Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اوت 2009

نوشته بابک داد را می‌خوانم، نوشته‌ای با عنوان «»ترور دموکراسی» در ايران! راه جابجايی نرم و قانونی قدرت، «مسدود» است!»  بابک در این نوشته به دادگاه نمایشی سعید حجاریان می‌پردازد و سپس گریزی تاریخی می‌زند به ماجرای ترور سعید حجاریان نزدیک به ده سال قبل و این دادگاه امروز را به ترور مجدد حجاریان همانند می‌کند. در روایت خود از ترور حجاریان می‌نویسد:

«… تمام ۱۷ روزی که سعيد در کما قرار داشت، شبانه روز در بيمارستان بودم ]…[ در بسياری از ديدارها من کنار تخت سعيد ايستاده بودم و واکنشها و احساسات گوناگون دوستان و دشمنان حجاريان را می ديدم. به وضوح می‌توانستم در چهره برخی عيادت کنندگان، «حسرت» را ببينم! حسرت از هدف‌گيری ناشيانه سعيد عسگر! و هراس احتمال زنده ماندن سعيد، که همان روزها حسين شريعتمداری و کيهان او را «سعيد عزيز!» خطاب و برايش به ظاهر دلسوزی می‌کردند! اما بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم. رئيس دفتر مقام معظم(!) رهبری! عصر يکی از همان روزها، يک تاکسی پژوی ساده (!) با چهار سرنشين اجازه يافت وارد محوطه اختصاصی ساختمان شرقی بيمارستان (محل درمان سعيد) شود. داخل تاکسی، چهار مرد تنومند نشسته بودند. وقتی پياده شدند، نفر وسطی عمامه سفيدی بر سر خود گذاشت و ناگهان تبديل شد به «حجت الاسلام محمدی گلپايگانی» رئيس دفتر مقام معظم رهبری! ]…[ آقای گلپايگانی پيام همدردی منافقانه «حضرت آقا» را به خانم دکتر مرصوصی (همسر سعيد) و مسعود حجاريان (برادر سعيد) و ساير بستگان او ابلاغ کرد و گفت «آقا» هر شب سعيد عزيز را دعا می کنند!(که لابد زودتر خلاص شود!) همان موقع، آن «حسرت» را در چهره آقای گلپايگانی ديدم. مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را بابت نشانه گيری ناشيانه و «زخمی کردن» سعيد حجاريان به فحش و نفرين می کشد. مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند.…» 2

خطوطی پایین‌تر در اشاره به دادگاه نمایشی می‌نویسد:

ديروز باز هم سعيد حجاريان به «تير کين آلود» آيت‌الله خامنه ای گرفتار آمد و «ترور» شد!»

به روایت تاریخی بابک داد مجدداً و با دقت بیشتری نگاه کنید، به خصوص به زمان افعال مورد استفاده برای اطمینانش:

بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم

مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را … به فحش و نفرين می کشد

مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند

متوجه منظور من شدید؟ بابک نمی‌گوید که در نگاه گلپایگانی چیزی دیدم که الان متوجه شدم حسرت از کشته نشدن حجاریان بود، نمی‌گوید حالا فهمیدم که گلپایگانی داشت توی دلش به عسگر فحش می‌دهد، نمی‌گوید حالا می‌فهمم که چقدر خامنه‌ای دوست داشته حجاریان زنده نماند، بلکه صحبت از این می‌کند که همان زمان اطمینان داشته که:

رهبر معظم انقلاب، ولی مطلقه فقیه، بالاترین مقام نظام مقدس جمهوری اسلامی، همانی که برای تایید صلاحیت و فعالیت در نظام جمهوری اسلامی شرط التزام عملی به او لازم است، همانی که طبق اصل 5 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران 3 عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است و طبق اصل 109 همین قانون 4 باید حائز صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری باشد، هم او دستور ترور شهروندان کشورش (نه! مسئولان رده بالای حکومت خودش) را صادر کرده است.

اگر بپذیرم که حقیقتاً بابک داد همان زمان پی به این نکات برده است، سئوالی که برای من پیش می‌آید این است که به چه دلیل 10 سال باید بگذرد و چنین فجایعی اتفاق بیافتد و نهایتاً مرجع تقلیدی پیدا شود و تلویحا این ولی فقیه را جائر بخواند تا آقای بابک خان داد جسارت نوشتن و گفتن در این موارد را به دست آورد. آیا همان اطمینانی که بابک داد از آن صحبت می‌کند برای او کافی نبود که در همان موقع به جائریت خامنه‌ای پی ببرد؟ اگر واقعاً همان زمان چنین اطمینانی وجود داشته پس می‌توان حدس زد که دلایلی باعث چشم‌پوشی و اغماض بابک داد بر حقیقتی چنین موحش شده است. اشتباه نشود اصلاً منظورم شخص بابک داد عزیز نیست، منظورم تمامی آن افرادی هستند که دقیقاً پس از اتفاقات این هفته‌ها و روزها ناگهان پی به ماهیت نظام پی برده‌اند و البته همگی صراحتا و یا تلویحاً ادعا می‌کنند که چنین درکی را از قبل داشته‌اند، حال سکوت آن‌ها را در این مدتی که می‌گویند از ماهیت نظام مطلع بوده‌اند به چه حساب باید گذاشت. جمله‌ی بسیار درستی که محمدعلی ابطحی فردای روز انتخابات در وبلاگش نوشت را بخوانید:

«این بار اگر دوباره فراموش نکنیم، جریان غیر دولتی و اصلاح‌طلب را باید به این نتیجه رسانده باشد که دیگر از طریق صندوق‌های رای نمی‌شود، به فکر اصلاح بود.»

ببینید، اگر دوباره فراموش نکنیم، پس بار(های) دیگر و شواهد دیگری هم بوده است که متاسفانه فراموش شده یا مورد اغماض و چشم‌پوشی قرار گرفته است. (اگر خوشبینانه نگاه کنیم)

