Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

کارتون‌هایی که می‌بینید، از میان نتایج جستجوی سه کلمه ایران، اوباما و کارتون در جستجوگر تصویر گوگل گردآوری شده. ایده ایجاد یک پست در این مورد با استفاده از کارتون با مشاهده این پست دوست عزیزم لونا به ذهنم خطور کرد. ببینیم:

warren_toons_iran-1

اوباما بالای سر ندا: متاسفم، اینکه منو در حال مداخله ببینن اصلاَ سازنده نیست

iranfist

مشت ایران_ اشاره به سخنان اوباما درباره مشت بسته ایران

gm09100620091007120122

اوباما در رویای عشق ایران

34271192-obamas-response
o55

اوباما سوار بر بادکنک امید: متاسفم دوست ندارم مداخله کنم

iran-nukes

به ما اعتماد کنید، ما قابلیت هسته‌ای رو فقط برای تولید قدرت می‌خوایم. (بازی با کلمه power به دو معنای نیروی برق و قدرت)

kscn1578l

عنوان بزرگ روزنامه_ پلیس ضد شورش معترضان را کشت_ اوباما نگران و با اشاره به خبر کم‌اهمیت گوشه روزنامه: اَاااا خبرو ببین، شهرک سازها‌ی یهودی می‌خوان ساختمون‌سازی رو شروع کنن

090324_p09_cartoon1

اوباما شاخه زیتونی به سمت ایران دراز کرد

ca0415bd20090415060840

اخبار:آمریکا وارد مذاکرات مستقیم با ایران می‌شود _ اوباما: یکم زمان می‌بره. ؛ خامنه‌ای در تماس با فیروزآبادی: حسن وضعیت بمب‌ها چطوره؟

Iran-bombs-the-White-House-cartoon

بمب ایران در داخل کاخ سفید _ صدای اوباما: ولـی ولی من که باهشون مهربون بودم

Obama-Iran-1

اوباما با گل و شیرینی: سلام، منو یادتون میاد، گفته بودم واسه چاق‌سلامتی میام خدمتتون ؛ خامنه‌ای : نه، الان وقت خوبی نیستش

garl050209_1289959a

اوباما: کشورهای مثل ایران اگر مشتشون رو باز کنن …

toon060909

اوباما در حال دون‌پاشی برای ایران

obama_talks_iran

احمدی‌نژاد: مسلمه که ما دوست داریم مذاکره کنیم آقای اوباما

adams2203_1370499a

دست درازشده اوباما به سمت ایران

quicksand

اوباما: چرا هر وقت تو این طرفایی این لاشخورها هم پیداشون میشه، احمدی نژاد: آخه اونا هم مثل من دوست دارن نزدیک تو باشن

cartoon-obama-doctrine-450

جان اف کندی: برای اطمینان از بقا و موفقیت آزادی از هر دوستی حمایت و با هر دشمنی مخالفت می‌کنیم. ؛ اوباما: برای اطمینان از بقا و موفقیت ارعاب‌ از هر دشمنی حمایت و با هر دوستی مخالفت می‌کنیم.

North Korea Iran nuclear tests obama joke cartoon

احمدی‌نژاد و کیم‌ایل‌جونگ در حال سرهم کردن بمب_ احمدی‌نژاد: همینجوری که دارم با تو حرف می‌زنم، کارم هم بکنم که ناراحت نمی‌شی؟

6-23-Ramirez-Obama-Iran

اوباما بالای سر ندا: دوست دارم کاری بکنم، اما به نظر نمیاد که شما مشغول بازجویی از تروریستا باشین که من دخالت کنم.

Obama-wont-Meddle

کندی (به زبان آلمانی): من هم برلینی هستم. ؛ ریگان خطاب به گورباچف: این دیوار رو جمعش کنید، ؛ اوباما: نمی‌خوام مداخله کنم

iranandobamaImage2

اوباما: ما که می‌دونیم شماها دارین بمب اتم می‌سازین، فقط قسم بخور، بگو جون خودم ازش علیه اسرائیل استفاده نمی‌کنم؛ احمدی نژاد: باشه، قسم می‌خورم، حال می‌کنم ازت اوباما

ObamaIran

احمدی‌نژاد: کدوم بمب اتمی؟ ؛ اوباما، خوشحال: نگفتم نشستن پیش این آدما کارها رو راه می‌ندازه

و بالاخره لپ کلام:

toon080520

روح هیتلر و نویل چمبرلین ِ ساده‌لوح بالای سر احمدی‌نژاد و اوباما__ اوباما: بمب نه! باشه؟ ؛ احمدی‌نژاد: حتما، به جون خودم

