Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2009

در پایان سال 1387 خورشیدی آنچه در ایران اتفاق می‌افتد نقطه‌ای بسیار تاریک در تاریخ بشر و به همان میزان نقطه‌ای بسیار روشن در تاریخ حکومیت‌های تمامیت خواه محسوب می‌شود.

شیوه‌ی حکومتی‌ای که با ظهور استالین به اوج قدرت نمایی خود رسیده بود، با پایان عمر اتحاد جماهیر شروری و سرنگونی آن جای خود را به این امید می‌داد که عصر شیوه‌های حکومتی ارعاب و اختناق کم کم به پایان خود نزدیک می‌شوند. سیستم‌های حکومتی که قدرت خود را در سازمان‌های امنیت ملی و پلیس مخفی‌های بی‌رحم و جنایت‌پیشه خود متمرکز کرده بودند یکی پس از دیگری سقوط کردند، حکومت‌های لهستان، آلمان شرقی، مجارستان، چکسلواکی و … با اینکه زندگی تک تک افراد و هرچه در هرگوشه‌ی کشورشان اتفاق می‌افتاد را تحت نظر داشتند و کوچکترین اعتراض، انتقاد و حتی فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی رسمی حاکمیت را توسط شهروندان برنمی‌تابیدند و آن را با مخوف‌ترین شیوه‌ها در نطفه خفه می‌کردند اما لحظه به لحظه و پله به پله به سقوط ناباورانه‌ی خود نزدیک شدند و نهایتاً در میان شادی و شعف مردمان این کشورها از پای درآمدند.

siegelbaum_coverپس از آن سقوط که در اوایل دهه 90 اتفاق افتاد، آرام آرام تعدادی از گروه‌های مستبد حاکم بر کشورها به فکر به کارگیری مجدد شیوه‌های استالینیستی برای بقای نظامهایشان که عموماً هم نظام‌های ایدئولوژیک هستند افتادند. به این ترتیب شیوه‌ای که من نام آنرا شیوه‌ی حاکمیت نواستالینیستی می‌گذارم به وجود آمد. این شیوه‌ی حکومتی از دو عامل عمده بهره‌ می‌جوید، عامل اول کسب قدرت تاثیرگذاری منطقه‌ای یا جهانی از طرق مختلف (قدرت اقتصادی، قدرت نظامی، قدرت صنعتی، قدرت ترورریستی و …) به هدف باج‌گیری از جامعه‌ی بین‌الملل است. عامل دوم بهره‌گیری نمایشی از جلوه‌های دموکراسی همچون انتخابات و پارلمان و … است. این دو عامل به این رژیم‌های استبدادی کمک می‌کند که در وهله‌ی اول جامعه‌ی ین‌الملل را به خاطر ترس از قدرت‌های تاثیرگذار این کشورها به عقب براند و در وهله دوم به کشورهای دموکراتیک غربی اجازه می‌دهد که بی‌توجهی خود به آنچه از نقض حقوق بشر و ارعابی که درون این کشورها می‌گذرد، را به بهانه همین جلوه‌های نمایشی دموکراسی در این کشورها توجیه و تفسیر نمایند، و در نهایت خود با خیال آسوده به سرکوب صداهای مخالفشان بپردازند.

آنچه در این روزهای آخر سال 1387 اتفاق افتاد، و واکنش کشورهای غربی و به خصوص ایالات متحده‌ی آمریکا، اما نشان می‌دهد که شیوه‌ی در پیش گرفته توسط این حکومت‌ها اشتباه و نادرست هم نبوده است. مرگ (قتل) امیرحسین حشمت‌ساران در 2 هفته پیش، و در ادامه‌ی آن مرگ (قتل) امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس‌جوان و بی‌گناه در دوشب مانده به سال نو، تکمیل کننده آنچه در تمام طول سال اتفاق افتاده بود از سنگسار و اعدام دست‌جمعی تا تهدید وبلاگ‌نویسان توسط سعید مرتضوی، تا سرکوب زنان و دانشجویان، دستگیری بهاییان، دستگیری دراویش گنابادی، دفن اجساد کشته‌شدگان جنگ در دانشگاه‌ها و هزاران عمل ناقض حقوق بشر دیگر در ایران گردید.