اما جای چیزی که من را به عنوان یک شهروند عادی این کشور، بتواند به این گونه اصلاح‌طلبان، امیدوار کند و اعتمادی نسبت به آنها در من بوجود آورد، متاسفانه همچنان خالی است. درست است که تغییر لحن نوشته‌های بابک داد و اینکه او برخلاف رویه 2 -3 ماه پیش و قبل از آن، جسورانه و بی‌محابا بر خامنه‌ای می‌تازد و انگشت اتهام به سمت او نشانه می‌رود ( آنچنان که خود من که با اینکه نسبت به اصلاح‌طبان هیچ سمپاتی‌ای ندارم گاهی اوقات شدیداً نگران می‌شوم که اینها که بر سر ابطحی و زید‌آبادی و … که هنوز چیزی نگفته و ننوشته بودند چنین بلایی آوردند اگر دستشان به بابک برسد چه برسر روزگار او خواهند آورد) نشانه‌ی بسیار مثبتی است. اما عدم پذیرش و اقرار به اشتباهات دوران زمامداری این افراد، و نقدناپذیر و بدون‌خدشه دانستن آن دوران (چه از جانب موسوی و کروبی و خاتمی و چه از جانب مسئولان رده پایین‌تری چون بابک داد ، که به استناد نوشته خودش از همان ده سال پیش ولایت مطلقه امر را به خوبی می‌شناخته و متاسفانه در این مورد نه تنها سکوت کرده که خود نیز در سلسله مراتبی پایین‌تر به تقویت نطام او پرداخته است) این تصور را در من بوجود می‌آورده که اگر امروز چنین تقلبی صورت نگرفته بود و اگر گروه متبوع بابک داد به قدرت می‌رسید، این خامنه‌ای _که الان بابک داد به تمسخر ِ او می‌پردازد و در مقابل القابش علامت تعجب می‌گذارد_ علیرغم اطمینان او از کینه‌توزی و جنایتکاری و آمری ترورش مجدداً همان آیت‌الله خامنه‌ای مقلب به القاب مقام معظم رهبری و مقام عظمای ولایت می‌بود و بازهم می‌شد همانند تمام ده‌ سال گذشته بر جنایتکاری او چشم‌پوشید و به فراموشی سپرد!

متاسفانه قرار گیری درون کاست قدرت، امکان و احتمال درک و تحلیل صحیح را از فرد می‌گیرد، محسن سازگارا در صدای آمریکا می‌گفت در زمانی که در قدرت بوده وقتی چیزهایی درباره فجایع درون زندان‌ها می‌شنیده باور نمی‌کرده یا به قول خود او ترجیح می‌داده باور نکند، متاسفانه این خصوصیت قدرت است، زمانی می‌توانی به تحلیل درست آن بپردازی که از آن خارج شده باشی (یا اخراج شده باشی) و منافع شخصی تو دیگر به آن گره نخورده باشد. این موضوع را من شخصاً ممی‌توانم بپذیرم که موسوی، خاتمی، کروبی، رفسنجانی و … به این دلیل که بخشی از قدرت بوده‌اند و به آن دلبسته و وابسته بوده‌اند، توان تحلیل و پذیرش آنچه در دوران قدرتمندی‌شان اتفاق افتاده است را در زمان خودش نداشته‌اند و از آن بی‌خبر بوده‌اند، اما امروز چه؟ امروز که این آقایان ناگهان با واقعیت مخوف جمهوری اسلامی ایران روبرو شده‌اند (با این فرض خوشبینانه که شناختی از آن نداشتند) و خودشان هم دیگر در قدرت نیستند چرا امروز به پذیرش اشتباهات خود و اقرار به آن نمی‌پردازند (البته شاید به اشتباه گمان می‌کنند مجدداً می‌توانند در این نظام شراکت داشته باشند و به این دلیل است که محافظه‌کارانه موضع مشخصی اتخاذ نمی‌کنند) و چرا همچنان و با همان قدرت سابق سخن از اندیشه‌های امام، آرمان امام و دوران طلایی (!) او می‌گویند. از نگاه من مساله اصلاً (آنگونه که حامیان این افراد ادعا می‌کنند) این نیست که این‌ حرف‌ها تاکتیک است و اعتقاد قلبی این آقایون نیست، نه خیر، متاسفانه هنوز هم این آقایان نمی‌خواهند بپذیرند که در رساندن کشور به این مرحله همگی به همراه امامشان و اندیشه‌ها و آرمان‌های او دست داشته‌اند و نقش آفرینی کرده‌اند. هنوز هم نمی‌خواهند بپذیرند که اگر دادگاه‌های نمایشی و اعترفات تحت شکنجه و پخش فیلم اعترفات نادرست است، پس برای قطب‌زاده و آیت‌الله شریعتمداری، احسان طبری و … هم نادرست بوده، اگر حذف دیگر گروه‌های سیاسی  به این شیوه‌ها نادرست است پس رویه‌ی حذفی حزب جمهوری اسلامی و سرانش (همین حذف شده‌های امروز) نادرست بوده است، اگر تجاوز و قتل و شکنجه مخالفان نادرست است پس تمام آنچه در دوران خمینی اتفاق افتاده نادرست بوده است، اگر مرتضوی و رادان متجاوز و جنایتکار هستند پس اسدالله لاجوردی هم متجاوز و جنایتکار هست و نه لایق تعریف و تمجید، اگر انچه در دوران مسئولیت (بگوییم بی‌مسئولیتی) محمود شاهرودی و صادق لاریجانی در حال وقوع است نادرست است، پس آنچه در دوران یوسف صانعی اتفاق افتاده هم نادرست است.

برسر زبان‌ها انداخته‌اند که معیار حال افراد است، حتی اگر این را هم بپذیریم آیا نفی و زیرسوال بردن جنایات و وحشی‌گری‌های یک گروه، و در همان حال تعریف و تمجید و آرمان‌سازی از گروه دیگری با کارنامه‌ای به همین سیاهی و پر از جنایت و وحشی‌گری (که اتفاقاً خود هم بخشی از آن بوده‌ و نقشی درآن داشته‌اند) نشان دهنده حال تغییر یافته‌ی افراد است، یا نشان دهنده استاندارد دوگانه و سیاست یک بام و دوهوا؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات:

1- اشاره به شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده:
«آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.»

2- بعضی جملات را برای کوتاه شدن نقل قول حذف کردم که جای حذف را مشخص کردم، تاکیدها، علائم تعجب و گیومه‌ها از خود بابک داد است.

3- اصل ۵:
در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهده‏دار آن می‌گردد.

4- اصل 109 – شرایط و صفات رهبر
1. صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه.
2. عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام.
3. بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری.
در صورت تعدد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قوی‏تر باشد مقدم است.

Read Full Post »

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.

1363 احمد شاملو مدایح بی‌صله

هفته پیش شاهد برنامه‌ی تفسیرخبر صدای آمریکا بودم با حضور هوشنگ اسدی و حسن ماسالی، تاکید چندباره هوشنگ اسدی بر موضوعی دلیل نوشتن این پست شد که البته نوشتنش به تاخیر افتاد. در پاسخ به حسن ماسالی که معتقد بود روشنفکران باید در این میانه نقش درست را (برخلاف فرصت‌های قبلی) ایفا کنند، هوشنگ اسدی بیان می‌کرد که ما (یعنی روشنفکرهایی شامل خودش و احتمالاً حسن ماسالی) در این میانه نقشی نداریم و باید دنباله‌روی مردم باشیم. این سخن با اعتراض ماسالی روبرو بود که روشنفکر نباید جوگیر و احساسی، دنباله‌روی توده شود وگرنه تجربه 57 تکرار خواهد شد. در مقابل هوشنگ اسدی برای بار چندم در آن برنامه تاکید کرد که مردم ایران باهوش هستند و همواره بهترین انتخاب را انجام می‌دهند و الان هم می‌دانند چه باید بکنند، روشنفکران تنها باید نظاره‌گر رفتار و عملکرد آن‌ها باشند و به دنبال خواست مردم و درجهت آن حرکت کنند.

