Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘Social Article’ Category

24 اردیبهشت سال 89، نوشته‌ای را در گویا می‌خوانم، نوشته‌ای به قلم هوشنگ اسدی ِ پاریس نشین:

جرس از بهار می‌ترسد؟

صحبت از حقی از يک نويسنده قديمی (خود هوشنگ اسدی) است که به قول او ناحق شده است، توسط سایت جرس که سردبیرش _جمیله کدیور_ همسر وزیر ارشاد دوره اصلاحات عطاءالله مهاجرانی‌ست،

با هم می‌خوانیم:

حالا از وزير و روزنامه‌نويس قربانی استبداديم و همگی اسير غربت. در سايتی که سردبيرش خانم وزير است  حقی از يک نويسنده قديمی ناحق می شود که من باشم. چندخطی می‌نويسم با ادبياتی که خواننده شاهد آن است و بيشتر برای ياد از زن قهرمانی که جان خود را فدای آزادی ايران کرد

در سايتی که خود را «جرس» آزادی نام داده و می‌خواهد «راه سبز» بگشايد و ايران را از قعر استبداد به بلندای آزادی برکشد، «توضيح خيلی خيلی کوچک» يک ايرانی به زير پاگذاشتن حقوق شهروندی‌اش ظاهر و سپس غيب می‌شود. مقام معظم سردبيری هم که در دسترس نيستند. به خودم می‌گويم تا روز بعد صبوری پيشه می‌سازم و سپس مطلب را به جای ديگر بسپارم. ودراين فاصله فردائی فرضی را مجسم می‌کنم که «تيم جرس» قدرت را بدست بگيرد و خانم سردبير- بقول نازنينی حداقل دستکم- بر مسندسابق همسر تکيه بزند. و از خودم می‌پرسم:

– تحمل وزير آينده همين است که امروز می‌بينيم؟ حتی چند خط توضيح هم سانسور خواهد شد؟ زنی که استبداد روانه غربتش کرد؛ نام زنی را که برای آزادی پای چوبه اعدام ايستاد، حذف خواهد کرد؟ سقف «تحمل» فردای آزادی اينقدر کوتاه است؟

[…]

بر تارک «برگ سبز» که «توضيح خيلی خيلی خيلی کوچک» را تاب نياورد، نوشته خانم سردبير است که با اين پرسش از احمدی‌نژاد پايان می‌گيرد:

– مديريتی که در حوزه خرد شهری اينچنين با تشتت و ناهماهنگی مواجه‌ست، چگونه ادعای مديريت جهانی و نقطه اميد و اتکای مردم دنيا را دارد؟

من از خودم می‌پرسم:

– هر کدام ما يک احمدی نژاد نيستيم؟

و کسی در من به من می‌گويد:

– خدا پدر احمدی‌نژاد را بيامرزد که در قدرت استبداد می‌ورزد و نه از غربت…

امروز 12 مهر 1390 است:

زیر عکس نهال سحابی در صفحه اول سایت روزآنلاین* نوشته شده: نهال سحابی آماده پرواز – عکس از آلبوم خانوادگی

اما قلم ناشیانه فتوشاپ‌کاری آنجا خودنمایی می‌کند. به نظر اندکی اصلاح! لازم بوده است که انجام شده.

عکس منتشر شده نهال سحابی در روزآنلاین و تصویر اصلی

دیدن عکس نهال با آن وضعیت ناخودآگاه مرا به یاد آن نوشته هوشنگ اسدی انداخت که سال‌هاست خود عضو شورای سردبیری سایت روزآنلاین هست و تا آنجا که می‌دانم سردبیری روزآنلاین را هم همسر ایشان خانم نوشابه امیری به عهده دارند. (البته هرچه در سایت روزآنلاین گشتم تا جایی نام سردبیر و سایر مسئولان این سایت را بیابم موفق نشدم، گویا مثل بسیاری از سایت‌های هم طیف، در این رسانه‌ها شفافیت جایی برای عرض اندام ندارد)

به جای نوشتن هر حرفی، دوباره نوشته هوشنگ اسدی را می‌خوانم …

_______________________________________________

* در صفحه درباره‌ی ما روزآنلاین نوشته شده: «اين روزنامه، محصول مشترک جمعي از روزنامه نگاران مستقل و اصلاح طلب مدافع دموکراسي و حقوق بشر در داخل و خارج ايران است. يک شوراي سردبيري، وظيفه تعيين سياست هاي روز را به عهده دارد.»

Advertisements

Read Full Post »

امروز بعد از مدتی گرفتاری ِ اداری وقت کردم کمی وب‌گردی کنم، در بالاترین لینک «اگر میتوانید آیه‌ای مانند قرآن بیاورید» خودنمایی می‌کرد، فرستنده لینک این رجزخوانی قرآن را که اگر راست مى‏گويند سخنى مثل آن بياورند به چالش گرفته و از نگاه من، سخنی نه مثل نوشته‌های قرآن، بلکه بسیار ارزشمندتر از آن ارائه کرده است. ذوق کامنتگذاران هم دست کمی از فرستنده لینک ندارد و در کامنت‌ها هم انبوهی از سخنان زیبا، عمیق و بسیار انسانی‌ به چشم می‌آید. اما نکته‌ای که در میان بحث و جدل موافقان معتقد و متعصب و مخالفان، نظر من را به خود جلب می‌کند، انتخابات ریاست جمهوری دهم است.

انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، چقدر مشابه این رجزخوانی قرآنی (بهتره بگم بلوف قرآنی) و توجیهات موافقانش است. آن یکی می‌گوید سخنی مشابه من بیاورید؛ به فرض که چنین کاری هم انجام شود، چه مکانیسمی به قضاوت در مورد ارزش این دو سخن ِ در مقابل ِ هم (یکی سخن قرآن و دیگر سخن مدعی) بنشیند و نشان دهد که کدامیک ارزشمند‌تر است. مکانیسم شورای نگهبان چطور است؟ خوب اگر هیات قضّات این مسابقه بازهم احمد جنتی و دیگر فقهای دست‌نشانده‌ی رهبر فرزانه انقلاب باشند، نتیجه، مسلماً پیروزی قاطع و با اختلاف زیاد قرآن و محمود در کنار هم خواهد بود و هر ادعای پیروزی ِ دیگری کار دشمنان و فریب‌خوردگان و مُهربردل‌خوردگان و غرض‌ورزان است.

اصلاً مگر قرار بوده از مسابقه‌ای که داور و قواعد و شرکت کننده‌اش همگی در یک گروه و دسته هستند، پیروزی گروه مقابل حاصل آید!

