Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2009

‌چند هفته‌ای است که سایت گویا اقدام به انتشار تدریجی کتاب بچه‌های اعماق از مسعود نقره‌کار کرده است، مسعود نقره‌کار را بیشتر به خاطر مطالب روشنگرش در مورد قتل‌های زندانیان سیاسی در سال‌های دهه شصت و به خصوص سال 67 و همینطور قتل‌های زنجیره‌ای روشنفکران در سال‌های اول دهه 70 که اکثراً هم در سایت گویا منتشر شده است می‌شناسیم. اما بچه‌های اعماق رمانی است در مورد ایران و انقلاب و روشنفکری و چپ و مذهب و تبعید و غربت و گذشته و حال و آینده.

البته قصد من از این پست نوشتن درباره‌ی رمان خواندنی مسعود نقره‌کار نیست بلکه می‌خواهم با اشاره به بخشی از این رمان به موضوع دیگری بپردازم. در بخش یازدهم منتشر شده در سایت گویا می‌خوانیم:

«عزيز کتاب مجموعه شعر «هوای تازه» ی شاملو را از ميان کتاب‌ها بيرون کشيد و به مهدی داد:
«حالا به خاطر کتاب فروشی‌ام که شده چند تا شعر از اين کتاب آسمونی ما بخوون , راستی يادم باشه يه جا قرانی‌ی سوزن‌دوزی شده دارم بيارم اين کتاب رو بذاری توش عمو مراد»
مهدی کتاب را نگرفت:
«نوارشو داريم گوش می‌کنيم عزيز, بسه ديگه»
«راستی داشت يادم می‌رفت , رضا عن‌دماغ می‌گفت بچه‌های مذهبی چهارراه سبلان ام می‌خوان يه کتابفروشی‌ی مذهبی بزنن , خود رضام يه پاشه, گفت داره ميره طلبه بشه, می‌گفت اولش ميره قم بعد مياد حوزه‌ی تجريش که طرفای چيذره, فکر کردم شوخی می‌کنه , اما جدی می‌گفت, مجسم کنين آقا رضا رو با عبا و عمامه, همون آقا رضايی که جلوی سينما ايفل دنبال دخترا و زنای تی‌تيش مامانی راه می‌افتاد و می‌گفت:
خانم من عليلم دکتر گفته دوات اينه که يه خانومی مثه شما باد در کنه من بو کنم.
خانم من مريضم دکتر گفته دوام اينه که يه خانم ناز مثه شما يه پرس ازاون چيزاشو بده من بخورم.
خانم من عليلم دکتر گفته دوام اينه که يه خانم مامانی مثه شما تف کنه من بخورم.
خب بعدشم می‌اومد با آب و تاب واسه ما تعريف می‌کرد, حالا مجسم کنين آقا رضارو بالا منبر»
«جامع الشرايطه, دخترباز و خانوم باز که هست, عرقخورم که هست, مال مردم خورم که هست, دود و دمم که می‌زنه , مثه ريگم دروغ مي‌گه. عمامه رو می‌خواد بذاره که کلاه بهتر ورداره و…..»
مراد حرف محمد را قطع کرد:
» خب آدميزاده ديگه, عوض ميشه, وانگهی فک و فاميلاش بيشتر آخوندن خب اونم رفته تو اين راه , يکی دوتا شونم مبارز و ضد شاه و رژيمن, می‌گفت دختر عموشو دادن به يه آخوند شابدولعظيمی که ميگن فاميليش شهر ری‌ای يا ری شهری‌ی, ميگن دختره هشت نه سال بيشتر نداشته که اون شيخ قرمدنگ گرفتتش »
مراد استکانی ديگر زد, و سر به ديوار تکيه داد. چشم بست.

موضوع نوشته‌ی من البته جامع‌الشرایط بودن آخوند جماعت و عرق‌خوری و مال‌مردم‌خوری و خانوم‌بازی‌شان نیست، بلکه این «عوض شدن»ی هست که آقا مراد داستان در عالم مستی و راستی به آن اشاره می‌کند. خب آدمیزاده دیگه عوض میشه!

