Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مردم’

پنج‌شنبه بعدازظهر سوار تاکسی بودم، در طول مسیر و در امتداد خیابانی که هیچ‌وقت اتفاقی در آن نمی‌افتد، هر 30 یا 40 متری چندنفر افسر و درجه‌دار نیروی انتظامی در پیاده‌رو ایستاده بودند. راننده تاکسی جوانی بود با موهای ژولیده، حدود 25 سال که ته‌ریش داشت و پیراهنی مشکی پوشیده بود.

(گفتم از او بپرسم شاید از دلیل حضور این نیروها خبر داشته باشد)

من: چرا هر20 30متر این نیرو انتظامی‌‌ها واستادن؟

راننده تاکسی: از روز عاشورا شروع شده

من: خب چرا اینجا، اینجا که هیچ‌وقت خبری نمی‌شه

راننده‌ تاکسی: دیگه برای حفظ حکومت باید از هر راهی استفاده کرد، از امام حسین هم میشه استفاده کرد!

من (به طعنه): شما مثل اینکه قبلاً توکار حکومت ‌داری بودین، خوب تجربه دارین!

راننده تاکسی: نه، من رشته‌ام علوم سیاسی هستش، ما می‌خونیم اینا رو، تاریخ رو، سیاست رو، از بوجود اومدن یه حکومت تا زوالش، وقتی که نفسش به شماره بیوفته رو می‌فهمیم.

من (در حالیکه وانمود می‌کنم از همه‌جا بی‌خبرم و خوشحال از یافتن یک سیاست‌دان! (اره جون خودش)): حالا شما که اینقدر مطلع هستین، تحلیلتون اینه که نفس حکومت به شماره افتاده؟

راننده‌ تاکسی: نه، هنوز نه، اینا خوب از ماجرا عاشورا استفاده کردن، مردم رو از مسائل دور نگه داشتن، دهاتی‌ها مذهبی هستن، آوردنشون واسه تجمع. مردم ما مذهبی هستن خودشون هم این شکل حکومتی که موسوی و اینا می‌خوان راه بندازن رو نمی‌خوان.

من: عجب!

راننده تاکسی: بعله، همه‌ی این‌ها بازی هستش، حکومت می‌دونه که داره چیکار می‌کنه

من (ساده‌لوحانه و در حالیکه تظاهر می‌کنم این حرف باورم نمیشه ): یعنی شما می‌گین‌ تو انتخابات تقلبی نشده بود؟

راننده تاکسی: (در حالیکه از دادن جواب مستقیم به سئوال من طفره میره) اینا فهمیدن که نسل جدید، از چهره‌های مسن و قدیمی انقلاب فاصله گرفتن، دارن با این کارا برای این چهره‌ها مقبولیت درست می‌کنن. همه چی برنامه‌ریزی شده‌است، خود موسوی و اینا هم می‌دونن ماجرا چیه، از همون اول همه چی، رو برنامه بوده.

من (مثلاً از شنیدن این بعد قضیه که تا حالا به ذهنم خطور نکرده متعجب هستم): یعنی کنترل شده هست؟

راننده‌ تاکسی: بعله کاملاً کنترل شده، دوره بعدی همین موسوی و اینا میان رو قدرت.

من: پس ماجرا از چیزی که به نظر میاد خیلی پیچیده‌تره!

راننده‌ تاکسی: الان همه‌چیزو جلوشو گرفتن، ماهواره‌ها، روزنامه‌ها و …، تلویزیون بی‌بی‌سی و ووا (منظورش وی او اِی بود) رو پارازیت انداختن، ولی بقیه کانال‌ها که کاری به این مسائل ندارن رو آزاد گذاشتن، همه‌شون مال خود ایناست، پی‌ام‌سی داره با چه کیفیتی پخش می‌کنه و …، من همه این مسائل رو دنبال می‌کنم

من (به مقصد رسیدم): لطفاً جلوی اون ماتیز سبزه نگهدارید، چقدر بدم خدمتتون،

راننده تاکسی: قابلی نداره، ایشاءالله حکومت دست صاحب اصلی‌ش بیوفته.