Read Full Post »

donkey

«بالاخره پینوکیو هم سوار کالسکه‌ای شد که پر از بچه‌های شیطون و سرزنده و پرانرژی بود و با اونا روانه شهر اسباب‌بازی‌ها شد. در شهر اسباب‌بازی او مثل همه بچه‌های اونجا غرق در تفریح و خنده و شادمانی شد، یک روز صبح که او از خواب بیدار شد متوجه تغییر عجیبی در خودش شد، او گوش‌های بزرگ پشمالویی داشت و دم در آورده بود. پینوکیو خودش رو تو آینه ورانداز کرد، دور خودش چرخید، دمش رو تکون تکون داد، نه خواب نمی‌دید، همه چیز حقیقی ‌ِ حقیقی بود. پینوکیو خر شده بود.»

|

|

|

|

|

اما پینوکیو خیلی خیلی قبل‌تر از اینکه گوش و دم در بیاورد خر شده بود، او بارها و بارها خر شده بود، بارها و بارها به روباه مکار و گربه نره سواری داد بود. این بار هم پینوکیو دقیقاً همان زمانی که تصمیم گرفت سوار کالسکه شهر اسباب‌بازی بشود تمام و کمال تبدیل به خر شد. چیزی که در اون روز صبح اتفاق افتاد تنها بسته تشویقی (Bonus Package) داستان بود. بدون این تغییر هم تفاوتی در وضعیت «خرشدگی» پینوکیو ایجاد نمی‌شد. در تمام آن دفعات پیشین، همگی خوانندگان داستان متوجه می‌شدند که پینوکیو خر شده است، اما احساس خرشدگی معمولاً در خود پینوکیو بوجود نمی‌آمد و اگر هم بوجود می‌آمد دوامی نمی‌آورد و همواره پشیمانی لحظه‌ای او به سرعت به فراموشی سپرده می‌شد. اما این بار فرآیند خرشدگی پینوکیو با فرآیند «خودخرپذیری» او به تکامل می‌رسد. این فرآیند دوم البته در ابتدا با انکار و ناباوری او روبرو می‌‌شود اما در نهایت، این، وجود‌ِ گوش‌های پشمالو، دم دراز و سم‌ها است که بر ناباوری پینوکیو غلبه می‌کند و او به ناچار می‌پذیرد که حقیقتاً خر شده است. جلوه نمادین این خرشدگی (که در گوش و دم و سم به تبلور می‌‌رسد) به پینوکیو کمک می‌کند تا با تمام وجود خریت را درک کند و در انتها همین درک عمیق خریت باعث رستگاری او نیز می‌گردد.

Read Full Post »

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.

1363 احمد شاملو مدایح بی‌صله

هفته پیش شاهد برنامه‌ی تفسیرخبر صدای آمریکا بودم با حضور هوشنگ اسدی و حسن ماسالی، تاکید چندباره هوشنگ اسدی بر موضوعی دلیل نوشتن این پست شد که البته نوشتنش به تاخیر افتاد. در پاسخ به حسن ماسالی که معتقد بود روشنفکران باید در این میانه نقش درست را (برخلاف فرصت‌های قبلی) ایفا کنند، هوشنگ اسدی بیان می‌کرد که ما (یعنی روشنفکرهایی شامل خودش و احتمالاً حسن ماسالی) در این میانه نقشی نداریم و باید دنباله‌روی مردم باشیم. این سخن با اعتراض ماسالی روبرو بود که روشنفکر نباید جوگیر و احساسی، دنباله‌روی توده شود وگرنه تجربه 57 تکرار خواهد شد. در مقابل هوشنگ اسدی برای بار چندم در آن برنامه تاکید کرد که مردم ایران باهوش هستند و همواره بهترین انتخاب را انجام می‌دهند و الان هم می‌دانند چه باید بکنند، روشنفکران تنها باید نظاره‌گر رفتار و عملکرد آن‌ها باشند و به دنبال خواست مردم و درجهت آن حرکت کنند.

در روزهای بعد، از نوشتن پستی در مورد این موضوع که می‌دانستم باعث واکنش احساسی مخاطب خواهد شد صرفنظر کرده بودم، اما تکرار ِ فراوان جملاتی با همین مضمون از جانب بسیاری از حامیان این جنبش ِ به اصطلاح سبز وادارم کرد که دست به کی‌بورد شوم و خطوطی در این مورد بنویسم.

در این هفته‌ها حتماً شما هم با چنین جملاتی فراوان روبرو شده‌اید:

مردم ایران باهوش هستند و بهترین انتخاب را انجام می‌دهند.

مردم ایران خودشان می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند.

مردم ایران نشان دادند که درک سیاسی بسیار بالایی دارند.

و…

نه، به این موضوع که این «مردم» که همه از جانبش صحبت می‌کنند اصلاً چه مفهومی دارد و چگونه و از طریق چه مکانیسمی می‌توان صفتی را به یک چنین مجموعه ناهمگونی اطلاق کرد نمی‌خواهم بنویسم که درموردش زیاد نوشته شده و گوشی به این حرف‌ها بدهکار نبوده و بازهم نخواهد بود.

از موضع دیگری می‌خواهم به این قضیه نگاه کنم: اینکه چگونه و براساس چه شواهدی می‌توان به این نتیجه رسید که ما مردم ایران‌زمین مردمانی باهوش هستیم، خودمان می‌دانیم باید چه کار کنیم، همواره بهترین انتخاب را انجام داده‌ایم و احتیاج به کمک هیچ فردی هم نداریم.

اگر منظور از این دانستن و باهوش بودن، زرنگی به معنای مصطلح این روزهایش باشد (همان که آقا کمال _بنگاهی فیلم صمد دربدر می‌شود_ به صمدآقا می‌گوید: زرنگی اونه که کار نکنی، ولی وانمود کنی داری کار می‌کنی) من صددرصد با او هم عقیده‌ام که اکثریت ما مردم ایران بسیار زرنگ و باهوش هستیم، خیلی خوب می‌دانیم چگونه از زیر بار مسئولیت خود شانه‌ خالی کنیم، به خوبی می‌دانیم که چگونه تقصیرات خود را به گردن دیگران بیاندازیم و چگونه از موقعیت و شرایط خود به خاطر منافع شخصی‌مان سوءاستفاده کنیم. ما همواره در بدست آوردن منافع کوتاه مدت خود بالاترین حد هوش و دانایی را از خود بروز می‌دهیم. اما وقتی که صحبت از اتفاقات و تغییر و تحولات سیاسی می‌شود دیگر صحبت این نوع زرنگی نیست، صحبت از دانش و هوشی است که تاثیر خود را آنچنان نمایان به ظهور رسانده که هرکسی می‌تواند به راحتی از چنین امری به عنوان یک حقیقت غیرقابل کتمان صحبت کند. چنین چیزی حتماً باید از دست‌آوردهای تاریخی و نتایج ِ اعمال و تصمیم‌گیری‌های ما و یا از تلاش هرروزه‌مان در جهت کسب دانایی و آگاهی مشخص شود.

42-15533322_24_36 (1)

به تاریخ و دستآوردهای تاریخی ما مردمان باهوش و دانا نگاه می‌کنیم، جنگ؛ کشتار؛ فرقه‌سازی؛ تکفیر؛ برادرکشی؛ بازگشایی دروازه‌ها در مقابل عرب، مغول، ترک و افغان؛ پناه بردن به هر مهاجمی برای رهایی از ظلم و ستم حاکمان وقت و گرفتار ظلم و ستم حاکمان جدید شدن و آخرین دستآورد دانایی و هوش درخشانمان هم نظام ولایت مطلقه فقیه است.