این روزها که بحث‌های وبی در مورد انتخابات دوباره داغ شده، باز صحبت از تغییر و عوض شدن آدم‌هاست، خیلی سخته که وبلاگی رو باز کنی و در اون انتقادی نسبت به کاندیدایی ببینی که مثلاً در فلان تاریخ اینگونه می‌اندیشیده و اینگونه عمل می‌کرده و با کامنت‌های متعددی روبرو نشوی که به نویسنده‌ی وبلاگ و توی خواننده گوشزد نکند که «خوب آدمه دیگه، تغییر می‌کنه، یعنی می‌خوای بگی خود شما از 30 سال پیش، 20 سال پیش، 10 سال پیش به این‌ور هیچ تغییری نکردی.» خلاصه همه‌ تغییر می‌کنند، ده‌نمکی چماقدار تغییر می‌کنه، میرحسین‌ موسوی نخست‌وزیر دهه قتل و کشتار تغییر می‌کنه، خاتمی مدیر مسئول روزنامه‌ی کیهان هم تغییر می‌کنه، بعید نیست بزودی شاهد تغییر کاظم دارابی و سعید عسکر و … هم باشیم.

change

اما این افاضات برپایه‌ی یک مغالطه استوار گشته، بله دوستان عزیز حق با شماست‌ من نه تنها نسبت به 30 سال و 20 سال و 10 سال پیش تغییر کردم، بلکه نسبت به 5 سال، یک سال، دوماه، یک هفته، یک روز و یک ساعت و حتی یک دقیقه‌ی پیش خود هم تغییر کردم. چه کسی منکر تغییر آدم‌ها شده است، موجود زنده اصولاً لحظه به لحظه و بدون آنکه خود بداند و یا حتی بخواهد در حال تغییر است. این تغییر از دریچه‌ی تجربه‌ای که یک انسان در طول زندگی خود به دست می‌آورد در طرز تفکر و اندیشه‌ی اوهم ملموس است. شکی نیست که علی خامنه‌ای هم امروز نسبت به روز قبلش تغییر کرده، کاظم دارابی هم نسبت به روزی که عملیات ترور میکونوس را فرماندهی می‌کرد تغییر کرده، سعید عسکر هم نسبت به آن لحظه که گلوله رو در صورت سعید حجاریان خالی کرد تغییر کرده، اما این نوع تغییر را چگونه می‌توان به تغییر یک چماقدار به یک هنرمند تعمیم داد؟ بهتر است سوال خود را به این شکل بیان کنم:

چه شکل تغییری را می‌توان، تغییری دانست که باعث پذیرش فردی به عنوان هنرمند یا سیاستمدار اصلاح‌طلب یا میانه‌رو و یا مسئولیت‌پذیر در خاطره‌ی یک ملت گردد؟

آنچه که من می‌پندارم این است که این نوع تغییر تنها زمانی صورت می‌گیرد که:

1فرد مورد نظر، خود به صراحت و شفافیت تغییرش را اعلام کند و نسبت به طرز تفکری که امروز ادعای تغییر نسبت به آن را دارد موضع نقادانه بگیرد و آن را صریحاً نفی کند.

2- فرد مورد نظر هزینه‌ی اَعمالی که به خاطر تعلق به طرز تفکری که اکنون ادعای تغییر نسبت به آن را دارد مرتکب شده‌ است لااقل تا حدی بپردازد.

به این شکل است که یکی از موسسین سپاه پاسدارن، با زندان و اعتصاب غذا و نهایتاً تبعید خودخواسته‌ی ناخواسته، هزینه‌ی تغییر خود را پرداخت می‌کند، فیلمساز مکتبی حوزه‌ی هنری اوایل انقلاب با توقیف فیلم‌های‌ش و باز ترک دیار خود هزینه‌ی تغییر خود را می‌پردازد و اولین رئیس ملی مذهبی دانشگاه تهران هم با همواره نوشتن شجاعانه‌ی خود از ظلم و جور حاکمیتی که دستی در بوجود آوردنش داشته تغییر خود را با صدای بلند اعلام می‌کند، یکی دیگر لباس ملایی از تن به در می‌کند و دیگری با وجود تهدید هرروزه خود و خانواده‌اش بازهم ساکت نمی‌نشیند. به این شکل است که تغییر اکبر گنجی و محسن سازگارا و محسن مخملباف و محمد ملکی، احمد قابل و حشمت‌الله طبرزدی و هزاران فرد دیگر پذیرفته می‌شود و اما برای اثبات تغییر ده‌نمکی و میرحسین موسوی و مجیدانصاری، مهدی کروبی و محمدباقر قالیباف و … طرفدارانشان مجبور می‌شوند به هر خار و خاشاکی دست بیاندازند و نهایتاً هم موفق نشوند که ملتی را به پذیرش آنان در لباس جدیدشان متقاعد کنند.