من (در حالی پرداخت کرایه): یعنی مردم دیگه!

راننده‌ تاکسی: نـــــــــــه آقـــــــا

من: پس کی؟

راننده تاکسی: آقا امام زمان

من: آهــا، ممنون، تق (و در حالیکه از این همه تناقض‌گویی و پراکنده‌گویی ِ راننده‌تاکسی‌ای که ادعا می‌کند علوم سیاسی می‌خواند و به خصوص این فصل‌الخطاب جالب، متحیر هستم در ماشین را می‌بندم)

Read Full Post »

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.

1363 احمد شاملو مدایح بی‌صله

هفته پیش شاهد برنامه‌ی تفسیرخبر صدای آمریکا بودم با حضور هوشنگ اسدی و حسن ماسالی، تاکید چندباره هوشنگ اسدی بر موضوعی دلیل نوشتن این پست شد که البته نوشتنش به تاخیر افتاد. در پاسخ به حسن ماسالی که معتقد بود روشنفکران باید در این میانه نقش درست را (برخلاف فرصت‌های قبلی) ایفا کنند، هوشنگ اسدی بیان می‌کرد که ما (یعنی روشنفکرهایی شامل خودش و احتمالاً حسن ماسالی) در این میانه نقشی نداریم و باید دنباله‌روی مردم باشیم. این سخن با اعتراض ماسالی روبرو بود که روشنفکر نباید جوگیر و احساسی، دنباله‌روی توده شود وگرنه تجربه 57 تکرار خواهد شد. در مقابل هوشنگ اسدی برای بار چندم در آن برنامه تاکید کرد که مردم ایران باهوش هستند و همواره بهترین انتخاب را انجام می‌دهند و الان هم می‌دانند چه باید بکنند، روشنفکران تنها باید نظاره‌گر رفتار و عملکرد آن‌ها باشند و به دنبال خواست مردم و درجهت آن حرکت کنند.

در روزهای بعد، از نوشتن پستی در مورد این موضوع که می‌دانستم باعث واکنش احساسی مخاطب خواهد شد صرفنظر کرده بودم، اما تکرار ِ فراوان جملاتی با همین مضمون از جانب بسیاری از حامیان این جنبش ِ به اصطلاح سبز وادارم کرد که دست به کی‌بورد شوم و خطوطی در این مورد بنویسم.

در این هفته‌ها حتماً شما هم با چنین جملاتی فراوان روبرو شده‌اید:

مردم ایران باهوش هستند و بهترین انتخاب را انجام می‌دهند.

مردم ایران خودشان می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند.

مردم ایران نشان دادند که درک سیاسی بسیار بالایی دارند.

و…

نه، به این موضوع که این «مردم» که همه از جانبش صحبت می‌کنند اصلاً چه مفهومی دارد و چگونه و از طریق چه مکانیسمی می‌توان صفتی را به یک چنین مجموعه ناهمگونی اطلاق کرد نمی‌خواهم بنویسم که درموردش زیاد نوشته شده و گوشی به این حرف‌ها بدهکار نبوده و بازهم نخواهد بود.

از موضع دیگری می‌خواهم به این قضیه نگاه کنم: اینکه چگونه و براساس چه شواهدی می‌توان به این نتیجه رسید که ما مردم ایران‌زمین مردمانی باهوش هستیم، خودمان می‌دانیم باید چه کار کنیم، همواره بهترین انتخاب را انجام داده‌ایم و احتیاج به کمک هیچ فردی هم نداریم.