ممکن است در پاسخ گفته شود که آنچه در گذشته بوده این چنین بوده و امروز با وضعیتی متفاوت روبرو هستیم، امروز و به خاطر حکومت سی‌ساله جهل و استبداد مذهبی حاکم آگاه شده‌ایم و دیگر آن اتفاقات قبلی تکرار نخواهد شد. به امروز می‌نگریم:

به آمار کتاب‌خوانی ما مردمان دانا: سرانه دو دقیقه کتابخوانی در شبانه‌روز برای هر ایرانی! به متوسط شمارگان کتاب‌ها بنگریم، 3000 نسخه! و این آمارها را در مقابل مصرف 60 میلیارد و 200 میلیون نخ سیگار در سال یعنی سرانه 2.35 نخ در شبانه‌روز  برای هر ایرانی قرار دهید. ما مردمان دانا به ازای هر 2 دقیقه‌ای که در شبانه‌روز کتاب می‌خوانیم، 2.5 نخ سیگار دود می‌کنیم! نمی‌دانم کشیدن هر سیگار دقیقاً چقدر زمان می‌برد، اگر میانگین دو دقیقه برای هر سیگار را در نظر بگیریم سرانه‌ی سیگارکشی ما ایرانیان بیش از 2 برابر سرانه‌ی کتابخوانی ماهست. سرچشمه‌ی دانایی ما مردمان اگر این دوست بی‌زبان سابق نیست پس کجاست. نکند کلاس‌های برگزار شده در تاکسی‌ها و دود سیگارها منبع این دانش است؟

بازهم به آمار نگاه می‌کنیم، فیلم پرفروش ما مردمان دانا چه نام دارد: «اخراجی‌های 2»!؟ در حالیکه در سالن سینماهایی که فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» پخش می‌شود به زحمت دو ردیف صندلی پر می‌شود، ما مردمان دانا ساعت‌ها برای دیدن فیلم اخراجی‌های 2 به صف می‌ایستیم. این از فیلم پرفروشمان، پربیینده‌ترین فیلم‌مان هم به قول بزرگواری فیلم مستند «نرگس2» است.

کتاب پرفروش ما چیست؟ «کافه پیانو»!؟ کتابی که در یک سال بیش از 20 بار چاپ شده و سهم به سزایی از آن  سرانه کتاب‌خوانی (چند خط بالاتر) ما مردمان را به خود اختصاص داده است. توجه داشته باشید که این آمارها اصلاً قدیمی نیستند، اصلاً به گذشته‌ی تاریخی‌ ِ ما و مردمان نسل‌های گذشته مربوط نمی‌شود، مربوط به همین سه- چهار ماه پیش است و همین مردم ِ مورد ِ نظر ِ هوشنگ اسدی، که هنوز صدای هلهله و تمجید و تعریفشان از این دواثر پرفروش در دو زمینه‌ی تاثیرگذار فرهنگی کتاب و سینما گوش‌ها را نوازش می‌داد، و زمان نواختن پدیدآورندگانشان فرا نرسیده بود.

شاید بیان کنندگان جملات مذکور معتقدند که ظرف همین 2 ماه ِ پس از شبه‌کودتای حکومتی، ما مردم ایران ناگهان به سرچشمه‌ی دانایی و هوش دست یافته‌ایم، پس در این صورت باید شکرگذار و ممنون این حکومت و کودتایش هم باشیم که باعث شد چنین اتفاق خجسته‌ای روی دهد. اما نـه، چنین اعتقادی درکار نیست، به نظر من در پس این جملات، یک فریبکاری منفعت‌طلبانه عمیق نهفته است که از احساساتی بودن ما مردمان و نیازمان به تمجید و تحسین به خوبی بهره می‌برد و آنچنان سخن می‌گوید که مخاطب خوش‌خوشان‌ش بشود و ذوق زده از این تمجید پرمبالغه، حسابی ویژه برای گوینده این سخنان باز کند و روزی جبران این شکسته نفسی دروغین او را به بهترین شکل ممکن بکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:

1: کشیدن یک سیگار بین 5 تا 6.5 دقیقه به طول می‌انجامد، این عدد را با اندازه‌گیری زمان در فرد سیگاری بدون آنکه خود او متوجه باشد به دست آورددم. به این شکل ما نزدیک به 6 برابر زمانی که به کتاب خواندن اختصاص می‌دهیم مشغول سیگار کشیدن هستیم.

2: خواندن نوشته شیدان وثیق با عنوان «جنبش همگانی، «جنبش سبز» و پس نشستن‌ها» در خبرنامه‌ی گویا را به دوستان توصیه می‌کنم.

Read Full Post »

از همان روزی که سقراط به راه افتاد و شروع به پرسیدن کردن که: فضیلت چیست؟ یکی از اصلی‌ترین مراکز توجه فیلسوفان به وضوح خود را مشخص کرد: مساله شناخت.
2500 سال تاریخ فلسفه، پر از تلاش فیلسوفان برای حل موضوع شناخت است، چه این شناخت مرتبط با یک جسم دارای حضور فیزیکی باشد مثل یک میز و چه مرتبط با یک مفهوم فاقد حضور فیزیکی مثل آزادی. صور و مثل افلاطون، جوهر ارسطو، عینیت و ذهنیت دکارت، پدیدارشناسی هوسرل، نظریه تصویری معنای ویتگنشتاین و… همگی تلاش‌هایی برای پاسخ به این پرسش بوده است که وقتی واژه‌‌ای به کار می‌بریم مثل میز یا آزادی دقیقاً منظور ما چیست و چه شناختی از آن داریم.
در خارج از دنیای فلسفه اما وضع به گونه‌ای دیگر بوده است، در آنجا «واژه رنگ زندگی بود» و میز، میز بود، شناخته شده بود و هیچ کسی شک نمی‌کرد که چه چیزی هست. اینکه میز بودنش، از میزنیا (صورت ازلی میز) است یا از جوهر میزی، یا از صفاتش، یا از شکل به تجربه درآمدنش، یا از نوع به حس درآمدنش به کلی فاقد معنا و اهمیت بوده است. اما وضع درمورد مفاهیم به این سادگی نبوده است، در اینجا واژه‌ها به بازی گرفته می‌شدند، معانی‌شان آنقدر بالا و پایین می‌شد و شکل عوض می‌کردند و در هر دورانی معنایی را منتقل می‌کردند.  به عنوان مثال واژه آزادی در زبان پارسی و پیش از مشروطیت تنها و تنها یک معنا داشته است و آن رهایی از زندان و حبس و باز شدن غل و زنجیر بوده است، در آن دوران اگر بر دست و پایتان زنجیری بسته نشده بود نمی‌توانستید به دنبال آزادی باشید (در کشور ما خوشبختانه برده‌داری هم مرسوم نبوده که آزادی معنایی در آن متن برای خود پیدا کند). مشروطیت اما آزادی را با معنای جدیدش به میان واژگان ما می‌آورد و این واژه آنقدر مورد استفاده قرار می‌گیرد که امروزه همگان درکی از آن در ذهن خود دارند. مشکلات از زمانی آغاز می‌شود که برخی از واژه‌ها همانند همین آزادی دارای اعتبار می‌شوند، و یا در نـُـرم‌‌های پذیرفته شده‌ی جهانی و بین عموم جا باز می‌کند. اینجاست که هر گروهی سعی می‌کند آن واژه و اعتبار نهفته درآن را از آن خود کند. و ما ناگهان با تلاش تعجب‌برانگیز افرادی روبرو می‌شویم که واژه‌هایی با مفاهیم کاملاً متضاد با عملکرد و تفکرشان را فراوان به کار می‌برند. یکی مثل نقل و نبات از واژه آزادی استفاده (سوءاستفاده) می‌کند دیگری از دموکراسی، آن یکی از روشنفکری و … این رفتار به خصوص در میان سیاست‌بازان مملکت ما که متاسفانه همگی اسلام‌گرا هم هستند بیش از دیگر جاها خودنمایی می‌کند. متاسفانه از این لحاظ که سنت‌های ناپسند اسلامی و به خصوص شیعی  به کمک این تصاحب مفاهیم و واژه‌ها می‌آیند و رفتاری مثل توریه** در فرهنگ سیاسی جا باز می‌کند و سیاست‌مدار اسلام‌گرای ما بدون کوچکترین نگرانی هرچه می‌خواهد می‌گوید و هرواژه‌ای را که دارای اعتبار می‌یابد لوث می‌کند و درحقیقت به گند می‌کشد. وقتی احمدی‌نژاد از آزادی نسبتاً مطلق در جامعه ایران صحبت می‌کند (بگذریم از این مطلق ِ نسبی) دروغ نگفته است، او تنها توریه کرده و آزادی مورد نظر او نسبت به آنچه شنونده از آن برداشت می‌کند از جنسی متفاوت است. این تازه سیاست در رفتار یک شخص هست، از نگاه سیاست کلی، واژه‌ای مثل بازجویی یا بازپرسی تنها به این خاطر در میان واژه‌های ما جا باز می‌کند که سیستم قضایی ما می‌خواهد رویه‌ای مدرن برای خود دست و پا کند، چرا که تمایل دارد حتی درظاهر هم که شده از نرم‌های رایج جهانی عقب نباشد. اتفاقی که می‌‌افتد اینست که همان استنطاق قدیم (به معنای نطق کسی را باز کردن) که اینک داری بار معنایی منفی شده است انجام می‌شود ولی از نام خنثی و امروزی ِ بازجویی (دوباره و چندباره جستجو کردن) یا بازپرسی ( دوباره و چندباره پرسیدن) استفاده می‌شود. مشکل دیگر اینجا بوجود می‌آید که کم‌کم همین واژه‌های امروزی هم بار معنایی و حسی ِ همتای سابق خود را به خود می‌گیرند و پس از مدتی، بازجویی هم دارای همان بار معنایی منفی استنطاق (یا حتی منفی‌تر از آن) می‌شود.