البته آن هم کافی نبود و برای افزودن پیازداغ ماجرا، سناریوی دستگیری مدیران و انهدام! سایت‌های پورنوگرافیک ایرانی، آن هم توسط سپاه پاسداران و اعلام پرآب تاب این داستان _به شیوه‌ی اعلام فتوحات جنگ هشت‌ساله_ و در ادامه پخش اعترافات این افراد ساعاتی پس از تحویل سال نو، نیز برای تکمیل سناریوی ارعاب و خفقان نظام حاکم اجرا گردید. به این که ابعاد این ماجرای اخیر چه میزان است و اصولاً چه میزان آن را می‌توان باور کرد البته کاری ندارم (که ماجرا بیش از حد بودار است). اما سیستم‌ اعتراف‌گیری و پخش آن به این شکل که بازهم زاییده شیوه‌های حکومتی استالینیستی است، پس از سال‌ها مدتی است که دوباره با قدرت هرچه بیشتر انجام می‌گیرد و هنوز هم بسیارانی آن را باور دارند و از آن تاثیر می‌گیرند. بی شک هدف نهایی این رفتارها ایجاد جو ترس و وحشت در میان وبلاگ نویسان است، تا بیش از پیش دست به خودسانسوری بزنند. بلافاصله پس از مرگ یک وبلاگ‌نویس در زندان‌های نظام، تبلیغ این موضوع که حتی اگر بانام مستعار بنویسید و تمام مسائل امنیتی را رعایت کنید و حتی در کشوری آزاد و بسیار دور از مرزهای جمهوری اسلامی زندگی کنید بازهم در تیررس ما قرار دارید چه هدفی غیر از اعمال هرچه بیشتر سانسور و خودسانسوری می‌تواند دنبال کند؟ کما اینکه روز به روز از تعداد کسانی که در مخالفت با نظام سیاسی ایران می‌نوشتند به بهانه‌های مختلف کم می‌شود، یکی اعلام می‌کند که گرفتار است، دیگری می‌گوید در رابطه با موضوعاتی غیر از سیاست خواهد نوشت و سومی بی‌ سروصدا نوشتن را به کناری گذاشته است.

footwear_military_german_army_para_boot

همه‌ی این اتفاقات می‌افتد و نهایتاً جناب آقای حسین اوباما پشت تریبون قرار می‌گیرند. شروع تازه !

برخلاف پرزیدنت جرج بوش که همواره ایران را به دو بخش تقسیم می‌نمود اکثریت مردم و جمع کوچک حاکمان و همواره لااقل در کلام اعلام می‌کرد که در کنار مردم ایران قرار دارد، حسین اوباما راه دیگری در پیش می‌گیرد، او به راحتی مردم و مسئولان جمهوری اسلامی را به وحدت می‌رساند و با تاکید، حداقل دوبار از عبارت «مردم و مسئولان جمهوری اسلامی ایران» استفاده می‌کند. می‌گوید که سی‌سال است با ما (مردم و مسئولان) اختلاف نظر داشته است. پرزیدنت بوش همیشه بر دوستی بین مردم ایران و آمریکا تاکید می‌کرد*. تبریک می‌گم بالاخره جمهوری اسلامی ایران هم به رسیمت شناخته شد و بالاخره ما مردمان ایران هم موقعیت مناسب خود را پیدا کردیم. در حقیقت هم ما مردمانی که همواره بودن خود در کنار حاکمانمان را بلند بلند فریاد کشیده‌ایم نباید انتظاری جز این داشته باشیم. حاکمانی که همیشه در پاسخ هر خبرنگار خارجی‌ای حضور شهورندان کشور را در انتخابات‌های رنگارنگی که برگزار می‌شود به درستی نشانه‌ی مقبولیت خود اعلام می‌کنند و به این حضور می‌نازند، و ما مردمان که البته خود را بسیار باهوش‌تر از آنها می‌پنداریم بازهم هوشمندانه تفسیر می‌کنیم که برای این نظام عدم حضور ما مطلوب است نه حضورمان. واقعاً من چرا باید انتظار داشته باشم که دوروز پس از مرگ بی‌دلیل امیدرضا میرصیافی در زندان ِ بازهم بی‌دلیلش، توسط رئیس تنها ابرقدرت دنیا از حاکمانی که مسئولان مرگ او هستند مجزا شوم. مگر هر سال در انتخابات‌های این نظام شرکت نکردم و در کنار حاکمانم مشتی محکم بر دهان استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهان‌خوار نکوفته‌ام. مگر به هر سازشان نرقصیده‌ام که اکنون از جمع بسته‌شدن با آنها شاکی باشم.

