ البته لازمه – ولی تا کی؟ می‌شنوید؟ حتماً! پس لطفاً منو بی‌جواب نذارین! [کلافه] اصلاً کجا هستید؟

[از راست مرد چاق وارد می‌شود]
مرد چاق: [خوشحال] آشتی کنیم.

[از چپ مرد دراز وارد می‌شود]
مرد دراز: [خوشحال] آشتی کنیم.

[از روبرو میانجی خوشحال پیش می‌دود]
میانجی: بله آشتی؛ آشتی. پس همه موافقیم!

مرد چاق: همه با هم تفاهم داریم.

مرد دراز: همه دارای یک هدف مشترک هستیم.

مرد چاق: بیایید دست بدهیم.

میانجی: توجه کنید تماشاگران محترم؛ ما با هم دست می‌دهیم.

مرد چاق: ما می‌خواهیم از فواید آشتی صحبت کنیم.

مرد دراز: و حتی ممکن است قواعد دوستی را تشریح کنیم.

مرد چاق: ما ثابت می‌کنیم که دوستی با آشتی رابطه‌ی مستقفیم دارد.

مرد دراز: «زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند»!

مرد چاق: «بنی آدم اعضای یک پیکرند»! چه گفته‌ی معروفی بله؛ با قلم زر باید نوشت!

سه نفر مدتی با هم تعارف می‌کنند، بعد از یکدیگر تعریف می‌کنند، بعد برای کشته شدگان گریه می‌کنند، بعد باز با هم تعارف می‌کنند، بعد هندونه زیز بغل هم می‌گذارند، بعد برای شهدا ابراز احترام ودلسوزی می‌کنند و

میانجی: آقایان – آقاین؛ یک لحظه‌ی تاریخی فرارسیده.

مرد دراز: آنها به ما رای داده بودند.

مرد چاق: ما جبران می‌کنیم!

میانجی: ما باید مسئول این واقعه را به جهانیان معرفی کنیم! [آن دو دست می‌زنند و سوت می‌کشند]

میانجی: مسئول این واقعه باید به سزای اعمال ننگین خود برسد!

میانجی: در هر واقعه یک مسئول وجود دارد. شاید هم چندتا!

مرد چاق: شاید هم بیشتر!

مرد دراز: شاید هم کمتر!

میانجی: [به مرد دراز] به نظر شما مسئول کیست؟

مرد دراز: رای بگیریم!

مرد چاق: ولی اول رای بگیریم که رای بگیریم یا نه!

مرد دراز: نمی‌خواهد رای بگیریم؟

مرد چاق: اگر مسئول این فاجعه خودش رو داوطلبانه معرفی نکند –

میانجی: اگر معرفی نکند چطور بشناسیمش؟

مرد دراز: [فکر می‌کند] من چه می‌دانم. ما چه می‌دانیم. اصلا چرا ما باید بدانیم؟

مرد چاق: درسته ما کاره‌ای نبودیم!

مرد دراز: ماهم یکی بودیم مثل دیگران؛ ما هم قربانی شدیم!

میانجی: ولی بالاخره یک مسئول باید وجود داشته باشد.

مرد دراز: ما هیچ شرکتی نداشتیم. مارا قربانی کردند. ما را محکوم به یک شکنجه‌ی اخلاقی کرده‌اند. بله شکنجه! [گریان] من خجالت می‌کشم که زنده‌ام!

مرد چاق: ببینید چه رنجی می‌بریم! دیدید چقدر گریه کردیم؟

میانجی: آقایان و خانمها؛ پس معلوم شد که ما هیچ دخالتی نداشتیم. [آن دو دست می‌زنند و هلهله می‌کنند]

مرد دراز: با این عواطف، چطور ما می‌توانستیم دخالتی داشته باشین؟

مرد چاق: بله ما تکذیب می‌کنیم که دخالتی داشته‌ایم!

مرد دراز: افسوس که آنها نیستند تا از ما تجلیل کنند!

میانجی: ولی با همه‌ی دخالتی که ما نداشته‌ایم- صبر کنید ببینم- [دقیق می‌شود] آقایان – با کمال احترام- ممکنه جیب‌هاتون رو بگردید؟

مرد دراز: [گیج] جیب‌ها؟

میانجی: بگردید!

