Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2009

دو مطلب بسیار خواندنی یکی از دکتر اسماعیل نوری علا و دیگری از مرتضی مردیها در خبرنامه گویا منتشر شده است، اولی «آيندهء اصلاح طلبان و نقش مهندس موسوی» نام دارد که البته به نظر من عنوانی مناسب مطلب نیست و دومی «آيا اتفاق جديدی افتاده است؟»

مطلب دکتر اسماعیل نوری علا با مطرح کردن 16 نکته به تحلیل انتظارات، اهداف و روش‌های بایکوتی‌ها، اصلاح‌طلبان مبلغ مشارکت در انتخابات و حاکمیت  می‌پردازد و به اینکه هرکدام تا چه حد به چیزی که مقصودشان بود نزدیک شده‌اند. این نوشته دکتر نوری‌علا بسیاری از حرف‌هایی که من و اکثر آن‌هایی که به بایکوت خیمه‌شب‌بازی انتخابات معتقد بودند دوست داشتیم در فرصتی مناسب مطرح کنیم را با قلمی بسیار شیواتر و تاثیرگذار‌تر طرح کرده است. مرتضی مردیها نیز به بررسی رویداد اتفاق افتاده می پردازد و به این موضوع که آیا آنچه در این انتخابات به وقوع پیوست رویدادی تازه و غیرقابل پیش‌بینی بود و آیا هیچکدام از این کارها قبلاً روی نداده و هیچکدام از این صحبت‌ها قبلاً مطرح نشده بود.

نکته جالب در مورد این دو مطلب که باعث شد من آنها را در کنار هم قرار دهم سوالی بود که توسط هردوی این بزرگواران پرسیده شده و دغدغه افراد بسیار دیگری نیز هست.

مرتضی مردیها می‌نویسد:

اگر آنچه رخ داد کمک کرده باشد تا اينک خرده‌بهانه‌ها هم از ميان برخاسته و اميد ‌رود ديگر هيچ اصلاح‌خواهی در پی اغفال خود و خلق برنيايد، و برای تغيير اين وضع، راهی به جز شکايت بردن به خدا و/ يا تکدی لطف از خدايگان در پيش گيرد، دستاورد بدی نيست. آيا در آينده ديگر کسی تک‌مضرابهای انتخاب ميان بد و بدتر را ساز خواهد کرد؟ آيا ديگر هيچ حزب و گروه و فردی در هيچ انتخاباتی، به هر بهانه و توجيهی،»نامزد» معرفی خواهد کرد؟

و دکتر اسماعیل نوری‌علا نیز:

از ظهر جمعه ۲۹ خرداد کار اصلاح طلبان در تاريخ معاصر ما تمام شده است. اما آيا آنها از ميراث خونباری که بر دست شان مانده عبرت و درس خواهند گرفت و در انتخابات ديگری که اندکی بعد از راه می رسد به صفوف تحريم کنندگان خواهند پيوست؟

آنچه که من از لحن نوشته این دو بزرگوار برداشت می‌کنم این است که بازهم امیدی ندارند که اصلاح‌طلبان از اشتباهاتشان عبرتی بگیرند.

بله اساتید بزرگوار، بازهم تک مضراب‌های مشارکت در انتخابات کوک می‌شود و بازهم بهانه‌ها و توجیه‌هایی غیرقابل باور از کیسه‌ها بیرون می‌آید و مردمان را به شرکت در شعبده کلاه ولایت ترغیب می‌کنند، شعبده‌ای که از درون کلاه همانی که از قبل در آن گذاشته شده را بیرون خواهد آورد.

اما این‌بار دیگر نمی‌گویند که اگر مشارکت حداکثری باشد تقلبی صورت نخواهد گرفت، بلکه همه خواهند گفت که در انتخابات شرکت می‌کنیم تا اگر تقلب شد مجدداً به خیابان‌ها بریزیم، یا گفته خواهد شد حکومت متوجه شده که تقلب چه هزینه‌ی برایش دارد و این مرتبه دیگر تقلب نخواهد کرد و بازهم ساده‌دلانی به این سراب‌ها دل خوش می‌کنند. اینبار هم همانند آنچه در سال‌های قبل اتفاق افتاده تمام تلاش شما بزرگواران برای انتقال این پیام به دیگران که حکومت یک اشتباه رو دوبار تکرار نخواهد کرد و هرچه انتخاب خاتمی دوباره تکرار شد، ریختن به خیابان‌ها هم همانقدر تکرار خواهد شد، بی نتیجه باقی خواهد ماند و صدایتان در مقابل جیغ گوش‌خراش بوق‌چیان ِِ حرفه‌ای به گوش نخواهد رسید.

Read Full Post »

در خبرنامه گویا می‌خوانیم:

سایت خبری بی بی سی انگلیسی در گزارشی پرده از جزئیات فن آوری هایی که ایران برای کنترل شبکه های مخابراتی اش در دست دارد برداشته است.
به گفته نوکیا زیمنس این فن آوری که در نیمه دوم سال ۲۰۰۸ به ایران ارسال شده، مونیتورینگ سنتر یا مرکز شنود نامیده می شود. این محصول به کشورها امکان می دهد همه ارتباطات یک شبکه را شامل پیغام های صوتی (voice calls)، پیامک ها (text messaging)، مسنجر ها (instant messages) و همه آنچه در اینترنت رد و بدل می شود (web traffic) را زیر نظر بگیرند.
به گزارش بی بی سی این سیستم ظاهرا می تواند به جز توقف جریان مبادله اطلاعات، با کاوش داده های در حال انتقال از محتوای آن هم مطلع شود.
نوکیا زیمنس در مورد شیوه این شرکت در معامله با ایران به بی بی سی گفته است که این کار را در قبال فراهم کردن امکانات ارتباطی فراگیر انجام داده و میلیون ها ایرانی از طریق نوکیا به خدمات تلفن همراه دسترسی پیدا کرده اند.به گفته این شرکت حجم اطلاعاتی که از مردم عادی ایران به بیرون می آید به این دلیل است که آنها به امکان ارتباطی دسترسی دارند که در غیر این صورت از آن بی بهره می ماندند.
سخنگوی شرکت گفته است که اگر این امکان در اختیار دولت ایران گذاشته نمی شد احتمالا شبکه خدمات تلفن همراه این کشور گسترش پیدا نمی کرد.

در همین رابطه رادیو فردا هم در مطلبی تحت عنوان «کنترل اينترنت با استفاده از تکنولوژی غربی توسط دولت ايران» از روزنامه وال‌استريت‌ژورنال نقل می‌کند:

رژيم حاکم بر ايران با همکاری شرکت‌های اروپايی يکی از پيچيده‌ترين سامانه‌های سانسور و جاسوسی در اينترنت را در جهان ايجاد کرده است.

مثل آنچه در تمام سال‌های گذشته اتفاق افتاده، بازهم مناسبات اقتصادی شرکت‌های غربی با رژیم جمهوری اسلامی، بر همه چیز ارجحیت پیدا می‌کند، در دهه‌های پیش کشتار مخالفان جمهوری اسلامی در کشورهای اروپایی با سکوت و در برخی موارد همکاری این کشورها انجام می‌گرفت تا مبادا دلارهای نفتی ایران سر از جایی دیگر درآورد، در سال‌های پیش نقض گسترده حقوق بشر در ایران به دلیل قراردادهای کلان صنعت خودرو و دیگر صنایع مورد بی‌توجهی قرار می‌گرفت و امروز این سکوت و بی‌تفاوتی به همکاری در سانسور و کمک به سرکوب تمامی مردم آزادی‌خواه ایران بدل گشته است، جالب‌تر اینکه سخنگوی این شرکت با وقاحت بر سر مردم ایران و جامعه جهانی منت هم می‌گذارد که اگر آن‌ها در قبال دادن این سیستم سانسور به رژیم امتیاز عرضه خدمات تلفن همراه را در ایران قبضه نکرده بودند الان این حجم اطلاعاتی از ایران منتشر نمی‌گردید. گویا که این عمل را از سر دلسوزی و خیرخواهی برای ملت ایران و گردش آزاد اطلاعات انجام داده‌اند و نه برای سود نمی‌دانم چند صد میلیون دلاری حاصل از امتیاز گسترش شبکه تلفن همراه ایران.