در روزهای بعد، از نوشتن پستی در مورد این موضوع که می‌دانستم باعث واکنش احساسی مخاطب خواهد شد صرفنظر کرده بودم، اما تکرار ِ فراوان جملاتی با همین مضمون از جانب بسیاری از حامیان این جنبش ِ به اصطلاح سبز وادارم کرد که دست به کی‌بورد شوم و خطوطی در این مورد بنویسم.

در این هفته‌ها حتماً شما هم با چنین جملاتی فراوان روبرو شده‌اید:

مردم ایران باهوش هستند و بهترین انتخاب را انجام می‌دهند.

مردم ایران خودشان می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند.

مردم ایران نشان دادند که درک سیاسی بسیار بالایی دارند.

و…

نه، به این موضوع که این «مردم» که همه از جانبش صحبت می‌کنند اصلاً چه مفهومی دارد و چگونه و از طریق چه مکانیسمی می‌توان صفتی را به یک چنین مجموعه ناهمگونی اطلاق کرد نمی‌خواهم بنویسم که درموردش زیاد نوشته شده و گوشی به این حرف‌ها بدهکار نبوده و بازهم نخواهد بود.

از موضع دیگری می‌خواهم به این قضیه نگاه کنم: اینکه چگونه و براساس چه شواهدی می‌توان به این نتیجه رسید که ما مردم ایران‌زمین مردمانی باهوش هستیم، خودمان می‌دانیم باید چه کار کنیم، همواره بهترین انتخاب را انجام داده‌ایم و احتیاج به کمک هیچ فردی هم نداریم.

اگر منظور از این دانستن و باهوش بودن، زرنگی به معنای مصطلح این روزهایش باشد (همان که آقا کمال _بنگاهی فیلم صمد دربدر می‌شود_ به صمدآقا می‌گوید: زرنگی اونه که کار نکنی، ولی وانمود کنی داری کار می‌کنی) من صددرصد با او هم عقیده‌ام که اکثریت ما مردم ایران بسیار زرنگ و باهوش هستیم، خیلی خوب می‌دانیم چگونه از زیر بار مسئولیت خود شانه‌ خالی کنیم، به خوبی می‌دانیم که چگونه تقصیرات خود را به گردن دیگران بیاندازیم و چگونه از موقعیت و شرایط خود به خاطر منافع شخصی‌مان سوءاستفاده کنیم. ما همواره در بدست آوردن منافع کوتاه مدت خود بالاترین حد هوش و دانایی را از خود بروز می‌دهیم. اما وقتی که صحبت از اتفاقات و تغییر و تحولات سیاسی می‌شود دیگر صحبت این نوع زرنگی نیست، صحبت از دانش و هوشی است که تاثیر خود را آنچنان نمایان به ظهور رسانده که هرکسی می‌تواند به راحتی از چنین امری به عنوان یک حقیقت غیرقابل کتمان صحبت کند. چنین چیزی حتماً باید از دست‌آوردهای تاریخی و نتایج ِ اعمال و تصمیم‌گیری‌های ما و یا از تلاش هرروزه‌مان در جهت کسب دانایی و آگاهی مشخص شود.

42-15533322_24_36 (1)

به تاریخ و دستآوردهای تاریخی ما مردمان باهوش و دانا نگاه می‌کنیم، جنگ؛ کشتار؛ فرقه‌سازی؛ تکفیر؛ برادرکشی؛ بازگشایی دروازه‌ها در مقابل عرب، مغول، ترک و افغان؛ پناه بردن به هر مهاجمی برای رهایی از ظلم و ستم حاکمان وقت و گرفتار ظلم و ستم حاکمان جدید شدن و آخرین دستآورد دانایی و هوش درخشانمان هم نظام ولایت مطلقه فقیه است.

ممکن است در پاسخ گفته شود که آنچه در گذشته بوده این چنین بوده و امروز با وضعیتی متفاوت روبرو هستیم، امروز و به خاطر حکومت سی‌ساله جهل و استبداد مذهبی حاکم آگاه شده‌ایم و دیگر آن اتفاقات قبلی تکرار نخواهد شد. به امروز می‌نگریم:

به آمار کتاب‌خوانی ما مردمان دانا: سرانه دو دقیقه کتابخوانی در شبانه‌روز برای هر ایرانی! به متوسط شمارگان کتاب‌ها بنگریم، 3000 نسخه! و این آمارها را در مقابل مصرف 60 میلیارد و 200 میلیون نخ سیگار در سال یعنی سرانه 2.35 نخ در شبانه‌روز  برای هر ایرانی قرار دهید. ما مردمان دانا به ازای هر 2 دقیقه‌ای که در شبانه‌روز کتاب می‌خوانیم، 2.5 نخ سیگار دود می‌کنیم! نمی‌دانم کشیدن هر سیگار دقیقاً چقدر زمان می‌برد، اگر میانگین دو دقیقه برای هر سیگار را در نظر بگیریم سرانه‌ی سیگارکشی ما ایرانیان بیش از 2 برابر سرانه‌ی کتابخوانی ماهست. سرچشمه‌ی دانایی ما مردمان اگر این دوست بی‌زبان سابق نیست پس کجاست. نکند کلاس‌های برگزار شده در تاکسی‌ها و دود سیگارها منبع این دانش است؟

بازهم به آمار نگاه می‌کنیم، فیلم پرفروش ما مردمان دانا چه نام دارد: «اخراجی‌های 2»!؟ در حالیکه در سالن سینماهایی که فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» پخش می‌شود به زحمت دو ردیف صندلی پر می‌شود، ما مردمان دانا ساعت‌ها برای دیدن فیلم اخراجی‌های 2 به صف می‌ایستیم. این از فیلم پرفروشمان، پربیینده‌ترین فیلم‌مان هم به قول بزرگواری فیلم مستند «نرگس2» است.

کتاب پرفروش ما چیست؟ «کافه پیانو»!؟ کتابی که در یک سال بیش از 20 بار چاپ شده و سهم به سزایی از آن  سرانه کتاب‌خوانی (چند خط بالاتر) ما مردمان را به خود اختصاص داده است. توجه داشته باشید که این آمارها اصلاً قدیمی نیستند، اصلاً به گذشته‌ی تاریخی‌ ِ ما و مردمان نسل‌های گذشته مربوط نمی‌شود، مربوط به همین سه- چهار ماه پیش است و همین مردم ِ مورد ِ نظر ِ هوشنگ اسدی، که هنوز صدای هلهله و تمجید و تعریفشان از این دواثر پرفروش در دو زمینه‌ی تاثیرگذار فرهنگی کتاب و سینما گوش‌ها را نوازش می‌داد، و زمان نواختن پدیدآورندگانشان فرا نرسیده بود.

