Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

ترس از بهار

24 اردیبهشت سال 89، نوشته‌ای را در گویا می‌خوانم، نوشته‌ای به قلم هوشنگ اسدی ِ پاریس نشین:

جرس از بهار می‌ترسد؟

صحبت از حقی از يک نويسنده قديمی (خود هوشنگ اسدی) است که به قول او ناحق شده است، توسط سایت جرس که سردبیرش _جمیله کدیور_ همسر وزیر ارشاد دوره اصلاحات عطاءالله مهاجرانی‌ست،

با هم می‌خوانیم:

حالا از وزير و روزنامه‌نويس قربانی استبداديم و همگی اسير غربت. در سايتی که سردبيرش خانم وزير است  حقی از يک نويسنده قديمی ناحق می شود که من باشم. چندخطی می‌نويسم با ادبياتی که خواننده شاهد آن است و بيشتر برای ياد از زن قهرمانی که جان خود را فدای آزادی ايران کرد

در سايتی که خود را «جرس» آزادی نام داده و می‌خواهد «راه سبز» بگشايد و ايران را از قعر استبداد به بلندای آزادی برکشد، «توضيح خيلی خيلی کوچک» يک ايرانی به زير پاگذاشتن حقوق شهروندی‌اش ظاهر و سپس غيب می‌شود. مقام معظم سردبيری هم که در دسترس نيستند. به خودم می‌گويم تا روز بعد صبوری پيشه می‌سازم و سپس مطلب را به جای ديگر بسپارم. ودراين فاصله فردائی فرضی را مجسم می‌کنم که «تيم جرس» قدرت را بدست بگيرد و خانم سردبير- بقول نازنينی حداقل دستکم- بر مسندسابق همسر تکيه بزند. و از خودم می‌پرسم:

– تحمل وزير آينده همين است که امروز می‌بينيم؟ حتی چند خط توضيح هم سانسور خواهد شد؟ زنی که استبداد روانه غربتش کرد؛ نام زنی را که برای آزادی پای چوبه اعدام ايستاد، حذف خواهد کرد؟ سقف «تحمل» فردای آزادی اينقدر کوتاه است؟

[…]

بر تارک «برگ سبز» که «توضيح خيلی خيلی خيلی کوچک» را تاب نياورد، نوشته خانم سردبير است که با اين پرسش از احمدی‌نژاد پايان می‌گيرد:

– مديريتی که در حوزه خرد شهری اينچنين با تشتت و ناهماهنگی مواجه‌ست، چگونه ادعای مديريت جهانی و نقطه اميد و اتکای مردم دنيا را دارد؟

من از خودم می‌پرسم:

– هر کدام ما يک احمدی نژاد نيستيم؟

و کسی در من به من می‌گويد:

– خدا پدر احمدی‌نژاد را بيامرزد که در قدرت استبداد می‌ورزد و نه از غربت…

امروز 12 مهر 1390 است:

زیر عکس نهال سحابی در صفحه اول سایت روزآنلاین* نوشته شده: نهال سحابی آماده پرواز – عکس از آلبوم خانوادگی

اما قلم ناشیانه فتوشاپ‌کاری آنجا خودنمایی می‌کند. به نظر اندکی اصلاح! لازم بوده است که انجام شده.

عکس منتشر شده نهال سحابی در روزآنلاین و تصویر اصلی

دیدن عکس نهال با آن وضعیت ناخودآگاه مرا به یاد آن نوشته هوشنگ اسدی انداخت که سال‌هاست خود عضو شورای سردبیری سایت روزآنلاین هست و تا آنجا که می‌دانم سردبیری روزآنلاین را هم همسر ایشان خانم نوشابه امیری به عهده دارند. (البته هرچه در سایت روزآنلاین گشتم تا جایی نام سردبیر و سایر مسئولان این سایت را بیابم موفق نشدم، گویا مثل بسیاری از سایت‌های هم طیف، در این رسانه‌ها شفافیت جایی برای عرض اندام ندارد)

به جای نوشتن هر حرفی، دوباره نوشته هوشنگ اسدی را می‌خوانم …

_______________________________________________

* در صفحه درباره‌ی ما روزآنلاین نوشته شده: «اين روزنامه، محصول مشترک جمعي از روزنامه نگاران مستقل و اصلاح طلب مدافع دموکراسي و حقوق بشر در داخل و خارج ايران است. يک شوراي سردبيري، وظيفه تعيين سياست هاي روز را به عهده دارد.»

نوشته شادی صدر را می‌خوانم، همانقدر که واکنش او به جامعه مردسالار ایرانی برایم طبیعی و قابل درک است، واکنش‌ها به این نوشته هم قابل درک است. شادی نوشته‌ش را تلنگری به خودمان می‌نامد و مصداق سوزنی که باید در مقابل جوال دوزی که مثلا به حجت‌الاسلام صدیقی می‌زنیم، به خودمان بزنیم. بر همین منوال من هم به قصد زدن سوزنی به شادی صدر می‌نویسم.