مرد چاق: [گیج] توی جیب ما خیلی چیزها هست.

میانجی: ولی یک چیز مشخص؛ بله – سر یک چیز مشخص از جیبتان بیرون مانده.

مرد چاق: راستی؟ [دستش با اسلحه از جیب بیرون می‌آید] عجب، این دیگه چیه؟

مرد دراز: [دستش با اسلحه‌ای بیرون می‌آید] دهه! کی این رو گذاشته توی جیب من؟

مرد چاق: اصلاً این از کجا پیداش شده؟

میانجی: امتحان کنید؛ شاید یک اسباب‌بازی معمولی باشه. یا فقط برای دفاع شخصی!

مرد چاق: نه نه؛ این خطرناکه. بهش دست نزنید!

مرد دراز: بکشید کنار؛ مواظب باشید! خطر؛ خطر!

مرد چاق: [ناگهان با خوشنودی] فهمیدم. خودشه! گیرش آوردیم؛ این مسئول همه جنایت‌هاست!

مرد دراز: درسته؛ بالاخره پیدا شد؛ خودشه! و باید سریعاً محکوم، طرد و نابود بشه!

مرد چاق: محاکمه علنی؛ باید انتقام شهدا ازش گرفته بشه!

میانجی: توجه، توجه؛ صحنه‌ی بعدی محاکمه است!

مرد چاق نقش دادستان و مرد دراز نقش وکیل مدافع رو به عهده می‌گیرن و بر سر اینکه آیا اسلحه به خودی خود مقصر است یا انسان مقصر است شدیداً با هم درگیر می‌شوند تا اینکه:

مرد دراز: شما مغلطه می‌کنید.

مرد چاق: شما سفسطه می‌کنید.

مرد دراز: شما بنده را نمی‌فهمید!

مرد چاق: شما بنده را بد تعبیر می‌کنید!

مرد دراز: شما حسن نیت ندارید!

مرد چاق: شما سوء نیت دارید!

مرد دراز: ابله!

مرد چاق: بیشعور!

میانجی: نوبت را رعایت کنید.

مرد چاق: [اسلحه را بر می‌دارد] بزنم مغزت را-

مرد دراز: [اسلحه را بر می‌دارد] پدرت را همین‌جا-

میانجی: آفرین – آفرین؛ متشکرم. موضوع روشن شد!

مرد چاق: [با خوشحالی] واقعاً؟

مرد دراز: [با خوشحالی] ما موفق شدیم! [با مرد چاق دست می‌دهد] تبریک!

میانجی: بله، شما نقشه را بسیار خوب و طبیعی اجرا کردید. آزمایش به نتیجه رسید. این دعوای ساختگی نشان داد که شما در اوج خشم و نفرت به اسلحه متوسل می‌شوید. بنابراین بهتر است اسلحه‌ای نباشد که به آن متوسل بشوید.

مرد دراز: [خوشحال] درست است! منطقی است!

مرد چاق: [اعلام می‌کند] رای دادگاه!

چاق و دراز: توجه؛ توجه!

میانجی: [گویی رای را می‌خواند] ما، با توجه به مفهوم انسانی ِ انسانیت؛ درحالی‌که ارکان چهارگانه و حواس پنجگانه‌مان سالم بود؛ با به کار انداختن ششدانگ فکرمان در هقت وادی تصمیم؛ نتیجه گرفتیم که این وجود بی‌عاطفه، که هم گرم است و هم سرد – و هم مفید و هم مضر- این‌که گرچه ساخته‌ی ماست، ولی حاکم برماست، باید طرد و خلع و نابود شود!

[مرد چاق و مرد دراز به شدت دست می‌دهند و هلهله می‌کنند. میانجی تعظیم می‌کند]

حکم توسط دو مرد چاق و دراز به اجرا در می‌آید و پس از مدتی کلنجار رفتن با یکدیگر و تعارف تکه پاره کردن که چه کسی اول نطق کند، مرد چاق شروع می‌کند:

مرد چاق: [سینه‌اش را صاف می‌کند] بله، آشتی چیز خوبی است. آشتی چیزی است که چیزس بهتر از آن نیست. آشتی همان است که همیشه بوده است و ما همان نیستیم که همیشه نبودیم. آشتی از چهار حرف تشکیل شده؛ و این چهار حرف – بدون شک – همان حروفی هستند که آشتی را تشکیل می‌دهند. پس اگر لازم باشد نتیجه‌ای بگیریم، نتیجه می‌گیریم که آشتی فراموش نشده و ما داریم راجه به آن حرف می‌زنیم.