شاید بیان کنندگان جملات مذکور معتقدند که ظرف همین 2 ماه ِ پس از شبه‌کودتای حکومتی، ما مردم ایران ناگهان به سرچشمه‌ی دانایی و هوش دست یافته‌ایم، پس در این صورت باید شکرگذار و ممنون این حکومت و کودتایش هم باشیم که باعث شد چنین اتفاق خجسته‌ای روی دهد. اما نـه، چنین اعتقادی درکار نیست، به نظر من در پس این جملات، یک فریبکاری منفعت‌طلبانه عمیق نهفته است که از احساساتی بودن ما مردمان و نیازمان به تمجید و تحسین به خوبی بهره می‌برد و آنچنان سخن می‌گوید که مخاطب خوش‌خوشان‌ش بشود و ذوق زده از این تمجید پرمبالغه، حسابی ویژه برای گوینده این سخنان باز کند و روزی جبران این شکسته نفسی دروغین او را به بهترین شکل ممکن بکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:

1: کشیدن یک سیگار بین 5 تا 6.5 دقیقه به طول می‌انجامد، این عدد را با اندازه‌گیری زمان در فرد سیگاری بدون آنکه خود او متوجه باشد به دست آورددم. به این شکل ما نزدیک به 6 برابر زمانی که به کتاب خواندن اختصاص می‌دهیم مشغول سیگار کشیدن هستیم.

2: خواندن نوشته شیدان وثیق با عنوان «جنبش همگانی، «جنبش سبز» و پس نشستن‌ها» در خبرنامه‌ی گویا را به دوستان توصیه می‌کنم.

Read Full Post »

یکی از تصاویر تظاهرات اعتراضی برسر قائله مربوط به کارتون‌های محمد بن‌ عبدالله تصویر مردی با قیافه‌ای شبیه به بنیادگرایان اسلامی است در حالیکه در بلندگو صحبت می‌کند و پشت سرش پلاکاردی برافراشته شده که روی آن نوشته «آزادی بیان برو به جهنم». در کنار این پلاکارد و در همین تجمع، پلاکاردهای دیگری با نوشته‌هایی مثل کسانی که به پیامبر اسلام توهین کردند را گردن بزنید، یا سلاخی کنید، یا حتی کشتار دسته جمعی کنید نیز فراوان به چشم می‌خورد* و جالب اینکه این تظاهرات در قلب اروپا و شهرلندن اتفاق می‌افتاد.

freedom-of-expression-go-to-hell

در نگاه اول اینجور به نظر می‌آید که این افراد کاملاًَ نسبت به چیزی که خواستش را با برافراشتن پلاکاردهایشان نشان می‌دهند ناآگاه و بیگانه‌اند. از این موضع که متوجه نیستند حضورشان در خیابان و حمل این چنین پلاکاردهایی مستقیماً ناشی از همین آزادی بیان مورد اعتراض‌شان است و اگر این آزادی بیان به جهنم فرستاده شده بود این افراد نمی‌توانستند به این آسانی در خیابان‌های لندن بایستند و شعار کشتار و سلاخی و نسل‌کشی بدهند. (حتی در بسیاری از مناطق و کشورهای آزاد دنیا چنین پلاکاردهای تهدید آمیزی عبور از خطوط قرمز آزادی بیان محسوب می‌گردد) اما ماجرا اینگونه نیست، این افراد کاملاً از آنچه درصدد انجام آن هستند آگاه هستند. آنها هرگز درفکر فرستادن آزادی بیان به جهنم نیستند، بلکه در فکر این هستند که آزادی بیان را برای خود و همفکران خود انحصاری کنند. «آزادی بیانی که اجازه ابراز عقیده‌های مخالف ِ اعتقادات من را بوجود می‌آورد باید به جهنم برود». آنچه این افراد می‌خواهند آزادی بیان مطلق مشابه نوع کیهانی و رجانیوزی آن هست: با آزادی مطلق هرچه می‌خواهی در مورد هرکسی و هر اندیشه‌ای و هر رفتاری که در مقابل خود می‌دانی بگو و بنویس و رفتار کن.

چنین درکی از آزدی بیان انحصاری دو دلیل متفاوت می‌تواند داشته باشد:

دلیل اول منافع مختلفی هست که این نوع آزادی بیان کمک به نگهداری و بقای آن می‌کند

و دلیل دوم این است که فرد تصور می‌کند صاحب حقیقت محض تنها او و همفکرانش هستند و به این شکل به خود حق می‌دهد در مورد دیگر صداها داوری کند و آنهایی را که نادرست و باطل می‌داند از بین ببرد.

نکته جالب اینست که آن گروه اول که علت انحصارطلبی بیان برای‌شان منافع نهفته در این انحصار است نیز لااقل وانمود می‌کنند که از نگاه گروه دوم و با این توجیه که صدای مقابل باطل و عاری از حقیقت و یا حتی دشمن حقیقت است دست به این انحصار زده‌اند. تفاوت این دو گروه در این است که گروه اول نه از سر تعصب ِ ناشی از نادانی، بلکه با اگاهی کامل دست به از بین بردن صدای مقابل می‌زند و در این راه منافعی به دست می‌آورد و هرزمان که این منافع ایجاب بکند به راحتی مدافع و قاتل انواع دیگری از اندیشه می‌شود اما گروه دوم صرفاً به دلیل عدم درک مفهوم آزادی بیان و از سر تعصب ِ ناشی از کم‌دانی، این حذف صدای مقابل، مخالف و یا متفاوت را انجام می‌دهد. در دراز مدت این حذف نه تنها به منفعت او نخواهد بود بلکه به ضرر او و به منفعت افرادی از گروه اول (که در بسیاری از موارد از گروه دوم بهره ‌می‌برند) تمام خواهد شد. مثال کاملاً قابل درک گروه اول همان کیهان و رجانیوز، معرف حضور همگان هست و مثال گروه دوم هم فکر می‌کنم لازم به معرفی نباشد: حامیان متعصب گروه‌های سیاسی فعال در ایران از چپ و راست و میانه، اصولگرا و اصلاح‌طلب و محافظه‌کار و …