اگر منظور از این دانستن و باهوش بودن، زرنگی به معنای مصطلح این روزهایش باشد (همان که آقا کمال _بنگاهی فیلم صمد دربدر می‌شود_ به صمدآقا می‌گوید: زرنگی اونه که کار نکنی، ولی وانمود کنی داری کار می‌کنی) من صددرصد با او هم عقیده‌ام که اکثریت ما مردم ایران بسیار زرنگ و باهوش هستیم، خیلی خوب می‌دانیم چگونه از زیر بار مسئولیت خود شانه‌ خالی کنیم، به خوبی می‌دانیم که چگونه تقصیرات خود را به گردن دیگران بیاندازیم و چگونه از موقعیت و شرایط خود به خاطر منافع شخصی‌مان سوءاستفاده کنیم. ما همواره در بدست آوردن منافع کوتاه مدت خود بالاترین حد هوش و دانایی را از خود بروز می‌دهیم. اما وقتی که صحبت از اتفاقات و تغییر و تحولات سیاسی می‌شود دیگر صحبت این نوع زرنگی نیست، صحبت از دانش و هوشی است که تاثیر خود را آنچنان نمایان به ظهور رسانده که هرکسی می‌تواند به راحتی از چنین امری به عنوان یک حقیقت غیرقابل کتمان صحبت کند. چنین چیزی حتماً باید از دست‌آوردهای تاریخی و نتایج ِ اعمال و تصمیم‌گیری‌های ما و یا از تلاش هرروزه‌مان در جهت کسب دانایی و آگاهی مشخص شود.

42-15533322_24_36 (1)

به تاریخ و دستآوردهای تاریخی ما مردمان باهوش و دانا نگاه می‌کنیم، جنگ؛ کشتار؛ فرقه‌سازی؛ تکفیر؛ برادرکشی؛ بازگشایی دروازه‌ها در مقابل عرب، مغول، ترک و افغان؛ پناه بردن به هر مهاجمی برای رهایی از ظلم و ستم حاکمان وقت و گرفتار ظلم و ستم حاکمان جدید شدن و آخرین دستآورد دانایی و هوش درخشانمان هم نظام ولایت مطلقه فقیه است.

ممکن است در پاسخ گفته شود که آنچه در گذشته بوده این چنین بوده و امروز با وضعیتی متفاوت روبرو هستیم، امروز و به خاطر حکومت سی‌ساله جهل و استبداد مذهبی حاکم آگاه شده‌ایم و دیگر آن اتفاقات قبلی تکرار نخواهد شد. به امروز می‌نگریم:

به آمار کتاب‌خوانی ما مردمان دانا: سرانه دو دقیقه کتابخوانی در شبانه‌روز برای هر ایرانی! به متوسط شمارگان کتاب‌ها بنگریم، 3000 نسخه! و این آمارها را در مقابل مصرف 60 میلیارد و 200 میلیون نخ سیگار در سال یعنی سرانه 2.35 نخ در شبانه‌روز  برای هر ایرانی قرار دهید. ما مردمان دانا به ازای هر 2 دقیقه‌ای که در شبانه‌روز کتاب می‌خوانیم، 2.5 نخ سیگار دود می‌کنیم! نمی‌دانم کشیدن هر سیگار دقیقاً چقدر زمان می‌برد، اگر میانگین دو دقیقه برای هر سیگار را در نظر بگیریم سرانه‌ی سیگارکشی ما ایرانیان بیش از 2 برابر سرانه‌ی کتابخوانی ماهست. سرچشمه‌ی دانایی ما مردمان اگر این دوست بی‌زبان سابق نیست پس کجاست. نکند کلاس‌های برگزار شده در تاکسی‌ها و دود سیگارها منبع این دانش است؟

بازهم به آمار نگاه می‌کنیم، فیلم پرفروش ما مردمان دانا چه نام دارد: «اخراجی‌های 2»!؟ در حالیکه در سالن سینماهایی که فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» پخش می‌شود به زحمت دو ردیف صندلی پر می‌شود، ما مردمان دانا ساعت‌ها برای دیدن فیلم اخراجی‌های 2 به صف می‌ایستیم. این از فیلم پرفروشمان، پربیینده‌ترین فیلم‌مان هم به قول بزرگواری فیلم مستند «نرگس2» است.