فقط یک لیوان آب

روی تختم دراز کشیدم و دارم فیلم «فست‌فود فست ویمن» اموش کولک (کارگردان اسرائیلی) رو برای بار دوم نگاه می‌کنم، در همون حال فکرم درگیر نوشته دوست عزیزم آرتاهرمسه، بازی وبلاگی جدیدی که راه انداخته، اینکه چی می‌خوای و چرا با جمهوری اسلامی مخالفی، و اگه اون چیزایی که می‌خوای بهت بدن بازم باهش مخالفی؟ آرتا نوشته «شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!» با خودم به این جواب سخت فکر می‌کنم، راست میگه، یعنی بشینم و همه‌ی اون چیزایی رو که می‌‌خواستم و می‌خوام لیست کنم؟ همه‌ی اون چیزایی رو که من در نبودن جمهوری اسلامی منتظر رسیدن بهشونم! همه‌ی اون‌ چیزایی که جمهوری اسلامی مانع رسیدن من بهشون هست؟ واقعاً من چی می‌خوام؟ جرج، امیلی رو به خونه‌ی خودش دعوت می‌کنه، نوشیدنی چی برات بیارم، یک لیوان آب، امیلی لیوان آب رو سر می‌کشه و از جرج می‌خواد که واسش موسیقی بزاره، چه موسیقی‌ای؟ بلوز، جز. زیر لب زمزمه می‌کنه، اوم اووووم اووووم اوووووووووووووم اووم و از جرج مایلز دیویس می‌خواد. امیلی و جرج با صدای موسیقی جز بی‌نظیر مایل دیویس باهم به رقص درمیان. رقص، دیسکو، یعنی اینه چیزی که من می‌خوام، نه نه منکه اهل رقصیدن نیستم، اصلاً بلد نیستم برقصم. شاید اگه جمهوری اسلامی نبود منم بلد بودم برقصم. اما موسیقی قطعاً یکی از اون چیزایی هست که می‌خوام، فکرشو بکن، به جای اینکه بری و باکس‌ست بیتلز رو از روی اینترنت دانلود کنی، اونو از سی‌دی فروشی دور میدون، با بهترین کیفیت و با بسته بندی استثنائی و اینسرت‌های خوش رنگ و لعابش بخری. به جایی که پاشی بری ارمنستان واسه یه کنسرت موسیقی و وسط راه هواپیمای توپولفت سقوط کنه جترو تال بیاد مشهد برنامه اجرا کنه، فکرشو بکن. اون شبی که تا صبح خوابم نبرد، همون شبی که انوشه انصاری به فضا رفته بود رو می‌گم، کانال ماهواره‌ای جام جم (اون موقع هنوز پارازیت همه کانال‌هامو قطع نکرده بود) مهمونش شهره آغداشلو بود، اونم ورداشته بود و سوسن دیهیم رو که نمی‌دونم چه رابطه‌ای باهش داشت (خودش می‌گفت دوستمه، ولی اصلاً نمی‌شناختش) آورده بود استودیو. می‌گفت سوسن ترانه‌های مرضیه رو اینقدر قشنگ می‌خونه. این مجری برنامه سپهربند و این شهره آغداشلو هی مزخرف گفتن هی مزخرف گفتن، تلفن‌ها رو که باز کردن ملت پشت خط شروع کردن به تعریف و تمجید از انوشه انصاری و شهره آغداشلو، سوسن دیهیم هم اون گوشه بی صدا نشسته بود، سوسن دیهیم که با پیتر گابریل کار کرده اونم برای موسیقی متن اثر اسکورسیزی، اونجا نشسته، ساکت و بی‌صدا و شهره آغداشلو داره میکروفون رو قورت میده، حرصم در اومد، تلفن رو برداشتم و گفتم حالا حالش رو می‌گیرم، اولین بار بود که به یک شبکه ماهواره‌ای زنگ می‌‌زدم، اشغال پس از اشغال و تعریف تمجید از سرکار خانم وراج ادامه داره. برنامه تموم شد ولی مجری گفت خانوم آغداشلو برای پاسخگویی به تلفن‌ها تا نیم ساعت دیگه هستن، بالاخره خط آزاد شد، یک مردی که نفهمیدم خود سپهربند بود یا نه گوشی رو برداشت، گفتم می‌خوام با خانوم دیهیم صحبت کنم، با تعجب پرسید خانوم دیهیمی؟ حتی فامیلش رو درست نمی‌دونست، باورش نمی‌شد، گوشی رو داد به سوسن دیهیم، بهش گفتم دلم گرفت از این برخورد که انگار شما آدم ناشناسی هستین و آغداشلو کشفتون کرده، با تواضع گفتش که اینجا همینجوریه دیگه. بهش گفتم که من کارهای شما را به سختی از اینترنت دانلود کردم، گفت اشکالی نداره. چرا اشکالی نداره؟ کجای دنیا هنرمندش از اینکه موسیقی‌ش رو بدزدن شاکی نمیشه. خوب معلومه ایران، به خاطر همین جمهوری اسلامی، غیر از اینه؟ جرج از دست امیلی ناراحته، دسته گلی که براش گرفته بود هنوز تو دستاشه و داره مغشوش و به هم ریخته به سمت کافه قدم برمی‌داره تا با بـِلا گارسون کافه درد دل کنه، شری دختر تن‌فروش لهستانی جلوشو می‌گیره وبا لکنت زبون بهش می‌گه من نمی‌تونم کاری برای شما بکنم؟ جرج دسته گل رو بهش میده، شری خوشحال میشه و شماره تلفنش رو روی یه تیکه برگه کوچیک می‌نویسه و به جرج میده. اینجا مساله سکس مطرحه یا فقر؟ فکر می‌کنی این همه دختر تن فروش، که هر روز توی کوچه وخیابون به چشم می‌خورن از کجا پیداشون شده؟ از مریخ؟ نزدیکی محل کارم همیشه یک زن تن‌فروش رو می‌بینم، سال‌هاست، شاید 8 ساله، روز به روز هم درب و داغون‌تر میشه. براش متاسف نیستم، اتفاقاً برعکس نسبت بهش احساس احترام می‌کنم. احترامی که حقیقتاً شایسته‌اش هم هست اما ازش دریغ شده. یعنی اون نمی‌تونست کتاب بخونه؟ یعنی نمی‌تونست دست بچه‌ش رو بگیره و بره توی یک سینمای تر و تمیز، با سیستم صدای دی‌تی‌اس، و هورتن رو نگاه کنه؟ گاهی اوقات چیزایی که آدما می‌خوان اصلاً چیزی نیستن، حداقل‌ترینی هست که یکی ممکنه بخواد، اونقدر که شاید گفتنش مسخره بیاد. جرج از شری می‌پرسه که نوشیدنی چی می‌خواد، یک لیوان آب، شری پشت پیانو میشینه و یک ملودی رو می‌نوازه، لیوان آب رو می‌نوشه، اسکناس‌ها رو از جرج می‌گیره و میاد که لباسش رو دربیاره، جرج جلوشو می‌گیره، می‌گه نمی‌تونم، نمی‌تونم با کسی که دوسش ندارم سکس داشته باشم. شری و جرج روی کاناپه نشستن، شری پاهای قشنگش رو روی پاهای جرج میزاره و ازش می‌خواد که به اونا دست بزنه: می‌بینی پاهام چقدر قوی هستن، من یه روزی ژیمناست بودم. آره، یک زمانی هست که وقتی ازت می‌پرسن چی واسه نوشیدن می‌خوای، میگی آب، فقط یک لیوان آب، منم فقط یک لیوان آب می‌خوام. یکی لیوان آبی که با اینکه عادی‌ترینه اما گاهی وقتا می‌تونه لذت بخش‌ترین باشه. توی اون لحظه هیچی نمی‌تونه جای آب رو بگیره. شربت آلبالو، شراب، خاکشیر، برندی، شامپاین، چای سبز، کافه لاته، … نه هیچکدومش، الان فقط یک لیوان آب، همون آب شیر که بطری ویسکی خالی (که ویسکی‌هاش رو یکی دیگه خورده) را باهش پرکردی و گذاشتی تو یخچال. یک نفر می‌میره و وسط اون همه آدم، نه میلیارد دلار واسه بـِلا به ارث میذاره، بـِلا با اون پول یک ویلای بزرگ برای خودش می‌خره، یک رستوران فوق مدرن موفق راه می‌ندازه و شری رو مدیر اونجا میکنه، اما خودش برمی‌گرده و دوباره تو همون کافه کوچیک قدیمی گارسونی میکنه.

fast-food-fast-women

انتخاب باراک حسین اوباما به عنوان برنده جایزه صلح جهانی در مرحله اول بهت برانگیز و غافلگیر کننده بود. این بهت‌برانگیزی حتی برای افرادی که مدافع و هم‌رای دوآتشه حزب دموکرات و رئیس جمهور دموکرات آمریکا و مخالف سرسخت جمهوری‌خواهان و نومحافظه‌کاران هستند نیز وجود داشت. درست است که آنها هم اکنون مشغول تلاش در جهت توجیه استحقاق اوباما برای دریافت این جایزه و پاسخ‌گویی به افرادی هستند که اعطای این جایزه به فردی که تلاش طولانی مدتی در راه صلح جهانی نداشته است را نادرست، احساساتی، غیرقابل دفاع و مضحک می‌دانند، اما آنها هم از شنیدن این خبر متعجب شدند. من خودم هرچه فکر کردم تا بتوانم مصداق این «تلاش فوق‌العاده برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و ترغیب به همکاری میان مردم» بیابم جز چند سخنرانی یکی در روز تحلیف، یکی در ترکیه و یکی در مصر چیز دیگری نیافتم. اما اگر خواسته باشم به عنوان یک ایرانی به این موضوع نگاه کنم، باید گفت که در میان سیاستمداران کشورهای دموکرات و مدعی حقوق بشر منفعلانه ترین مواضع را باراک اوباما نسبت به آنچه برسر مردم ایران می‌آمد از خود نشان داد (همین مواضع حداقلی هم به دلیل فشار افکار عمومی اتخاذ شد) و اولین دولتی که از پذیرش رئیس‌جمهور منتخب مردم ایران صحبت به میان آورد هم دولت او بود (امری که مخالفت و واکنش شدید افکار عمومی جهان را برانگیخت و دولت وی مجبور به ماستمالی کردنش شد)، بماند که امروز با هوشمندی تحسین‌برانگیزی از همان‌ مردم ایران برای مستحق نشان دادن خود برای دریافت این جایزه، مایه می‌گذارد (همان‌هایی که اظهار نظر در مورد کشته شدنشان را مصداق دخالت در امور دیگر کشورها می‌دانست و به ابراز نگرانی بسنده می‌کرد)؛

نمی‌دانم شاید من تاکنون درک درستی از معنای صلح نداشته‌ام، شاید معنای حقیقی صلح همان است که حکمرانان فارغ از بلایی که بر سر مردمانشان می‌آورند برسر میز بنشینند و به دیپلماسی بین‌اللملی اصرار ورزند، شاید صلح همان بوسه‌ای است که فروغ فرخزاد در شعرش به تصویر درمی‌آورد:

من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

و اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی‌ست

كه همچنان كه تو را می‌بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند

اما احساس می‌کنم این نوع نگرش به صلح نوعی پاک‌کردن صورت مساله است، موکول کردنش به زمانی دیرتر است، زمانی که همه می‌دانند بالاخره خواهد رسید اما همه تلاش می‌کنند که تنها در دوره مسئولیت خودشان نباشد. این روش مسبوق به سابقه هم هست، در گذشته هم فراوان اتفاق افتاده که به جای تلاش در جهت حذف موانع صلح، تنها آن را به زمانی دیرتر به عقب انداخته‌اند و به همان دل خوش کرده‌‌اند.