و اما منی که به تماشای این توجیه دوستان در مورد تغییر این افراد می‌نشینم سرتاپا دچار ترس و لرز و وحشت می‌شوم که نکند فردا عمرالبشیر هم به صرف گفتن و نوشتن چندشعار در مورد دموکراسی و آزادی و حقوق بشر، از نگاه این دوستان آزادیخواه تلقی شود، نکند فردا حسین‌ الله‌کرم و مسعود رجوی و … هم دموکرات‌مآب و سینه‌چاک آزادی بیان و حقوق‌بشر معرفی گردند.

اصرار در حاکم کردن این نوع نگاه که «خوب انسان است دیگر و تغییر می‌کند» بدون توجه به شرایط و مختصات تغییر، یک تاثیر بسیار مخرب دیگر هم دارد، تاثیری که از نگاه من از هرچیزی خطرناک‌تر است. شما فکر می‌کنید نوجوانی که داستان چماق به‌دستی مسعود ده‌نمکی رو می‌شنود و می‌فهمد که این چماق معروف چه جرم‌ها که انجام نداده و چند سال یا چند قرن می‌توان برای قربانیانش طول درمان گرفت و سپس فریاد تغییر تغییر ِ جماعت همیشه در صحنه را شاهد است، به چه برداشتی می‌رسد و از رفتار این توجیه‌گران چه می‌آموزد؟ جز اینکه در این میان هر جرم و جنایت و خیانتی انجام دهی، بدون اینکه احتیاج باشد حتی گوشه‌ای از هزینه‌های اعمالت را بپردازی می‌توانی با سربلندی در میان بقیه قدم برداری و خود را هنرمند و اصلاح‌طلب و آزادی‌خواه بنامی؟ جز اینکه اصلاً لازم نیست نگران و مواظب آنچه امروز مرتکب می‌شوی باشی؟ چرا که فردا همگان آنچه را تو انجام دادی به حساب ادعای تغییر امروزت توجیه خواهند کرد. آیا می‌توان از این رفتارها انتظاری جز ترویج هرچه بیشتر عدم مسئولیت‌پذیری داشت.

واقعاً چه آینده‌ای در انتظار این جامعه است اگر هر فردی به این نتیجه برسد که هرعملی که امروز دوست‌دارد، می تواند با فراغ‌بال انجام دهد و روز دیگر حتی سرسوزنی نگران اشتباهات و خطاها و زیان‌های ناشی از تفکرات نادرست امروز خود نباشد؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیح: عنوان مطلب برگرفته از ترجیع‌بند ترانه‌ای از آلبوم باغ‌وحش جهانی گروه کیوسک به نام «پراگماتیسم عشقی» است، که اتفاقاً داستان آدمی‌ست که یاد گرفته دست از سادگی و معمولی بودن خود _که در آلبوم چندسال قبل خود به نام «آدم معمولی» به آن اشاره داشت_ بکشد و تبدیل به آدمی جدید گردد:

منم می‌رم یاد می‌گیرم آدم چه جوری  ترقی می‌کنه
به هر دری می‌زنم، هدف،
وسیله را توجیه می‌کنه
این آقاهه با اون یکی فرقی با هم ندارن
دنبال اونی باهاس بری
که الان خر رو سوارن
من دیگه اون آدم قبلی نیستم

اون آدم معمولی و این حرفها دیگه نیستم

Advertisements

Read Full Post »

هشتم مارس سال گذشته، مشغول بالا و پایین کردن‌ کانال‌های ماهواره بودم، به شکلی کاملاً اتفاقی روی یک کانال افغانی که الان نامش خاطرم نیست توقف کردم. مراسم بزرگداشت هشت مارس «روز زن» در کابل رو نمایش می‌داد که اگر اشتباه نکنم به همت وزارت فرهنگ آن کشور برگزار می‌شد. سالن، یک سوله‌ی بسیار ساده بود که توسط صندلی‌هایی فلزی مشابه صندلی‌های تاشوی ارج خودمان به اصطلاح مبله شده بود. سخنرانانی از جمله یک خانم که گویا وزیر و شاید معاون وزیر فرهنگ بود به روی سکو می‌رفتند و در مورد روز زن صحبت‌هایی می‌کردند.