به این ترتیب واژه‌ها یکی پس از دیگری از معنای اصلی خود تهی می‌شوند و نهایتاً از حیز انتفاع ساقط می‌شوند. نمونه‌های این واژه‌های از معنا تهی‌شده بسیار است، من به جای اینکه بگویم پشتیبان «اصلاح‌طلبی» هستم، ترجیح می‌دهم بگویم که پشتیبان رفرم هستم، چرا که اصلاح‌طلبی به خاطر همین سوءاستفاده سیاسی مکرر، دیگر معنای مشخص خود را حمل نمی‌کند، و اگر بخواهم بگویم «بی‌دین» (لامذهب=لامصّب) یا «بی‌خدا» هستم اینگونه می‌گویم که به دین یا به خدا باور ندارم. یا واژه «مهرورزی» که ترجیح می‌دهم اصلا از آن استفاده نکنم. نمونه دیگر واژه «گزینش» واژه‌ای که به خودی خود دارای بار معنایی مثبتی باید باشد، آنچنان در این سال‌ها منفی و ترسناک شده‌است که فکر می‌کنم ده‌ها سال زمان ببرد که دوباره بتواند سرخود را بالا بگیرد.

البته تمامی این ماجرا را نباید و نمی‌توان به گردن سیاست‌بازان اسلام‌گرا انداخت، بخش بسیار بزرگی از این فرآیند به خود ما برمی‌گردد. مقداری به دلیل بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها و مقدار بیشتری به دلیل عدم حساسیت ما نسبت به این قلب معنای در حال وقوع.

بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها به خصوص وقتی رخ می‌نماید که از واژه‌ای بدون اینکه از معنای درست آن مطلع باشیم صرفاً به خاطر اینکه آن واژه مد شده یا هردلیل دیگری استفاده کنیم، به طور مثال از چندماه قبل از انتخابات شاهد استفاده روزافزونی از واژه‌های عملگرایی یا پراگماتیسم و ایده‌آلیسم بوده‌ام و در اکثر موارد منظور نویسنده یا گوینده ارتباط بسیار ناچیزی با معنای واقعی این واژه‌ها داشته است. یا سال‌ها پیش و به شکل خاص در دوره‌ی هشت‌ساله دولت اصلاح‌طلبان حکومتی واژه‌ای که بسیار پرمصرف شده‌بود پارادایم بود.

اما قسمت بسیار عمده‌ی تاثیر ما بر این روند آنجاست که نه تنها حساسیتی نسبت به آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم نشان نمی‌دهیم بلکه با دلایل و توجیهات بسیاری نوع گفتار و واژه‌گزینی گوینده یا نویسنده در استفاده از ترکیبات و واژه‌های غیرشفاف و پرایهام و ابهام را تائید هم می‌کنیم و به این ترتیب اجازه می‌دهیم این تخریب زبانی پرقدرت‌تر از پیش ادامه پیدا کند. در مقابل این تخریب و برای بازپس گیری رنگ زندگی‌مان کاری که از دست ما برمی‌آید اینست که دست به یک پالایش کلامی در واژه‌های سیاسی مورد استفاده خود بزنیم*** و درکنار آن هر جمله‌بندی و واژه‌گزینی مبهم و غیرشفافی را که از هرفردی و درهرمقامی می‌شنویم _فارغ از اینکه شخصاً توانسته‌ایم منظور و هدف او را از میان خطوط و جملات و واژه‌ها درک کنیم (یا تصور می‌کنیم توانسته‌ایم درک کنیم)_ مورد اعتراض و نقد قرار دهیم و تقاضای شفافیت کنیم. شاید بد نباشد که این کار را از همین نوشته شروع کنیم.

آنچه در این خطوط نوشته‌ام نگاه یک فرد عادی به موضوعی بسیار پیچیده بود که به دعوت دوست عزیزم کودن با استعداد انجام شد، به نظر من پرداختن شایسته به چنین موضوعی از گروهی  متشکل از زبان‌شناسان، جامعه‌شناسان، روانشناسان و فلاسفه امکان‌پذیر می‌گردد. طبق شیوه این پاس‌کاری‌های وبلاگی من هم از دوستان عزیزم، ابلیس، اولاد و لوبیا خواهش می‌کنم در صورت تمایل و داشتن وقت، من و دیگر دوستان را از نگاه منحصربه فردشان به این موضوع بهره‌مند سازند، البته بهتر است برای درک بهتر موضوع این بازی وبلاگی، مطلب کودن با استعداد را مطالعه کنند.