به واکنش‌هایی که در مقابل این نوشته مطرح شده‌است، کاری ندارم، به اینکه این استدلال که چون نوجوان تازه به بلوغ رسیده‌ای به دخترکی متلک گفته است پس همانند حجت‌الاسلام صدیقی است چقدر قابل دفاع و قوی است کاری ندارم. به اینکه منظور از «همه» 100 درصد مردان ایرانی است یا 99.7 درصد آنها و ای‌کاش به جای این «همه» از «اکثریت قریب به اتفاق» یا «نزدیک به تمام» استفاده می‌شد بهتر بود و اینکه استثنا درهر جایی وجود دارد و تعمیم دادن اشتباه است هم همچنین. از اینکه بی‌شک خود شادی مردان بسیاری می‌شناسد که با اینکه در نوجوانی‌شان به دخترکانی متلک گفته‌اند اما امروز حقیقتاً همانند حجت‌الاسلام صدیقی نیستند هم می‌گذرم. قهرمان (یاضد قهرمان) فیلم هفت دیوید فینچر همان قاتل زنجیره‌ای با بازی درخشان کوین اسپیسی در یکی از تاثیرگذارترین جمله‌های فیلم می‌گه: «تو این دوره زمونه دیگه نمی‌شه آروم رو شونه‌ی کسی زد و گفت داداش گوش کن، بلکه باید با پتک به شونه‌ش کوبید تا بهت توجه کنه»، لحن نوشته شادی رو به مصداق همون پتک می‌دونم که برای تلنگر زدن ازش استفاده شده و به نظر هم در جلب توجه‌ها موفق عمل کرده. پس فرض می‌کنم که همه‌ی مردان ایرانی، تمامی مطلق مردان ایرانی، همگی (به قول شادی) در روند بزرگ شدن خود و کسب تجربه‌های لازم برای مرد شدن به دختران متلک گفته‌اند و به همین دلیل، همانند حجت‌الاسلام صدیقی هستند، هیچ استثنایی هم قائل نمی‌شوم، حتی بهرام بیضایی (که به باور من، از تک تک زنان مدعی برابری و فمینیزم در ایران، تلاش بسیار بیشتری برای احقاق جایگاه شایسته زن انجام داده) هم همانند حجت‌الاسلام صدیقی فرض می‌کنم. اما در مقابل این همه مردان‌ِ متلک گوی‌ِ همانندِ حجت‌الاسلام صدیقی، زنان چه وضعیتی دارند؟ آن‌ها چه میزان همانند حجت‌الاسلام صدیقی بوده‌اند؟ آیا در میان زنان، حجت‌الاسلام صدیقی‌ها به همان دارو دسته فاطمه‌ رجبی و عشرت شایق تمام می‌شوند؟

چقدر وقتی که گشت ارشادمان مشغول انجام وظیفه شرعی نهی از منکر خود!! و سوار کردن دختران و زنان به ون‌های خود بوده است شنونده سخنان زنانی بودیم که با اشاره به قربانی‌ِ خواهران و برداران ارشاد به یکدیگر می‌گفتند، «خب واقعاً بعضی‌ها دیگه شورش رو درمیارن». چقدر دیده‌ایم که مادران و خواهرانمان وقتی پسر یا برادرشان قصد ازدواج با زنی مطلقه یا با سن بیشتر یا حتی همسن او دارد، آن زن را جادوگر و سلیطه و پتیاره خوانده‌اند که قصد دارد پسر یا برادرشان را با عشوه‌هایش فریب داده و در نهایت خودش رو آویزون او بکند. چقدر شاهد بوده‌ایم که خواهران و مادرانمان وقتی از رابطه همسر یا دوست‌پسر خود با زن دیگری خبردار شده‌اند به جلوی خانه‌ی او رفته‌اند و هرچه فحش بلد بوده‌اند نصیب آن زن کرده‌اند که شوهر و دوست‌پسر‌ِ نجیب و سربه‌راهشان را از راه به در کرده است و به خیال خودشان آبروی دختره لاشی و زنیکه جنده رو جلوی در و همسایه‌اش برده‌اند درحالیکه اوهم از وجود زن دیگری بی‌خبر بوده است.

برخورد و نگاه خواهران و مادران ما با زنانی که به هر دلیل از همسر خود جداشده‌اند چگونه است، شانس زن مطلقه‌ای که برای اجاره آپارتمان به خواهر و مادر من معرفی شده‌است در مقابل  آن دیگری که همچنان با شوهر خود زندگی می‌کند، چقدر است. آیا نگاه خوهران و مادران ما به چنین زنی جز نگاه به یک خطر بالفوه که ممکن است شوهرشان را از چنگشان برباید چیز دیگری‌ست؟

چگونه می‌توان به فرهنگ مردسالارانه منتقد بود و در عین حال شبکه تلویزیونی فارسی وان رو عامل انحراف و بی‌بندوباری به خطر افتادن کانون خانواده‌ها و باز شدن چشم همجنسان آفتاب مهتاب ندیده‌مان دانست. آیا این خواهران و مادران ما نیستند که مشتریان و معتقدان همیشگی رمال‌ها و فالگیرهای سنتی و مدرن و پست مدرن، آپارتمانی و پنت‌هاوسی و مسجدی هستند؟ آیا …

شادی صدر چه خوب می‌نویسد که: « دموکراسی و حقوق بشر، از هر یک از ما شروع می‌شود و نه از آدم‌هایی انتزاعی، که باید خودشان، نگاهشان و رفتارهایشان را اصلاح کنند تا ایران جایی بهتر برای زندگی‌کردن باشد.»

پس تا آنروز راستش من هم چندان فرقی بین حجت‌الاسلام صدیقی و فاطمه آلیا با هر یک از دختران آفتاب مهتاب ندیده دیروز و زنان طرفدار فمینیزم و حقوق بشر و برابری طلبی امروز نمی‌بینم؛ غیر از اینکه آن‌ها دست‌کم در آنچه هستند و آنچه می‌گویند، یک‌روترند.

این روزها، و پس از ناامیدی دولت رئیس‌جمهور اوباما از انجام مذاکرات نتیجه بخش با مقامات جمهوری اسلامی ایران، صحبت تحریم‌های اقتصادی گزنده و تاثیرگذار مجدداً آغاز شده‌ است. البته مثل تمامی قطعنامه‌های قبلی در مورد تحریم ایران، کار دشوار کشورهای غربی، کسب رضایت دو عضو ثابت سازمان ملل که اتفاقاً حامیان و مدافعان استراتژیک حکومت سرکوب‌گر ایران هم هستند، می‌باشد. کاری که همیشه در نهایت پس از کسب یک‌سری امتیازات توسط این کشورها انجام شده است، اما این بار احتمالاً امتیازات بزرگتری مد نظر این دو کشور است.