اما میهمان ویژه‌ی برنامه خواننده و آهنگساز مشهور افغان، فرهاد دریا بود که در بخش پایانی برنامه به روی سن رفت و به اجرای برنامه‌ای کوتاه، متشکل از چهارترانه پرداخت. در آن شب من بیننده و شنونده‌ی اجرای ترانه‌ای بودم که اتفاقاً بهانه‌ی همین پست من نیز هست، ترانه‌ای که می‌توان آن را نسخه افغانی «دوباره می‌سازمت وطن» داریوش با شعر بانو سیمین بهبهانی دانست. از همان روز به دنبال یافتن این ترانه بودم تا آن را با دیگر دوستان قسمت کنم، اما از آنجا که فقط نام خواننده و بخشی از متن ترانه را می‌دانستم  (نه نام ترانه و نه نام آلبوم) موفق به یافتن آن نشدم. بالاخره چند روز پیش این ترانه را پیدا کردم، ترانه‌ای به نام «هَه!» از آلبومی به همین نام با شعری بسیار زیبا از دکتر عبدالسمیع حامد و اجرای شنیدنی فرهاد دریا1، ویدئوی زیر البته اجرای دیگری است.

و این هم متن ترانه:

هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر
نیست گر خشت طلایی یا نباشد خشت پخته
خشت خام انداز بالا، «یا علی»، «یا پیر» گفته
سقف خانه از کبوتر، فرش خانه از ترانه
یک بَرَنده
2 از پرنده، غرق شعر عاشقانه
خانه را سازیم از نو، تا هوای تازه آید
نور از کلکین
3 در آید، عشق از دروازه آید
پرده های خانه از گل، از گل سرخ قدیمی
مثل چشمان من و تو، شیشه ها با هم صمیمی
تاق ما گنجشک ها را میهمان خانه سازد
دل، انار سرخ خود را آب سازد، دانه سازد
هه! بده یک خشت تازه؛ هه! بده یک خشت کاشی
می کنم زیر بَرَنده یک چمن طوطی، نقاشی
طوطیان ما بخوانند از هوای فصل دیگر
گل بیاور، دل بیاور؛ خانه را سازیم از سر

شاید یک روز ماهم شاهد اجرای «دوباره می‌سازمت وطن» توسط داریوش و در یکی از سالن‌های شهر تهران باشیم، شـــایــد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1-      متن را از این آدرس برداشت + کرده‌ام و ترانه را از آدرس‌های + + + می‌توانید دانلود کنید.

2-      بَرَنده: صفه؛ سکو

3-      کلکین: پنجره

Read Full Post »

در میان استدلال‌هایی که طرفداران مشارکت در انتخابات انجام می‌دهند، استدلال‌های عجیب و غریب، استدلال‌های منطقی، نیمه منطقی، غیر منطقی، استدلال‌های فضایی، استدلال‌های خنده‌دار، گریه‌دار، استدلال‌های ساده‌لوحانه، خوش‌بینانه، بد‌بینانه، واقع‌بینانه و ….. انواع و اقسام استدلال‌ها که البته با تنوعی به همین میزان گسترده از روش بیان، ارائه می‌گردند به چشم می‌خورند. در این میان فراوانند استدلال‌هایی که گاهی اوقات جز بهت‌زدگی، توان ِ نشان‌دادن هر واکنش دیگری رو از تو می‌گیرند.

امروز با یکی از این استدلال‌های خارق‌العاده که البته نشان‌دهنده‌ی نبوغ فراوان گوینده آن نیز هست روبرو شدم، این استدلال به قدری جالب بود که تا دوباره و سه‌باره آن را نخوانده بودم، هنوز فکر می‌کردم با یک اشتباه تایپی یا لپی روبرو هستم. از مصاحبه بسیار خواندنی حجة‌الاسلام ِ سابق و روشنفکر دینی امروز حسن یوسفی اشکوری در سایت روزآنلاین صحبت می‌کنم.