بگذریم، اهدای جایزه صلح نوبل به اوباما مرا یاد نمایشنامه‌ای از استاد بهرام بیضایی انداخت، نمایشنامه‌ای قدیمی با عنوان «در حضور باد» که در سال 1347 زمانی که اوباما هنوز وارد دبستان هم نشده بود نوشته شده است، و عجیب است که شکل دنیا هنوز هم کوچکترین تغییری نکرده است.

نمایشنامه در فضایی تخیلی اتفاق می‌افتد جنگی در میان بوده و تمامی ساکنان کره زمین کشته شده‌اند، تنها 3 تن باقی مانده‌اند، و این سه تن به دنبال یافتن مسئول این واقعه هستند، از آنجا که نمی‌توانم تمامی این نمایشنامه را تایپ کنم، تنها بخش‌های مورد نظر خود را می‌اورم و ارتباط بین بخشی با بخش دیگر را با توضیحی کوتاه شرح می‌دهم (جملات خودم را با رنگی متفاوت مشخص می‌کنم)، البته خواندن نمایشنامه‌های استاد بیضایی به طور کامل مشخصاً لطف بسیار بیشتری دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حضور باد

[یک مضحکه‌ی بی‌معنی]

1347 منتشر شده در دیوان نمایش [جلد 2] بهرام بیضایی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- ISBN 964 6751 68 9

اشخاص
میانجی
مرد چاق
مرد دراز

صحنه
چهارتیرک با یک سایبان پارچه‌ای؛ یک میز و چند صندلی

|

[میانجی که دستمال سفیدی را در هوا تکان می‌دهد روی صحنه ایستاده]

میانجی: کجا هستید؟ کجایید – آهای! [مکث. جوابی نیست]

میانجی: [نگران عرق پیشانی خود را پاک می‌کند] می‌شنوید؟ – آهای-جواب بدین – لطفاً جواب بدین! [مکث. جوابی نیست. میانجی نگران]

میانجی: احتیاط؟ البته لازمه – ولی تا کی؟ می‌شنوید؟ حتماً! پس لطفاً منو بی‌جواب نذارین! [کلافه] اصلاً کجا هستید؟

[از راست مرد چاق وارد می‌شود]
مرد چاق: [خوشحال] آشتی کنیم.

[از چپ مرد دراز وارد می‌شود]
مرد دراز: [خوشحال] آشتی کنیم.

[از روبرو میانجی خوشحال پیش می‌دود]
میانجی: بله آشتی؛ آشتی. پس همه موافقیم!

مرد چاق: همه با هم تفاهم داریم.

مرد دراز: همه دارای یک هدف مشترک هستیم.

مرد چاق: بیایید دست بدهیم.

میانجی: توجه کنید تماشاگران محترم؛ ما با هم دست می‌دهیم.

مرد چاق: ما می‌خواهیم از فواید آشتی صحبت کنیم.

مرد دراز: و حتی ممکن است قواعد دوستی را تشریح کنیم.

مرد چاق: ما ثابت می‌کنیم که دوستی با آشتی رابطه‌ی مستقفیم دارد.

مرد دراز: «زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند»!

مرد چاق: «بنی آدم اعضای یک پیکرند»! چه گفته‌ی معروفی بله؛ با قلم زر باید نوشت!

سه نفر مدتی با هم تعارف می‌کنند، بعد از یکدیگر تعریف می‌کنند، بعد برای کشته شدگان گریه می‌کنند، بعد باز با هم تعارف می‌کنند، بعد هندونه زیز بغل هم می‌گذارند، بعد برای شهدا ابراز احترام ودلسوزی می‌کنند و

میانجی: آقایان – آقاین؛ یک لحظه‌ی تاریخی فرارسیده.

مرد دراز: آنها به ما رای داده بودند.

مرد چاق: ما جبران می‌کنیم!

میانجی: ما باید مسئول این واقعه را به جهانیان معرفی کنیم! [آن دو دست می‌زنند و سوت می‌کشند]

میانجی: مسئول این واقعه باید به سزای اعمال ننگین خود برسد!

میانجی: در هر واقعه یک مسئول وجود دارد. شاید هم چندتا!

مرد چاق: شاید هم بیشتر!

مرد دراز: شاید هم کمتر!

میانجی: [به مرد دراز] به نظر شما مسئول کیست؟

مرد دراز: رای بگیریم!

مرد چاق: ولی اول رای بگیریم که رای بگیریم یا نه!

مرد دراز: نمی‌خواهد رای بگیریم؟

مرد چاق: اگر مسئول این فاجعه خودش رو داوطلبانه معرفی نکند –

میانجی: اگر معرفی نکند چطور بشناسیمش؟

مرد دراز: [فکر می‌کند] من چه می‌دانم. ما چه می‌دانیم. اصلا چرا ما باید بدانیم؟

مرد چاق: درسته ما کاره‌ای نبودیم!

مرد دراز: ماهم یکی بودیم مثل دیگران؛ ما هم قربانی شدیم!

میانجی: ولی بالاخره یک مسئول باید وجود داشته باشد.

مرد دراز: ما هیچ شرکتی نداشتیم. مارا قربانی کردند. ما را محکوم به یک شکنجه‌ی اخلاقی کرده‌اند. بله شکنجه! [گریان] من خجالت می‌کشم که زنده‌ام!

مرد چاق: ببینید چه رنجی می‌بریم! دیدید چقدر گریه کردیم؟

میانجی: آقایان و خانمها؛ پس معلوم شد که ما هیچ دخالتی نداشتیم. [آن دو دست می‌زنند و هلهله می‌کنند]

مرد دراز: با این عواطف، چطور ما می‌توانستیم دخالتی داشته باشین؟

مرد چاق: بله ما تکذیب می‌کنیم که دخالتی داشته‌ایم!

مرد دراز: افسوس که آنها نیستند تا از ما تجلیل کنند!

میانجی: ولی با همه‌ی دخالتی که ما نداشته‌ایم- صبر کنید ببینم- [دقیق می‌شود] آقایان – با کمال احترام- ممکنه جیب‌هاتون رو بگردید؟

مرد دراز: [گیج] جیب‌ها؟

میانجی: بگردید!

مرد چاق: [گیج] توی جیب ما خیلی چیزها هست.

میانجی: ولی یک چیز مشخص؛ بله – سر یک چیز مشخص از جیبتان بیرون مانده.

مرد چاق: راستی؟ [دستش با اسلحه از جیب بیرون می‌آید] عجب، این دیگه چیه؟

مرد دراز: [دستش با اسلحه‌ای بیرون می‌آید] دهه! کی این رو گذاشته توی جیب من؟

مرد چاق: اصلاً این از کجا پیداش شده؟

میانجی: امتحان کنید؛ شاید یک اسباب‌بازی معمولی باشه. یا فقط برای دفاع شخصی!