اما اگر بخواهیم حرف سخنگوی نوکیا زیمنس را به زبان ساده درآوریم، اتفاق افتاده چیزی مشابه داستان دریافت رشوه 15 میلیون دلاری مهدی هاشمی رفسنجانی از شرکت استات‌اویل نروژ برای کمک به عقد قراردادهای کلان نفت و گاز است. در حقیقت شرکت نوکیا زیمنس هم این سیستم مانیتورینگ را به عنوان رشوه در اختیار ایران قرار داده (احتمالاً برای رشوه خود مبلغی بسیار بالاتر از قیمت معمول هم دریافت کرده) تا بازار پرسود تلفن همراه داخل ایران را به این شیوه به دست آورد و از رقبای خود در این زمینه جلو بیوفتد.

در مقابل این عمل نباید سکوت کرد، با اینکه در این زمینه کار آنچنانی از دست مردم ایران برنمی‌آید اما لااقل می‌توانیم خرید محصولات نوکیا (که سهم بزرگی از بازار گوشی همراه ایران را در اختیار دارد) و زیمنس (هم در زمینه‌ی محصولات خانگی و هم در زمینه‌ی گوشی موبایل) را بایکوت کنیم. تنوع محصولات سایر شرکت‌ها آنقدر بالا است که در زمینه‌ی گوشی به راحتی می‌توان سونی‌اریکسون، سامسونگ، ال‌جی، موتورولا، اچ‌تی‌سی و … و در زمینه‌ی محصولات خانگی، برندهای متعددی را جایگزین این دو برند کرد. البته فروش این محصولات درصد کمی از سود اصلی این شرکت‌ها را تامین می‌کند اما همین میزان هم برای این شرکت‌ها که همه چیز را فدای سودآوری خود می‌کنند مهم و دردناک است. در کنار این حرکت هموطنان ساکن آلمان و فنلاند (اگر ایرانیان در آنجا هم باشند) هم نسبت به عملکرد این شرکت‌ها اعتراض کنند.

1- نوشته‌ی خبرنامه‌ی گویا
2- مطلب سایت رادیو فردا
3- مطلب وال‌استریت ژورنال
4- توضیح سایت ویکیپدیا

     پوستر اعتراض به نوکیا و زیمنس. برای ابعاد بزرگتر کلیک کنید. از این طرح حتی بدون ذکر منبع هم می‌توانید اسفاده کنید.
پوستر اعتراض به نوکیا و زیمنس. برای ابعاد بزرگتر کلیک کنید.  استفاده از این طرح حتی بدون ذکر منبع مجاز است

پی‌نوشت:

در سایت شرکت نوکیا زیمنس نتورکز، بیانیه‌ای در این مورد منتشر شده که ادعا کرده  تنها تجهیزات قانونی استراق سمع را در اختیار حکومت ایران گذاشته، کامنت‌های گذاشته شده در پای این مطلب بسیار خواندنی است، بخش‌هایی از چند کامنت را به عنوان نمونه اینجا نقل می‌کنم، کل کامنت‌ها را در این آدرس ببینید:

Ihatefascists نوشته:

What are you doing there at all?? I have started a boycot of all your products until you offer no succour to these fascistr dictators,and mass murderers, we see the friends you keep and we do not like it, the message is reaching every corner,people are throwing away your products turning them off and binning them as I speak. switch off any thing you have supplied to IRAN, NOKIA products by association has NEDAS blood on it.

FreemanLowell نوشته:

What happens when your “Lawful Intercept” capability is sold to regimes which are likely to use it a way which would be considered unlawful under European and UN Human Rights conventions – say to suppress freedom of speech? Is that really morally and ethically acceptable? We don’t sell low-tech instruments of repression like weapons to the Iranian government – so why sell high-tech instruments of repression like call monitoring?

Personally, I won’t be purchasing any more Nokia products until your company can make the right ethical choices and state its clear intention to do so. I fear it won’t because money talks – and it’s more important to Nokia than a few people in prison or buried in the ground in a far away country

Baron نوشته:

I find these business dealings with the Iranian government to leave a bad taste in my mouth. I will join the boycott and have already thrown my Nokia phone in the bottom drawer sans batteries so it cannot be used. It is soon to go to the recycle center.
You have helped the Iranian government to suppress the peoples rights to free speech for the sake of a dollar. You will never get another dollar of mine.

texascowboy نوشته:

You should be ashamed for ever providing anything to such a government at anytime…..I am calling for all to “dump” your stock worldwide!!!

SkipStone نوشته:

So why did you allow the Iranian gov’t the ability to intercept and monitor calls at all? Just because it’s legal? It’s also “legal” according to the Iranian gov’t to attack peaceful protesters, and kill them. And you’ve now made it easier for them to do just that.

I think any company that allows for any gov’t to intrude upon personal privacy and freedom to be boycotted. I hereby boycott nokia and siemens products (and I’ve bought both in the past)… Never again!!!

Oslo که به نظر کامنتش پابلیش نشده نوشته:

But I send you a question that didn’t apeare here:

I asked you: Did Nokia Siemens sold technology to Taliban too?

But I guess it was intercepted in a act of “lowfull” Censorship??

with best regards

from Oslo

.

.

.


Read Full Post »

این روزها گلوله‌ها‌ی مزدوران رژیم اسلامی قلب جوانان پاک ایران را در مبارزه خود برای آزادی هدف گرفته است. ندا صالحی آقا سلطان * یکی از این جوانان بود که تمام دنیا شاهد جان سپردن او شد. عده‌ای این جوانان را شهید می‌نامند، چرا که می‌پندارند این واژه دارای بار مفهومی فراتری از دیگر واژه‌ها هست، بسیاری گمان می‌کنند می‌توان این واژه را در کارکردی غیرمذهبی مورد استفاده قرار دادد. اما من اینگونه نمی‌پندارم، نه  به این خاطر که به دلیل نگره‌ی فکری خودم به دین نسبت به این واژه‌ها آلرژی داشته باشم، بلکه به این خاطر که مفهوم شهید و شهادت اصولاً در فضایی کاملاً متفاوت از آنچه در این روزها اتفاق می‌افتد معنا پیدا می‌کند. چند سال پیش مطالبی از اسفندیار منفردزاده، آهنگ‌ساز چیره دست و سازنده بسیاری از آثار ماندگار فرهاد مهراد، که در قبل از انقلاب یک انقلابی دوآتشه چپ معتقد به شهید و شهادت پروری بوده است، در همین رابطه می‌خواندم، امروز آن نوشته‌ها را به سختی یافتم، وبلاگ او «بالای گود» که از وبلاگ‌های حلقه ملکوت بود تعطیل شده است، اما خوشبختانه این مطالب را در سایت گویا پیدا کردم، بد نیست ببینیم او در این مورد چه می‌نویسد، شاید خواندن نوشته‌ی یکی از مبارزانی که در نهایت تلاشش، به برپایی حکومت اسلامی منجر شد، 25 سال بعد از آن تلاش نافرجام بتواند درس‌هایی برای ما داشته باشد. بخش‌هایی از این مطالب را که مرتبط با موضوع شهادت است در اینجا میاورم. مطالب کامل با عناوین «… تا میوه‌ی ممنوعه‌ی آزادی را تاب آورند!» نوشته شده در تاریخ پانزدهم اسفند 1383 و «شهید در راه خدا و دین کشته می‌شود!» نوشته شده در بهمن 1383 در سایت گویا موجود است.

نقل شده از «شهید در راه خدا و دین کشته می‌شود!»:

به نظر من راه رسیدنِ انسان ایرانی به زندگی بهتر از آنچه تجربه کرده است، نمی‌تواند راه تجربه شده بر بستر فرهنگِ اسلامی باشد. به ویژه بخش مُردن برای زندگی که خون می‌طلبد و در واژه‌ی «شهید» خلاصه و موجّه به اوج خود می‌رسد. لازم است یادآوری کنم؛ آنان که برای انسان، ناخواسته کشته شدند، ارج‌شان ماندگار تاریخ مبارزاتِ بشر است و البته آنان که برای خدا شهادت راپذیرفتند و شهید شدند نیز، نزد خدا و رسولِ و «سالارِشهیدان» اجرشان محفوظ!