____________________________________________________________
توضیحات:

* بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی به نام شب‌گریه که توسط ابی اجرا شده است

** توریه

از دانشنامه جهان اسلام:
اصطلاحی در متون دینی بدین معنا که متکلم معنایی از کلام خود را که مرادش نیست به مخاطب منتقل کند. توریه، در لغت به معنای پنهان کردن، پوشانیدن و افشا نکردن راز است.
در اصطلاح متون دینی و فقها توریه آن است که متکلم از سخن خود معنایی را جز آنچه مخاطب می فهمد (یعنی معنایی خلاف ظاهر) اراده کند. به تعبیر منابع ادبی و علوم قرآنی ، توریه که از محسِّنات معنویِ سخن به شمار می‌رود، آن است که گوینده، لفظی را که دو معنای نزدیک و دور (قریب و بعید) دارد، به کار بَرَد و به اتکای قرینه‌ای پنهان، معنای دور را اراده کند، حال آنکه مخاطب به معنای نزدیک التفات بیابد. در این منابع ، توریه با واژه هایی چون ایهام و تخییل و مغالطه و توجیه هم معرفی و اقسامی برای آن بیان شده است

از ویکیپدیا:
توریه یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت یا سخن نیمه‌راست بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شخص دوم از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند.
مثال‌ها
«من واقعاً راننده خوبی‌ هستم. در این سی سال اخیر، فقط دوبار به خاطر سرعت بالا جریمه شده‌ام.» این جمله درست است، اما گوینده هفته پیش رانندگی را شروع کرده و با این حال دوبار هم جریمه شده‌است؛ پس راننده خوبی نیست.
«متأسفم، نمی‌توانم پولی را که درخواست کردی، به تو بدهم. متأسفانه امروز صبح فراموش کردم کیف پولم را همراه خودم بیاورم.» گوینده دروغ نگفته‌است، اما پول‌هایش را در جیبش گذاشته و کیف پولش را همراه نیاورده‌است.

*** چند ماه پیش نیز دوست خوبم اسد زمینی در مطلبی که متاسفانه نتونستم پیداش کنم از لزوم چنین پالایشی صحبت کرده‌بود.

Read Full Post »

30 سال پیش در همین روزها، در 31 ام تیرماه یکهزار سیصد و پنجاه و هشت، احمد شاملو یکی از بیادماندنی‌ترین اشعارش را می‌سراید، «در این بن‌بست»1، شعری که همواره توسط آزادی‌خواهان به عنوان نماد روزگار خفقان شدید و سرکوب اندیشه مورد استفاده قرار گرفته است:

به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی‌ست، نازنین
آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان

اما آنچه شاملو در زندگی خود دنبال می‌کند بی‌شک سیر ناب تحول اندیشه است، تحولی که از یک شوونیست فدایی و دوآتشه ما را به یک اومانیست‌ ِ جهان‌وطن می‌رساند2. واژه ی میهن، وطن و ایران که در کتابچه‌های اشعار اولیه شاملو بسیار به کار برده می‌شود هرچه به جلو می‌رویم بیش از پیش جای خود را به واژگان زمین و سیاره و کهکشان می‌دهد.

کاریکاتور احمد شاملو اثر هژیر میرتیموری

کاریکاتور احمد شاملو اثر هژیر میرتیموری

در این میانه، روزگاری رقم می‌‌خورد که شاملو _آیینه‌ی تمام‌نمای اندیشه_ از خطر اندیشیدن می‌گوید؛

به اندیشیدن خطر مکن

شاملو در این شعر و برای تصویر عمق شرایط خفقانی که حاکم گردیده، چه خوب از خطر اندیشیدن می‌گوید، از خطر روزگاری که شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین لحظات زندگی تورا به جستجو بپردازند، به دنبال بهانه‌ای: عشق، نور، دوستت دارم، سرود و شعر، نور و شوق همه و همه می‌تواند همان بهانه‌‌ی لازم باشد تا تو باشی و قصاب ِ ساتور و تازیانه به دست. در این میان، این جستجو برای یافتن بهانه، حتی به اعماق وجودت، به درون اندیشه تو هم راه می‌یابد.

اما آیا تنها در همین شرایط و در چنین روزگاری است که اندیشه به خطر تبدیل می گردد، و آیا خطر همان‌هایی است که شاملو به آن اشاره می کند، تازیانه، سرما، کشتن ِ چراغ، قصابان مستقر بر گذرگاه‌ها با ساتورهای خونین و …

نه اینگونه نیست، خطر اندیشه محدود به شرایط و وضعیت ویژه‌ای نمی‌گردد، اندیشیدن همواره خطرناک بوده است و همیشه قربانی می‌گرفته است، 2500 سال پیش در دادگاه یکی از بزرگترین قربانیان اندیشه، او در دفاع از خویش خطاب به محاکمه‌گرانش می‌گوید:

شما مردم این شهر مانند اسب تنبلی هستید که احتیاج دارید برای اینکه براه بیفتید، خرمگسی گاهی به شما نیش بزند، و من همچون آن خرمگس بوده‌ام که نیشکی می‌زده‌ام و شما را به اندیشیدن وامی‌داشته‌ام و اکنون اگر مرا بکشید، دیگری را مثل من نخواهید یافت.

سقراط پیش از نوشیدن جام شوکران، تابلوی «مرگ سقراط» اثر ژاک لویی دیود 1787

سقراط پیش از نوشیدن جام شوکران، تابلوی «مرگ سقراط» اثر ژاک لویی دیود 1787

اما اسب‌های تنبل چرت خود را ترجیح می‌دادند و حکم به مرگ خرمگس دادند. در طول تاریخ هم فروان بوده‌اند اندیشمندانی که سر و کارشان با آتش و دار و گیوتین و جوخه ِ اعدام افتاده است، متاسفانه هنوز هم این داستان اسبان تنبل و خرمگس‌ها ادامه دارد، اما امروزه دیگر مرگ خطر اصلی اندیشه نیست، دردناک‌ترین و در عین حال لذت‌بخش‌ترین خطر اندیشه، خطر تنهایی است، خطر قرار گرفتن در میان اقلیت است، خطر اینکه چون می‌اندیشی، به پرسش می‌گیری و همچون خرمگس نیش می‌زنی و چشم‌بسته با اکثریتی هم مسیر و هم قدم نمی‌شوی و به این بهانه، کار دشوار اندیشیدن را بر دیگران محول نمی‌کنی مورد خشم و غضب آن اکثریت قرار بگیری، انگ بخوری، به سخره ‌گرفته شوی و در نهایت تنها شوی، همان تنهایی که بارها و بارها در اشعار شاملو به آن اشاره شده است:

تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ 3

و یا:

توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان 4

شرایط اصلاً مهم نیست، اگر می‌اندیشی، در هرشرایطی، در هر ساختار سیاسی و در هر بافت اجتماعی‌ای بازهم تنها و در اقلیت خواهی بود، شرایط تغییر می‌کند، ساختارهای سیاسی عوض می‌شوند، بافت اجتماعی دگرگون می‌شود اما همچنان اندیشه خطرناک و خطرناک باقی می‌ماند و قربانی می گیرد. اما آنکه راه اندیشه را می‌گزیند از همان ابتدا به این خطر آگاه است، او توان تحمل این تنهایی را در خود دیده است و با آغوش باز به پیشوازش، به پیشواز این تنهایی پرهیاهو 5 می‌رود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس:

1- در این بن‌بست  31 تیر 1358 از مجموعه «ترانه‌های کوچک غربت»

2- نمونه‌های اندیشه شوونیستی شاملو را در اشعار اولیه او می بینم به عنوان مثال در آذر 1324 در شعر پرچمدار می‌نویسد:

همقطار! اگر گلوله‌ای به سینه‌ات رسید و قلبت را سوراخ کرد، مبادا پرچم را رها کنی… تو باید آنقدر جسارت داشته باشی که پرچم را تا آخرین لحظه‌ی نبرد برافراشته نگاه بداری!