حالا باید منتظر ماند و به نظاره نشست تا گذشت زمان مشخص کند آیا آغاز سال 1388 خورشیدی نقطه‌ی عطفی در تاریخ حکومت‌های تمامیت خواه بوده است یا نه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مفسران سیاسی همواره به پرزیدنت بوش ایراد می‌گرفتند که تحریم‌ها در نهایت به ضرر مردم ایران تمام خواهد شد و این با چیزی که او اعلام کرده (اینکه در کنار مردم ایران است و آنها را از حاکمان ایران جدا می داند) در تناقض است، خوشبختانه پرزیدنت اوباما اصلاً به چنین جدایی‌ای معتقد نیست، او می‌تواند شدیدترین تحریم‌های اقتصادی را به اجرا بگذارد و مورد انتقاد کسی هم قرار نگیرد.

Advertisements

Read Full Post »

Philosophical Vertigo of a Maniac Wishes you all a very happy Nowrooz

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: نمی‌خواستم در این مطلب شادباش نوروز چیزی بنویسم، اما خبر ناگوار مرگ (بخوانید قتل) وبلاگ‌نویس زندانی، امیدرضا میرصیافی در زندان (بخوانید قتل‌گاه) اوین مجبورم کرد که این خطوط رو بنویسم. چه به روزمان آمده است که همین نوروزی که دیگر تنها از آن یک معنای نمادین برایم (و شاید برای بسیاری از دیگر ایرانیان) باقی مانده، باید این چنین تلخ باشد، این چنین تلخ که بعد از پست یک نیمچه شادباش نوروزی با خبردار شدن از این واقعه  پشیمان باشم که چگونه می‌توان شادباش نوروز گفت درحالیکه وبلاگ‌نویس دیگری تنها به خاطر نوشتن چندجمله جان خود را از دست داده است، و البته ما ایرانیان همچنان درگیر بازی‌های تکراری و رنگ و رو رفته‌ی این رژیم تمامیت‌خواه (که هنوز هم در جذب ما مردم ساده دل به خوبی ایفای نقش می‌کند) ، برای ماسک‌ها، ماسک‌های خاتمی و میرحسین و احمدی‌نژاد و … یقه می‌درانیم.

بخوانید جملاتی را که موجب مرگ این وبلاگ‌نویس جوان شد:

زندگی در مملکتی که سید علی خامنه ای رهبرش باشد تهوع آور است .»
زندگی در مملکتی که محمود احمدی احمدی نژاد رئیس دولتش باشد شرم آور است.
زندگی در مملکتی که حداد عادل رئیس خانه ملتش باشد عذاب آور است.
زندگی در مملکتی که محسنی اژه ای وزیر اطلاعات و امنیتش باشد وحشت آور است.
زندگی در مملکتی که ستون نظامش هاشمی رفسنجانی باشد خجالت آور است.
زندگی در مملکتی که نظریه پرداز و روشنفکرش محمد خاتمی باشد خنده آور است.
زندگی در مملکتی که نظام حاکمش جمهوری اسلامی باشد ننگ آور است.
با تمام این موارد که خواندید ، هفتاد میلیون نفر در این مملکت زندگی می کنند و جز عده ای محدود صدا از کسی در نمی آید و انگار نه انگار که سرانجام این کاروان ، دره مرگ و تباهی است. تا کی می خواهیم با جملاتی نظیر «ما از نسل کوروش و داریوش هستیم» خودمان را فریب بدهیم ؟ اگر ما واقعا از نسل کوروش و داریوش بودیم امروز محمود احمدی نژاد نماینده ما در جامعه جهانی شناخته نمی شد و سید علی خامنه ای مالک جان و مال و ناموس ما (بنا بر نص صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی) نبود . این وضعیتی که من میبینم من حتی شک دارم از نسل شاه عباس صفوی هم باشیم چه رسد به بزرگ مردی چون کوروش . آیا نباید به این جمله اعتقاد و ایمان داشت که «هر ملتی لایق همان حکومتی است که بر آن حکومت می کند؟»

Read Full Post »

چند روز پیش مهمان مصاحبه‌ی شبکه تلویزیونی خبری فرانسه24، سفیر ایران در فرانسه بود.