توجّه کنید! اکنون وبرای من امّا با گذشتِ بیش از ربع قرن، آن مبارزانِ بزرگی که «شهادت» را با آغوش باز پذیرا شدند و»زندگی پس از مرگ در بهشتِ آن دنیا» را به «زندگی دراین جهانِ فانی» ترجیح دادند،»شهید» هستند و آن مبارزان که بدونِ باور به «بهشت و دوزخ» و بی آن که عاشقِ مُردن باشند برای زندگی بهتر در این جهان مبارزه کردند امّا کشته شدند، «شهید» نیستند. ایثارِ کردند، زیرا در ازائ مرگِ ناخواسته‌شان بهشتی نگرفتند. با تعریفِ این بازنگری آنان که با کم توجّهی «شهید» نامیدیم‌شان، با ارجی پسندیده‌تر «زنده یاد» هستند. ذرّه‌ای از ارزشِ مبارزاتِ «شهیدان» کم نمی‌شود، اگر امروز ما روشن و شفاف ارزیابیِ از تجربه‌ی نسل خود را، نه برای آنان که با تابلوی «شهید» اعتباری کاسب‌اند که تنها برای بازنگری و تردید در شعار‌هائی مانندِ «یا مرگ یا ….» برای این نسل از مبارزان فریاد کنیم ؛

هشدار! «این ره که تو می‌روی به گورستان است!» پرهیزکن از تکرار راهِ آن اسلامِ «شهید پرور»! با «فرهنگِ شهید پرور» من اگر مشکل نداشتم و نظیر سی سال پیش هم چنان «شهید» را ستایش می‌کردم یقین بدانید اینک می‌باید در ایران بودم و با این نظام مبارزه مسلّحانه می‌کردم چون بی‌تردید به مقامِ «رفیعِ شهادت» نائل می‌شدم. اگر «بالایِ گود»‌نشینان، شما بویژه جوانانِ مبارز را به نوشیدنِ «شربتِ شهادت» دعوت کردند، با تلخنده بفرمائید؛ گوارایِ وجود خودتان و بستگان‌تان، نوشِ جان!

هر دین یا فلسفه‌ای هرگاه حاکم شود، تجاوزی آشکار به حقوقِ انسان‌هایِ دگراندیش آن حکومت است. می‌توان دین داشت آری، امّا نمی‌توان برای جدائی دین از دولت و حکومت یا سکولاریزم و حکومتِ مردم و دموکراسی، با ابزار دین مبارزه کرد! روشن این که برآوردنِ نیازهایِ زمینیِ امروزینِ انسان با ابزار آسمانی پسا پس پس پریروزِین ممکن نیست…

از «…تا میوه‌ی ممنوعه‌ی آزادی را تاب آورند!»:

خسرو گلسرخی را نمی‌توان «شهید» خطاب کرد و او را مبلّغ شهید پروری دانست مگر سازمانی که گلسرخی پیش از انقلاب خود را از آن می‌دانست، تشکّلی از «دین»باوران بوده باشد! امثالِ سعید سلطانپور، محمّد مختاری، محمّدجعفر پوینده، پروانه اسکندری و داریوش فروهر و حتا سعیدی سیرجانی‌ها نیز «شهید» نیستند. اینان مقتول هستند. در این قتل‌ها فاعل قاتل است. در «شهادت» امّا، فاعل «شاهد» است که به استقبالِ مرگ می‌رود و با گفتنِ «اشهدُ اَن لااِللهَ اِلاّالله» زندگی دیگری را در بهشت انتخاب می‌کند. «شهید» کسی است که در راهِ خدا و دین کشته می‌شود! در فرهنگ‌های «شهید پرور»،«شهادت» امتیازاست و «شهید» نامِ خدا هم هست. واژه‌هائیِ لطیف چون « مظلوم، ظالم و ظلم» در برابر «مقتول، قاتل و قتل» بکارشان می‌آید و گاه دادخواهی از «ظالمان» را به «پیشگاه عدلِ الهی» حواله می‌کنند. بنابراین، مبارزانی که به زندگی پس از مرگ باور ندارند و در نهایتِ عشقِ به زندگی، برایِ تغییرِ شرایطِ زندگیِ انسان در همین جهان، جانِ می‌بازند، آیا «شهید» هستند؟ برای آن که ارزشِ ایثارِ این «زنده‌یاد»ان را کم نکرده باشیم، آیا بهتر نیست با پرهیز از تکرارِ بی‌توجّهی‌های تاریخی برایِ نسلِ بعد، سرگذشتِ مبارزه را پالایش کنیم؟


______________________________________________________

* به نوعی به نظر می رسد طرفداران آقای موسوی ندا را به او ربط داده اند. اما این طوری نیست. […] ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه


Read Full Post »

آقای موسوی خوب شد ندا نتوانست بیانیه‌ی حضرتعالی را بخواند

آقای موسوی خوب شد ندا نتوانست بیانیه‌ی حضرتعالی را بخواند

بیانیه پنجم میرحسین موسوی را می‌خوانم، کمی قبل‌تر از آن عکس‌های مربوط به ندا دختری که توسط بسیجیان کشته شده (اجازه دهید از واژه شهید استفاده نکنم) را ‌دیدم، واقعاَ هرچه تلاش می‌کنم نمی‌توانم ارتباطی بین آن بیانیه و آن صحنه‌ها برقرار کنم، موسوی در بیانیه خود آنچنان از تظابق جمهوریت با اسلامیت نظام و جادوی امام در انجام این انطباق، آن‌چنان از ساختارهای قانون اساسی که حافظ استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی است صحبت به میان می‌آورد، آن چنان از خمینی و دوران او صحبت می‌کند که انگار ما در آن سال‌ها در مهد دموکراسی دنیا، تحت لوای قانون اساسی جمهوری فرانسه و تحت رهبری توماس جفرسون در حال زندگی بوده‌ایم.

این قسمت را به عنوان مثال ببینید:

«در زمان حیات امام روشن ضمير ما سرمایه‌های عظیمی از جان و مال و آبرو در پای تحکیم این بنای مبارک گذارده شد و دست‌آوردهای ارزشمندي حاصل آمد. نورانیتی که تا پیش از آن تجربه نکرده بودیم جامعه ما را فراگرفت و مردم ما به حیاتی نو رسيدند که به‌رغم سخت‌ترین شداید برایشان شیرین بود. آنچه مردم به دست آورده بودند کرامت و آزادی و طليعه‌هايي از حیات طیبه بود. اطمينان دارم کسانی که آن روزها را ديده‌اند به چيزي كمتر از آن راضي نمي‌شوند.»

چه می‌توان گفت جز تحیر، یا اینجا که جنبش دموکراسی خواهی جوانان ایران‌زمین را این چنین به نفع مبانی دین خود مصادره می‌کند:

«پیام اصیل انقلاب حتی از بیان نارسای من آنچنان دلنشین بود که نسل جوان را، نسلی که آن روزگاران را ندیده بود و میان خود و این میراث بزرگ احساس فاصله می‌کرد، به هیجان آورد و صحنه‌هایی را که تنها در ایام نهضت و دفاع مقدس دیده بودیم بازسازی کرد. حرکت خودجوش مردم رنگ سبز را به عنوان نماد خویش برگزيد. اینجانب اعتراف می‌کنم که در این امر پیرو آنان بودم. و نسلی که به دوری از مبانی دینی متهم می‌شد در شعارهای خود به تکبیر رسید و به «نصر من الله و فتح قريب» و «یاحسین» و نام خمینی تکیه کرد تا ثابت کند این شجره طیبه هرگاه که به بار می‌نشيند میوه‌هایش شبیه به هم است.»

و اینجا که از قانون اساسی و تقدس نظام می‌گوید:

«نگذارید دروغگويان و متقلبان پرچم دفاع از نظام اسلامی را از شما بربايند و نا اهلان و نامحرمان، میراث گرانقدر انقلاب اسلامی را که اندوخته از خون پدارن راستگویتان است از شما مصادره کنند. با توكل به خداوند و اميد به آينده و تكيه بر توانمندي‌هايتان حركات اجتماعي خود را پس از اين نيز براساس آزادي‌هاي مصرح در قانون اساسي و اصل امتناع از خشونت پيگيري كنيد. […]  ما با نظام مقدس خود و ساختارهاي قانوني آن روبرو نيستيم. اين ساختار حافظ استقلال ، آزادي و جمهوري اسلامي ماست. ما با كجروي ها و دروغ گويي ها روبرو هستيم و در پي اصلاح آنيم؛ اصلاحي با برگشت به اصول ناب انقلاب اسلامي .»

نمی‌دانم آیا ندا که توسط نیروهای بسیج کشته شده قصدش بازگشت به اصول ناب انقلاب اسلامی مورد نظر موسوی بوده است، به دنبال این بوده که پرچم دفاع از نظام اسلامی را و میراث گرانقدر انقلاب اسلامی را حفظ کند؟

یا که به عکس به دنبال روزنه‌ای بوده که راه فراری از اصول ناب انقلاب و میراث گرانقدر آن که جز تباهی و نابودی و ناامیدی و عقب‌ماندگی چیزی برای مردم ما نداشته بیابد؟ راه گریزی از جامعه ساخته و پرداخته همان امام روشن ضمیر ِ جناب آقای موسوی و باقی همکارانش؟

آقای موسوی گویا فراموش کرده‌اند که مبلغان ایشان مردم را با استفاده از راهکار انتخاب بد و بدتر به پای صندوق‌های رای کشیدند، فراموش کرده‌اند که مردم با این استدلال به ایشان رای داده‌اند که به قول دوستی هیچ گه دیگه‌ای نمی‌تونستن بخورن. حالا رای از فرط استیصال و ناچاری مردم ایران در راستای پیام اصیل انقلاب خوانده می‌شود. در بهترین حالت رای مردمان به انتخاب دولتی میانه‌رو تر بوده است تا بتواند فرصت تجدید قوا برای برداشتن گامی بلند‌تر برای حذف میراث خمینی را در اختیار داشته باشند.