این صدای ارواح فدائیانیست که در آسمان‌ها خدا را خوانده و از او برای شما نیرو می‌طلبند…

آهای؟ سربازان رشید ما! با شهامت پیش برانید… این آسمان نیست که می‌غرد؛ فرشتگانند که کوس افتخار ما فرو می‌کوبند، مادر میهن ست که فریاد می‌زند:

«ایرانیان به پیش!»

در مورد اشعار اومانیستی و جهان وطنی شاملو هم فکر می‌کنم نیاز به معرفی نوشته‌ی خاصی نباشد، بسیاری از شاهکارهای فلسفه‌آمیخته شاملو به خصوص اشعار مجموعه‌‌های «مدایح بی صله» و «در آستانه» نمونه‌ی این اندیشه شاملو است.

3- ما نیز روزگاری – 22 مهر 1372 از مجموعه‌ی «در آستانه»

4- در آستانه – 29 آبان 1371 از از مجموعه‌ی «در آستانه»

5- عنوان کتاب مشهور هرابال بهومیل نویسنده نامدار چک

Read Full Post »

دوستی از من خواسته که به مناسبت 17 می _روز جهانی مبارزه با هوموفویبا_ مطلبی بنویسم. اما متاسفانه من تا همین دو روز پیش هیچ چیزی در مورد این موضوع نمی‌دونستم. این بود که تصمیم گرفتم بخش‌هایی از متونی که  این روزها مطالعه‌‌شون کردم رو ترجمه کنم تا لااقل افرادی دیگری که مثل خود من از چنین پدیده‌ای بی‌اطلاع و یا کم اطلاع هستند کمی بیشتر با آن آشنا شوند.

در لغت‌نامه مریام‌ وبستر در توضیح واژه هوموفوبیا آمده است که:

Irrational fear of, aversion to, or discrimination against homosexuality or homosexuals

«ترس غیرعقلانی از، بیزاری غیرعقلانی نسبت به و یا تبعیض غیرعقلانی علیه همجنسگرایی و همنجسگرایان» و بوجود آمدن این کلمه را 1969 ذکر کرده است.

دایرة‌المعارف آزاد ویکیپدیا هم دقیقاً توضیح لغت‌نامه مریام وبستر رو نقل کرده و اضافه کرده که بعضی از تعاریف ممکن است فاقد مورد «غیرعقلانی» باشد. در اینجا تاریخ استفاده از این واژه در معنای امروزی آن سال 1972 گفته شده است.

اما برای اینکه بیشتر با مفهوم هوموفوبیا آشنا شویم باید نگاه دقیق‌تری به موضوع همجنسگرایی بیاندازیم. در حقیقت آنچه باعث بوجود آمدن پدیده‌ای به نام هوموفوبیا شده است همین کمبود آگاهی نسبت به موضوع همجنسگرایی، تاریخ آن، فعالیت‌های انجام شده در این مورد و … و نگاه متعصبانه ناشی از این نا‌آگاهی و یا کم‌اگاهی است.

همجنسگرایی تمایل جنسیتی نسبت به افراد همجنس است. همجنسگرایی در مقابل دگر جنس گرایی_ تمایل جنسی به افراد جنس مخالف_ است. افراد دارای تمایل جنسی نسبت به هردو جنس دوجنسگرا نامیده می‌شوند. همجنسگرایان زن اغلب لزبین نامیده می‌شوند اما در سال‌های اخیر واژه گی برای چه همجنسگرایان مرد و چه زن مورد استفاده قرار گرفته است.

همجنسگرایی تقریباً در همه‌ی بافت‌های اجتماعی دیده می‌شود. در گروه‌های مختلف جامعه، در طبقات اقتصادی-اجتماعی و در گروه‌های قومی و مذهبی. تعین شمار همجنسگرایان نسبت به جمعیت دشوار است و داده‌ی آماری قابل اعتماد وجود ندارد، اما تخمین‌های اخیر نشان‌ می‌دهد که همجنگرایی برای 2 تا 4 درصد مردان قابل اتلاق است. تخمین‌ها درمورد لزبین ها پایین‌تر از این است. البته بسیاری از افرادی که در فعالیت‌های همجنس‌گرایانه مشارکت دارند لزوماً خود را همجنسگرا تلقی نمی‌کنند.

شیوه برخورد و نگاه نسبت به همجنسگرایی به نسبت زمان و مکان متغیر است. در یونان باستان روابط همجنسگرایانه پذیرفته شده بود و در برخی موارد رفتار مورد انتظار از بخش‌های خاصی از جامعه بود. بعدها نوع نگاه و برخورد به همجنسگرایی در جهان غرب تحت تاثیر قواعد اخلاقی یهودی _ مسیحی قرار گرفت، که همجنسرگایی را غیراخلاقی و گناه‌الود می‌شمرد. اما مانند بسیاری دیگر از گناهان همجنسگرایی به عنوان بیان ضعف نوع بشر دیده می‌شد و نه به عنوان یک اختلال روانی یا رفتار گونه‌ای  ویژه از انسان‌ها. این نگاه آخر که به همجنسگرایی به عنوان آسیب‌شناسی (pathology) می‌نگرد در اواخر سده نوزدهم مطرح گردید. با آغاز سده‌ی بیستم روانکاو‌ها به همجنسگرایان به چشم قربانیان رشد ناقص و معیوب نگاه می‌کردند. روانشاس اتریشی زیگموند فروید _پایه‌گزار روانکاوی_ همجنسگرایی را شرایط انحرافی (deviant condition) می‌دانست. در سال‌های نه چندان دور دانشمدان به دنبال یافتن یک توضیح زیست‌شناختی برای گرایش‌های جنسی بودند.  مطالعه‌ای که در سال 1993 منتشر گردید در جستجوی شناسایی یک نشانگر ژنتیکی (genetic marker) برای تعین گرایش جنسی بودند. این مطالعه که البته نمونه جمعیتی‌ای را در نظر نگرفته بود بدون نتیجه بود.

در نیمه اول سده بیستم، نگرش به همجنسگرایی شدیداً منفی بود. فعالیتهای همجنسگرایان مخفیانه و در حد زمزمه درگوشی بود. رابطه جنسی دو همجنس بزرگسال حتی اگر با رضایت دوطرف هم بود در اکثر مناطق ایالات متحده جرم محسوب می‌شد. گی‌ها زن صفت و لزبین‌ها مرد‌وار و هردوگروه به عنوان افرادی دچار عقده‌های جنسی، غیرخوددار و بی‌اخلاق به تصویر کشیده می‌شدند. اغلب این تصور وجود داشت که این افراد بچه‌باز (child molesters) هستند. در سال‌های دهه 30 و در طول جنگ‌جهانی دوم همجنسگرایان در آملن نازی در معرض اعدام قرار داشتند.

در اتحاد جماهیر شروری ولادیمیر لنین همجنسگرایی در سال 1922 از جرم بودن درآمد. درعین حال برخی از چهره‌های چپ همجنسگرایی را یک بیماری بورژوازی، یک جنبش راست یا یک بیماری غربی می‌دانستند. یک دهه بعد و تحت نظر یوزف استالین و طبق ماده 121 همجنسگرایی مجددا غیرقانونی شد.