اما از نگاه ما مردمان زیر سلطه رژیم ارعاب اسلامی، چیزی فراتر از موضوع امتیازدهی‌های سیاسی و اقتصادی دیگر کشورها مطرح است. در مورد تحریم‌های گسترده نفت و گاز که در حقیقت منبع اصلی (و حتی تنها منبع) درآمد ایران است، دو نگاه غالب وجود دارد، یکی نگاهی است که تحریم‌های اقتصادی را تنها و تنها، عامل فشار به مردمان ایران می‌دانند و معتقداست که این گونه تحریم‌ها باعث تغییر رفتار سران حکومت نخواهد شد و اصولاً آنان از اعمال چنین تحریم‌هایی متضرر نمی‌شوند تا بخواهند حرکتی در جهت تغییرشان انجام دهند. در سوی دیگر گروهی معتقدند که اعمال تحریم‌های حساب شده، با جلوگیری از دراختیار گرفتن منابع اقتصادی و مالی توسط سران حکومت، می‌تواند به عنوان عاملی در جهت تضعیف هرچه بیشتر رژیم نقش بازی کند. اینکه نسبت معتقدان به هر کدام از این دو نگرش چگونه است، اینکه چه نگرش‌های دیگری در این میان مطرح است و اینکه معتقدان به نگرش اول چه راهکارهایی به عنوان جایگزین تحریم‌ها پیشنهاد می‌کنند البته موضوع این بحث نیست. اما بد نیست یکبار به شکل جدی به میزان تاثیرگذاری احتمالی چنین تحریمی درصورت اعمال فکر کنیم، شاید بتوان تحلیل منطقی‌تری انجام داد. لازم به توضیح نیست که صاحبان این دو نگره هردو از گروهی هستند که کمابیش به ضرورت تغییر رفتار رژیم ایران (چه از طریق براندازی یا اصلاح یا هر روش دیگری) معتقد هستند و نه از آن گروهی که فشار بین‌المللی بر ایران را صرفاً به دلیل سیاست‌های امپریالیستی و صهیونیستی و کلونیالیسمی و مخالفت و عداوت با عدالت و اسلام و بقیه ترواشات ذهن حکومتیان (صادقانه یا مغرضانه) می‌دانند.

برای درک بهتر اینکه حذف منابع مالی یک حکومت چگونه نقشی در آینده آن می‌تواند بازی کند، ابتدا باید بدانیم که این منابع مالی توسط حکومت چگونه به مصرف می‌ر‌سد. متاسفانه در اینجا هم داده‌های مشخص و دقیقی از نوع بودجه بندی وجود ندارد اما می‌توان به شکل کلی نحوه تخصیص درآمد کشور را در سه دسته‌ی کلی طبقه‌بندی کرد:

1-      که بزرگترین بخش این تقسیم‌بندی هم هست، بودجه‌ای هست که به خرج مسائل اصلی و عادی کشور می‌رسد، این بخش شامل، حقوق کارمندان، پروژه‌های عمرانی، واردات کالا، هزینه‌های دفاعی و … هست

2-      بخشی که برای بقای نظام دیکتاتوری اختصاص پیدا می‌کند، هزینه‌های بلندپروازی‌های هسته‌ای در جهت دست‌یابی به سلاح هسته‌ای، شامل تامین تجهیزات سرکوب و امنیتی اطلاعاتی (مانند دستگا‌ه‌های شنود مخابرات، فیلترینگ اینترنتی، ماشین‌ها و ابزارآلات سرکوب، خبرسازی و پروپاگاندای حکومتی و …)، حقوق و مزایای افراد فعال در این بخش‌ها (شامل بسیجیان و لباس شخصی‌ها و … یعنی عرزشی‌ها)، هزینه‌ی سفارت‌خانه‌های نظام در این جهت، هزینه‌ی تبلیغات مختلف به نفع نظام سرکوب‌گر و صدور انقلاب (راه اندازی شبکه‌های تلویزیون ماهواره‌ای به زبان‌های مختلف، ساخت مساجد در سرتاسر دنیا، گسترش تشیع و …)، خرید متحد (به شکل سرمایه‌گذاری‌های بی‌بازگشت در ونزوئلا و نیکاراگوئه و کومور ، بلاروس و …)، باج دهی به حامیان رژیم سرکوب (روسیه و چین و …)، تامین هزینه‌ی گروه‌های تروریستی وابسته (حماس، حزب‌الله، جیش‌الاسلام و سپاه قدس و …) جهت ایجاد بی‌ثباتی در منطقه و تهدید دیگر کشورها، تامین تکنولوژی نظامی، فضایی و … در جهت ایجاد توهم پیشرفت و بزرگنمایی قدرت جمهوری اسلامی و …

3-      بخشی که به شکل مستقیم دزدیده می‌شود و به حساب سران حکومت در جای جای دنیا ریخته می‌شود. (البته این بخش از آن درصدی که از دو بخش دیگر به شکل غیر مستقیم دزیده می‌شود جداست، مثلاً از داخل قرارداد خرید ماشین آب‌پاش سرکوب، یا از داخل فلان پروژه‌ی راهسازی یا عمرانی)

واقعاً نمی‌توان مشخص کرد که درصد هرکدام از این بخش‌ها چقدر است، فرض می‌کنیم درصد این بخش‌ها به ترتیب 70،  25 و 5 درصد است، به عنوان فرض دوم درنظر بگیریم که درآمد کشور به خاطر تحریم‌ها به 50 درصد قبل برسد، حال باید بررسی کنیم که کاهش منابع مالی و درآمد رژیم در هر کدام از این بخش‌ها چگونه خود را نمایان می‌کند.

به نظر من 3 سناریو در پیش رو داریم.

سناریو اول، اینست که حکومت بار تمامی این کاهش درآمد را بر دوش بخش اول یعنی مخارج عادی کشور بگذارد. چنین عملی یعنی این هزینه‌ها از 70 درصد قبل از تحریم به تنها 20 درصد برسد _کمتر از یک سوم قبل_ که باعث می‌شود کشور در شرایط فقر مطلق و بحران بسیار عظیم انسانی قرار بگیرد. اینکار ضمن اینکه میزان نارضایتی موجود از حاکمیت را به شکلی تصاعدی بالا می‌برد، ممکن است به آشوب و قیام غیرقابل کنترل داخلی هم منتهی شود. اما از آن سو، قدرت نیروهای سرکوب‌گر نظام همانند قبل باقی می‌ماند.

در سناریو دوم، حاکمیت تمامی هزینه‌های مربوط به بقای نظام را حذف می‌کند و تنها باقیمانده آن را از مخارج عادی کم خواهد کرد، به این ترتیب تنها شاهد یک کاهش 35 درصدی در هزینه‌های عادی کشور خواهیم بود که بازهم با توجه به شرایط اقتصادی  امروز منجر به افزایش قابل توجه نارضایتی‌ها می‌شود و بیش از هر روشی نظام را که دیگر قدرت سرکوب‌گری خود را از دست داده تحت خطر قرار خواهد داد.