از کیهان و رجانیوز و هر گروهی که در فکر حفظ منافع خود از راه خفه کردن صدای مقابل هست که نمی‌توان انتظاری داشت. اما نگرانی زمانی بوجود می‌آید که گروه‌ها و افرادی که لااقل در ظاهر (انگیزه خوانی که نمی‌توان کرد) شعار برابری و آزادی و دموکراسی می‌دهند، اقدام به تحدید و قربانی کردن آزدی بیان می‌کنند. و متاسفانه برای این تحدیدها همواره توجیه‌های ارزشی ِ غیرقابل نقد فراون است و همیشه چیزهایی هست که فراتر و باارزش‌تر از انسان می‌گردند و بهانه‌ی حذف صدای مخالف می‌شوند. یک روز این اسلام است که دست بالا را دارد، روزی خون شهیدان، روزی میراث مارکس، روزی سیبیل رفیق استالین، روزی آرمان والای حزب و …

بدترین اشتباه زمانی اتفاق می‌افتد که هرکس نقش قاضی و دادستان و مامور اجرای احکام رو خود به عهده بگیرد، ابراز عقیده‌ای را به داروی بنشیند و براساس نظام ارزش‌گذاری خود و همفکرانش حکم صادر کند و خود دست به اجرای آن بزند. در جوامع استبداد زده‌ای مثل جامعه ما متاسفانه، اکثریت همواره گمان می‌کند که حق دارد آنچه رو خود صحیح می‌داند به دیگران تحمیل کند و هرچه مخالف آن است را سانسور کند. این اتفاق بخصوص در شرایط بحرانی و ویژه بیشتر به چشم می‌آید، مثلاً در شرایط امروز کشور ما که یک شبه‌کودتا به وقوع پیوسته است، گروهی هم‌فکر به این نتیجه می‌رسند (به درست یا به غلط) که فلان نویسنده یا وبلاگ نویس مزدور رژیم است و آنچه می‌نویسد در جهت حمایت از کودتاچیان و توهین به خون شهدای (!) جنبش سبز است. پس به خود اجازه می‌دهد که صدای مجازی او را با استفاده از انواع و اقسام ترفندها (هک سایت، از بین بردن پهنای باند سایت، پرکردن میل باکس، فحاشی، ساخت اکانت‌های فیس‌بوک و تویتر و فرندفید جعلی و هزاران شیوه‌ی دیگر) حذف کند. غافل از اینکه اگر این شیوه‌ها باب شود گروه همفکر دیگری هم می‌تواند به این توجیه برسد که مثلاً نوشته‌های فلان رهبر اصلاح‌طلب توهین به خون شهدای (!) مبارزه با استبداد، مثلاً میرزاده عشقی و جهانگیرخان صوراسرافیل است و اقدام به حذف و ایجاد مشکل در راه ابراز عقیده‌ی او نماید و دیگر به هیچ شکل نمی‌توان جلوی این شیوه‌ها را گرفت. اگر می‌پنداریم که عقیده‌ای در راستای حمایت از استبداد است، تنها دو راه برای مقابله با آن داریم، یکی اینکه به نقد و پاسخگویی محترمانه آن عقیده بپردازیم (و البته احتمال اینکه این بحث‌ها به نتیجه برسد بسیار ناچیز است) و دیگر اینکه کمکی به انتشار آن اندیشه نکنیم، ولی هرگز نمی‌توانیم و نباید مانع ابراز عقیده‌ای و انتشار آن شویم.

از هر گروه و دسته‌ای که باشیم، اگر هدف‌مان درهربازه‌ی زمانی و با هر روشی (در کوتاه مدت، میان‌مدت، درازمدت، پله‌پله، دوپله‌دوپله، خرگوشی، لاکپشتی و…) دست‌یابی به آزادی و دموکراسی و در نهایت «آینده‌ی بهتر» باشد حذف اندیشه‌های مخالف هر قدرهم عجیب و غریب و احمقانه و مزورانه در حمایت استبداد و …**به نظرمان آید و مانع‌تراشی در برابر ابراز و انتشارش نمی‌تواند ما را در این راه یاری کند. وقتی هدف ایجاد جامعه‌ای باشد که هــــــــــــمـــــــــگـان از حقوق برابر برای بیان عقیده خود و دست‌یابی آزاد به اطلاعات و انتشار آن عقاید برخوردار باشند و هیچ‌ فرد یا گروهی به دلیل قرار گرفتن در میان اکثریت یا به خاطر دین، جنسیت، رنگ و… خود دارای امتیاز ویژه‌ای (رانت) نسبت به دیگران نباشد از همین حالا باید این کار را شروع کرد، این موضوعی نیست که بتوان آن‌را به فازی دیگر موکول کرد که اگر این چنین شود هرگز آن فاز را به چشم نخواهیم دید.

ممکن است اینگونه توجیه شود که رژیم خود پروژه‌ی حذف و تحدید اندیشه‌های مخالف را با انواع و اقسام روش‌های سبعانه و ناجوانمردانه آغاز کرده است و عمل ما مقابله به مثل محسوب می‌شود، همانطور که بالاتر گفتم انتظاری که از یک حکومت تمامیت‌خواه مذهبی می‌توان داشت متفاوت از انتظاری است که از مدعیان مباره با استبداد و تلاش‌گران راه آزادی و دموکراسی داریم. اتفاقاً نمونه‌ی همین رژیم تمامیت‌خواه، بهترین نمونه‌ی ممکن در پیش چشمان ماهست که چطور وقتی حذف اندیشه کلید خورد یکی پس از دیگری هراندیشه‌ی مخالفی را تار و مار می‌کند و حتی به افرادی که روزی در همین حذف‌ها همراه و یاورش بودند هم رحم نمی‌کند. از درون حذف اندیشه تنها چیزی که به دست می‌آید استبداد است و تنها تفاوت در رنگ این استبدادهاست که می‌تواند سیاه، سرخ، سبز و … باشد.

در انتها باید بگویم که من به شخصه وقتی با فردی روبرو می‌شوم که علیرغم ادعای آزادی و دموکراسی و برابری‌اش بازهم به توجیهات مختلف سعی در تحدید آزادی بیان دیگران می‌کند نمی‌توانم در ادعایش به دیده تردید نگاه نکنم.
_________________________________________________________

توضیحات:

*وقتی در گوگل در جستجوی عکس‌های مربوط به این تظاهرات بودم، به شوخی بسیار عمیق و جالبی که با یکی از این پلاکاردها شده بود برخوردم
پلاکاردی که می‌گوید:
«آنهایی را که به اسلام توهین کردند گردن بزنید»

behead_those_who_insult_islam
به راحتی می‌توان هرچیزی را مقدس شمرد و در این پلاکارد جایگزین کرد، به خصوص ما ایرانیان که در مقدس‌سازی‌های یک‌شبه بسیار توانا هستیم.

behead

**مسلماً منظورم از هر اندیشه‌ای نژادپرستی، پورنوگرافی کودکان و مواردی مشابه آن‌ها نیست که در هر یک از این موارد ملاحضاتی مختص به خود آن‌ها وجود دارد.