کتاب پرفروش ما چیست؟ «کافه پیانو»!؟ کتابی که در یک سال بیش از 20 بار چاپ شده و سهم به سزایی از آن  سرانه کتاب‌خوانی (چند خط بالاتر) ما مردمان را به خود اختصاص داده است. توجه داشته باشید که این آمارها اصلاً قدیمی نیستند، اصلاً به گذشته‌ی تاریخی‌ ِ ما و مردمان نسل‌های گذشته مربوط نمی‌شود، مربوط به همین سه- چهار ماه پیش است و همین مردم ِ مورد ِ نظر ِ هوشنگ اسدی، که هنوز صدای هلهله و تمجید و تعریفشان از این دواثر پرفروش در دو زمینه‌ی تاثیرگذار فرهنگی کتاب و سینما گوش‌ها را نوازش می‌داد، و زمان نواختن پدیدآورندگانشان فرا نرسیده بود.

شاید بیان کنندگان جملات مذکور معتقدند که ظرف همین 2 ماه ِ پس از شبه‌کودتای حکومتی، ما مردم ایران ناگهان به سرچشمه‌ی دانایی و هوش دست یافته‌ایم، پس در این صورت باید شکرگذار و ممنون این حکومت و کودتایش هم باشیم که باعث شد چنین اتفاق خجسته‌ای روی دهد. اما نـه، چنین اعتقادی درکار نیست، به نظر من در پس این جملات، یک فریبکاری منفعت‌طلبانه عمیق نهفته است که از احساساتی بودن ما مردمان و نیازمان به تمجید و تحسین به خوبی بهره می‌برد و آنچنان سخن می‌گوید که مخاطب خوش‌خوشان‌ش بشود و ذوق زده از این تمجید پرمبالغه، حسابی ویژه برای گوینده این سخنان باز کند و روزی جبران این شکسته نفسی دروغین او را به بهترین شکل ممکن بکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:

1: کشیدن یک سیگار بین 5 تا 6.5 دقیقه به طول می‌انجامد، این عدد را با اندازه‌گیری زمان در فرد سیگاری بدون آنکه خود او متوجه باشد به دست آورددم. به این شکل ما نزدیک به 6 برابر زمانی که به کتاب خواندن اختصاص می‌دهیم مشغول سیگار کشیدن هستیم.

2: خواندن نوشته شیدان وثیق با عنوان «جنبش همگانی، «جنبش سبز» و پس نشستن‌ها» در خبرنامه‌ی گویا را به دوستان توصیه می‌کنم.

Read Full Post »

هنوز بسیارانی از شوک اتفاقی که در پی انتخابات ایران افتاد در نیامده‌اند، این که چرا سیستم اقتدارگرا چنین اعلام نتیجه دستکاری شده‌ای (آن هم در این سطح عجیب و غریب) را در پیش گرفت هنوز دلایلش مشخص نیست. فارغ از اینکه نتیجه‌ی این انتخابات به نفع کدوم گروه بود و یا حق چه گروه‌هایی در این میان پایمال شد، بزرگترین دست‌آورد این انتخابات نمایش بسیار واضح همان حقایقی بود که بسیارانی بارها و بارها در بر آن انگشت گذاشته بودند، اینکه انتخاباتی در ایران وجود ندارد، اینکه رای مردمان برای حاکمان بی‌ارزش است، اینکه حاکمیت به هیچ قیمتی حاضر به اجازه حضور دادن به فردی که حضور او را به ضرر خود می‌پندارد نخواهد شد و با هرقیمتی در مقابل آن خواهد ایستاد.