سناریو سوم تلاش برای تقسیم متناسب کاهش درآمد بین هزینه‌های عادی کشور و هزینه‌های بقای نظام هست. این روش نیز به هر شکلی که انجام پذیرد، از یک سو باعث افزایش نارضایتی و از سوی دیگر باعث تضعیف سیستم سرکوب نظام می‌گردد. در این روش حکومت باید از میان ابزارهای مختلفِ تحت کاربردش برای بقای خود، برخی را انتخاب نماید: یا همچنان کمک‌های خود به گروه‌های تروریستی را ادامه دهد و یا از خیر آن‌ها بگذرد و به تجهیز نیروهای سرکوب‌گر خود و اعمال سیاست‌های ارعاب داخلی ادامه دهد.

نحوه تخصیص منابع مالی در جمهوری اسلامی و تغییرات احتمالی آن در صورت تحریم‌های گسترده

در میان این سه سناریو، دومی که با توجه به شناختی که از ماهیت این نظام داریم کاملاً مردود است، انتخاب اول هم به راحتی می‌تواند به انفجار خشم اکثریت جامعه بیانجامد و اقدام به انجام آن ریسک بسیار بالایی برای حکومت دارد. ناچار حکومت باید سناریو سوم را درپیش گیرد، اینکه در پیش گرفتن این سناریو منجر به هزینه‌ی بسیار زیادی برای مردم می‌شود البته جای بحثی ندارد، از سوی دیگر مشخص است که اعمال تحریم‌ها آنچنان که برخی از دوستان تصور می‌کنند، برای حکومت هم بدون ضرر نیست. اما سبک و سنگین کردن اینکه آیا این تحریم‌ها می‌تواند در نهایت مستقیماً منجر به تغییر رفتار حاکمیت شود و یا به شکل غیرمستقیم باعث مهیا شدن شرایطی گردد که اعتراضات داخلی به نتیجه‌ی قابل توجهی برسد و اینکه چه زمانی برای حصول این نتیجه لازم است، هم به داشتن اطلاعات مستندِ دقیق‌تر و خارج از گمانه‌زنی‌ها نسبت به جزئیات تخصیص هزینه‌ها و هم به بحث بسیار بیشتری نیازمند است.

_______________________________________________________________

*بخش مربوط به دزدی را در هیچکدام از سناریوها تغییر ندادم، چون معتقدم این دزد‌ی‌ها در هر شرایطی ادامه خواهد داشت.

**این مطلب در واکنش به اعتراضاتی که در فرند فید به پست لویاتان در وبلاگش مطرح می‌شد، نوشته شده است و یک مطلب علمی و آماری محسوب نمی‌شود و تنها هدفش طرح ایده‌ای برای پرداختن به این موضوع فارغ از بحث‌های احساساتی مرسوم است.

صاحب اصلی حکومت !

پنج‌شنبه بعدازظهر سوار تاکسی بودم، در طول مسیر و در امتداد خیابانی که هیچ‌وقت اتفاقی در آن نمی‌افتد، هر 30 یا 40 متری چندنفر افسر و درجه‌دار نیروی انتظامی در پیاده‌رو ایستاده بودند. راننده تاکسی جوانی بود با موهای ژولیده، حدود 25 سال که ته‌ریش داشت و پیراهنی مشکی پوشیده بود.

(گفتم از او بپرسم شاید از دلیل حضور این نیروها خبر داشته باشد)

من: چرا هر20 30متر این نیرو انتظامی‌‌ها واستادن؟

راننده تاکسی: از روز عاشورا شروع شده

من: خب چرا اینجا، اینجا که هیچ‌وقت خبری نمی‌شه

راننده‌ تاکسی: دیگه برای حفظ حکومت باید از هر راهی استفاده کرد، از امام حسین هم میشه استفاده کرد!

من (به طعنه): شما مثل اینکه قبلاً توکار حکومت ‌داری بودین، خوب تجربه دارین!

راننده تاکسی: نه، من رشته‌ام علوم سیاسی هستش، ما می‌خونیم اینا رو، تاریخ رو، سیاست رو، از بوجود اومدن یه حکومت تا زوالش، وقتی که نفسش به شماره بیوفته رو می‌فهمیم.

من (در حالیکه وانمود می‌کنم از همه‌جا بی‌خبرم و خوشحال از یافتن یک سیاست‌دان! (اره جون خودش)): حالا شما که اینقدر مطلع هستین، تحلیلتون اینه که نفس حکومت به شماره افتاده؟

راننده‌ تاکسی: نه، هنوز نه، اینا خوب از ماجرا عاشورا استفاده کردن، مردم رو از مسائل دور نگه داشتن، دهاتی‌ها مذهبی هستن، آوردنشون واسه تجمع. مردم ما مذهبی هستن خودشون هم این شکل حکومتی که موسوی و اینا می‌خوان راه بندازن رو نمی‌خوان.

من: عجب!

راننده تاکسی: بعله، همه‌ی این‌ها بازی هستش، حکومت می‌دونه که داره چیکار می‌کنه

من (ساده‌لوحانه و در حالیکه تظاهر می‌کنم این حرف باورم نمیشه ): یعنی شما می‌گین‌ تو انتخابات تقلبی نشده بود؟

راننده تاکسی: (در حالیکه از دادن جواب مستقیم به سئوال من طفره میره) اینا فهمیدن که نسل جدید، از چهره‌های مسن و قدیمی انقلاب فاصله گرفتن، دارن با این کارا برای این چهره‌ها مقبولیت درست می‌کنن. همه چی برنامه‌ریزی شده‌است، خود موسوی و اینا هم می‌دونن ماجرا چیه، از همون اول همه چی، رو برنامه بوده.

من (مثلاً از شنیدن این بعد قضیه که تا حالا به ذهنم خطور نکرده متعجب هستم): یعنی کنترل شده هست؟

راننده‌ تاکسی: بعله کاملاً کنترل شده، دوره بعدی همین موسوی و اینا میان رو قدرت.

من: پس ماجرا از چیزی که به نظر میاد خیلی پیچیده‌تره!