میانجی: آفرین؛ زنده‌باد! نوبت شماست.

مرد دراز: من نمی‌دانم چه چیزی بگویم که تا به حال کسی نگفته باشد. هرکس هرچه را که داشته گفته است؛ و گاهی حتی آنچه را هم که نداشته. اما صحبت سر آشتی بود و سر چیزی جز آشتی نبود؛ و هر کس هرچه را که داشته و نداشته راجع به آن گفته است! به نظر من که نظری است مثل نظر همه؛ آشتی خیلی خوب است! و ما باید این را ضمن اعلامیه‌ای به دنیا بگوییم!

مرد چاق: آقا ما این را به دنیا گفته‌ایم و دنیا به ما گفته است که آن را شنیده است!

مرد دراز: بله من هم شنیده‌ام که دنیا این را شنیده است؛ ولی کسی را ندیده‌ام که آن را دیده باشد!

میانجی: اجازه اجازه؛ این آشتی بی‌شک متضمن تمام آن منافعی است که این آشتی دارد و بی‌شک متضمن تمام آن مضاری نیست که این آشتی ندارد

مرد چاق: احسنت!

مرد دراز: آفرین!

میانجی: معروضم خدمت آقایان که آشتی چیزی است که درهرکتاب لغتی پیدا می‌شود؛ ولی این خود کتاب لغت است که دیگر پیدا نمی‌شود!

مرد چاق: بله دیگر – وقتی همه مرده باشند اصلاً دیگر چه کتابی و چه لغتی؟

مرد دراز: شیرین گفتید؛ بعد از این واقعه‌ی جانگداز

سه مرد تصمیم می‌گیرند که به نطق‌شان ادامه دهند اما مرد چاق و مرد دراز سر میزان صمیمیت و محبت و ارداتمندی و جان‌نثاری و بشردوستی‌‌شان برای چندمین مرتبه شدیداً بایکدیگر درگیر می‌شوند.

مرد چاق: [تیر چوبی را می‌اندازد] من ارادتمندم!

مرد دراز: [سایبان را پاره می‌کند] من مشتاقم!

مرد چاق: [خود را به زمین می‌کوبد] من مخلصم!

مرد دراز: [خود را می‌زند] من فدایی‌ام!

مرد چاق: آقدر به شما علاقه دارم که –

مرد دراز: آنقدر شما را محترم می‌شمارم که –

میانجی: شما را به خدا بس کنید!

مرد چاق: تو دیگه خفه شو؛ او باید قبول کند.

مرد دراز: نخیر؛ من از تو بشردوست‌ترم

مرد چاق: هیچکس حق ندارد از من بشر دوست‌تر باشد.

مرد دراز: حالا که من هستم!

مرد چاق: نیستی!

میانجی که برای میانداری به وسط آمده خود مورد هجوم دو مرد قرار می‌گیرد:

مرد چاق: نخیر – وایسا ببینم؛ تو به کدوم یک از ما حق می‌دهی

میانجی: چه حقی؟ به نظر من بحث شما اصلاً بی‌معنی است.

مرد چاق: عجب؛ حرفهای من بی‌معنی است؟ پس تو لاید طرفدار او هستی!

میانجی: من چنین حرفی نزدم.

مرد دراز: چطور؟ طرفدار من نیستی؟ پس لابد از او پول گرفته‌ای!

میانجی: ولم کنید؛ ولم کنید.

مرد دراز: وقتی ولت می‌کنم که عقیده‌ی واقعی‌ات رو بشنوم.

میانجی: من هیچ عقیده‌ای ندارم.

مرد دراز: تا سه شماره فرصت داری که عقیده‌ای پیداکنی. شنیدی؟ [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] بگو؛ کی بیشتر از همه دوستدار بشریت است؟

میانجی: [وحشت‌زده]این؛ این کجا بود؟

مرد دراز: از چی حرف می‌زنی؟

میانجی: مگر نابودش نکردید؟

مرد دراز: فقط به خاطر دفاع از حقیقت!