حامیان ایشان به احتمال زیاد اینگونه استدلال خواهند کرد که موسوی راه دیگری ندارد و او اپوزیسیون رژیم نیست، اگر حرفی غیر از این بزند بهانه‌ای برای سرکوب بیشتر می‌شود. تمام این حرف‌ها تا قبل از سخنرانی روز جمعه خامنه‌ای قابل پذیرش بود، اما این سخنرانی و صف کشیدن خامنه‌ای به همراه تمامی نیروهای خود، بسیج، نیروی انتظامی، لباس‌شخصی‌ها، شورای نگهبان، قوه‌ی قضائیه، صدا و سیما و … به معادله شکل دیگری بخشید. خامنه‌ای بارها به شکل تلویحی تهدید به انجام واکنش شدید کرد، تهدید به انجام عملیات تروریستی کرد(شمه‌ای از این تهدیدها در روز شنبه به نمایش در آمد)، تاکید کرد که اگر این اعتراضات ادامه پیدا کند حتی صریح‌تر از این هم با مردم!! سخن خواهد گفت، گفت که جان ناقابل (در این مورد راست گفت) خود را برای اسلام در کف دست نهاده است. نتیجه‌ی این تهدیدات خامنه‌ای که هنوز هم به شکل تمام و کمال عملی نشده است تا امروز کشته شدن نزدیک به 50 نفر از هم‌میهنان ما، مصدوم شدن عده‌ای بسیار بیشتر و دستگیری عده‌ی زیادی گردیده است، این هزینه‌ای است که تا امروز پرداخت شد و روز به روز هم افزایش خواهد یافت، پرسش اینجاست که آیا پرداخت این هزینه برای ایجاد تغییر در شماری از مقامات کشور منطقی و قابل توجیه است.

تا کنون صحبت از تجدید انتخابات بوده است، کروبی هم در بیانیه آخر خود بر تجدید انتخابات حتی با همین مجری و همین ناظر تاکید کرده. حتی اگر با نگاهی خوش‌بینانه دامنه‌ی این تغییرات به خلع ید علی خامنه‌ای و تمامی منتسبان او در قوه قضائیه، صدا و سیما و شورای نگهبان او هم برسد آیا این هزینه‌ی گزاف پرداخت شده ما را به سرمنزل مقصود رسانیده است؟ بعید می‌دانم که موسوی آنقدر از درک سیاسی بی‌بهره باشد که نداند مشکلی که امروز بیش از پیش عیان شده (همواره وجود داشته) ریشه در همان ساختار قانون اساسی دارد، ساختاری که اگر دقیقاً بر اساس آن هم عمل می‌شد (مثلاً رفسنجانی‌ای پیدا نمی‌شد که با ساختن یک دروغ از قول خمینی، فردی که بر طبق قانون اساسی شرایط رهبری نداشته را به این سمت برساند و بعدهم با بازنگری در قانون اساسی همان فرد را از قدرت مطلقه برخوردار سازد) وضعیتی بهتری نداشتیم. ساختاری که روابط غیرشفاف و لابیرنت گونه‌ی آن بهترین شرایط برای میل به سمت دیکتاتوری را در خود فراهم کرده است. ساختارهای قانونی سالم با اعمال شیوه‌های نظارتی گوناگون، تلاش می‌کنند از متمایل شدن قدرت ِ هر فردی به سمت فساد و دیکتاتوری  جلوگیری به عمل آورند، در یک ساختار قانونی ِ درست، مساله هرگز این نیست که فرد قرار گرفته در کانون قدرت تمایل به دیکتاتوری داشته باشد یا نداشته باشد، فاسد باشد یا پاک باشد، میانه‌رو باشد یا تندرو باشد، دروغگو و متقلب، نااهل و نامحرم باشد یا نه، این نظارت است که جلوی جهت‌گیری به سمت فساد را می‌گیرد. وقتی که با یک ساختار معیوب مثل ساختار جمهوری اسلامی روبرو می‌شویم اشتباه بزرگ این است که فکر کنیم معضلات بوجود آمده از آن جهت است که افراد قرار گرفته در سمت‌های مختلف انتخاب‌ها و یا انسان‌های درستی نیستند، و سپس تلاش کنیم جای آن‌ها را در همان ساختار با انسان‌های صالح‌تر عوض کنیم. سیکل بسته رهبری-نگهبان-خبرگان مشکل اساسی است که استبداد را تولید و بازتولید می‌کند.

در مقابل نظام اقتدارگرایی که شمشیر خود را از رو بسته است و بدون مراعات هرفردی را که در مقابلش قرار بگیرد حذف می‌کند (از همان روز اول انقلاب و در مدینه‌ی فاضله‌ی جناب موسوی هم همین بوده است) ابراز وفاداری حتی فرمالیته به قانون اساسی نمی‌تواند جلوی این حذف را بگیرد، هر قدر که این ابراز وفاداری از حذف مهندس بازرگان و اعضای نهضت‌آ‌زادی و دیگر گروه‌های سیاسی دوران اول انقلاب توسط حزب تندروی جمهوری اسلامی آن زمان (حزب رفسنجانی و موسوی و خامنه‌ای) و رهبر اقتدارگرای آن دوران خمینی جلوگیری کرد، امروز هم جلوی حذف این‌ها را خواهد گرفت. در این میان آنچه برباد می‌رود جان جوانانی است که اینگونه پرپر می‌شوند و در نهایت برای این وفاداران جز صفت خائن باقی نخواهد ماند، همانطور که امروز بسیارانی نهضت‌آزادی و اعضای آن را خائنین به ملت و کشور می‌دانند که از حق مردم در مقابل سراب جمهوری اسلامی گذشتند. امیدوارم اشتباه آنان امروز دوباره تکرار نگردد و موسوی و دیگر همراهانش متوجه شوند که آنچه باید در راه آن گام برداشت نه تعویض افراد که تعویض ساختارهاست و به این شکل از به هدر رفتن و بی‌حاصل ماندن خون ریخته شده‌ی جوانان ایران جلوگیری کنند. (البته بنده به زعم جناب‌ آقای مهندس در همین بیانیه در زمره ساحرانی هستم که به قول ایشان «با ادعاي دفاع از حقوق مردم اساسا ديانت و اسلام را مانع تحقق جمهوريت مي‌دانند»)

پی‌نوشت:
1- پیشنهاد ملاحسنی در تنظیم شکوائیه در دادگاه لاهه علیه علی خامنه‌ای بجرم دستور کشتار جمعی مردم بی‌دفاع ایران باید با جدیت در دستور کار خود قرار داد، این کار بیش ازهرکس از دست ایرانیان ساکن در خارج از کشور برمی‌آید.

2- در بیانیه‌های این روزها آنچنان از خمینی صحبت می‌شود که انسان خیال می‌کند تفاوت او با خامنه‌ای به اندازه تفاوت لنین و استالین است.

3- نامزد ندا آقا سلطان: به نوعی به نظر می رسد طرفداران آقای موسوی ندا را به او ربط داده اند. اما این طوری نیست. ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه

Read Full Post »

بیست سال پیش در همین روزهای بهاری ماه ژوئن در میدان تیان‌آن‌من پکن اتفاق افتاد،

مجموعه اعترضات میدان تیان‌آن‌من در 15 آوریل سال 1989 و در پی مراسم عزاداری «هو یائو بانگ» فعال دموکراسی‌خواه و با حضور بیش از یک میلیون نفر در میدان تیان‌آن‌من آغاز گردید، این تظاهرات به مدت 7 هفته و تا روز 4 ژوئن زمانی که تانک‌های ارتش جمهوری خلق چین، میدان را از جمعیت پاکسازی کردند ادامه پیدا کرد. طبق آماری که صلیب سرخ جهانی ارائه کرده است تعداد غیرنظامیان کشته‌شده 2500 نفر و تعداد مجروحین بین 7000 تا 10000 نفر گزارش شده است. در ادامه این کشتار سبعانه، حکومت اقدام به دستگیری گسترده مخالفان و هواداران آن‌ها کرد، اعتراضات دیگر شهرهای چین را سرکوب کرد، خبرنگاران خارجی را از پوشش اتفاقات منع کرد و نشریات داخلی را برای جلوگیری از پوشش حادثه شدیداً تحت کنترل گرفت. اعضای حزبی که نسبت به این وقایع ابراز همدردی کرده بودند دستگیر شدند و اعضا بالامرتبه حبس خانگی شدند. سرکوب وحشیانه تظاهرات میدان تیان‌آن‌من باعث محکومیت جهانی جمهوری خلق چین در میان کشورهای جهان گردید.