Read Full Post »

از همان روزی که سقراط به راه افتاد و شروع به پرسیدن کردن که: فضیلت چیست؟ یکی از اصلی‌ترین مراکز توجه فیلسوفان به وضوح خود را مشخص کرد: مساله شناخت.
2500 سال تاریخ فلسفه، پر از تلاش فیلسوفان برای حل موضوع شناخت است، چه این شناخت مرتبط با یک جسم دارای حضور فیزیکی باشد مثل یک میز و چه مرتبط با یک مفهوم فاقد حضور فیزیکی مثل آزادی. صور و مثل افلاطون، جوهر ارسطو، عینیت و ذهنیت دکارت، پدیدارشناسی هوسرل، نظریه تصویری معنای ویتگنشتاین و… همگی تلاش‌هایی برای پاسخ به این پرسش بوده است که وقتی واژه‌‌ای به کار می‌بریم مثل میز یا آزادی دقیقاً منظور ما چیست و چه شناختی از آن داریم.
در خارج از دنیای فلسفه اما وضع به گونه‌ای دیگر بوده است، در آنجا «واژه رنگ زندگی بود» و میز، میز بود، شناخته شده بود و هیچ کسی شک نمی‌کرد که چه چیزی هست. اینکه میز بودنش، از میزنیا (صورت ازلی میز) است یا از جوهر میزی، یا از صفاتش، یا از شکل به تجربه درآمدنش، یا از نوع به حس درآمدنش به کلی فاقد معنا و اهمیت بوده است. اما وضع درمورد مفاهیم به این سادگی نبوده است، در اینجا واژه‌ها به بازی گرفته می‌شدند، معانی‌شان آنقدر بالا و پایین می‌شد و شکل عوض می‌کردند و در هر دورانی معنایی را منتقل می‌کردند.  به عنوان مثال واژه آزادی در زبان پارسی و پیش از مشروطیت تنها و تنها یک معنا داشته است و آن رهایی از زندان و حبس و باز شدن غل و زنجیر بوده است، در آن دوران اگر بر دست و پایتان زنجیری بسته نشده بود نمی‌توانستید به دنبال آزادی باشید (در کشور ما خوشبختانه برده‌داری هم مرسوم نبوده که آزادی معنایی در آن متن برای خود پیدا کند). مشروطیت اما آزادی را با معنای جدیدش به میان واژگان ما می‌آورد و این واژه آنقدر مورد استفاده قرار می‌گیرد که امروزه همگان درکی از آن در ذهن خود دارند. مشکلات از زمانی آغاز می‌شود که برخی از واژه‌ها همانند همین آزادی دارای اعتبار می‌شوند، و یا در نـُـرم‌‌های پذیرفته شده‌ی جهانی و بین عموم جا باز می‌کند. اینجاست که هر گروهی سعی می‌کند آن واژه و اعتبار نهفته درآن را از آن خود کند. و ما ناگهان با تلاش تعجب‌برانگیز افرادی روبرو می‌شویم که واژه‌هایی با مفاهیم کاملاً متضاد با عملکرد و تفکرشان را فراوان به کار می‌برند. یکی مثل نقل و نبات از واژه آزادی استفاده (سوءاستفاده) می‌کند دیگری از دموکراسی، آن یکی از روشنفکری و … این رفتار به خصوص در میان سیاست‌بازان مملکت ما که متاسفانه همگی اسلام‌گرا هم هستند بیش از دیگر جاها خودنمایی می‌کند. متاسفانه از این لحاظ که سنت‌های ناپسند اسلامی و به خصوص شیعی  به کمک این تصاحب مفاهیم و واژه‌ها می‌آیند و رفتاری مثل توریه** در فرهنگ سیاسی جا باز می‌کند و سیاست‌مدار اسلام‌گرای ما بدون کوچکترین نگرانی هرچه می‌خواهد می‌گوید و هرواژه‌ای را که دارای اعتبار می‌یابد لوث می‌کند و درحقیقت به گند می‌کشد. وقتی احمدی‌نژاد از آزادی نسبتاً مطلق در جامعه ایران صحبت می‌کند (بگذریم از این مطلق ِ نسبی) دروغ نگفته است، او تنها توریه کرده و آزادی مورد نظر او نسبت به آنچه شنونده از آن برداشت می‌کند از جنسی متفاوت است. این تازه سیاست در رفتار یک شخص هست، از نگاه سیاست کلی، واژه‌ای مثل بازجویی یا بازپرسی تنها به این خاطر در میان واژه‌های ما جا باز می‌کند که سیستم قضایی ما می‌خواهد رویه‌ای مدرن برای خود دست و پا کند، چرا که تمایل دارد حتی درظاهر هم که شده از نرم‌های رایج جهانی عقب نباشد. اتفاقی که می‌‌افتد اینست که همان استنطاق قدیم (به معنای نطق کسی را باز کردن) که اینک داری بار معنایی منفی شده است انجام می‌شود ولی از نام خنثی و امروزی ِ بازجویی (دوباره و چندباره جستجو کردن) یا بازپرسی ( دوباره و چندباره پرسیدن) استفاده می‌شود. مشکل دیگر اینجا بوجود می‌آید که کم‌کم همین واژه‌های امروزی هم بار معنایی و حسی ِ همتای سابق خود را به خود می‌گیرند و پس از مدتی، بازجویی هم دارای همان بار معنایی منفی استنطاق (یا حتی منفی‌تر از آن) می‌شود.

به این ترتیب واژه‌ها یکی پس از دیگری از معنای اصلی خود تهی می‌شوند و نهایتاً از حیز انتفاع ساقط می‌شوند. نمونه‌های این واژه‌های از معنا تهی‌شده بسیار است، من به جای اینکه بگویم پشتیبان «اصلاح‌طلبی» هستم، ترجیح می‌دهم بگویم که پشتیبان رفرم هستم، چرا که اصلاح‌طلبی به خاطر همین سوءاستفاده سیاسی مکرر، دیگر معنای مشخص خود را حمل نمی‌کند، و اگر بخواهم بگویم «بی‌دین» (لامذهب=لامصّب) یا «بی‌خدا» هستم اینگونه می‌گویم که به دین یا به خدا باور ندارم. یا واژه «مهرورزی» که ترجیح می‌دهم اصلا از آن استفاده نکنم. نمونه دیگر واژه «گزینش» واژه‌ای که به خودی خود دارای بار معنایی مثبتی باید باشد، آنچنان در این سال‌ها منفی و ترسناک شده‌است که فکر می‌کنم ده‌ها سال زمان ببرد که دوباره بتواند سرخود را بالا بگیرد.

البته تمامی این ماجرا را نباید و نمی‌توان به گردن سیاست‌بازان اسلام‌گرا انداخت، بخش بسیار بزرگی از این فرآیند به خود ما برمی‌گردد. مقداری به دلیل بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها و مقدار بیشتری به دلیل عدم حساسیت ما نسبت به این قلب معنای در حال وقوع.

بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها به خصوص وقتی رخ می‌نماید که از واژه‌ای بدون اینکه از معنای درست آن مطلع باشیم صرفاً به خاطر اینکه آن واژه مد شده یا هردلیل دیگری استفاده کنیم، به طور مثال از چندماه قبل از انتخابات شاهد استفاده روزافزونی از واژه‌های عملگرایی یا پراگماتیسم و ایده‌آلیسم بوده‌ام و در اکثر موارد منظور نویسنده یا گوینده ارتباط بسیار ناچیزی با معنای واقعی این واژه‌ها داشته است. یا سال‌ها پیش و به شکل خاص در دوره‌ی هشت‌ساله دولت اصلاح‌طلبان حکومتی واژه‌ای که بسیار پرمصرف شده‌بود پارادایم بود.

اما قسمت بسیار عمده‌ی تاثیر ما بر این روند آنجاست که نه تنها حساسیتی نسبت به آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم نشان نمی‌دهیم بلکه با دلایل و توجیهات بسیاری نوع گفتار و واژه‌گزینی گوینده یا نویسنده در استفاده از ترکیبات و واژه‌های غیرشفاف و پرایهام و ابهام را تائید هم می‌کنیم و به این ترتیب اجازه می‌دهیم این تخریب زبانی پرقدرت‌تر از پیش ادامه پیدا کند. در مقابل این تخریب و برای بازپس گیری رنگ زندگی‌مان کاری که از دست ما برمی‌آید اینست که دست به یک پالایش کلامی در واژه‌های سیاسی مورد استفاده خود بزنیم*** و درکنار آن هر جمله‌بندی و واژه‌گزینی مبهم و غیرشفافی را که از هرفردی و درهرمقامی می‌شنویم _فارغ از اینکه شخصاً توانسته‌ایم منظور و هدف او را از میان خطوط و جملات و واژه‌ها درک کنیم (یا تصور می‌کنیم توانسته‌ایم درک کنیم)_ مورد اعتراض و نقد قرار دهیم و تقاضای شفافیت کنیم. شاید بد نباشد که این کار را از همین نوشته شروع کنیم.

آنچه در این خطوط نوشته‌ام نگاه یک فرد عادی به موضوعی بسیار پیچیده بود که به دعوت دوست عزیزم کودن با استعداد انجام شد، به نظر من پرداختن شایسته به چنین موضوعی از گروهی  متشکل از زبان‌شناسان، جامعه‌شناسان، روانشناسان و فلاسفه امکان‌پذیر می‌گردد. طبق شیوه این پاس‌کاری‌های وبلاگی من هم از دوستان عزیزم، ابلیس، اولاد و لوبیا خواهش می‌کنم در صورت تمایل و داشتن وقت، من و دیگر دوستان را از نگاه منحصربه فردشان به این موضوع بهره‌مند سازند، البته بهتر است برای درک بهتر موضوع این بازی وبلاگی، مطلب کودن با استعداد را مطالعه کنند.

____________________________________________________________
توضیحات:

* بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی به نام شب‌گریه که توسط ابی اجرا شده است

** توریه

از دانشنامه جهان اسلام:
اصطلاحی در متون دینی بدین معنا که متکلم معنایی از کلام خود را که مرادش نیست به مخاطب منتقل کند. توریه، در لغت به معنای پنهان کردن، پوشانیدن و افشا نکردن راز است.
در اصطلاح متون دینی و فقها توریه آن است که متکلم از سخن خود معنایی را جز آنچه مخاطب می فهمد (یعنی معنایی خلاف ظاهر) اراده کند. به تعبیر منابع ادبی و علوم قرآنی ، توریه که از محسِّنات معنویِ سخن به شمار می‌رود، آن است که گوینده، لفظی را که دو معنای نزدیک و دور (قریب و بعید) دارد، به کار بَرَد و به اتکای قرینه‌ای پنهان، معنای دور را اراده کند، حال آنکه مخاطب به معنای نزدیک التفات بیابد. در این منابع ، توریه با واژه هایی چون ایهام و تخییل و مغالطه و توجیه هم معرفی و اقسامی برای آن بیان شده است

از ویکیپدیا:
توریه یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت یا سخن نیمه‌راست بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شخص دوم از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند.
مثال‌ها
«من واقعاً راننده خوبی‌ هستم. در این سی سال اخیر، فقط دوبار به خاطر سرعت بالا جریمه شده‌ام.» این جمله درست است، اما گوینده هفته پیش رانندگی را شروع کرده و با این حال دوبار هم جریمه شده‌است؛ پس راننده خوبی نیست.
«متأسفم، نمی‌توانم پولی را که درخواست کردی، به تو بدهم. متأسفانه امروز صبح فراموش کردم کیف پولم را همراه خودم بیاورم.» گوینده دروغ نگفته‌است، اما پول‌هایش را در جیبش گذاشته و کیف پولش را همراه نیاورده‌است.

*** چند ماه پیش نیز دوست خوبم اسد زمینی در مطلبی که متاسفانه نتونستم پیداش کنم از لزوم چنین پالایشی صحبت کرده‌بود.

Read Full Post »

محاکمه رودولف اسلانسکی، یک دادگاه نمایشی علیه برخی از اعضای حزب کمونیست چکسلواکی (کی‌اس‌سی) بود که گمان می‌رفت روش رهبر یوگوسلاوی ژوزف تیتو را در پیش گرفته‌اند و در 10 نوامبر 1952 انجام گرفت. در این نمایش رودولف اسلانسکی دبیرکل حزب کمونیست چکسلواکی به همراه 13 نفر دیگر از رهبران حزب که 11 نفرشان یهودی بودند به اتهام همکاری در یک توطئه‌ی صهیونیستی-تروتسکی‌ای-تیتویی محاکمه و محکوم شدند. 11 نفر اعدام گردیدند و 3 نفر به حبس ابد محکوم شدند.*

این محاکمه در نتیجه‌ی شکاف در رهبری حزب کمونیست انجام شد و بخشی از پروژه‌ی تحت القایِ استالین برای تصفیه‌ی نیروهای «غیروفادار» در احزاب کمونیست کشورهای اروپای مرکزی و همینطور پاکسازی یهودیان از کادر رهبری احزاب کمونیست بود. کلمنت گوتوالد رئیس جمهور چکسلواکی و رهبر حزب کمونیست که نگران حذف شدن خود بود تصمیم گرفت اسلانسکی را قربانی کند. همکار قدیمی و دوست خود او که مقام دوم در حزب بود، بقیه افراد به نحوی انتخاب شده بودند که به شکلی واضح تهدید را به گوش گروه‌های مختلف برساند. دراین میان دو سادیست جنایتکار هم برای طبیعی‌تر به نظرآمدن نمایش انتخاب شدند.