مثل همیشه‌ی مسئولان جمهوری اسلامی سوالاتی مطرح می‌شد و جواب‌هایی با حداقل ارتباط به سوال در پاسخ گفته می‌شد. برنامه به پایان نزدیک می‌شد و مجری به عنوان آخرین سوال پرسید: جناب سفیر حالا که 30 سال از انقلاب گذشته است بگویید که حکومت اسلامی در این 30 سال چه دست‌آوردهایی داشته است؟

سفیر پاسخ داد که دست‌آوردها آنقدر زیاد است که اگر خواسته باشد همه‌ی آن را بگوید ساعت‌ها وقت خواهد برد اما به عنوان یک نمونه از این دستاوردها به موضوع آموزش اشاره می کند و ادامه داد که: یکی از مهم‌ترین دست‌آوردهای نظام این است که 64% از دانشجویان دانشگاه‌ها را زنان تشکیل می‌دهند و این جوابی به افرادی است که می‌گویند نظام جمهوری اسلامی مخالف حضور زنان در عرصه‌های اجتماع است.

womangraduate1

خلاصه قضیه‌ی این 64% خیلی جالب شده، تمامی طیف‌های اجتماعی سیاسی و افراد وابسته به این طیف‌ها از این آمار به عنوان دست‌آورد خود بهره‌ی تبلیغاتی می‌برند. جملات مشابه جمله سفیر ایران در پاریس را تاکنون از زبان افراد متعدد و به نمایندگی از تفکرات متفاوت از جمله: شیرین عبادی(فمینیست اسلامی!)، شهلا شفیق (فمینیست لائیک)، علی اکبر رفسنجانی (محافظه‌کار سنتی)، محمد خاتمی (چپ مذهبی)، محمود احمدی‌نژاد(راست افراطی) و بسیاری دیگر شنیده‌ایم و بازهم خواهیم شنید.

فمینیست‌های لائیک این 64 درصد را نتیجه تلاش زنان در مقابله با تحجر مذهبی می‌دانند.
فمینیست‌های اسلامی همچون شیرین عبادی و طیف وابسته به او، این درصد را دست‌آورد جنبش برابری خواهی خود و کمپین یک میلیون امضا می‌دانند.
نیروهای وابسته به جناح چپ سیاسی، حزب مشارکت، دوم خرداد و سایر احزاب موسوم به اصلاح‌طلب آن را ثمره‌ی گشایش سیاسی‌ای که مدعی انجام آن هستند می‌دانند.
و در نهایت طیف راست سیاسی، از محافظه‌کاران سنتی تا میانه‌روها و همچنین اصولگرایان این 64 درصد را به عنوان دست‌آورد نظام مقدس اسلامی‌ ِ حاکمشان مصادره به مطلوب می کنند.

واقعاً که چه 64 درصد پربرکتی است که هر طیفی مذهبی و غیرمذهبی، چپ و راست، میانه‌رو و افراطی، اصلاح‌طلب و اصولگرا و … سعی در استفاده از آن در جهت تائید خود دارد (احتمالاً به غیر از دارو دسته مصباح یزدی).