عکس‌ها را ببینید و در انتها ترانه Watching TV اثر راجر واترز را در همین رابطه تماشا و گوش کنید.

0421.1989_Tiananmen-Square

.

Tiananmen_Square_4

.

«الهه‌ی دموکراسی» اثر هنرآموزان آکادمی هنرهای زیبا، در میدان تیان‌آن‌من برافراشته می‌شود

«الهه‌ی دموکراسی» اثر هنرآموزان آکادمی هنرهای زیبا، در میدان تیان‌آن‌من برافراشته می‌شود

فرصت کوتاه است، باید پیروز شویم

فرصت کوتاه است، باید پیروز شویم

صحنه‌ای آشنا

صحنه‌ای آشنا

بازهم صحنه‌ای آشنا

بازهم صحنه‌ای آشنا

تانک‌های ارتش آزادی‌بخش مردمی؟!؟!

تانک‌های ارتش آزادی‌بخش مردمی؟!؟!

دوچرخه

تانک و دوچرخه

.

.

.

.

tiananmen1

.

برای گل زرد من در جامه‌ی به خون‌آلوده‌اش، غمگساری نمی‌کنی؟

گل زرد من در جامه‌ی به خون‌آلوده‌اش

.

.

سکوت سرشار از ناگفته‌ها

سکوت سرشار از ناگفته‌ها

پایان

پایان

مردتانکی، فیلم و عکسی که بیش از هر فیلم و عکس دیگری در دنیا دیده شد، صبح روز بعد از کشتار، مردی جلوی تانک‌های ارتش را سد می‌کند

مردتانکی، فیلم و عکسی که بیش از هر فیلم و عکس دیگری در دنیا دیده شد صبح روز بعد از کشتار، مردی جلوی تانک‌های ارتش را سد می‌کند

یادبود کشتار میدان تیان‌آن‌من، سنگ فرش خیابان که براثر عبور تانک شکسته شده و دوچرخه له شده

یادبود کشتار میدان تیان‌آن‌من، سنگ فرش خیابان که براثر عبور تانک شکسته شده و دوچرخه له شده، خون

Watching TV


تیان‌آن‌مِن یا آزادی؟

بیست سال پیش در همین روزهای بهاری ماه ژوئن در میدان تیانامن پکن اتفاق افتاد،

مجموعه اعترضات میدان تیان‌آن‌من در 15 آوریل سال 1989 و در پی مراسم عزاداری «هو یائو بانگ» فعال دموکراسی‌خواه و با حضور بیش از یک میلیون نفر در میدان تیان‌آن‌من آغاز گردید، این تظاهرات به مدت 7 هفته و تا روز 4 ژوئن زمانی که تانک‌های ارتش جمهوری خلق چین میدان را از جمعیت پاکسازی کردند ادامه پیدا کرد. طبق آماری که صلیب سرخ جهانی ارائه کرده است تعداد غیرنظامیان کشته‌شده 2500 نفر و تعداد مجروحین بین 7000 تا 10000 نفر گزارش شده است. در ادامه این کشتار سبعانه، حکومت اقدام به دستگیری گسترده مخالفان و هواداران آن‌ها کرد، اعتراضات شهرهای دیگر چین را سرکوب کرد، خبرنگاران خارجی را از پوشش اتفاقات منع کرد و نشریات داخلی را برای جلوگیری از پوشش حادثه شدیداً تحت کنترل گرفت. اعضای حزبی که نسبت به این وقایع ابراز همدردی کرده بودند دستگیر شدند و اعضا بالامرتبه حبس خانگی شدند. سرکوب وحشیانه تظاهرات میدان تیانامن باعث محکومیت جهانی جمهوری خلق چین در میان کشورهای جهان گردید.

اما چه فایده؟

عکس‌ها را ببینید و در انتها ترانه Watching TV اثر راجر واترز را در همین رابطه ببینید و گوش کنید.

Read Full Post »

موافق تحریم انتخابات بودم، در این راه بسیار نوشتم، استدلال کردم، خوانندگان اندک وبلاگ خود را به تعقل دعوت کردم، از نقایص قانون اساسی گفتم، از ساختار معیوب سیاسی کشور، اما اکثریت مردم ایران تشخیص دیگری داشتند، آن‌ها با شور و شوق در انتخابات شرکت کردند و اینک کمترین حق خود یعنی رای خود را می‌خواهند، رایی که با وقاحت دور از انتظار ولایت مطلقه فقیه مصادره گردید، من همچنان هم شرکت در این نمایش را اشتباه می‌دانم اما از مبارزه‌ی مردم ایران برای بازپس‌گیری آرای‌شان تا جایی که بتوانم حمایت می‌کنم.

دیروز بعد از دوری در پارک ملت (که قرار بود تجمع در آنجا باشد و شبه گزارش آن را در انتهای همین مطلب گذاشته‌ام) وقتی به خانه رسیدم ترانه‌ی گل لاله شهیار قنبری را گوش می‌کردم  (منی که با موسیقی زندگی می‌کنم این روزها اصلاً حس و حال موسیقی رو هم ندارم، در تمام 4 روز گذشته فقط یک بار این ترانه را گوش کردم) :

لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیر و ترکش قلب و میشناسه
هنوز شب زیر سرب وچکمه میناله

نخواب آروم گل بی خوار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه؟

آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه

نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که پوست شیره پوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

.
.
.

با خود گفتم این ترانه را به همراه متنش پست کنم، که این روزها خیلی شبیه اوضاع مملکت ماست، به خصوص جایی که می‌گه: نگو باد ولایت پرپرت کرده، اما با خود فکر کردم از کوفتن بر طبل احساسات هموطنانم چه عاید من و جامعه‌ی ما می‌شود، مگر نه این است که تاکنون هرچه برسرمان آمده است، از همین خردگریزی و احساسات‌گرایی ما بوده است. مگر تمام آن دفعاتی که احساسمان را به جای تفکرمان با کار بردیم چیزی جز بدبختی عایدمان شد. در پای پست قبلی‌ام ناشناسی که نه اسمی داشت، نه ایمیلی و نه آدرس وبی، برایم به پینگلیشی نوشت که شماها مردم را به خانه نشستن تشویق می‌کنید، نه، اصلاً اینگونه نیست، آنانکه سوار بر احساسات مردان می‌شوند و آنان را تشویق به انجام عملی می‌کنند که منافعش نصیب خودشان گردد بهنودها و نبوی‌ها هستند، آنان هستند که به خود اجازه می‌دهند به جای بقیه فکر کنند و ایده خود را به زور ِ سوءاستفاده از احساس و جوسازی و تحقیر و تحمیق به همگان بقبولانند، اما من تمام تلاش خود را می‌کنم که اندک خوانندگان این وبلاگ را به اندیشیدن درباره آن چه می‌خواهند انجام دهند سوق دهم، به اندیشیدن فارغ از جوگیر شدن و تحت احساسات قرار گرفتن. به اینکه بدانند آنچه می‌کنند چه سود و چه زیانی برای خود و جامعه دارد، به اینکه هدفشان را مشخص کنند و آنگاه ابزار ضروری آن هدف را به کار برند، احساسات‌گرایی تو را وادار می‌کند که بدون مجهز شدن به ابزار مناسب برای رسیدن به مقصدی، با چنگ و دندان به سوی‌ آن هجوم ببری و البته در اکثر مواقع نتیجه‌ی اینکار هرگز به هدف نزدیکت نمی‌کند. به هیچکس نمی‌گویم در خانه بنشین، می‌گویم اگر می‌خواهی از خانه بیرون بری، بدان که برای چه هدفی اینکار را می‌کنی و چه باید همراه خود ببری. می‌گویم اگر می خواهی انقلاب تمام عیار کنی، باید ساماندهی و مدیریت و رهبری داشته باشی، اگر می‌خواهی انقلاب مخملی کنی، راهش یک راهپیمایی حتی میلیونی برای چند ساعت، رفتن به خانه و فردا دوباره آمدن نیست، باید آن یک میلیون نفر برای روزها، شبانه روز محل تجمع خود را ترک نکنند، باید پلن B داشته باشی، باید مثل یک شطرنج‌باز به تک‌تک حرکت‌های احتمالی گروه مقابلت از پیش بیاندیشی و راه مقابله با آن را ترسیم کرده‌‌باشی، باید راه فرار هم برای خود داشته باشی. آنجا که درباره جان مردم تصمیم گیری می‌کنی این تفکر که «هرچه پیش‌آید خوش‌آید»، جز کشته و مجروح شدن انسان‌های بی‌گناه دست‌آوردی برایت نخواهد داشت.