مرد چاق: نه نه؛ این خطرناکه. بهش دست نزنید!

مرد دراز: بکشید کنار؛ مواظب باشید! خطر؛ خطر!

مرد چاق: [ناگهان با خوشنودی] فهمیدم. خودشه! گیرش آوردیم؛ این مسئول همه جنایت‌هاست!

مرد دراز: درسته؛ بالاخره پیدا شد؛ خودشه! و باید سریعاً محکوم، طرد و نابود بشه!

مرد چاق: محاکمه علنی؛ باید انتقام شهدا ازش گرفته بشه!

میانجی: توجه، توجه؛ صحنه‌ی بعدی محاکمه است!

مرد چاق نقش دادستان و مرد دراز نقش وکیل مدافع رو به عهده می‌گیرن و بر سر اینکه آیا اسلحه به خودی خود مقصر است یا انسان مقصر است شدیداً با هم درگیر می‌شوند تا اینکه:

مرد دراز: شما مغلطه می‌کنید.

مرد چاق: شما سفسطه می‌کنید.

مرد دراز: شما بنده را نمی‌فهمید!

مرد چاق: شما بنده را بد تعبیر می‌کنید!

مرد دراز: شما حسن نیت ندارید!

مرد چاق: شما سوء نیت دارید!

مرد دراز: ابله!

مرد چاق: بیشعور!

میانجی: نوبت را رعایت کنید.

مرد چاق: [اسلحه را بر می‌دارد] بزنم مغزت را-

مرد دراز: [اسلحه را بر می‌دارد] پدرت را همین‌جا-

میانجی: آفرین – آفرین؛ متشکرم. موضوع روشن شد!

مرد چاق: [با خوشحالی] واقعاً؟

مرد دراز: [با خوشحالی] ما موفق شدیم! [با مرد چاق دست می‌دهد] تبریک!

میانجی: بله، شما نقشه را بسیار خوب و طبیعی اجرا کردید. آزمایش به نتیجه رسید. این دعوای ساختگی نشان داد که شما در اوج خشم و نفرت به اسلحه متوسل می‌شوید. بنابراین بهتر است اسلحه‌ای نباشد که به آن متوسل بشوید.

مرد دراز: [خوشحال] درست است! منطقی است!

مرد چاق: [اعلام می‌کند] رای دادگاه!

چاق و دراز: توجه؛ توجه!

میانجی: [گویی رای را می‌خواند] ما، با توجه به مفهوم انسانی ِ انسانیت؛ درحالی‌که ارکان چهارگانه و حواس پنجگانه‌مان سالم بود؛ با به کار انداختن ششدانگ فکرمان در هقت وادی تصمیم؛ نتیجه گرفتیم که این وجود بی‌عاطفه، که هم گرم است و هم سرد – و هم مفید و هم مضر- این‌که گرچه ساخته‌ی ماست، ولی حاکم برماست، باید طرد و خلع و نابود شود!

[مرد چاق و مرد دراز به شدت دست می‌دهند و هلهله می‌کنند. میانجی تعظیم می‌کند]

حکم توسط دو مرد چاق و دراز به اجرا در می‌آید و پس از مدتی کلنجار رفتن با یکدیگر و تعارف تکه پاره کردن که چه کسی اول نطق کند، مرد چاق شروع می‌کند:

مرد چاق: [سینه‌اش را صاف می‌کند] بله، آشتی چیز خوبی است. آشتی چیزی است که چیزس بهتر از آن نیست. آشتی همان است که همیشه بوده است و ما همان نیستیم که همیشه نبودیم. آشتی از چهار حرف تشکیل شده؛ و این چهار حرف – بدون شک – همان حروفی هستند که آشتی را تشکیل می‌دهند. پس اگر لازم باشد نتیجه‌ای بگیریم، نتیجه می‌گیریم که آشتی فراموش نشده و ما داریم راجه به آن حرف می‌زنیم.

میانجی: آفرین؛ زنده‌باد! نوبت شماست.

مرد دراز: من نمی‌دانم چه چیزی بگویم که تا به حال کسی نگفته باشد. هرکس هرچه را که داشته گفته است؛ و گاهی حتی آنچه را هم که نداشته. اما صحبت سر آشتی بود و سر چیزی جز آشتی نبود؛ و هر کس هرچه را که داشته و نداشته راجع به آن گفته است! به نظر من که نظری است مثل نظر همه؛ آشتی خیلی خوب است! و ما باید این را ضمن اعلامیه‌ای به دنیا بگوییم!

مرد چاق: آقا ما این را به دنیا گفته‌ایم و دنیا به ما گفته است که آن را شنیده است!

مرد دراز: بله من هم شنیده‌ام که دنیا این را شنیده است؛ ولی کسی را ندیده‌ام که آن را دیده باشد!

میانجی: اجازه اجازه؛ این آشتی بی‌شک متضمن تمام آن منافعی است که این آشتی دارد و بی‌شک متضمن تمام آن مضاری نیست که این آشتی ندارد

مرد چاق: احسنت!

مرد دراز: آفرین!

میانجی: معروضم خدمت آقایان که آشتی چیزی است که درهرکتاب لغتی پیدا می‌شود؛ ولی این خود کتاب لغت است که دیگر پیدا نمی‌شود!

مرد چاق: بله دیگر – وقتی همه مرده باشند اصلاً دیگر چه کتابی و چه لغتی؟

مرد دراز: شیرین گفتید؛ بعد از این واقعه‌ی جانگداز

سه مرد تصمیم می‌گیرند که به نطق‌شان ادامه دهند اما مرد چاق و مرد دراز سر میزان صمیمیت و محبت و ارداتمندی و جان‌نثاری و بشردوستی‌‌شان برای چندمین مرتبه شدیداً بایکدیگر درگیر می‌شوند.

مرد چاق: [تیر چوبی را می‌اندازد] من ارادتمندم!

مرد دراز: [سایبان را پاره می‌کند] من مشتاقم!

مرد چاق: [خود را به زمین می‌کوبد] من مخلصم!

مرد دراز: [خود را می‌زند] من فدایی‌ام!

مرد چاق: آقدر به شما علاقه دارم که –

مرد دراز: آنقدر شما را محترم می‌شمارم که –

میانجی: شما را به خدا بس کنید!

مرد چاق: تو دیگه خفه شو؛ او باید قبول کند.

مرد دراز: نخیر؛ من از تو بشردوست‌ترم

مرد چاق: هیچکس حق ندارد از من بشر دوست‌تر باشد.

مرد دراز: حالا که من هستم!

مرد چاق: نیستی!

میانجی که برای میانداری به وسط آمده خود مورد هجوم دو مرد قرار می‌گیرد:

مرد چاق: نخیر – وایسا ببینم؛ تو به کدوم یک از ما حق می‌دهی

میانجی: چه حقی؟ به نظر من بحث شما اصلاً بی‌معنی است.

مرد چاق: عجب؛ حرفهای من بی‌معنی است؟ پس تو لاید طرفدار او هستی!

میانجی: من چنین حرفی نزدم.

مرد دراز: چطور؟ طرفدار من نیستی؟ پس لابد از او پول گرفته‌ای!

میانجی: ولم کنید؛ ولم کنید.

مرد دراز: وقتی ولت می‌کنم که عقیده‌ی واقعی‌ات رو بشنوم.

میانجی: من هیچ عقیده‌ای ندارم.

مرد دراز: تا سه شماره فرصت داری که عقیده‌ای پیداکنی. شنیدی؟ [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] بگو؛ کی بیشتر از همه دوستدار بشریت است؟

میانجی: [وحشت‌زده]این؛ این کجا بود؟

مرد دراز: از چی حرف می‌زنی؟

میانجی: مگر نابودش نکردید؟

مرد دراز: فقط به خاطر دفاع از حقیقت!