تعصبات علیه همجنسگرایان در جوامع غربی همین اواخر شروع به تغییر کرد. اولین جهش قابل توجه به دنبال انتشار دو کتاب به نام‌های رفتار جنسی در مردان (1984) و رفتار جنسی در زنان (1952)  توسط زیست‌شناس آمریکایی آلفرد چارلز کینزی (Alfred Charles Kinsey) اتفاق افتاد. با اینکه این آثار تخمین بسیار بالاتر از واقعیتی نسبت به جمعیت همجنسگرایان ارائه می‌کرد اما چهره‌ای واقعگرایانه‌تر از این موضوع ارائه کرد وباعث گردید مقداری از رازآلودگی آن بکاهد. متفاوت از مطالعات قبل از آن که بر همجنسگرایانی که به دنبال کمک روانشناسی و پزشکی بودند تمرکز داشته باشد، گزارش کینزی به تصویر همجنسگرایان خارج از فضاهای درمانگاهی پرداخت. کینزی کشف کرد که همجنسگرایان در همه‌ی شیوه‌های زندگی وجود دارند، در تمام خانواده‌ها رشد می‌کنند، به ادیان مختلفی تعلق دارند. در نتیجه مباحثات علمی که به دنبال این مطالعات انجام گرفت انجمن روانپزشکی آمریکا در سال 1973 همجنسگرایی را از فهرست اختلالات روانی و در 1980 آن‌ را از راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی Diagnostic and Statistical Manual of Mental Disorders (DSM). حذف کرد.

رژیم کمونیستی کوبا در دهه 50 و 60 همجنسگرایان را اعدام می‌کرد اما در سال‌های اخیر با تحمل بیشتری نسبت به آنها رفتار می‌کند.

حکومت کره‌ی شمالی همجنسگرایی را محکوم می‌کند و آن را محصول انحطاط جوامع کاپیتالیستی می‌داند و از فرهنگ همجنسگرایی غربی که آن را ترویج مصرف‌گرایی، طبقه‌بندی اجتماعی و بی‌بندوباری جنسی می‌نامد اعلام برائت می‌کند. کره‌ی شمالی «زیرپا گذاشتن قواعد زندگی سوسیالیستی» را تا دوسال زندان جریمه می‌کند.

رابرت موگابه دیکتاتور زیمباوه نیز یک کمپین خشن علیه همجنسگرایان را رهبری می‌کند که اعتقاد دارد که مردمان زیمباوه تا قبل از استعمار در رفتارهای همجنسگرایی دخیل نبوده‌اند. در آگوست سال 1995 او در سخنانی که در نمایشگاه کتاب زیمباوه اظهار داشت گفت: » اگر افرادی را دیدید که مشابه گی‌ها و لزبین‌ها رفتار می‌کنند، آنها را دستگیر کنید و تحویل پلیس دهید.»

همجنسگرایی در اکثر کشورهای اسلامی جرم و ممنوع است، روابط جنسی بین دوهمجنس قانوناً باعث اعمال مجازات مرگ در چندین کشور مسلمان از جمله عربستان سعودی، ایران، پاکستان، موریتانی، نیجریه، سودان و یمن شده است. در عربستان سعودی مجازات رسمی همجنسگرایی اعدام در ملاء عام است اما حکومت از مجازات‌های دیگری مانند شلاق، زندان، جرایم نقدی استفاده می‌کند مگر اینکه احساس کند که همجنسگرایی حاکمیت را به چالش می‌کشد.

ایران کشوری است که شاید بیشترین اعدام شهورندان خود را به دلیل همجنسگرایی انجام داده. از زمان انقلاب در سال 1979 در ایران نزدیک به 4000 نفر به دلیل اتهام عمل همجنسگرایی (لواط) اعدام شده‌اند. در افعانستان پس از طالبان همجنسگرایی از جرم‌های مستحق اعدام به جرائمی که مجازات زندان یا جریمه‌ی نقدی دارد تبدیل شده است.

در سال‌های اخیر کسانی که از حقوق همجنسگرایان حمایت می‌کنند تلاش‌هایی برای افزایش این حقوق را آغاز نموده‌اند. در سال 1969در ایالت متحده آمریکا شورش استون‌وال که به حمله پلیس به یک بار گی‌ها در شهر نیویورک معترض بود اولین اعتراض عمومی همجنسگرایان به آزار توسط نیروهای پلیس بود. پس از این واقعه مجامع همجنسگرایان برای فعالیت درجهت حقوق آنان ساماندهی شد. این مجامع در جهت تامین حقوق برابر برای گی‌ها و لزبین‌ها و تاثیرگذاری بر تصمیمات دولتی در مورد همجنسگرایان فعالیت می‌کنند. این فعالیت‌ها در سال 1996 در کانادا باعث گردید که قوانین حقوق بشر کانادا به صراحت تبعیض براساس گرایش جنسی را منع کند. دیگر کشورهایی که به شکل خاص تبعیض علیه همجنسگرایان و دوجنسگرایان را غیرقانونی اعلام کردند عبارتند از هلند، نوروژ، سوئد، آفریقای جنوبی، استرالیا و نیوزلند.

در سالهای 1990 تا 2000 گروه‌های حقوق همجنسگرایان موارد دیگری همچون حق تشکیل خانواده برای گی‌ها و لزبین‌ها را مطرح کردند. هلند اولین کشوری بود که در سال 2001 ازدواج زوج‌های همجنس را قانونی اعلام کرد و حقوقی برابر حقوق زوج‌های دگرجنس‌گرا از جمله در موارد وراثت، مالیات، طلاق و مزایای بازنشستگی را به آنان اعطا کرد. بلژیک در سال 2003 و کانادا و اسپانیا هم در 2005 ازدواج زوج‌های همجنس را قانونی کردند. تعداد دیگری از کشورهای اروپایی هم وصلت همجنس‌گرایان را پذیرفته‌اند اما آن‌ها را به جای ازدواج عموماً وصلت‌های شهروندی civil union یا شراکت‌ ثبت‌شده registered partnership می‌نامند. به عنوان مثال انگلستان این شراکت شهروندی civil partnership را در سال 2005 آغار نمود دقیقاً همان ماهی که دادگاه قانون اساسی آفریقای جنوبی، قانون ازدواج کشور را به دلیل اینکه ازدواج زوج‌های همجنس را مجاز ندانسته بود رد کرد. در دسامبر 2006 آفریقای جنوبی پنجمین کشوری شد که ازدواج همجنسگرایان را قانونی اعلام کرد. مکزیک هم در سال 2006 وصلت شهروندی  civil union را برای زوج‌های همجنس تصویب کرد. در آمریکا 39 ایالت قوانینی را به تصویب رساندند که ازدواج همجنس را ممنوع می‌کند. تنها یک ایالت _ماساچوست_ ازدواج زوج‌های همجنس را قانونی اعلام کرد و 4 ایالت _کنکتیکت، نیوهمشایر، نیوجرزی و ورمونت_ هم وصلت شهروندی  civil union را مجاز کرده‌اند و قانون ایالتی کالیفرنیا نیز حقوق ازدواج‌های کامل full marriage را به شراکت خانگی domestic partnership تسری داده است.