**در پارک ملت مشهد، شبه‌گزارشی از حواشی تجمع 25 خرداد**

توجه: من در قلب حوادث اکشن نبودم بنابراین نوشته پیش رو، بیش از آنکه در مورد زد و خوردها باشد به حواشی اتفاقات می‌پردازد.

دیروز ساعت 4 بعدازظهر قرار گردهم‌آیی حامیان موسوی در پارک ملت مشهد بود، ماموران و موتورهای یگان ویژه‌ی نیروی انتظامی در حاشیه پارک ملت (حاشیه بلوار آزادی) در کنار هم صف کشیده بودند و کلاه کاسکت‌‌های سفید خود را روی موتورها گذاشته بودند، در کنار آنها یکی از این وانت‌های سیاهی که مردمان را همانند گوسفند در آن میریزند و دور تا دورش را حفاظ فلزی بسته اند پارک کرده بود، هوا به شدت گرم بود، از درب میدان وارد پارک شدم (تا سال‌ها پیش پارک ملت درب ورودی داشت، اما مدتی است که نرده‌های دورتادور پارک را برداشته‌اند و از هر نقطه‌ای می‌توان وارد پارک شد، اگر جایی می‌گویم درب پارک منظورم مکان ورودی‌ای است که سال‌ها پیش دربی آنجا بوده است) و به سمت آب‌سرد‌کنی که آنجا قرار دارد رفتم، دو مامور یگان ویژه با لباس‌های سیاه همانند دیگر مردمان  کلافه از گرما، عرق‌ریزان منتظر بودند تا بتوانند آبی بنوشند، من هم کنارشان جرعه آبی نوشیدم، برایم درکش سخت بود که چگونه این هموطن من که بدون وحشتی کنارش ایستاده‌ام، ساعتی دیگر آن باتوم را از کمرش باز می‌کند و آن را وحشیانه بر سر و روی همچون منی خواهد کوفت، از پارک به بیرون آمدم و از حاشیه بلوار وکیل آباد به سمت زیرگذری که معمولاً اینگونه تجمعات در آنجا برگزار می‌شود حرکت کردم، چند موتور که مامورانی با لباس پلنگی و کلاه‌کاسکت مشکی دوپشته سوارش بوند از مقابل می‌آمدند و از کنار من عبور کردند، در پارکینگ ضلع جنوبی پارک، چند عدد هایس سیاه یگان ویژه و یک عدد اتوبوس پر از مامور پارک شده بود، ساعت همان 4 بود، اما جمعیتی در کار نبود، فروشگاه ِ کتاب ِ چادری‌ای آنجا برپا بود که بیشتر کتاب‌های کامپیوتری داشت، دو پسر و یک دختر جوان ایستاده بودند و داشتند کتاب‌ها را ورق می‌زدند، داخل پارک هم هرگوشه پسری، دختری، تنها یا دونفری ایستاده بودند، به نظرم آمد که منتظرند جمعیتی بیشتر به آن‌ها بپیوندد، زیاد نبودند، همه‌ی آنها روی هم رفته 30 یا 40 نفر هم نمی‌شدند، چرا خبری نیست، جلوتر رفتم در حاشیه بلوار آزاد‌شهر (امامت) به سمت درب غربی پارک حرکت کردم، دسته دیگر از موتور سوارن دوپشته با کلاه‌کاسکت سیاه و لباس پلنگی از درون پارک رد شدند، آنها که عبور کردند مرد میانسال دوچرخه سواری را دیدم که از دوچرخه خود پایین آمده بود و فریاد می‌زد که:‌ «بیاد مارو بکشید، ماکه دیگه از شما نمی‌ترسیم»، آن‌ها دور شده بودند و دیگر صدای اورا نمی‌شنیدند. از پشت سر صدای دختری را شنیدم که می‌گفت «به خاطر تو برگشتم احمق، به خدا راست می‌گم» دخترک از کنار من گذشت، یک دختر چادری شاید 19 – 20 ساله بود که با موبایلش صحبت می‌کرد، گفت «بیام کافه؟ باشه» و به سمت آن سوی خیابان رفت، باز از حاشیه بلوار به داخل پارک آمدم و در سایه درختان به سمت چهارراه آزادشهر روانه شدم، بار دیگر چشمم به آب‌سردکن افتاد و به سمت آن رفتم، جوانانی که تازه از بازی فوتبال‌شان فارغ شده بودند، داشتند آب‌ می‌نوشیدند، یک دو دقیقه‌ای برای جرعه‌ای آب منتظر ماندم. کمی جلوتر در حاشیه خیابان دوباره دختر چادری را دیدم که از وسط خیابان به این سو می‌آمد و درب عقب تاکسی‌ای را باز کرد و سوار آن شد و با پسر جوان راننده تاکسی لبخند زنان شروع به صحبت کرد. در مقابلم مرد چاق نابینایی عصایش را با خیال راحت بالا گرفته بود و شاد و خوشحال به جلو می‌آمد، دوستش دست او را گرفته بود و دیگر لازم نبود برای طی مسیر از عصای خود استفاده کند، چند جوان که بالای شهری هم نبودند با قیافه‌های ساسی‌مانکنی، برای خود خوش بودند، ساقی سیگاری از جلویم رد شد، جلوتر و کمی‌دورتر در سمت راست دالان پردرخت دختری با روسری قرمز و مانتوی مشکی و آرایش غلیظ روی نیمکت لمیده بود و پاهای خود را دراز کرده بود در نیمکت سمت چپ کمی جلوتر دو پسرجوان با پیراهن‌های شاد و روشن درحالیکه با گوشی‌های موبایل خودمشغول بودند سعی در جلب توجه او داشتند؛ فکر می‌کنم برای جلب توجه آن دختر احتیاجی به تیپ و گوشی‌موبایل نبود چندعدد اسکناس می‌توانست اینکار را به خوبی انجام دهد. به چهاراه آزاد شهر رسیدم، به قصد رفتن به سمت بلوار سجاد سوار تاکسی شدم، وقتی تاکسی وارد بلوار آزادی شد ترافیک موجود نشان می‌داد که اتفاقی که قرار بود ساعت چهار بیافتد الان افتاده است، از بالای پل عابر پیاده انتهای سجاد عده‌ای مشغول تماشا بودند، در داخل پارک تجمع نیروهای انتظامی دیده می‌شد و صدای اعتراض مرگ بر دیکتاتور، جوانانی در داخل پارک به سوی دیگری فرار می‌کردند، بنز راهنمایی و رانندگی راه را بسته بود، از تاکسی پیاده شدم، به میدان پارک نزدیک‌تر شدم، در حاشیه پارک جوانی در میان افراد یگان ویژه بر روی زمین افتاده بود، و مامور به او لگد می‌زد، دیگری با باتوم بر پشتش می‌کوبید و سومی بر سرش فریاد می‌کشید که بلند شود، مامور چهارمی هم پیدا شد که آن سه نفر دیگر را متوقف کرد و خود به او گفت که بلند شود و برود. ناگهان حدود ده دوازده پسر جوان سنگ به دست از پارک به بیرون آمدند و به سمت چپ بلوار آزادی فرار کردند و به دنبال آن‌ها ماموران سپر و باتوم به دست، پسرها دورشدند و ماموران از سرعت خود کاستند، کاملاً اتفاقی رفتن من به سمت چپ بلوار آزادی مقارن با رسیدن ماموران به همان نقطه شد، ناخواسته چند متری با آن‌ها هم قدم شدم، یکیشان فریاد کشید که سنگ پرت می‌کنن، و همگی شروع به دویدن به سمت همان پسرهای قبلی کردند که کمی جلوتر تجدید موضع کرده بودند و داشتند سنگ پرتاب می‌کردند، سنگی در جلوی پای من افتاد، پسرها دیگر متفرق شده بودند، و ماموران بازمی‌گشتند، به ابتدای بلوار سجاد رسیدم، مردمان در انتظار  تاکسی بودند، دختری با پراید یشمی خود به داخل سجاد پیچید و خطاب به مردم منتظر ِ تاکسی فریاد کشید: «بی‌غیرتا، بی‌غیرتا»، هنوز هم افرادی بالای پل عابر پیاده بودند، من هم به بالای پل رفتم، اتفاقاً دو پسرجوان از همسایه‌ها را آنجا دیدم از برادر بزرگتر پرسیدم، که چه خبر شد، گفت من خودم باتوم خوردم و بازوی خود را به من نشان داد و گفت با زنجیر می‌زدند، دوستش گفت نه با نانچاکو، برادر کوچکترش گقت باتوماشون هم درد داره‌ها. ازش پرسیدم که شلوغ بود؟ پاسخ داد که «حمال» زیاد بود (منظورش همین ماموران ضد شورش و یگان ویژه بود)، گفتم آدم چی، گفت اونا هم کم نبودند ولی مامورا بیشتر بودن، بهشون گفتم مواظب خود بشید و ادامه دادم که از این قضیه چیزی جز کتک عایدشان نخواهد شد، گفت بالاخره کار خودمون را خواهیم کرد. خداحافظی کردم و به سمت داخل سجاد حرکت کردم، به آبمیوه فروشی سر خابان حامد جنوبی رسیدم، وارد شدم و شیرموزتوت‌فرنگی سفارش دادم، تا آماده شدنش به همراه دیگر مشتریان در جلوی مغازه شاهد رفت و آمد موتورهای دوپشته و ماشین‌های یگان ویژه بودم، چند دقیقه بعد افسر نیروی انتظامی باهمراهانی با لباس سبز وارد شد و گفت: «یا مشتریات رو می‌بری داخل مغازه یا درش رو تخته می‌کنیم»، من دیگر بیرون آمده بودم، از میانشان رد شدم و به به مسیرم ادامه دادم، چند متر جلوتر افسر دیگری که به نظر ارشد بود به دیگری گفت «اگر این آبمیوه فروشیه بیشتر از دونفر دم درش واستادن، ببندش»، و ادامه داد «آره، ببندیمش بهتره چون کلاً مشکوکه»، کل بلوار سجاد را بستند و مامورانی با انواع و اقسام لباس‌ها و کلاه‌ها لحظه به لحظه بیشتر می‌شدند، جلوتر پسر جوانی فرار می‌کرد و ماموران به دنبالش، در خانه‌ای باز شد و او به داخل خانه رفت و ماموران پشت در ماندند، بردرکوفتند و چون واکنشی ندیدند، شیشه‌های درب را شکستند، در را باز کردند و پسرک را از داخل خانه به بیرون کشیدند (بهتره بگم خِـــرکِــــش کردند)، قبل از اینکه به داخل کوچه بپیچم، همان وانت سیاه مخصوص حمل را دیدم که تا سر پر از آدمش کرده‌اند و دارد به سرعت می‌رود. به خانه‌ی دوستی در همان حوالی رفتم و وقتی که ساعتی بعد از آنجا بیرون آمدم دیدم که با اینکه سرهر کوچه‌ای چندین نفر مامور (البته با لباس و کلاه پلیس‌های معمولی و نه لباس‌های ترسناک سیاه و پلنگی) ایستاده‌اند اما دیگر فضا مثل ساعت پیش امنیتی نیست، اتوبوس سبزی هم داخل کوچه پارک بود و ماموران داخلش نشسته بودند.