میانجی: که آن چه باشد؟

مرد دراز: این که قبول کنید که من بشردوست‌ترم. وگرنه – [گریان] وگرنه خودم رو می‌کشم.

مرد چاق: تو حق نداری خودت را بکشی.

مرد دراز: [خشمگین] عجب؛ کی جلویم را می‌گیرد؟

مرد چاق: [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] من!

میانجی: [قلبش را می‌گیرد] خدایا –

مرد چاق: نترسید؛ من نیت خیری دارم! تا وقتی زنده‌ام نمی‌گذام که او خودکشی کند!

مرد دراز: اگر جرات داری تکرار کن.

مرد چاق: بله – اگر بخواهی خودکشی کنی، می‌کشمت!

مرد دراز: چه غلطها – من دندانهایت را خرد می‌کنم!

مرد چاق: من حلقومت را اره می‌کنم!

‌میانجی تصمیم به ترک آنجا می‌گیرد که آن دوجلویش را می‌گیرند

مرد دراز: به عنوان یک بی‌طرف باید اعلام کنی که من بشردوست‌ترم.

میانجی: شما دیوانه‌اید. شما دیوانه‌اید!

مرد دراز: بله؟

میانجی: حرفهای شما اصلاً معنی ندارد.

مرد چاق: حرف من معنی ندارد؟

میانجی: حرف هیچ‌کدامتان!

مرد دراز: حالا نشانت می‌دهم!
[شلیک]

مرد چاق: حالا معنی‌اش را می‌فهمی
[شلیک]

مرد دراز: [هراسان] مثل این که می‌خواست چیزی بگوید.

مرد چاق: [لرزان] آره – بگذاریم زمین.

مرد دراز: باشه اول تو.

مرد چاق: تو – [مکث] خواهش می‌کنم!

مرد دراز: از کجا که وقتی گذاشتم تامین داشته باشم؟

مرد چاق: من هم می‌گذارمش زمین؛ من به آشتی علاقمندم!

مرد دراز: بله دارم می‌بینم!

مرد چاق: کوتاه بیا

مرد دراز: تا وقتی این را دارم در شرایط مساوی هستیم.

مرد چاق: یعنی – هیچکدام از ترس شروع نمی‌کنیم.

مرد دراز: آره. ترس بدی است. در عوض با این ترس بشریت حفظ می‌شه. می‌بینی من هم مثل تو به فکر بشریتم.

مرد چاق: بالاخره یکی اشتباه می‌کنه؛ یکی شروع می‌کنه!

مرد دراز: نه، اونی که بشردوست‌تره اول شروع نمی‌کنه!

مرد چاق: پس اونی که بشردوست‌تره قربانیه!

مرد دراز: [وحشت زده] یعنی من!

مرد چاق: [ترسیده] من!

مرد دراز: [شلیک می‌کند] من!

مرد چاق: [شلیک می‌کند] من!

مرد دراز: قبول کن من!

مرد چاق: من بیشتر از تو به آشتی علاقه دارم.
[شلیک]

مرد دراز: نخیر من
[شلیک]

مرد چاق: من!
[شلیک]

مرد دراز: [به زانو می‌افتد] من!

مرد چاق: [به زانو می‌افتد] من!

[هر دو می‌افتند. میانجی ناگهان شاد و خوش و خندان بلند می‌شود]

میانجی: آشتی چیز خوبی است!

[اوهم می‌افتد]

پایان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اهدای جایزه صلح نوبل به باراک اوباما آنهم فقط به خاطر نطق‌های غرا و خواندن شعر سعدی باعث یادآوری این نکته به من شد که همچنان دنیا به مضحکی همین مضحکه‌ی استاد بیضایی است و هنوز خیلی مانده که بتوان شاهد دنیای بهتری بود اگر اصلاً چنین اتفاقی نه در طول عمر من بلکه در طول عمر جهان بوقوع بپیوندد. اما با این رویه‌ای که امورز شاهد آنیم تصور می‌کنم که صلح تنها زمانی که همه انسان‌ها از بین رفته باشند و تنها در حضور باد ممکن است.

امروز بعد از مدتی گرفتاری ِ اداری وقت کردم کمی وب‌گردی کنم، در بالاترین لینک «اگر میتوانید آیه‌ای مانند قرآن بیاورید» خودنمایی می‌کرد، فرستنده لینک این رجزخوانی قرآن را که اگر راست مى‏گويند سخنى مثل آن بياورند به چالش گرفته و از نگاه من، سخنی نه مثل نوشته‌های قرآن، بلکه بسیار ارزشمندتر از آن ارائه کرده است. ذوق کامنتگذاران هم دست کمی از فرستنده لینک ندارد و در کامنت‌ها هم انبوهی از سخنان زیبا، عمیق و بسیار انسانی‌ به چشم می‌آید. اما نکته‌ای که در میان بحث و جدل موافقان معتقد و متعصب و مخالفان، نظر من را به خود جلب می‌کند، انتخابات ریاست جمهوری دهم است.

انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، چقدر مشابه این رجزخوانی قرآنی (بهتره بگم بلوف قرآنی) و توجیهات موافقانش است. آن یکی می‌گوید سخنی مشابه من بیاورید؛ به فرض که چنین کاری هم انجام شود، چه مکانیسمی به قضاوت در مورد ارزش این دو سخن ِ در مقابل ِ هم (یکی سخن قرآن و دیگر سخن مدعی) بنشیند و نشان دهد که کدامیک ارزشمند‌تر است. مکانیسم شورای نگهبان چطور است؟ خوب اگر هیات قضّات این مسابقه بازهم احمد جنتی و دیگر فقهای دست‌نشانده‌ی رهبر فرزانه انقلاب باشند، نتیجه، مسلماً پیروزی قاطع و با اختلاف زیاد قرآن و محمود در کنار هم خواهد بود و هر ادعای پیروزی ِ دیگری کار دشمنان و فریب‌خوردگان و مُهربردل‌خوردگان و غرض‌ورزان است.

اصلاً مگر قرار بوده از مسابقه‌ای که داور و قواعد و شرکت کننده‌اش همگی در یک گروه و دسته هستند، پیروزی گروه مقابل حاصل آید!

donkey

«بالاخره پینوکیو هم سوار کالسکه‌ای شد که پر از بچه‌های شیطون و سرزنده و پرانرژی بود و با اونا روانه شهر اسباب‌بازی‌ها شد. در شهر اسباب‌بازی او مثل همه بچه‌های اونجا غرق در تفریح و خنده و شادمانی شد، یک روز صبح که او از خواب بیدار شد متوجه تغییر عجیبی در خودش شد، او گوش‌های بزرگ پشمالویی داشت و دم در آورده بود. پینوکیو خودش رو تو آینه ورانداز کرد، دور خودش چرخید، دمش رو تکون تکون داد، نه خواب نمی‌دید، همه چیز حقیقی ‌ِ حقیقی بود. پینوکیو خر شده بود.»

|

|

|

|

|

اما پینوکیو خیلی خیلی قبل‌تر از اینکه گوش و دم در بیاورد خر شده بود، او بارها و بارها خر شده بود، بارها و بارها به روباه مکار و گربه نره سواری داد بود. این بار هم پینوکیو دقیقاً همان زمانی که تصمیم گرفت سوار کالسکه شهر اسباب‌بازی بشود تمام و کمال تبدیل به خر شد. چیزی که در اون روز صبح اتفاق افتاد تنها بسته تشویقی (Bonus Package) داستان بود. بدون این تغییر هم تفاوتی در وضعیت «خرشدگی» پینوکیو ایجاد نمی‌شد. در تمام آن دفعات پیشین، همگی خوانندگان داستان متوجه می‌شدند که پینوکیو خر شده است، اما احساس خرشدگی معمولاً در خود پینوکیو بوجود نمی‌آمد و اگر هم بوجود می‌آمد دوامی نمی‌آورد و همواره پشیمانی لحظه‌ای او به سرعت به فراموشی سپرده می‌شد. اما این بار فرآیند خرشدگی پینوکیو با فرآیند «خودخرپذیری» او به تکامل می‌رسد. این فرآیند دوم البته در ابتدا با انکار و ناباوری او روبرو می‌‌شود اما در نهایت، این، وجود‌ِ گوش‌های پشمالو، دم دراز و سم‌ها است که بر ناباوری پینوکیو غلبه می‌کند و او به ناچار می‌پذیرد که حقیقتاً خر شده است. جلوه نمادین این خرشدگی (که در گوش و دم و سم به تبلور می‌‌رسد) به پینوکیو کمک می‌کند تا با تمام وجود خریت را درک کند و در انتها همین درک عمیق خریت باعث رستگاری او نیز می‌گردد.