اما سوالی که برای من مطرح شده است این است که آیا واقعاً با دست‌آوردی حقیقی در این زمینه روبرو هستیم و اگر اینچنین است چگونه است که همگی خود را صاحبان چنین دست‌آوردی تلقی می‌کنند. در واقع مشکل اینجاست که تمامی این افراد و طیف‌ها تلاش دارند که از یک عدد، به تنهایی و بدون در نظر گرفتن شرایط و عوامل موثر در آن و فارغ از نتایج مثبت یا منفی متصور بر آن تنها به استفاده‌ی تبلیغاتی مورد نظر خود بپردازند. همگی این افراد تلاش دارند تنها به ذکر این آمار بسنده کنند و حتی‌الامکان از تحلیل این داده‌ی خام سرباز زنند. عواملی چون شرایط اقتصادی، وضعت کار و بیکاری، بیماری‌ فرهنگی مدرک‌گرایی، مدرک به عنوان جهیزیه، افزایش قارچی دانشگاه‌های غیرانتفاعی، افزایش ظرفیت پذیرش مراکز آموزش عالی ِ غیر رایگان و هزاران مساله دیگر، عمدتاً مورد بی‌توجهی مدعیان این (به ظاهر) دست‌آورد قرار می‌گیرند.

فکر می‌کنم این گروه‌های مدعی بهتر است ابتدا به این بپردازند که چرا آمار بالاتر حضور در چهاردیواری‌ای به نام دانشگاه (فارغ از کیفیت آموزشی‌اش) و کسب مدرکی از آن اصولاً دست‌آورد تلقی می‌شود؟ و سپس مشخص کنند چرا چنین امری را حاصل تلاش ِ تفکر متبوع خود می‌دانند؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌نوشت:

1- اگر حضور 64 درصدی زنان در دانشگاه‌ها از سوی همگان دست‌آورد تلقی می‌شود، پس چرا چیزی در مورد قسمت باقی‌مانده ماجرا یعنی ازدست‌رفته‌ی 36 درصدی کاهش حضور مردان نمی‌شنویم؟ و چه کسی مسئول این ازدست‌رفته است؟

2- مطلبی را مطالعه می‌کردم از سایت کانون زنان ایرانی با عنوان رشد زنان خود فروش تحصیلکرده و متاهل که نتایج تحقیقی در تهران در زمینه‌ی تن‌فروشی را نشان می‌داد در بخشی از این تحقیق آمده است: » بيش از 90 درصد زنان تن فروش در حال حاضر با سواد هستند و ما با زنانی مواجه شدیم که از تحصیلات دانشگاهی نیز برخوردار بودند، حتی بالاتر از کارشناسی هم در میان ایشان بود.جالب اینکه این جابجایی سرعت بالایی هم داشته والبته هم راستا با تغییرات سواد در سطح کلی جامعه است.» و در جایی‌ دیگر: » بخش بزرگی از این زنان برای گریز از نابرابری تن به این کار می‌دهند. يعنی همان طور که گفتم از يک سو اين گروه زنان از وضع خود ناراضی هستند و از سوی ديگر راه‌های متعارف و قانونی برای دست‌يابی به يک زندگی بهتر در برابر آنان وجود ندارد.مثلا تمايل به ادامه تحصيل دارند و موفق به ورود به دانشگاه‌های دولتی هم نشده‌اند لذا برای تامين هزينه دانشگاه غير دولتی تن فروشی می‌کنند.» برایم جای سوال است که چرا آن رقابت تنگاتنگ افراد و طیف‌ها برای به نام خود تمام کردن آن دست‌آورد‌، در مورد این آمارها به چشم نمی‌خورد؟ [تاکید از من است]

3- فمینیسم اسلامی واژه‌ای من درآوردی مشابه مردم‌سالاری دینی و روشنفکری دینی هست که من علیرغم علم به نادرستی‌اش از آن برای توصیف جنبش برابری خواهی سرکار خانم عبادی و همفکرانش استفاده می‌برم [جنبشی که به دنبال دست‌یابی به حقوق برابر با استفاده از روایت مذهبی مورد نظر خود (ورژن تلطیف شده‌ی اسلام) است و نه فارغ از اندیشه‌های مذهبی که یکی از عوامل عمده‌ی این نابرابری‌هاست.] نکته جالب اینکه هم این نوع از جنبش برابری خواهانه و هم نوع مذکور روشنفکری (دینی) از یک خواستگاه مشترک نشات می‌گیرد که همان روایت مذهبی رقیق شده‌ی اسلام ِ مطلوب متفکران این طیف‌ها (سروش، صانعی، مجتهد شبستری  و …) است.