در این ماجرا چیزی که برایم بیش از هر موضوعی جالب بود این بود که ما ایرانی‌ها تظاهرات رفتن‌مان هم مثل مهمانی رفتن و سرقرار رفتن‌مان باید با تاخیر انجام شود. قرار گذاشتین ساعت 4 خب سروقت بیایید دیگر.

Read Full Post »

هنوز بسیارانی از شوک اتفاقی که در پی انتخابات ایران افتاد در نیامده‌اند، این که چرا سیستم اقتدارگرا چنین اعلام نتیجه دستکاری شده‌ای (آن هم در این سطح عجیب و غریب) را در پیش گرفت هنوز دلایلش مشخص نیست. فارغ از اینکه نتیجه‌ی این انتخابات به نفع کدوم گروه بود و یا حق چه گروه‌هایی در این میان پایمال شد، بزرگترین دست‌آورد این انتخابات نمایش بسیار واضح همان حقایقی بود که بسیارانی بارها و بارها در بر آن انگشت گذاشته بودند، اینکه انتخاباتی در ایران وجود ندارد، اینکه رای مردمان برای حاکمان بی‌ارزش است، اینکه حاکمیت به هیچ قیمتی حاضر به اجازه حضور دادن به فردی که حضور او را به ضرر خود می‌پندارد نخواهد شد و با هرقیمتی در مقابل آن خواهد ایستاد.

اینکه چرا ما باید همه چیز را این طور عیان و با تمام ظرفیت ببینیم تا آنگاه حقیقتی را که با کمی خردورزی و دوری از احساسات‌گرایی می‌توانستیم مدت‌ها پیش از آن آگاه شویم باور کنیم بحث من در این نوشته نیست، البته باید از نگاه درس گرفتن از گذشته (درسی که شاید دیگر هیچگاه به کارمان نیاید) در فرصت مناسب و به تفصیل به این موضوع پرداخت. چیزی که حالا مهم است این‌است که در شرایطی عجیب و غریب قرار گرفته‌ایم، به نظر می‌آید که دیگر همگی متوجه شده‌باشیم که در سیستم ولایت فقیه راه نجات ما به سمت آینده‌ای بهتر از درون صندوق‌های رای نمی‌گذرد. موضوعی که فهمیدن آن اگر خیلی هم ساده نبود با هجوم هدف‌مند وابستگان به گروه از حکومت رانده شده و پروپاگاندای بسیار پرقدرت آنان (امثال ابراهیم نبوی و مسعود بهنود و دیگرانی که منافع جامعه را همواره فدای منافعی شخصی و حذبی خود کرده‌اند و باید فراوان و فراوان در موردشان نوشت) به امری غیرقابل درک تبدیل گردید. اینکه دستاورد جنبی این مشارکت 85 درصدی مردم در این انتخابات منجر به پذیرش لااقل ظاهری این حقیقت از سوی تقریباً تمامی مردم البته نکته روشنی است اما توجه داشته باشید که برای رسیدن به این نقطه چقدر انرژی من بایکوتی و دیگر دوست مشوق شرکت طی این سال‌ها گرفته شده است و چقدر ما بر سر یکدیگر کوفتیم و چقدر اعصاب خود و دیگران را خورد کرده‌ایم، چقدر از یکدیگر متنفر و منزجر شده‌ایم، چقدر دو دسته و چند دسته شدیم و چقدر در همان زمانی که ما در تلاش برای تعریف ساختار یک حکومت توتالیتر بودیم حکومت خود را بیشتر و بیشتر تجهیز می‌کرد هم دیگر بعد ماجرا است.

چیری که کاملاً مشخص است اینست که آنچه در دو روز گذشته روی داد اتفاقی بدون برنامه‌ریزی و پروژه‌ای چندهفته‌ای و چندماهه نبود. این پروژه سال‌ها در حال پیشرفت بود، اگر بخواهم یک نقطه عطف برایش در نظر بگیرم باید به 10 سال قبل برگردیم، به تابستان سال 1387 و 18 تیر، در واقع جرقه‌ی اصلی این شبه کودتا در آنروز خورده شد، خامنه‌ای گفت اشکالی ندارد که عکس مرا پاره کنند، به خاطر دارید؟ در همان زمان که او عدم اشکال پاره کردن عکسش را اعلام کرد نیروهای لباس شخصی وابسته به خودش به رهبری هنرمند و فیلمساز امروز (بلاک‌باستر ساز این روزها) مشغول پرتاب دانشجویان بی‌گناه از طبقات خوابگاه به پایین و ضرب و شتم آنان به فجیع‌ترین وضع بودند. در آن زمان نیروهای مثلاً اصلاح‌طلب که این حادثه در حمایت دانشجویان از آنان صورت گرفته بود پشت مردم را خالی کردند و جانب خامنه‌ای را گرفتند. همان لحظه بود که خامنه‌ای تصمیم گرفت هرکه در کنار اوست که ممکن است اندک تردیدی در جانب‌گیری از او در مقابل مردم به خود راه دهد از اطراف خود حذف کند. اصلاح‌طلبان با اینکار خود خیانت بزرگ را به مردم ایران کردند اما خبر نداشتند که روزی دوباره از جانب همان مردمی که از ایشان زخم خورده بودند مورد حمایت قرار می‌گیرند و از جانب آنکه برایش خوش خدمتی کرده بودند خنجر می‌خورند. در تمام این سال‌ها اصلاح‌طلبان خود نیز در پروپاگاندای ساخته خویش که برای فریب دوباره مردمان ساده‌دل ایران تدارک دیده بودند، دست و پا می‌زدند. …) آن‌ها در آخر هم نتوانستند که از سردرگمی دست بکشند و تصمیمی بگیرند که به نفع مردم ایران و حتی خود آنان بود. آن‌ها وارد انتخاباتی شدند که ناظر و مجری و تاییدگر و نمایشگرش همگی همدل و همصدا بودند، آن‌ها فکر می‌کردند که خامنه‌ای انتخاب اصولگرای آن‌ها را می‌پذیرد، آن‌ها قول صیانت از آرا را دادند ولی هرگز نگفتند که به چه طریق و از چه مکانیسمی، آن‌ها گفتند که اگر مشارکت بالا باشد تقلبی که تغییر دهنده نتایج باشد روی نمی‌دهد و هرگز استدلالی برای این حرف خود نیاوردند، تمام تلاش آن‌ها در ایجاد موج و امید واهی به مردم خلاصه شد و این امید که خامنه‌ای به حضور گسترده‌ی مردمی که آن‌ها برایش تدارک دیده‌بودند دلخوش کند. آن‌ها فراموش کردند که خامنه‌ای چقدر کینه‌ای است. (کینه‌ی رفسنجانی و ثروتی که به یغما برده است، کینه‌ی خاتمی، کینه‌ی آبروریزی که در 2 خرداد برایش رقم خود، کینه میمون و بوزینه خواندن گماشته مخصوص او توسط مردمان) و اینک ما در این شرایط قرار گرفته‌ایم.