نوشته بابک داد را می‌خوانم، نوشته‌ای با عنوان «»ترور دموکراسی» در ايران! راه جابجايی نرم و قانونی قدرت، «مسدود» است!»  بابک در این نوشته به دادگاه نمایشی سعید حجاریان می‌پردازد و سپس گریزی تاریخی می‌زند به ماجرای ترور سعید حجاریان نزدیک به ده سال قبل و این دادگاه امروز را به ترور مجدد حجاریان همانند می‌کند. در روایت خود از ترور حجاریان می‌نویسد:

«… تمام ۱۷ روزی که سعيد در کما قرار داشت، شبانه روز در بيمارستان بودم ]…[ در بسياری از ديدارها من کنار تخت سعيد ايستاده بودم و واکنشها و احساسات گوناگون دوستان و دشمنان حجاريان را می ديدم. به وضوح می‌توانستم در چهره برخی عيادت کنندگان، «حسرت» را ببينم! حسرت از هدف‌گيری ناشيانه سعيد عسگر! و هراس احتمال زنده ماندن سعيد، که همان روزها حسين شريعتمداری و کيهان او را «سعيد عزيز!» خطاب و برايش به ظاهر دلسوزی می‌کردند! اما بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم. رئيس دفتر مقام معظم(!) رهبری! عصر يکی از همان روزها، يک تاکسی پژوی ساده (!) با چهار سرنشين اجازه يافت وارد محوطه اختصاصی ساختمان شرقی بيمارستان (محل درمان سعيد) شود. داخل تاکسی، چهار مرد تنومند نشسته بودند. وقتی پياده شدند، نفر وسطی عمامه سفيدی بر سر خود گذاشت و ناگهان تبديل شد به «حجت الاسلام محمدی گلپايگانی» رئيس دفتر مقام معظم رهبری! ]…[ آقای گلپايگانی پيام همدردی منافقانه «حضرت آقا» را به خانم دکتر مرصوصی (همسر سعيد) و مسعود حجاريان (برادر سعيد) و ساير بستگان او ابلاغ کرد و گفت «آقا» هر شب سعيد عزيز را دعا می کنند!(که لابد زودتر خلاص شود!) همان موقع، آن «حسرت» را در چهره آقای گلپايگانی ديدم. مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را بابت نشانه گيری ناشيانه و «زخمی کردن» سعيد حجاريان به فحش و نفرين می کشد. مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند.…» 2

خطوطی پایین‌تر در اشاره به دادگاه نمایشی می‌نویسد:

ديروز باز هم سعيد حجاريان به «تير کين آلود» آيت‌الله خامنه ای گرفتار آمد و «ترور» شد!»

به روایت تاریخی بابک داد مجدداً و با دقت بیشتری نگاه کنید، به خصوص به زمان افعال مورد استفاده برای اطمینانش:

بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم

مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را … به فحش و نفرين می کشد

مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند

متوجه منظور من شدید؟ بابک نمی‌گوید که در نگاه گلپایگانی چیزی دیدم که الان متوجه شدم حسرت از کشته نشدن حجاریان بود، نمی‌گوید حالا فهمیدم که گلپایگانی داشت توی دلش به عسگر فحش می‌دهد، نمی‌گوید حالا می‌فهمم که چقدر خامنه‌ای دوست داشته حجاریان زنده نماند، بلکه صحبت از این می‌کند که همان زمان اطمینان داشته که:

رهبر معظم انقلاب، ولی مطلقه فقیه، بالاترین مقام نظام مقدس جمهوری اسلامی، همانی که برای تایید صلاحیت و فعالیت در نظام جمهوری اسلامی شرط التزام عملی به او لازم است، همانی که طبق اصل 5 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران 3 عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است و طبق اصل 109 همین قانون 4 باید حائز صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری باشد، هم او دستور ترور شهروندان کشورش (نه! مسئولان رده بالای حکومت خودش) را صادر کرده است.

اگر بپذیرم که حقیقتاً بابک داد همان زمان پی به این نکات برده است، سئوالی که برای من پیش می‌آید این است که به چه دلیل 10 سال باید بگذرد و چنین فجایعی اتفاق بیافتد و نهایتاً مرجع تقلیدی پیدا شود و تلویحا این ولی فقیه را جائر بخواند تا آقای بابک خان داد جسارت نوشتن و گفتن در این موارد را به دست آورد. آیا همان اطمینانی که بابک داد از آن صحبت می‌کند برای او کافی نبود که در همان موقع به جائریت خامنه‌ای پی ببرد؟ اگر واقعاً همان زمان چنین اطمینانی وجود داشته پس می‌توان حدس زد که دلایلی باعث چشم‌پوشی و اغماض بابک داد بر حقیقتی چنین موحش شده است. اشتباه نشود اصلاً منظورم شخص بابک داد عزیز نیست، منظورم تمامی آن افرادی هستند که دقیقاً پس از اتفاقات این هفته‌ها و روزها ناگهان پی به ماهیت نظام پی برده‌اند و البته همگی صراحتا و یا تلویحاً ادعا می‌کنند که چنین درکی را از قبل داشته‌اند، حال سکوت آن‌ها را در این مدتی که می‌گویند از ماهیت نظام مطلع بوده‌اند به چه حساب باید گذاشت. جمله‌ی بسیار درستی که محمدعلی ابطحی فردای روز انتخابات در وبلاگش نوشت را بخوانید:

«این بار اگر دوباره فراموش نکنیم، جریان غیر دولتی و اصلاح‌طلب را باید به این نتیجه رسانده باشد که دیگر از طریق صندوق‌های رای نمی‌شود، به فکر اصلاح بود.»