راننده‌ تاکسی: الان همه‌چیزو جلوشو گرفتن، ماهواره‌ها، روزنامه‌ها و …، تلویزیون بی‌بی‌سی و ووا (منظورش وی او اِی بود) رو پارازیت انداختن، ولی بقیه کانال‌ها که کاری به این مسائل ندارن رو آزاد گذاشتن، همه‌شون مال خود ایناست، پی‌ام‌سی داره با چه کیفیتی پخش می‌کنه و …، من همه این مسائل رو دنبال می‌کنم

من (به مقصد رسیدم): لطفاً جلوی اون ماتیز سبزه نگهدارید، چقدر بدم خدمتتون،

راننده تاکسی: قابلی نداره، ایشاءالله حکومت دست صاحب اصلی‌ش بیوفته.

من (در حالی پرداخت کرایه): یعنی مردم دیگه!

راننده‌ تاکسی: نـــــــــــه آقـــــــا

من: پس کی؟

راننده تاکسی: آقا امام زمان

من: آهــا، ممنون، تق (و در حالیکه از این همه تناقض‌گویی و پراکنده‌گویی ِ راننده‌تاکسی‌ای که ادعا می‌کند علوم سیاسی می‌خواند و به خصوص این فصل‌الخطاب جالب، متحیر هستم در ماشین را می‌بندم)

طرح حکومتگران جمهوری اسلامی برای پاره کردن عکس خمینی و مطرح کردن موضوع هتک حرمت ساحت بنیانگذار عظیم‌‌الشان (!) انقلاب اسلامی که بر اساس نقطه ضعف مشهود سران سبز، میرحسین موسوی و مهدی کروبی در اسطوره‌سازی از امام راحلشان، آرمان‌ها و دوران طلایی (!) او برنامه‌ریزی شده بود، با اینکه دامی خطرناک برای جنبش سبز چیده بود، دامی که نهایتاً هم جنبش سبز کم و بیش به درونش افتاد، اما درهمان حال هشدار و تلنگری به موقع برای جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران بود.

واکنش و تلاشی که از سوی سران جنبش سبز برای برائت جستن از این گناه کبیره و در همان حال محکوم کردن عاملان آن صورت گرفت، تا جایی که درخواست انجام راهپیمایی و در دست گرفتن تصاویر خمینی و حمایت از او و آرمان‌هایش مطرح گردید، بسیار درخور توجه بود. موسوی از این گفت که دانشجویان عاشقان خمینی هستند و حاضرند برای آرمان‌هایش جانفشانی کنند 1 و صانعی از اینکه دانشجویان فداییان امام هستند و همه چیزشان را از او دارند! 2 (از انصاف نگذریم که در این میان حسینعلی منتظری تنها فردی بود که واکنشی معقول و منطقی به این جنجال‌ها نشان داد 3)

در این میان چیزی که بسیار جالب‌تر و دیدنی‌تر از این واکنش‌ها بود، توجیهات عجیب و غریب عده‌ای که خود را بدنه این جنبش سبز می‌نامند برای قابل پذیرش کردن چنین درخواست‌هایی بود.

گروهی مساله اینکه خمینی سال‌هاست که مرده است و مساله جنبش او نیست بلکه خامنه‌ای است را مطرح می‌کردند، در جواب این عده فکر کنم صادق رحیمی بود که به درستی مطرح ‌کرد که تا زمانی که اندیشه‌های خمینی حکمفرماست و تصویر او برسردر هر جایی نصب است (از گوشه‌ و کنار خیابان‌ها گرفته تا کلاس‌های درس و حتی کتاب‌های درسی) او زنده است و ساری در زندگی‌ما.

گروهی دیگر، بازهم برعملگرایی خود تاکید می‌کردند و اینکه آن‌ها سعی دارند از موضوع خمینی برای خنثی‌کردن توطئه دیکتاتورها استفاده کنند و برای رسیدن به هدف که همانا کنارگذاشتن خامنه‌ای  و احمدی‌نژاد است باید از این موضوع بهره‌برداری کرد.

دسته دیگری بر این موضوع تاکید می‌کردند که بخشی از بدنه سبز دوستدار خمینی هستن و توهین به او باعث جدایی آن‌ها از جنبش می‌شود.

گروه جالب دیگری هم وجود داشت که نمی‌دانم آگاهانه یا ناآگاهانه قصد تطهیر خمینی از همه‌ی جنایاتش را داشت، این گروه با اشاره به گفته‌های بسیار قدیمی خمینی مثلاً در پاریس (همان خدعه‌های مشهورش) از او یک دموکراسی خواه ترسیم می‌کردند که تنها در عمل قادر به دست‌یابی به آرمان دموکراسی نگردید. فردی که اگر اکنون زنده می‌بود جلوی تقلبات را می‌گرفت و کودتاچیان را بر سر جای خود می‌نشاند.

و بالاخره بزرگترین دسته، که همه چیز را در سرسپردگی تام به سران جنبش خلاصه می‌کرد و خواست میرحسین موسوی را فصل‌الخطاب تلقی می‌کرد و تمامی صداهای منتقد و مخالف را با چوب تفرقه‌انداز و وقت‌نشناس و مزدور کودتاچیان و توده‌ای و مجاهد و ساطنت طلب و… می‌راند.

اما موضوع این نوشته هیچکدام از این دسته‌ها نیست، موضوع این نوشته درس آموختن است و به طور خاص درس سیاست آموختن!

لااقل برای من همواره اینگونه بوده است که وقتی قرار است از رفتار، شیوه عمل و منش فردی درسی بیاموزم، به دو شکل این آموزش برایم شکل می‌گیرد، یکی اینکه آن فرد هدفی داشته و برای رسیدن به آن هدف روشی در پیش گرفته و نهایتاً هم کمابیش با آن دست یافته است، و حالا من می‌تونم شیوه او را الگوی خود قرار دهم تا من هم به اهدافم دست یابم. دیگری این است که آن فرد با درپیش گرفتن روش‌هایی نتوانسته است به آنچه هدفش بوده دست یابد و من از او درس می‌گیرم که سعی کنم اشتباهاتش را انجام ندهم تا همانند او در راهم شکست نخورم. به طور مثال می‌گوییم از روش مبارزه‌ی مسالمت‌آمیزانه گاندی و ماندلا درس بگیریم که دیدیم چگونه منجر به دست‌یابی آن‌ها به اهدافشان گردید، و یا از شیوه رفتار هیتلر یا صدام حسین درس بیاموزیم و سعی کنیم در این روش‌ها در نغلطیم تا به سرنوشتی چون سرنوشت آن‌ها دچار نشویم.