با تمام این تفاصیل اما عموماً زوج‌های همجنسگرا در طولانی مدت از حقوق و محافظت‌های قانونی‌ای که زوج‌های غیرهمجنس از آن برخوردارند، بهره‌مند نیستند. به عنوان مثال کاهش‌های مالیاتی، تامین اجتماعی، مراقبت‌های بهداشتی، فرزندخواندگی در اختیار زوج‌های همجنسگرا قرار نمی‌گیرد.

موضوعی دیگر که مورد توجه فعالان حقوق همجنسگرایان قرار گرفته است سیاست‌های اتخاذ شده نسبت به‌ آنان در نیروهای نظامی است. تا قبل از دوره ریاست جمهوری بیل کلینتون در فرم‌های داوطلبان خدمت در ارتش پرسشی مبنی بر گرایش جنسی وجود داشت که بر اساس سیاست‌های نو، در حیطه سوال‌های «سوال نکن، جواب نده» قرار گرفت و حذف گردید. امروزه نوع گرایش جنسی یک موضوع شخصی قلمداد می‌شود  و نه مانعی برای ورود و یا دلیلی برای جدایی از ارتش، مگر اینکه شخص مورد نظر دخیل در رفتارهای همجنسگرایانه گردد. در عین حال برخی از فعالان این سیاست را ناکافی می‌دانند چرا که همچنان فعالیت‌های همجنس‌گرایانه را منع می‌کند و مطالعات دولتی روشن کرد که آزار همجنسگرایان در پایگاه‌های ارتش آمریکا همچنان بسیار شایع است.

اما مختصری درباره هوموفویبا:

روان‌شناس و فعال حقوق همجنسگرایان جرج وینبرگ George Weinberg واژه هوموفوبیا را در کتاب «جامعه و همجنسگرای سالم» در سال 1972، یک سال قبل از رای انجمن روانپزشکی آمریکا نسبت به حذف همجنسگرایی از لیست اختلالات روانی، به کار برد. واژه مورد استفاده وینبرگ  به ابزاری پراهمیت برای فعالان حقوق همجنسگرایی، وکیلان و دیگر همراهانشان تبدیل گردید. او این مفهوم رو به عنوان یک فوبیا پزشکی تفسیر کرد.

» فوبیا در مورد همجنس‌گرایان…. ترسی از همجنسگرایان است که به نظر می‌رسد با ترس سرایت به خود، ترس از دست دادن چیزهایی که برایش مبارزه کرده _خانه و خانواده_ مرتبط است. این ترس یک وحشت مذهبی‌ست که باعث سبعیت عظیمی که وحشت‌ها همیشه موجب می‌شوند شده است.»

به مفهوم درآوردن تعصب نسبت به گی‌ها و لزبین‌ها به عنوان یک معضل اجتماعی که برای جلب توجه مطالعات دانشگاهی ارزشمند باشد چیز جدیدی نیست، اما وینبرگ اولین فردی بود که برای آن نام تعیین کرد.

این واژه برای توصیف وحشت دگرجنس‌گرایانی که مورد توجه عاطفی احساسی یک همجنس خود قرار می‌گیرند هم قابل استفاده است. این واژه اولین بار در 1969 در یک مقله چاپ شد که اشاره به وحشت مردان دگرجنس‌گرا داشت نسبت به اینکه دیگران فکر کنند گی هستند. این واژه به شکل رسمی و در مفهوم امروزی خود اولین بار در سال 1981 در گزارش نیویورک تایمز دیده شد وقتی که یک شورای مذهبی کلیسایی از محکوم کردن همجنسگرایی امتناع کرد.

هوموفوبیا دارای چند نوع مختلف است، از آن جمله هوموفوبیای درونی، هوموفوبیا اجتماعی، هوموفوبیای عاطفی، هوموفوبیای راسیونال (عقلایی) و …

هوموفوبیای درونی به هوموفوبیا به عنوان تعصب یک فرد نسبت به بروز همجنسگرایی در خود او و دیگران اشاره دارد و باعث ناراحتی شدید در موافقت یا مخالفت یک شخص با گرایش جنسی خود او می‌گردد. به این ترتیب هوموفوبیای درونی یک ناهنجاری ذهنی تلقی می‌گردد، فرد نمی‌تواند بین تمایل جنسی خودآگاه یا ناخود‌آگاه خود با ارزش‌های دریافت کرده از جامعه، مذهب و تربیت خود آشتی ایجاد کند.

چنین شرایطی ممکن است منجر به سرکوب شدید تمایلات همجنسگرایانه گردد. در موارد دیگر یک درگیری درونی آگاهانه که اغلب بین باورهای عمیق مذهبی و عرفی در مقابل تمایلات عاطفی و جنسی قوی بوجود می‌اید که معمولاً منجر به افسردگی بالینی می‌گردد و آمار بالای خودکشی در بین تین‌ایجرهای همجنسگرا (نزدیک به 30 درصد اقدام به خودکشی در بین غیردگرجنس‌گرایان جوان) به دلیل این پدیده است. این پدیده ممکن است منجر به شکل‌گیری زوج‌های انکارگر با بروز اجباری رفتارهای دگرجنس‌گرایانه در مقابل دیگران گردد.

برخی معتقدند که اکثر افراد مبتلا به هموفوبیا (هموفوب‌ها) خود همجنسگرایان سرکوب شده هستند، این ادعا تا حدودی جنجالی تلقی می‌شود. در 1996 یک مطالعه کنترل شده از 64 مرد دگرجنس‌گرا (نیمی از آنها ادعا داشتند که تجریه‌ی هموفوبیا دارند) مشخص نمود که مردانی که هموفوب تشخیص داده شدند (بر اساس ایندکس هوموفوبیا) به شکل قابل توجهی پاسخ‌های نغوذی بیشتری در مقابل تصاویر اروتیک همجنس نسبت به غیرهموفوب ها نشان دادند.

وحشت از گی شناخته شدن می‌تواند به عنوان نوعی از هموفوبیای اجتماعی درنظر گرفته شود. تئوریسن‌هایی از جمله کالوین تامس Calvin Thomas و جودیت باتلر Judith Butlerمعتقدند که هوموفوبیا می‌تواند ریشه در وحشت فرد از گی فرض شدن داشته باشد.

آن‌ها مطرح کردند که افرا دی که تفکرات و احسسات هموفوبیایی از خود بروز می‌دهد نه تنها به دنبال ابراز باورهای خود نسبت به افراد هجنسگرا هستند بلکه به دنبال ایجاد فاصله بین خود و این گروه هستند تا با این ایجاد فاصله از گی‌ها، نقش خود را به عنوان افراد دگرجنس‌گرا پررنگ جلوه دهند و بدین شکل از خوردن انگ گی بودن جلوگیری کنند.

تعابیر این ایده‌ را قوت می‌بخشد که فردی برای تثبیت هویت خود به عنوان بخشی از اکثریت اقدام به مخالفت شدید و خشن با دیگران (اقلیت) بکند و به این شکل تاییدیه اجتماعی کسب کند. این مفهوم در تعبیر نژادپرستی هم می‌تواند راهگشا باشد.

نانسی جی چودوروف Nancy J. Chodorow نیز مطرح می‌کند که هوموفوبیا می‌تواند به عنوان روشی برای محافظت از مردانگی تصور شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
منابع:

Microsoft Encarta Premium 2009
http://en.wikipedia.org/wiki/Homophobia
http://www.merriam-webster.com/dictionary/homophobia

Read Full Post »

Older Posts »