این جملات را بخوانید:

» من مدتهاست که از شرکت در انتخابات احساس فريب خوردگي مي کنم اما گويا راهي جز ‏اين نمانده است که اين قدر فريب بخوريم تا فريب دهندگان را از کار خود پشيمان کرده و از ميدان به در کنيم ‏و در تحقق آزادي و دموکراسي و تأمين حقوق بشر و توسعه کشور کامياب شويم.‏»

به چشمان خود شک نکنید، «فریب دهندگان» به اشتباه تایپ نشده. نــه، قرار نیست فریب‌خوردگان از فریب‌خوردگی خود درس عبرت بگیرند و سعی کنند دیگر فریب نخورند، بلکه این فریب‌دهدگان هستند که قرار است (معلوم نیست بر اساس چه مکانیسمی) از فریبکاری ِ به منفعت خودشان خسته  یا پشیمان شوند و دست از فریب‌دادن مردمانی که روشنفکرانشان نیز علیرغم آگاهی از فریب ِ در جریان، بازهم فریب‌خوردن را تشویق می‌کنند بردارند.

آیا فریب‌کاران زمانی که کسی فریبشان را نخورد ممکن است از فریب‌کاری خود دست بکشند و از میدان به درشوند یا زمانی که همواره کسانی هستند که فریبشان را می‌خورند؟ البته ایشان مشخص نکرده‌اند که این «این‌ قدر فریب خوردن» دقیقاً یا حدوداً چقدر است ؟

نمی‌دانم شاید هم یوسفی اشکوری، قصد دارد از میان این خطوط فراموش‌کاری ِ ذاتی ما ایرانیان را به این شیوه‌ی طنزآلود به رخمان بکشد، و به ما یادآوری کند که تا زمانی که همچنان فریب می‌خوریم، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که فریب‌دهندگان خودشان از این فریب دلنشین خسته شوند و ما را به سرمنزل دموکراسی، آزادی و حقوق بشر برسانند. شاید آگاهانه می‌خواهد به ما یادآوری کند که ادامه‌ی بازی ِ فریب خوردن، به اندازه این حرف که فریب‌کاران خودبه‌خود (یا به دلیل فریب‌خوردن همیشگی ما) از رفتارشان پشیمان شوند، مسخره و خنده‌دار است.

deceit

یعنی این شکلی !!؟؟

Read Full Post »

کامنت دوست عزیزم ناباور را در پای مطلب دوست‌دیگری می‌خوانم:

«راستش من هم دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که ملت خوشحاله و داره حالشو می‌کنه! گاهی آدم دیگه می‌زنه به سرش می‌گه جهنم! چرا من خون خودمو کثیف کنم؟! ایناکه دارن زندگیشونو می‌کنن و هر چیم جلوشون انداخته بشه می‌خورن و شکرشم بجا می‌یارن!

ولی خب هنوز هم بارقه هایی از امید هست. با وجود مشکلات راه باید تلاش کرد. اگر ما تلاش نکنیم نسل بعد ما، و اگر نسل بعد تلاش نکند، فکر نمی‌کنم دیگر نسلی پس آنها باشد!»

فکر می‌کنم احساسی که ناباور داره بهش اشاره می‌کنه _احساس ناامیدی از شرایط، احساس اینکه هر تلاشی بیهوده هست_ کم و بیش برای همه‌ی ما تجربه شده باشه. اینکه افراد جامعه به شرایط نامطلوب موجود خو گرفتن و نه تنها دیگر آنرا غیرقابل تحمل نمی‌دانند بلکه خودشون هم به مهره‌هایی از این شرایط نامطلوب تبدیل شدند. بسیاری از ما که در ایران زندگی می‌کنیم، بارها و بارها با خودمون گفتیم که دیگر نمیشه امیدی به بهبود شرایط داشت، باید از این مملکت خراب‌شده رفت. اما همانطور که ناباور گفته هنوز بارقه‌هایی از امید هست.

چند هفته پیش فیلم بسیار زیبای «زندگی دیگران» اثر فیلمساز آلمانی فلورین هنکل فون دونرسمارک را تماشا می‌کردم. فیلم داستان یک افسر وفادار ِ سازمان امنیت ملی آلمان شرقی (اشتازی) را روایت می‌کند که مامور تحت نظر گرفتن یک زوج هنرمند است. در طول فیلم کم کم این مامور اشتازی آن چنان با زندگی این زوج هنرمند آمیخته می‌شود که نقشش به جای جستجو برای پیدا کردن نقاط انحراف این زوج از اندیشه‌ی سوسیالیستی، تبدیل به مخفی کننده این نقاط برای نجات آنها می‌شود. داستان شبیه داستان مشهور فارنهایت 451 است که روایت جدایی یک مامور وفادار کتاب‌سوز در کشور تخیلی ِ توتالیتر که کتاب خواندن در آن ممنوع شده از سیستم و پیوستنش به صف مخالفان است. در هر دو فیلم مامور معتقد و وفادار در برخورد با حقیقت ِ اندیشه‌ی حاکم، از درون فرو می‌ریزد و به این شکل ریزش اندیشه‌ای حکومت‌های توتالیتر آغاز می‌شود.