Read Full Post »

ما ایرانیان مردمان جالبی هستیم، همگی این جمله‌ی معروف که گذشته چراغ راه آینده است را شنیده‌ایم. همگی از این جمله و یا جملاتی بدین مضمون استفاده کرده‌ایم. بارها شده‌است که به دیگران گوشزد کرده‌ایم که از اتفاقات گذشته خود باید درس گرفت، اما به محض اینکه نوبت خودمان می‌رسد که از آنچه بر سرمان آمده است درس بگیریم، باز به همون انسان کوته‌نگر _به قول اخوان جان* «نگه جز پیش پا را دید نتواند»_ تبدیل می‌شیم. ناگهان تصور می‌کنیم که گذشته فقط همین دیروز هستش و آینده‌هم تنها فردا.

animation-hypnospiral1

سرت گیج رفت؟ از تکرار اشتباهات جز سرگیجه چیزی عایدمون نمیشه.

سی‌سال پیش زمانی که پدران ما صف کشیده‌بودند که به جمهوری اسلامی رای آری بدن، بازهم فراموش کرده بودند که فقط به فکر فردای نفت مجانی خودشون نباشند. اون موقع که نمی‌دونم برای چندمین بار دچار جوزدگی مزمن شده بودن، وقتی که به جای برنامه، به دنبال یک اسم و یک آدم مثلاً مقدس و کاریزماتیک راه افتاده بودن، حواسشون نبود که تو گذشته‌شون _گذشته‌ی یکم دورتر از دیروزشون_ یک مدرسی، یک شیخ فضل‌الله نوری هم بوده. اون زمان پدران ما همه‌چیز رو یا فرشته می‌دیدند و یا دیو و با چهارتا وعده وعید توخالی، احساسات رمانتیک بهشون غلبه می‌کرد.

حالا از اون روزها تقریباً سی سال گذشته، و بازهم ما ایرانیان همون جای قبلی ایستاده‌ایم. بازهم دنیامون دنیای فرشته‌ها و دیوها شده، بازهم به جای اینکه به دنبال برنامه‌ها و راه‌کارها باشیم، افرادی رو  مقدس و چهره‌هایی رو کاریزماتیک جلوه می‌دیم و براشون گریبان پاره می‌کنیم. دوباره فراموش کردیم که تو گذشته‌مون از این فرشته‌ها و از این دیوها زیاد داشتیم. گذشته رو تنها دیروز و آینده رو فقط فردا می‌دونیم.
اما گذشته تنها دیروز نیست، گذشته دیروزها و آینده فرداهای ماست.

45 سال پیش، تو یکی از روزهای دیروزها، هفته‌نامه‌ی توفیق این شعر رو از خروس لاری (ابولقاسم حالت) منتشر کرد، این شعر رو بخونیم و ببینیم آیا می‌شه از این گذشته درسی گرفت:

گر من آیم به سر کار، ندا خواهم کرد
که بسی خدمت شایان به شما خواهم کرد
مملکت را چو گلستان ِ برین خواهم ساخت
زنده باشید و ببینید چه‌ها خواهم کرد
خون خود در ره ِ خدمت به شما خواهم ریخت
سر ِ ناقابل خود نیز فدا خواهم کرد
وعده دادند از این پیش و نکردند وفا
لیک من گر بدهم وعده وفا خواهم کرد
پایه‌ی خود به سرکار چو محکم کردم
خدمت اول به عموم رفقا خواهم کرد
هریکی را سمت و شغل ِ کلان خواهم داد
همه را زین جهت از خویش رضا خواهم کرد
خوان رنگین ز برای همه خواهم گسترد
سوریان را به سر سفره صدا خواهم کرد
گربه‌ها را به طریقی زمیان خواهم برد
موش‌ها را سوی انبار رها خواهم کرد
عده‌ای نیز ز اعمالم اگر بد گویند
هریکی را طرفی پرت و پلا خواهم کرد
نیستم فکر شنا، چونکه نمی‌یابم آب
آب چون یافتم البته شنا خواهم کرد

توفیق- 14/3/43

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* اخوان جان، نامی‌ست که اسماعیل خویی در مورد مهدی اخوان ثالث به کار می‌برد. عبارت نقل قول شده، بخشی از شعر زمستان است.

Read Full Post »