جالب است که در کامنت‌هایی که زیر پستی مربوط به همین داستان عکس خمینی در بالاترین گذاشته شده به چنین کامنتی برمی‌خورم:

درس سیاست رو از خود خمینی یاد بگیریم که تا قبل از استقرار کامل   نهضت آزادی و حزب توده و حتی مجاهدین خلق رو از خودش نروند 4

کامنتی که چند خط بعد مورد تائید دیگری هم قرار می‌گیرد 5 و کمی پایین‌تر با این جمله‌ی فرد دیگری تکمیل هم می‌گردد:

من پیشنهاد میدم این جمله رو قاب کنیم بزنیم بالای در ورودی بالاترین, هر کی‌ لاگ این میشه از زیرش رد شه! 6

نمی‌دانم نویسنده سبز این خطوط اصلاً متوجه بوده چه چیزی را نوشته یا نه (نمی‌دانم به چه تفکری تعلق خاطر دارد و سبز بودنش چه گونه است عادت هم ندارم مثل بسیاری از سبزها، فردی را نشناخته عامل استبداد و کودتاچی و سلطنت طلب و … بنامم). اما بازنویسی این جمله به زبان خودمونی‌تر اینه که: «بگذاریم اول کاملاً مستقر بشیم، بعد روندن بقیه گروه‌ها را شروع کنیم» معنای روندن نهضت‌ آزادی و حزب توده و مجاهدین خلق هم که در سیاست خمینی کاملاً مشخص است. و جالبتر اینکه از چنین کامنتی مشخص می‌شود که هدف نه آزادی و دموکراسی و حقوق برابر انسان‌هاست که تنها رسیدن به قدرت حذف مخالف و منتقد است.

نمی‌دانم قرار است برفرض پیروزی جنبش سبز و استقرار کاملش به زعم نویسنده‌ی این کامنت، حذف کدامیک از گروه‌ها شروع شود. نمی‌دانم که در برنامه‌ی کنونی نویسنده‌ی این خطوط حذف افراد لائیک منتقد جنبش سبز مثل من هم در دستور کار قرار دارد و یا فقط حذف گروه‌های وابسته به حکومت، بسیجیان و سپاهیان و ذوب شدگان ولایت، اهمیتی هم ندارد. آن چه متاسفانه از این کامنت برای من تداعی می‌گردد، همان تصویر ترسناک حدف است، همان تصویر تقسیم بندی خودی و غیرخودی، و همان خدعه‌گری استاد درس سیاست خمینی در بهره‌گیری از دیگران برای تامین اهداف مالیخولیایی خود و ساختن نردبانی از انسان‌ها.

فاشیسم همیشه به همین سادگی وارد می‌شود، نرم‌نرمک و از همین نزدیکی‌ها، آنچنان نرم می‌آ‌ید که صدای پایش را هم نمی‌شنویم و از آنجایی که کوچکترین انتظارش را نداشته‌ایم، اما وقتی آمد و مستقر شد دیگر ذره‌ای تکان دادنش به قیمت جان صدها و هزاران نفر تمام خواهد شد. پس گوش‌های خود را تیز کنیم و به کوچکترین صدایی واکنش نشان دهیم.

_________________________________________________________________
پانوشت:

1. میرحسین موسوی افزود: «کسانی که به اینجانب محبتی دارند هرگز کوچکترین اهانت به حضرت امام خمینی را جایز نمی‌دانند و حفظ حرمت امام را واجب می‌دانند. اطمینان دارم که دانشجویان هرگز دست به چنین ساختارشکنی‌هائی نمی‌زنند زیرا همه میدانیم که دانشجویان به امام عشق می‌ورزند و حاضرند برای آرمان‌های امام جان‌فشانی کنند».

2. شبکه جنبش راه سبز (جرس): آیت‌الله یوسف صانعی، مرجع تقلید شیعه، از پخش تلویزیونی فیلم پاره کردن تصویر بنیانگذار نظام انتقاد کرد و گفت: برخی‌ها وقتی به بن‌بست می‌رسند حتی از امام هم نمی‌گذرند و از امام سرمایه‌گذاری می‌کنند، انسان‌های ظالم عکس امام را آتش می‌زنند بعد می‌گویند کار دانشجویان بوده است درحالی‌که دانشجویان فدایی امام هستند و همه چیزشان را از امام دارند.

3. http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097680.php

4.  http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2571953

5. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2572002

6. http://balatarin.com/permlink/2009/12/17/1879128#c-2572171

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی‌وشت1:
مطلب ف . م . سخن در همین رابطه
عکس آقای خمينی را به خدا من آتش نزدم!
نخير! کار دارد کم کم بيخ پيدا می کند. اصلا اين جمعيتی که ما در ايران داريم همه پيرو امام خمينی هستند؛ همه عاشق امام خمينی هستند؛ همه حاضرند در راه امام خمينی سر و جان بدهند. اصلا امام خمينی در اين مرز و بوم دشمن ندارد؛ اصلا کسی او را نفرين نمی کند؛ اصلا کسی با او دشمنی نمی کند. امام خمينی محبوب قلوب هفتاد ميليون جمعيت ايران است؛ امام خمينی عشق مردم ايران است. کی بود سال شصت او را نفرين کرد؟ استغفرالله! هيچکس! کی بود او را به خاطر ادامه ی جنگ بعد از فتح خرمشهر شماتت کرد؟ هيچکس! کی بود او را مسبب دق مرگ شدن آيت الله شريعتمداری دانست؟ هيچکس! کی بود او را عامل تمام بدبختی های امروز ايران دانست؟ هيچکس؟ کی بود او را صادر کننده ی فرمان قتل عام زندانيان سياسی در سال شصت و هفت معرفی کرد؟ البته که هيچکس!