ببینید، اگر دوباره فراموش نکنیم، پس بار(های) دیگر و شواهد دیگری هم بوده است که متاسفانه فراموش شده یا مورد اغماض و چشم‌پوشی قرار گرفته است. (اگر خوشبینانه نگاه کنیم)

اما جای چیزی که من را به عنوان یک شهروند عادی این کشور، بتواند به این گونه اصلاح‌طلبان، امیدوار کند و اعتمادی نسبت به آنها در من بوجود آورد، متاسفانه همچنان خالی است. درست است که تغییر لحن نوشته‌های بابک داد و اینکه او برخلاف رویه 2 -3 ماه پیش و قبل از آن، جسورانه و بی‌محابا بر خامنه‌ای می‌تازد و انگشت اتهام به سمت او نشانه می‌رود ( آنچنان که خود من که با اینکه نسبت به اصلاح‌طبان هیچ سمپاتی‌ای ندارم گاهی اوقات شدیداً نگران می‌شوم که اینها که بر سر ابطحی و زید‌آبادی و … که هنوز چیزی نگفته و ننوشته بودند چنین بلایی آوردند اگر دستشان به بابک برسد چه برسر روزگار او خواهند آورد) نشانه‌ی بسیار مثبتی است. اما عدم پذیرش و اقرار به اشتباهات دوران زمامداری این افراد، و نقدناپذیر و بدون‌خدشه دانستن آن دوران (چه از جانب موسوی و کروبی و خاتمی و چه از جانب مسئولان رده پایین‌تری چون بابک داد ، که به استناد نوشته خودش از همان ده سال پیش ولایت مطلقه امر را به خوبی می‌شناخته و متاسفانه در این مورد نه تنها سکوت کرده که خود نیز در سلسله مراتبی پایین‌تر به تقویت نطام او پرداخته است) این تصور را در من بوجود می‌آورده که اگر امروز چنین تقلبی صورت نگرفته بود و اگر گروه متبوع بابک داد به قدرت می‌رسید، این خامنه‌ای _که الان بابک داد به تمسخر ِ او می‌پردازد و در مقابل القابش علامت تعجب می‌گذارد_ علیرغم اطمینان او از کینه‌توزی و جنایتکاری و آمری ترورش مجدداً همان آیت‌الله خامنه‌ای مقلب به القاب مقام معظم رهبری و مقام عظمای ولایت می‌بود و بازهم می‌شد همانند تمام ده‌ سال گذشته بر جنایتکاری او چشم‌پوشید و به فراموشی سپرد!

متاسفانه قرار گیری درون کاست قدرت، امکان و احتمال درک و تحلیل صحیح را از فرد می‌گیرد، محسن سازگارا در صدای آمریکا می‌گفت در زمانی که در قدرت بوده وقتی چیزهایی درباره فجایع درون زندان‌ها می‌شنیده باور نمی‌کرده یا به قول خود او ترجیح می‌داده باور نکند، متاسفانه این خصوصیت قدرت است، زمانی می‌توانی به تحلیل درست آن بپردازی که از آن خارج شده باشی (یا اخراج شده باشی) و منافع شخصی تو دیگر به آن گره نخورده باشد. این موضوع را من شخصاً ممی‌توانم بپذیرم که موسوی، خاتمی، کروبی، رفسنجانی و … به این دلیل که بخشی از قدرت بوده‌اند و به آن دلبسته و وابسته بوده‌اند، توان تحلیل و پذیرش آنچه در دوران قدرتمندی‌شان اتفاق افتاده است را در زمان خودش نداشته‌اند و از آن بی‌خبر بوده‌اند، اما امروز چه؟ امروز که این آقایان ناگهان با واقعیت مخوف جمهوری اسلامی ایران روبرو شده‌اند (با این فرض خوشبینانه که شناختی از آن نداشتند) و خودشان هم دیگر در قدرت نیستند چرا امروز به پذیرش اشتباهات خود و اقرار به آن نمی‌پردازند (البته شاید به اشتباه گمان می‌کنند مجدداً می‌توانند در این نظام شراکت داشته باشند و به این دلیل است که محافظه‌کارانه موضع مشخصی اتخاذ نمی‌کنند) و چرا همچنان و با همان قدرت سابق سخن از اندیشه‌های امام، آرمان امام و دوران طلایی (!) او می‌گویند. از نگاه من مساله اصلاً (آنگونه که حامیان این افراد ادعا می‌کنند) این نیست که این‌ حرف‌ها تاکتیک است و اعتقاد قلبی این آقایون نیست، نه خیر، متاسفانه هنوز هم این آقایان نمی‌خواهند بپذیرند که در رساندن کشور به این مرحله همگی به همراه امامشان و اندیشه‌ها و آرمان‌های او دست داشته‌اند و نقش آفرینی کرده‌اند. هنوز هم نمی‌خواهند بپذیرند که اگر دادگاه‌های نمایشی و اعترفات تحت شکنجه و پخش فیلم اعترفات نادرست است، پس برای قطب‌زاده و آیت‌الله شریعتمداری، احسان طبری و … هم نادرست بوده، اگر حذف دیگر گروه‌های سیاسی  به این شیوه‌ها نادرست است پس رویه‌ی حذفی حزب جمهوری اسلامی و سرانش (همین حذف شده‌های امروز) نادرست بوده است، اگر تجاوز و قتل و شکنجه مخالفان نادرست است پس تمام آنچه در دوران خمینی اتفاق افتاده نادرست بوده است، اگر مرتضوی و رادان متجاوز و جنایتکار هستند پس اسدالله لاجوردی هم متجاوز و جنایتکار هست و نه لایق تعریف و تمجید، اگر انچه در دوران مسئولیت (بگوییم بی‌مسئولیتی) محمود شاهرودی و صادق لاریجانی در حال وقوع است نادرست است، پس آنچه در دوران یوسف صانعی اتفاق افتاده هم نادرست است.

برسر زبان‌ها انداخته‌اند که معیار حال افراد است، حتی اگر این را هم بپذیریم آیا نفی و زیرسوال بردن جنایات و وحشی‌گری‌های یک گروه، و در همان حال تعریف و تمجید و آرمان‌سازی از گروه دیگری با کارنامه‌ای به همین سیاهی و پر از جنایت و وحشی‌گری (که اتفاقاً خود هم بخشی از آن بوده‌ و نقشی درآن داشته‌اند) نشان دهنده حال تغییر یافته‌ی افراد است، یا نشان دهنده استاندارد دوگانه و سیاست یک بام و دوهوا؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات:

1- اشاره به شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده:
«آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.»

2- بعضی جملات را برای کوتاه شدن نقل قول حذف کردم که جای حذف را مشخص کردم، تاکیدها، علائم تعجب و گیومه‌ها از خود بابک داد است.

3- اصل ۵:
در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهده‏دار آن می‌گردد.

4- اصل 109 – شرایط و صفات رهبر
1. صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه.
2. عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام.
3. بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری.
در صورت تعدد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قوی‏تر باشد مقدم است.

ما مردمان دانا!

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.

1363 احمد شاملو مدایح بی‌صله

هفته پیش شاهد برنامه‌ی تفسیرخبر صدای آمریکا بودم با حضور هوشنگ اسدی و حسن ماسالی، تاکید چندباره هوشنگ اسدی بر موضوعی دلیل نوشتن این پست شد که البته نوشتنش به تاخیر افتاد. در پاسخ به حسن ماسالی که معتقد بود روشنفکران باید در این میانه نقش درست را (برخلاف فرصت‌های قبلی) ایفا کنند، هوشنگ اسدی بیان می‌کرد که ما (یعنی روشنفکرهایی شامل خودش و احتمالاً حسن ماسالی) در این میانه نقشی نداریم و باید دنباله‌روی مردم باشیم. این سخن با اعتراض ماسالی روبرو بود که روشنفکر نباید جوگیر و احساسی، دنباله‌روی توده شود وگرنه تجربه 57 تکرار خواهد شد. در مقابل هوشنگ اسدی برای بار چندم در آن برنامه تاکید کرد که مردم ایران باهوش هستند و همواره بهترین انتخاب را انجام می‌دهند و الان هم می‌دانند چه باید بکنند، روشنفکران تنها باید نظاره‌گر رفتار و عملکرد آن‌ها باشند و به دنبال خواست مردم و درجهت آن حرکت کنند.

در روزهای بعد، از نوشتن پستی در مورد این موضوع که می‌دانستم باعث واکنش احساسی مخاطب خواهد شد صرفنظر کرده بودم، اما تکرار ِ فراوان جملاتی با همین مضمون از جانب بسیاری از حامیان این جنبش ِ به اصطلاح سبز وادارم کرد که دست به کی‌بورد شوم و خطوطی در این مورد بنویسم.

در این هفته‌ها حتماً شما هم با چنین جملاتی فراوان روبرو شده‌اید:

مردم ایران باهوش هستند و بهترین انتخاب را انجام می‌دهند.