leben-der-anderen

در سکانسی از فیلم جئورجی (نمایشنامه نویس تحت نظر) با دوست و استاد معنوی‌اش (آلبرت که یک نویسنده ممنوع شده است) در گوشه‌ای از مجلس مهمانی به صحبت نشسته است:

جئورجی: تو اومدی اینجا که بشینی کتاب بخونی؟

آلبرت: آخه این برشت هستش! (با اشاره به مهمان‌ها) این مردم تشنه‌ی آزادی نیستن، هستن؟

جئورجی: اگر نیستن پس تو چرا اینجا موندی؟ تو چنین فضایی چیکار میشه کرد؟ مردم به هرچی دور و برمون هستش عادت کردن.

آلبرت: آره، اونا دیگه می‌تونن چیزایی که تا قبل از این غیرقابل تحمل بود بپذیرن، دیگه نمیشه تغییری رو پیش‌بینی کرد.

در انتهای فیلم مقام مافوق مامور اشتازی اونو به خاطر شکست در ماموریتش به پستی بی‌ارزش و تحقیر کننده می‌فرسته. یعنی کار روتین نشستن پشت یک میز و کنترل نامه‌ها. به اون میگه «باید تا بیست سال  دیگه بشینی و نامه‌ها رو باز کنی» و تاکید می‌کنه «بیست سال یک عمره!»

در سکانس بعدی مامور دون‌پایه کنترل نامه‌ها رو می‌بینیم و زیرنویس چهارسال و نیم بعد (و نه بیست سال) خبر برداشته شدن دیوار برلین به گوشش می‌رسه. تغییری که دیگر کسی نمی‌تونست پیش‌بینی‌اش بکنه اتفاق می‌افته، در عین عادت اکثریت مردمان به شرایطشون، در عین اینکه سیستم خودش رو غیرقابل تغییر و پایدار می‌دونه. در همون حالیکه اندیشمندان جامعه از خوگرفتن مردمان به استبداد ناامید شدن. اما نکته اینجاست که این افراد دست از تلاش خودشون برنمی‌دارن، با اینکه گوش شنوایی نمی‌بینن اما از نوشتن و گفتن و خلق کردن و به تصویر درآوردن در اون فضای رعب و وحشت دست نمی‌کشن و البته بابت این لجاجتشون هزینه‌ هم پرداخت می‌کنن. و اتفاقاً همین مهمترین مساله است، لازم نیست تمامی مردمان در مقابل یک نظام دیکتاتوری بایستند (البته اگر چنین ایده‌آلی به تحقق می‌پیوست که چه بهتر بود)، در یک حکومت توتالیتر همین که عده‌ای حتی کم‌تعداد از اندیشمندان تسلیم شرایط نامطلوب موجود نشوند و  همین که صدای مخالف علیرغم تمامی فشارها به طور کامل خفه نشده باشد هم امیدبخش و نشانه‌ی ناتوانی سیستم ‌است.