ما همه عاشق امام خمينی بوديم و هستيم و خواهيم بود. شايد يک نفر پيدا شود مثل آيت الله منتظری که «اطلاعات» آقای خمينی را بدتر از ساواک شاه بخواند يا يک نفر مثل هادی خرسندی که برای او شعر بسازد يا يک نفر مثلِ… مثلِ…
نداريم ديگر. غير از اين دو نفر مگر امام مخالف دارد؟ اصلا و ابدا. بنابراين اگر يک نفر، ميان هفتاد ميليون نفوس پيدا شود که عکس او را آتش بزند مسلم است که طرف از کره ی مريخ آمده است و وجود چنين موجودی طبيعتا بايد انکار شود.

مگر ممکن است کسی ساختار شکنی کند (*)؟ زبانم لال! مگر ممکن است کسی بر خلاف جريان سبز حرکت کند؟ زبانم لال! مگر ممکن است کسی بر خلاف خواست و اراده مهندس موسوی حرکت کند؟ زبانم لال! …… [وقتی زبان آدم لال می شود، نوشته اش هم تبديل به سه نقطه می شود. بعد يک عکس سبز از امام خمينی در دست می گيرد و راه می افتد در خيابان به نفع خط امام شعار می دهد. شما سخت نگيريد!]

* ساختار شکنی در زبان فلسفی امروز يعنی آتش زدن عکس يک رهبرِ درگذشته که سابقا عده ای -که تعدادشان کم هم نبود- او را نفرين می کردند و امروز به دليل مرور زمان يادشان رفته که او را نفرين می کردند و حتی عده ای به اين نتيجه رسيده اند که آن چه در گذشته می کرده اند نفرين نبوده بلکه ستايش و تمجيد بوده. خدا عالم است و بس.

پی‌نوشت 2:
دوستی زحمت کشیده و این نوشته من رو در بالاترین پست کرده، در کامنت‌ها بزرگواری (با اشاره به من) نوشته:

نگارنده و دوستان دیگرش آنچنان دچار تصلب فکری هستند که در این مدت، انواع اتهامات و لجن پراکنی ها را در همین عرصه بالاترین، نصیب بنده و چند تن از دوستان فعال نموده اند.
هر چند ما را به خیرشان امیدی نیست. اما این موج سواری ها، متاسفانه با اهدافی پیگیری میشود که سرنخش را در لجن مالی های سخنگوی کمونست کارگری میتوانید پیدا نمایید

می‌گن آفتاب آمد دلیل آفتاب. محض اطلاع این بزرگوار که به نظر سبز هم تشریف دارن، از آخرین فعالیت من در سایت بالاترین نزدیک به 2 سال می‌گذره، در قبل از پایان فعالیتم در بالاترین هم به خاطر نمی‌آورم که حتی با ایشان هم کلام شده باشم چه برسد که بهشون اتهام وارد کنم و یا لجن‌پراکنی کرده‌باشم. از دوستان دیگر ِ من هم، نمی‌دونم منظور ایشون چه کسانی هستن، در بالاترین دوستان فراوانی از طیف‌های مختلف دارم. از یوزپلنگ و رودرانر و یونس و اولاد گرفته تا شاتوت و فضول‌باشی و شایگان و فرنگی و ده‌ها نفر دیگر. اکثر این دوستان من هرگز اهل اتهام زنی و لجن‌پراکنی نیستن، اگر هم چنین کرده‌اند مسئول رفتار خودشان هستند. در مورد اینکه دچار چه حد از تصلب فکری هستم نظری نمی‌دهم زیرا که مثل ایشان دستگاه اندازه‌گیری تصلب در اختیار ندارم.

می‌ماند جمله خنده‌دار آخر که یافتن پرتقال فروش رو به عهده خوانندگان محترم وبلاگم می‌زارم.

در پست قبلی این وبلاگ که گردآوری کارتون‌هایی با موضوع سیاست خارجی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، پرزیدنت اوباما در قبال جمهوری اسلامی ایران بود، گروه فرارسی دیجیتال از وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا، کامنتی در توضیح این سیاست‌ها گذاشته است. نمی‌دانم پاسخ به این کامنت اصلاً خوانده خواهد شد یا نه، اما در هرصورت پس از نقل کامل این توضیح نقطه نظرات خود را در این مورد خواهم نوشت:

وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا – گروه فرارسی دیجیتال
نکته جالب این است که اکثر این کاریکاتورها توسط هنرمندان آمریکایی کشیده شده اند و در روزنامه های آمریکایی به چاپ رسیده اند. برای نمونه آقای «گلن مک کوی» کاریکاتوریست شناخته شده ای با عقاید سیاسی خاصی است. حقیقت این است که پرزیدنت اوباما منتقدین زیادی در آمریکا دارند که می توانند آزادانه عقایدشان را پیرامون سیاست های خارجی و داخلی ایشان بیان کنند. ما بر این باوریم که عقیده های گوناگون به تحکیم دموکراسی ما می انجامند و از رئیس جمهور رهبری بهتر می سازند زیرا ایشان را مجبور به شنیدن عقایدی می کنند که شاید تمایلی به شنیدنشان ندارد. اینترنت نیز به وسیله نیرومندی برای این گونه مشارکت شهروندان تبدیل شده است. در حقیقت، یکی از علت هایی که ایشان در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شدند این بود که ستاد انتخاباتی ایشان توانستند جوانان را از طریق اینترنت برای شرکت در انتخابات تشویق کنند.

در مورد سیاست دولت اوباما در قبال ایران نیز باید یادآوری کنیم که یکی از وعده های پرزیدنت اوباما هنگام مبارزات انتخاباتی تعامل با ایران بود.دولت ایران پس از اتلاف وقت بالاخره برای گفتگو پیرامون برنامه هسته ای مخفی خود به پای میز مذاکره آمد و تا کنون از پاسخ قانع کننده به جامعۀ جهانی ناکام مانده است. همانطور که پرزیدنت اوباما امروز در چین گفتند بهره نبردن رهبران ایران از فرصتی که جامعه جهانی پیش رویشان گذاشته پیامدهایی را به همراه خواهد داشت. افزون بر این، مذاکره کردن با یک دولت به معنای موافق بودن با سیاست های آن دولت یا نحوه رفتار آن با مردمش نیست. ایالات متحده در اوج جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی نیز مذاکره می کرد. همچنین اشاره به این نکته حائز اهمیت است که گفتگوهای اخیر تنها میان ایالات متحده و ایران نبوده است. ایالات متحده به عنوان یک عضو گروه ١+۵ در این گفتگوها شرکت می کند. تمامی اعضای این گروه – انگلستان، فرانسه، آلمان، روسیه وچین به اضافۀ ایالات متحده نگرانی های مشترکی را درمورد برنامۀ هسته ای ایران دارند.