مردم ایران خودشان می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند.

مردم ایران نشان دادند که درک سیاسی بسیار بالایی دارند.

و…

نه، به این موضوع که این «مردم» که همه از جانبش صحبت می‌کنند اصلاً چه مفهومی دارد و چگونه و از طریق چه مکانیسمی می‌توان صفتی را به یک چنین مجموعه ناهمگونی اطلاق کرد نمی‌خواهم بنویسم که درموردش زیاد نوشته شده و گوشی به این حرف‌ها بدهکار نبوده و بازهم نخواهد بود.

از موضع دیگری می‌خواهم به این قضیه نگاه کنم: اینکه چگونه و براساس چه شواهدی می‌توان به این نتیجه رسید که ما مردم ایران‌زمین مردمانی باهوش هستیم، خودمان می‌دانیم باید چه کار کنیم، همواره بهترین انتخاب را انجام داده‌ایم و احتیاج به کمک هیچ فردی هم نداریم.

اگر منظور از این دانستن و باهوش بودن، زرنگی به معنای مصطلح این روزهایش باشد (همان که آقا کمال _بنگاهی فیلم صمد دربدر می‌شود_ به صمدآقا می‌گوید: زرنگی اونه که کار نکنی، ولی وانمود کنی داری کار می‌کنی) من صددرصد با او هم عقیده‌ام که اکثریت ما مردم ایران بسیار زرنگ و باهوش هستیم، خیلی خوب می‌دانیم چگونه از زیر بار مسئولیت خود شانه‌ خالی کنیم، به خوبی می‌دانیم که چگونه تقصیرات خود را به گردن دیگران بیاندازیم و چگونه از موقعیت و شرایط خود به خاطر منافع شخصی‌مان سوءاستفاده کنیم. ما همواره در بدست آوردن منافع کوتاه مدت خود بالاترین حد هوش و دانایی را از خود بروز می‌دهیم. اما وقتی که صحبت از اتفاقات و تغییر و تحولات سیاسی می‌شود دیگر صحبت این نوع زرنگی نیست، صحبت از دانش و هوشی است که تاثیر خود را آنچنان نمایان به ظهور رسانده که هرکسی می‌تواند به راحتی از چنین امری به عنوان یک حقیقت غیرقابل کتمان صحبت کند. چنین چیزی حتماً باید از دست‌آوردهای تاریخی و نتایج ِ اعمال و تصمیم‌گیری‌های ما و یا از تلاش هرروزه‌مان در جهت کسب دانایی و آگاهی مشخص شود.

42-15533322_24_36 (1)

به تاریخ و دستآوردهای تاریخی ما مردمان باهوش و دانا نگاه می‌کنیم، جنگ؛ کشتار؛ فرقه‌سازی؛ تکفیر؛ برادرکشی؛ بازگشایی دروازه‌ها در مقابل عرب، مغول، ترک و افغان؛ پناه بردن به هر مهاجمی برای رهایی از ظلم و ستم حاکمان وقت و گرفتار ظلم و ستم حاکمان جدید شدن و آخرین دستآورد دانایی و هوش درخشانمان هم نظام ولایت مطلقه فقیه است.

ممکن است در پاسخ گفته شود که آنچه در گذشته بوده این چنین بوده و امروز با وضعیتی متفاوت روبرو هستیم، امروز و به خاطر حکومت سی‌ساله جهل و استبداد مذهبی حاکم آگاه شده‌ایم و دیگر آن اتفاقات قبلی تکرار نخواهد شد. به امروز می‌نگریم:

به آمار کتاب‌خوانی ما مردمان دانا: سرانه دو دقیقه کتابخوانی در شبانه‌روز برای هر ایرانی! به متوسط شمارگان کتاب‌ها بنگریم، 3000 نسخه! و این آمارها را در مقابل مصرف 60 میلیارد و 200 میلیون نخ سیگار در سال یعنی سرانه 2.35 نخ در شبانه‌روز  برای هر ایرانی قرار دهید. ما مردمان دانا به ازای هر 2 دقیقه‌ای که در شبانه‌روز کتاب می‌خوانیم، 2.5 نخ سیگار دود می‌کنیم! نمی‌دانم کشیدن هر سیگار دقیقاً چقدر زمان می‌برد، اگر میانگین دو دقیقه برای هر سیگار را در نظر بگیریم سرانه‌ی سیگارکشی ما ایرانیان بیش از 2 برابر سرانه‌ی کتابخوانی ماهست. سرچشمه‌ی دانایی ما مردمان اگر این دوست بی‌زبان سابق نیست پس کجاست. نکند کلاس‌های برگزار شده در تاکسی‌ها و دود سیگارها منبع این دانش است؟

بازهم به آمار نگاه می‌کنیم، فیلم پرفروش ما مردمان دانا چه نام دارد: «اخراجی‌های 2»!؟ در حالیکه در سالن سینماهایی که فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» پخش می‌شود به زحمت دو ردیف صندلی پر می‌شود، ما مردمان دانا ساعت‌ها برای دیدن فیلم اخراجی‌های 2 به صف می‌ایستیم. این از فیلم پرفروشمان، پربیینده‌ترین فیلم‌مان هم به قول بزرگواری فیلم مستند «نرگس2» است.

کتاب پرفروش ما چیست؟ «کافه پیانو»!؟ کتابی که در یک سال بیش از 20 بار چاپ شده و سهم به سزایی از آن  سرانه کتاب‌خوانی (چند خط بالاتر) ما مردمان را به خود اختصاص داده است. توجه داشته باشید که این آمارها اصلاً قدیمی نیستند، اصلاً به گذشته‌ی تاریخی‌ ِ ما و مردمان نسل‌های گذشته مربوط نمی‌شود، مربوط به همین سه- چهار ماه پیش است و همین مردم ِ مورد ِ نظر ِ هوشنگ اسدی، که هنوز صدای هلهله و تمجید و تعریفشان از این دواثر پرفروش در دو زمینه‌ی تاثیرگذار فرهنگی کتاب و سینما گوش‌ها را نوازش می‌داد، و زمان نواختن پدیدآورندگانشان فرا نرسیده بود.

شاید بیان کنندگان جملات مذکور معتقدند که ظرف همین 2 ماه ِ پس از شبه‌کودتای حکومتی، ما مردم ایران ناگهان به سرچشمه‌ی دانایی و هوش دست یافته‌ایم، پس در این صورت باید شکرگذار و ممنون این حکومت و کودتایش هم باشیم که باعث شد چنین اتفاق خجسته‌ای روی دهد. اما نـه، چنین اعتقادی درکار نیست، به نظر من در پس این جملات، یک فریبکاری منفعت‌طلبانه عمیق نهفته است که از احساساتی بودن ما مردمان و نیازمان به تمجید و تحسین به خوبی بهره می‌برد و آنچنان سخن می‌گوید که مخاطب خوش‌خوشان‌ش بشود و ذوق زده از این تمجید پرمبالغه، حسابی ویژه برای گوینده این سخنان باز کند و روزی جبران این شکسته نفسی دروغین او را به بهترین شکل ممکن بکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:

1: کشیدن یک سیگار بین 5 تا 6.5 دقیقه به طول می‌انجامد، این عدد را با اندازه‌گیری زمان در فرد سیگاری بدون آنکه خود او متوجه باشد به دست آورددم. به این شکل ما نزدیک به 6 برابر زمانی که به کتاب خواندن اختصاص می‌دهیم مشغول سیگار کشیدن هستیم.

2: خواندن نوشته شیدان وثیق با عنوان «جنبش همگانی، «جنبش سبز» و پس نشستن‌ها» در خبرنامه‌ی گویا را به دوستان توصیه می‌کنم.