حتی منی که تا آخرین لحظات نظرم این بود که بازهم احمدی‌نژاد را در سمت ریاست جمهوری قرار خواهند داد تصور نمی‌کردم که دست به چنین تقلب رسوایی بزنند؛ من می‌پنداشتم که احمدی‌نژاد را در یک مرحله و با اختلاف آرای نسبتاً کمی از موسوی مثلاً 52 درصد آرا به عنوان برنده اعلام می‌کنند، چنین کاری در نهایت صدای کسی را هم درنمی‌آورد و مردمان هم همچنان به دنبال مقصری در میان خودشان می‌گشتند ولی چرا حکومت چنین طرحی را پیاده کرد؟ چرا حکومت نقاب زیبای دموکراسی خود را یکباره و به این شکل از چهره‌ی خود برداشته است؟ و البته چهره‌ واقعی‌اش که چقدر زشت و وحشتناک هم است و روز به روز به سمت وحشتناک‌تر شدن هم می‌رود. حرکت به سمتی که من نام نئواستالینیسم به آن داده‌ام به سرعت تمام در حال انجام است، تبدیل شدن سیستم به یک ساختار توتالیتر حقیقی بدون نقاب‌های زیبای دموکراسی و جمهوریت، سیستمی که از تجربه‌ی حکومت شوروی و چین و کر‌ه‌شمالی همواره درس‌آموخته است. تنها حرفی که به نظرم در مورد این حرکت رسوای حکومت منطقی آمد حرفی بود که پانته‌آ نویسنده وبلاگ غربتستان زده است، شاید بمب اتمی نظام در راه باشد. این اشاره هم باید بکنم که اوباما هم در بوجود آمدن این شرایط نقش عمده دارد، عدم درک صحیح او از نظام جمهوری اسلامی و خوش‌بینی ذاتی‌اش در قدم برداشتن به سمت ایران بی‌شک در برنامه‌ریزی برای انجام این شبهه کودتا بی‌تاثیر نبوده است.

شرایط بسیار بحرانی است و همگان متفق‌القول هستند که این فرصت اگر از دست برود دیگر فرصتی در داخل پیش نخواهد آمد، در این شرایط 4 راه در پیش است:

1_ توسل به راهکارهای قانونی پیش رو برای بازشماری و یا تجدید انتخابات، که در حقییقت هیچ تفاوتی با پذیرش نتایج ندارد.

2_ حرکت در سمت انقلاب مخملی به رهبری موسوی و رفسنجانی و حمایت افرادی که به اینان رای داده‌اند، با حضور شبانه‌روزی وسیع در میادین بزرگ‌شهرها و به مدت روزها وشاید هم هفته‌ها، شخصاً بعید می‌دانم چنین فشاری بتواند هیچ تغییری در تصمیم حاکمان ایجاد کند.

3_ تنها گذاشتن اصلاح‌طلبان حکومتی و رفتن به خانه‌ها، به این امید که آنان مجبور شوند به جای اینکه در پشت مردم سنگر بگیرند، نیروهای خود را وارد صحنه کنند، بعید می‌دانم فردی مثل رفسنجانی آنقدر نفوذ و قدرت در ارگان‌های نظامی مملکت نداشته باشد که بتواند یک درگیری تمام عیار با نیروهای جناح مقابل ایجاد کند بدون اینکه مردم بیگناه مورد سوءاستفاده قرار گیرند. قطعاً او از چنین قدرتی برخوردار است و چه بهتر که خودش کمی هزینه کند، هزینه‌ای که برای مردم نمی‌کند بلکه برای خود و خاندان فاسدش می‌کند که آشی پرروغن برایش پخته‌اند.

4_ شکل‌دادن یک جنبش انقلابی تمام عیار به هدف سرنگونی نظام جمهوری اسلامی که آرزوی قلبی همه ماست، هدفی که من شخصاً وقتی با احساسم به آن می‌نگرم بسیار مطلوب است ولی وقتی به خرد مراجعه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که بدون رهبری و ساماندهی چنین حرکتی ممکن است به سرعت به بیراهه کشیده شود و مارا در نزدیک شدن به هدف خود همان آینده‌ی بهتری که همیشه برآن تاکید دارم نه تنها کمک نکند بلکه شرایط بسیار بدتری برایمان رقم زند.

کدام یک از 4 روش را می‌توان پی‌گیری کرد، کدامیک بیش ازهمه به نفع ماست، کدامیک امکان به نتیجه رسیدن بیشتری دارد؟ نمی‌دانم، شاید اگر نمی توانستم حدس بزنم که در این نئواستالینیسم پیش رو چه برایمان مهیا کرده‌اند روش سوم را انتخاب می‌کردم، و می‌گذاشتم این نبرد به یک نزاع داخلی تبدیل گردد و در نهایت باعث تضعیف کلیت نظام گردد، اما از سوی دیگر به این می‌اندیشم که با قدرت گرفتن این نئواستالینیسم شاید دیگر کوچکترین روزنه‌ای برایمان باقی نماند، نمی‌دانم آیا روش احساساتی چهارم می‌تواند نتیجه‌ای مثبت داشته باشد، همواره مخالف انقلاب بوده‌ام، با اینکه مخالفتم با انقلاب بنیادی نیست (یعنی از آن دسته نیستم که نسبت به این کلمه آلرژی داشته باشم، بلکه شرایط کشور را مناسب چنین راهکاری نمی‌دانم). فرصت کوتاه است و باید هرچه زودتر تصمیم گرفت، می‌دانم که تنها با ریختن به خیابان و کتک خوردن به جایی نخواهیم رسید اما اگر راه 4 را در پیش بگیریم باید به فکر ساماندهی و مدیریت باشیم، این موضوع بسیار مهم است، این مردم عصبانی و زخم خورده به راحتی ممکن است بازهم توسط نان‌ به نرخ روزخورهایی چون نبوی و بهنود و نوری‌زاده مورد سواستافده قرار گیرند، باید مدیر و رهبر پپدا کرد، باید مدیریت و ساماندهی داشت.

______________________________________________________
در مشهد هم خبرهایی هست، همین چند لحظه پیش توسط ماموری با لباس پلنگی به درون کوچه هل داده شدم. کسی فریاد می‌کشید مرگ بر دیکتاتور و دیگری را به داخل کوچه کشیدند، خیابان را می‌بندند.

فضا ارعاب در شهرهای کشور برقرار است، سیستم ارتباطاتی تماماً در اختیار سیستم قرار دارد، سایت‌هایی که توسط نظام برای تشویق مشارکت بیشتر در انتخابات رفع فیلتر شده بودند پس از انجام ماموریتش کم کم مجدداً فیلتر می‌شوند، فیس‌بوک، یوتیوب، قمارعاشقانه مجتبی سمیعی نژاد که به محض مشوق شرکت شدنش رفع فیلتر شده بود فیلتر شد، کمانگیر هم که رفع فیلتر شده بود به زودی فیلتر خواهد شد.

Read Full Post »

Older Posts »