دولت ایران در احترام گذاشتن به حقوق بشر و حاکمیت قانون ناکامی های بسیاری دارد و هنگام سرکوب های پس از انتخابات جهان یک بار دیگر نظاره گر این واقعیت بود. همانطور که پیشتر نیز گفته ایم، اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد.

و نوشته من در پاسخ به این کامنت:

سلام و تشکر از اینکه به این پست توجه داشتین.

باید بگم که این پاسخ، تلاش داره که مساله سیاست خارجی دولت اوباما درقبال ایران رو بیش از هرچیز به پایبندی خدشه‌ناپذیر رئیس‌جمهور اوباما به وعده‌های انتخاباتی‌ش تقلیل بده. اما ماجرا به نظر من که در مرحله اول یک ساکن کره‌ی خاکی و در مرحله دوم یک ایرانی هستم، بزرگتر از تنها یک وعده انتخاباتی است. چیزی که در این پاسخ (بگذارید بگم توجیه) عمداً نادیده انگاشته شده، تفاوت بنیادین مفهوم دولت ایران در هنگام مبارزات انتخاباتی ایالات متحده با دولت امروز ایران هستش. اینکه آن یکی از حداقل میزان مشروعیت در صحنه‌ی بین‌المللی برخوردار بود اما این یکی فاقد حتی سرسوزنی مشروعیت است. توجه داشته باشید که اصلاً موضوع این نیست که مخالفت با خود انجام مذاکره باشد، حتی در همان زما‌نِ پیش از انتخابات ایالات متحده که مساله مذاکره با ایران از سوی کاراز انتخاباتی (کمپین) اوباما مطرح می‌شد درصد بسیاری از ایرانیان و همینطور مردم جهان مدافع و موافق انجام این مذاکرات بودند. اما چیزی که در این میان تغییر کرده، همان شکل دولت ایران است که بسیاری از مردم ایران آن‌را دولت قانونی خود هم نمی‌دانند (متاسفانه باید بگویم به نظر می‌رسد که خواست و نگاه مردم ایران حائز کمترین اهمیتی نیست). جالب اینکه در کارتون‌ها هم بسیار بیشتر از به نقد کشیدن مفهوم کلی مذاکره با دولت ایران، به سیاست عدم مداخله رئیس‌جمهور اوباما پس از اتفاقات اخیر، تقلب فاحش، سرکوب، قتل، تجاوز، شکنجه و هزاران اتفاق دیگر که در ایران در حال وقوع بوده و هست، انتقاد مطرح شده (سیاستی که از نگاه من بسیار مشابه رویکرد عدم مداخله روسیه و چین در قبال سودان، سوریه، زیمباوه و … است). البته می‌توانید بگویید که در وعده‌های انتخاباتی رئیس‌جمهور اوباما برای مذاکره با ایران صحبتی از نوع دولت ایران که برآمده از چه نوع انتخاباتی و با چه میزان تقلبی، یا از چه نوع کودتایی باشد نشده است، اما چنین حرفی با اینکه از نظر حقوقی کاملاً درست و پذیرفتنی است اما تغییری در حقیقت بی‌توجهی، انفعال و بی‌نفاوتی بزرگترین مدعی حقوق بشر به نقض بسیار گسترده آن در ایران ایجاد نمی‌کند.

در توضیح به نقش دیگر دولت‌های ایالات متحده در مذاکره با اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ و شباهت رویکرد دولت رئیس‌جمهور اوباما به آن اشاره شده، اتفاقاً در کاریکاتورها هم به تفاوت رویکرد فعالانه رئیس‌جمهور ریگان و رئیس‌جمهور کندی در مقابل اتحاد جماهیر شوروی (در مورد دیوار برلین) و در مقابل رویکرد منفعلانه و با عرض پوزش مشمئزکننده رئیس‌جمهور اوباما و اصرار به سیاست عدم مداخله او اشاره شده است. در آن مورد هم تاحد زیادی اطمینان دارم که اگر رویکرد رئیس‌جمهور ریگان در قبال جنگ سرد، مشابه رویکرد رئیس‌جمهور اوباما نسبت به ایران (این شکل از عدم مداخله) بود، همین الان هنوز هم با دو کشور آلمان شرقی و غربی و همان دیوار دونیم کننده‌ی برلین روبرو بودیم.

در پارگراف آخر، صحبت از ناکامی (!) دولت ایران در احترام به حقوق بشر و حاکمیت قانون شده است؛ احتمالاً مهمترین تفاوتی که ممکن بود مثلاً در توضیح وزارت امور خارجه چین یا روسیه در قیاس با توضیح وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا وجود داشته باشد همین پاراگراف آخر است که نشان از توجه این دولت به مساله حقوق بشر و حاکمیت قانون است اما در نهایت نوشته‌اید «اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد» و اگر برعکس، حاکمیت ایران به دنبال و خواستار چنین احترامی نباشد (که شواهد نشان می‌دهد نیست) چه؟ هرچه می‌خواهد و می‌تواند با مردم خود بکند؟!؟! حقوق بشر مشروط دیگر چه نوعش است؟


به عنوان یکی از این بشرها، فکر می‌کنم برای نشان دادن دغدغه حقوق بشر غیر از ژست‌گرفتن و نوشتن چند جمله تزئینی و پراز ابهام دیپلماتیک مثل همین پاراگراف آخر، باید کارهای دیگری هم انجام داد. البته این فکر من در صورتی درست است که اصولاً حقوق بشر ارزشی حقیقی تلقی شود و نه صرفاً بهانه‌ای سیاسی.

بازهم تشکر و به امید ِ کم‌رنگ ِ جهانی بهتر