رودولف اسلانسکی در هنگام شنیدن حکم اعدام دادگاه نمایشی نوامبر 1952

رودولف اسلانسکی در هنگام شنیدن حکم اعدام دادگاه نمایشی نوامبر 1952

محاکمه و ارعاب ِ در پی ِ آن، بنا به دستور مسکو توسط مشاوران شوروی برنامه‌ریزی و رهبری شد، یعنی همان کسانی که توسط خود گوتوالد و اسلانسکی و با کمک پرسنل سازمان امنیت چکسلواکی و به دنبال محاکمه لازلو رائیک در بوداپست (سپتامبر 1949) به چکسلواکی دعوت شده بودند.

همه کسانی که محاکمه شدند به تمامی اتهامات وارده اعتراف کردند (تحت فشار شدید شکنجه) و محکوم به مجازات شدند. مردم (!) چکسلواکی پتیشنی را امضا کردند که خواستار مجازات مرگ برای خائنین بود. رفتار وحشیانه‌ای که با این افراد گردید روشی برای نمایش این بود که هیچ چیز جلودار حزب کمونیست نیست و معاندان انتظار کوچکترین شفقتی را نباید داشته باشند.

پس از مرگ استالین در 1953 کم‌کم سبعیت شکنجه‌ها کاهش پیدا کرد و قربانیان دادگاه از جمله افرادی که از محاکمه‌ی پراگ جان به دربرده بودند، یکی پس از دیگری عفو گرفتند. یکی از این افراد آرتور لاندن معاون وزیر امور خارجه بود که محکوم به حبس ابد شده‌بود. او کتابی به نام اعتراف نوشت که سال‌ها بعد دست‌مایه فیلمی بسیار دیدنی به همین نام از فیلمساز شهیر یونانی کنستانین کوستا گاوراس گردید. کارگردانی که آثار ارزشمند دیگری درباره‌ی دیکتاتوری‌ها، در دیگر نقاط جهان از جمله سه فیلم مشهور زد درباره رژیم دیکتاتور یونان، حکومت نظامی در باره رژیم اروگوئه و جعبه‌ی موسیقی درباره یک جنایاتکار ِ فاشیست مجار را در فیلموگرافی خود دارد و جالبی همه‌ی این آثار شباهت لحظه به لحظه سکانس‌های فیلم‌های او با سکانس‌های زندگی ماست. این فیلم با نقش‌آفرینی ایو مونتان در نقش آنتون لودویک (همان آرتور لاندن) و سیمون سینیوره در نقش همسرش ساخته شد. فیلم بیانیه‌ای بسیار قوی در محکومیت توتالیتاریسم و به خصوص استالینیسم است.

آنتون لودویک معاون وزیر امور خارجه چکسلواکی کمونیست متوجه می‌شود که تحت نظر و تعقیب است. روزی او توسط سازمانی که خود را بالاتر از قدرت حاکمه معرفی می‌کند دستگیر و به زندان می‌افتد، او ماه‌ها و بدون اینکه بداند برای چه، درسلول انفرادی نگه داشته می‌شود و در نهایت تحت فشار روش‌های شستشوی مغزی از جمله محرومیت از خواب برای روزهای متوالی و دارو کم‌کم حاضر می‌شود که به جرم‌های خیالی و خیانت اعتراف کند و حتی این اعترافات را در دادگاه عمومی تکرار کند. فیلم به خوبی نشان می‌دهد که چگونه شکنجه و فشار روانی در دوره‌ی بازجویی باعث می‌شود که یک کارمند عالیرتبه وفادار به نظام به خیانت معترف گردد.

ایو مونتان در نمایی از اعتراف

ایو مونتان در نمایی از اعتراف

شاید یکی از به یاد ماندنی‌ترین صحنه‌های این فیلم صحنه‌ای از نمایش دادگاه است که یکی از متهمان درباره‌ی اینکه چقدر در زندان به او خوش گذشته و چقدر همه چیز بر وفق مرادش بوده‌است سخن می‌گوید که ناگهان شلوارش به خاطر کاهش وزن شدید ناشی از بی‌غذایی از پای او می‌افتد و این اتفاق باعث منفجر شدن حضار در دادگاه از خنده می‌شود و به بهترین شکل پرده از این نمایش سرتاسر دروغ برمی‌دارد. بعد می‌بینیم که این فرد که قرار بوده جز حبس ابدی‌ها باشد به خاطر همین اتفاق و به همین سادگی در بین اعدامی‌ها قرار می‌گیرد.

دیدن این فیلم بسیار تاثیرگذار را به همه‌ی ایرانیان توصیه می‌کنم تا کمی بیشتر با شیوه‌های نخ‌نمای ده‌ها سال قبل که همچنان هم مورد استفاده قرار می‌گیرند آشنا شوند و به قضاوتی منصفانه‌تر درباره قربانیان این شیوه‌های توتالیتریستی برسند. اما چیزی که این میان باید درس عبرتی برای همه‌ی ما باشد این است که چنین شیوه‌‌هایی دیر یا زود گریبان همه‌ی کسانی را که روزی همین روش‌ها را بر دیگران روا داشتند و آنانی که در مقابل اجرای این روش‌ها بر دیگران، لبخند رضایت و شادمانی زدند و یا حتی سکوت پیشه کردند خواهد گرفت.

پوستر فیلم «اعتراف» اثر کنستانین کوستا گاوراس 1970

پوستر فیلم «اعتراف» اثر کنستانین کوستا گاوراس 1970

* فهرست افراد محاکمه شده (تلفظ اسامی به احتمال زیاد نادرست است):

رودولف اسلانسکی دبیرکل کی‌اس‌سی (اعدام)
ولادیمیر کلمنتیس وزیر امور خارجه (اعدام)
اوتو فیشل معاون وزارت دارایی (اعدام)
ژوزف فرانک معاون دبیرکل کی‌اس‌سی (اعدام)
لودویک فرژکا رئیس کمیته‌ی اقتصادی صدرات اعظم (اعدام)
بدریچ ژمیندر رئیس بخش بین‌المللی دبیرخانه حزب (اعدام)
رودولف مارگولیوس معاون وزارت تجارت خارجی (اعدام)
بدریچ ریچین معاون وزرات دفاع (اعدام)
آندری سیمونه سردبیر روده پراوا – روزنامه رسمی حزب کمونیست چکسلواکی – (اعدام)
اوتو اشلینگ دبیر منطقه‌ای حزب کمونیست چکسلواکی (اعدام)
کارل شواب معاون وزارت امنیت داخلی (اعدام)
واورو هاژو معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)
اوژن لوبل معاون وزارت تجارت خارجی (حبس ابد)
آرتور لاندن معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)

Read Full Post »