میانجی: که آن چه باشد؟

مرد دراز: این که قبول کنید که من بشردوست‌ترم. وگرنه – [گریان] وگرنه خودم رو می‌کشم.

مرد چاق: تو حق نداری خودت را بکشی.

مرد دراز: [خشمگین] عجب؛ کی جلویم را می‌گیرد؟

مرد چاق: [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] من!

میانجی: [قلبش را می‌گیرد] خدایا –

مرد چاق: نترسید؛ من نیت خیری دارم! تا وقتی زنده‌ام نمی‌گذام که او خودکشی کند!

مرد دراز: اگر جرات داری تکرار کن.

مرد چاق: بله – اگر بخواهی خودکشی کنی، می‌کشمت!

مرد دراز: چه غلطها – من دندانهایت را خرد می‌کنم!

مرد چاق: من حلقومت را اره می‌کنم!

‌میانجی تصمیم به ترک آنجا می‌گیرد که آن دوجلویش را می‌گیرند

مرد دراز: به عنوان یک بی‌طرف باید اعلام کنی که من بشردوست‌ترم.

میانجی: شما دیوانه‌اید. شما دیوانه‌اید!

مرد دراز: بله؟

میانجی: حرفهای شما اصلاً معنی ندارد.

مرد چاق: حرف من معنی ندارد؟

میانجی: حرف هیچ‌کدامتان!

مرد دراز: حالا نشانت می‌دهم!
[شلیک]

مرد چاق: حالا معنی‌اش را می‌فهمی
[شلیک]

مرد دراز: [هراسان] مثل این که می‌خواست چیزی بگوید.

مرد چاق: [لرزان] آره – بگذاریم زمین.

مرد دراز: باشه اول تو.

مرد چاق: تو – [مکث] خواهش می‌کنم!

مرد دراز: از کجا که وقتی گذاشتم تامین داشته باشم؟

مرد چاق: من هم می‌گذارمش زمین؛ من به آشتی علاقمندم!

مرد دراز: بله دارم می‌بینم!

مرد چاق: کوتاه بیا

مرد دراز: تا وقتی این را دارم در شرایط مساوی هستیم.

مرد چاق: یعنی – هیچکدام از ترس شروع نمی‌کنیم.

مرد دراز: آره. ترس بدی است. در عوض با این ترس بشریت حفظ می‌شه. می‌بینی من هم مثل تو به فکر بشریتم.

مرد چاق: بالاخره یکی اشتباه می‌کنه؛ یکی شروع می‌کنه!

مرد دراز: نه، اونی که بشردوست‌تره اول شروع نمی‌کنه!

مرد چاق: پس اونی که بشردوست‌تره قربانیه!

مرد دراز: [وحشت زده] یعنی من!

مرد چاق: [ترسیده] من!

مرد دراز: [شلیک می‌کند] من!

مرد چاق: [شلیک می‌کند] من!

مرد دراز: قبول کن من!

مرد چاق: من بیشتر از تو به آشتی علاقه دارم.
[شلیک]

مرد دراز: نخیر من
[شلیک]

مرد چاق: من!
[شلیک]

مرد دراز: [به زانو می‌افتد] من!

مرد چاق: [به زانو می‌افتد] من!

[هر دو می‌افتند. میانجی ناگهان شاد و خوش و خندان بلند می‌شود]

میانجی: آشتی چیز خوبی است!

[اوهم می‌افتد]

پایان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اهدای جایزه صلح نوبل به باراک اوباما آنهم فقط به خاطر نطق‌های غرا و خواندن شعر سعدی باعث یادآوری این نکته به من شد که همچنان دنیا به مضحکی همین مضحکه‌ی استاد بیضایی است و هنوز خیلی مانده که بتوان شاهد دنیای بهتری بود اگر اصلاً چنین اتفاقی نه در طول عمر من بلکه در طول عمر جهان بوقوع بپیوندد. اما با این رویه‌ای که امورز شاهد آنیم تصور می‌کنم که صلح تنها زمانی که همه انسان‌ها از بین رفته باشند و تنها در حضور باد ممکن است.

Read Full Post »

Older Posts »