در به بن‌بست رسیدن و اضمحلال یک سیستم سیاسی امروزی عوامل متعددی نقش دارند. اگر به بررسی سقوط هرکدام از حکومت‌های دیکتاتور دوره‌ی معاصر بپردازیم متوجه می‌شیم که عوامل متفاوت خارجی و داخلی دست به دست هم می‌دهند و کار یک حکومت رو به انتها می‌رسونن. در میان این عوامل به نارضایتی مردمان، نافرمانی مدنی، اعتصابات کارگری، شورش‌های خیابانی، تورم و گرانی، شرایط اقتصادی بین‌المللی، سیاست‌های روابط خارجی اشتباه، دشمن خارجی، درگیری نظامی و … می‌توان اشاره کرد، (توجه داشته باشید که در اینجا از سقوط یک حکومت دیکتاتوری صحبت می‌کنم و نه لزوماً رسیدن مردمان یک کشور به آزادی و دموکراسی) در مورد هر کدام از نمونه‌های کشورهای دیکتاتوری معاصر، نبود یا کمرنگ بودن هر کدام از عوامل باعث می‌شد که سقوط آن حکومت به تعویق بیافتد یا اصلاً انجام نگیرد. به عنوان مثال می‌توان به نقش شرایط اقتصادی بین‌المللی در سقوط حکومت کمونیستی شوروی، نقش درگیری نظامی در سقوط حکومت حزب بعث در عراق و نقش اعتصابات کارگری و شرایط نامساعد تورم و گرانی در یوگسلاوی اشاره کرد. در چنین شرایطی آنچه مهم است بهره‌گیری از شرایط منحصر به فرد هر دوره‌ی تاریخی، توسط مردمان یک کشور است تا بتوانند به سقوط حکومت استبدادی کمک کنند و در ادامه با استفاده از این فرصت سقوط، شرایط را برای ایجاد حکومتی دموکراتیک‌تر ایجاد کنند.

به طور خاص اگر به شرایط امروز حکومت جمهوری اسلامی ایران با دقت بنگریم، متوجه می‌شویم که این نظام استبدادی در بدترین شرایط تمام عمر خود قرار دارد، شرایطی که اگر از آن عبور کند شاید دیگر شاهد چنین اوضاع نامناسبی نباشد. چه از لحاظ داخلی و چه خارجی، عوامل متعددی به این نظام سیاسی فشار وارد می‌کند. شرایط بسیار ناگوار اقتصادی (فقر، تورم، گرانی، بیکاری) موجود و پیش رو به تاسی از بحران اقتصادی بین‌المللی، روابط منطقه‌ای نامناسب با کشورهای عرب منطقه، تحلیل قدرت گروه‌های تروریستی وابسته حماس و حزب‌الله و … ، کاهش قیمت نفت و خالی شدن صندوق ذخیره‌ی ارزی و در نتیجه کاهش قدرت باج‌دهی و خریداری متحد برای نظام، نزدیک شدن برنامه‌ی تسلیحات هسته‌ای به نقاط حساس و نگران کننده‌ی خود، وجود نفت مازاد در بازار جهانی که نیاز به نفت ایران را تا حد قابل توجهی از بین می‌برد و در نتیجه امکان مانور بر روی تحریم فروش نفت ایران، درک کشورهای اروپایی از بی‌نتیجه‌ بودن مذاکره با ایران، دوراهی‌ ِ ساخته‌ی اوباما برای به مشخص نمودن پذیرش دیپلماسی و یا رد صریح آن* و عوامل دیگری که هیچگاه این چنین و در یک زمان کنارهم قرار نگرفته بودند.

در چنین شرایطی است که انتخابات ریاست جمهوری دهم هم در پیش رو است و به طور حتم نظام حاکم برای این انتخابات ارزش فوق‌العاده‌ای قائل است. در حقیقت این انتخابات در این شرایط خاص می‌تواند برای حکومت نقش طنابی را ایفا کند که او را از سقوط در دره‌ی نابودی نجات دهد و بسیاری از مشکلات مذکور را با تکیه بر همین انتخابات پشت سر بگذارد. رفتاری که ما مردم ایران در قبال این انتخابات در پیش خواهیم گرفت، می‌تواند نقش قطعه‌ای را بازی کند که پازل شرایط مخالف نظام رو تکمیل کند و عاملی در کنار سایر عوامل نقش‌آفرین در صحنه باشد و یا بلعکس قطعه‌ای از روی پازل کم‌کند. باید دید ما مردمان ایران چه میزان درایت داریم و آیا می‌توانیم از عوامل دیگر به نفع آینده‌ی خودمان بهره‌بریم یا نه.

_________________________________________________________

  • شخصاً اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی بازهم بازی شل‌کن سفت‌کن و وقت‌کشی خود را ادامه خواهد داد و نهایتاً هیچگاه حاضر به انجام مذاکرات در سطح سیاسی بالا (مثلاً در سطح وزیر امور خارجه یا حتی معاون او) نخواهد شد و البته از ساده‌لوحی ِ کارتر گونه‌ی اوباما تا حد امکان برای به تعویق انداختن بهره‌گیری از دیگر گزینه‌ها توسط غرب استفاده خواهد کرد.

Read Full Post »