اینکه چرا ما باید همه چیز را این طور عیان و با تمام ظرفیت ببینیم تا آنگاه حقیقتی را که با کمی خردورزی و دوری از احساسات‌گرایی می‌توانستیم مدت‌ها پیش از آن آگاه شویم باور کنیم بحث من در این نوشته نیست، البته باید از نگاه درس گرفتن از گذشته (درسی که شاید دیگر هیچگاه به کارمان نیاید) در فرصت مناسب و به تفصیل به این موضوع پرداخت. چیزی که حالا مهم است این‌است که در شرایطی عجیب و غریب قرار گرفته‌ایم، به نظر می‌آید که دیگر همگی متوجه شده‌باشیم که در سیستم ولایت فقیه راه نجات ما به سمت آینده‌ای بهتر از درون صندوق‌های رای نمی‌گذرد. موضوعی که فهمیدن آن اگر خیلی هم ساده نبود با هجوم هدف‌مند وابستگان به گروه از حکومت رانده شده و پروپاگاندای بسیار پرقدرت آنان (امثال ابراهیم نبوی و مسعود بهنود و دیگرانی که منافع جامعه را همواره فدای منافعی شخصی و حذبی خود کرده‌اند و باید فراوان و فراوان در موردشان نوشت) به امری غیرقابل درک تبدیل گردید. اینکه دستاورد جنبی این مشارکت 85 درصدی مردم در این انتخابات منجر به پذیرش لااقل ظاهری این حقیقت از سوی تقریباً تمامی مردم البته نکته روشنی است اما توجه داشته باشید که برای رسیدن به این نقطه چقدر انرژی من بایکوتی و دیگر دوست مشوق شرکت طی این سال‌ها گرفته شده است و چقدر ما بر سر یکدیگر کوفتیم و چقدر اعصاب خود و دیگران را خورد کرده‌ایم، چقدر از یکدیگر متنفر و منزجر شده‌ایم، چقدر دو دسته و چند دسته شدیم و چقدر در همان زمانی که ما در تلاش برای تعریف ساختار یک حکومت توتالیتر بودیم حکومت خود را بیشتر و بیشتر تجهیز می‌کرد هم دیگر بعد ماجرا است.

چیری که کاملاً مشخص است اینست که آنچه در دو روز گذشته روی داد اتفاقی بدون برنامه‌ریزی و پروژه‌ای چندهفته‌ای و چندماهه نبود. این پروژه سال‌ها در حال پیشرفت بود، اگر بخواهم یک نقطه عطف برایش در نظر بگیرم باید به 10 سال قبل برگردیم، به تابستان سال 1387 و 18 تیر، در واقع جرقه‌ی اصلی این شبه کودتا در آنروز خورده شد، خامنه‌ای گفت اشکالی ندارد که عکس مرا پاره کنند، به خاطر دارید؟ در همان زمان که او عدم اشکال پاره کردن عکسش را اعلام کرد نیروهای لباس شخصی وابسته به خودش به رهبری هنرمند و فیلمساز امروز (بلاک‌باستر ساز این روزها) مشغول پرتاب دانشجویان بی‌گناه از طبقات خوابگاه به پایین و ضرب و شتم آنان به فجیع‌ترین وضع بودند. در آن زمان نیروهای مثلاً اصلاح‌طلب که این حادثه در حمایت دانشجویان از آنان صورت گرفته بود پشت مردم را خالی کردند و جانب خامنه‌ای را گرفتند. همان لحظه بود که خامنه‌ای تصمیم گرفت هرکه در کنار اوست که ممکن است اندک تردیدی در جانب‌گیری از او در مقابل مردم به خود راه دهد از اطراف خود حذف کند. اصلاح‌طلبان با اینکار خود خیانت بزرگ را به مردم ایران کردند اما خبر نداشتند که روزی دوباره از جانب همان مردمی که از ایشان زخم خورده بودند مورد حمایت قرار می‌گیرند و از جانب آنکه برایش خوش خدمتی کرده بودند خنجر می‌خورند. در تمام این سال‌ها اصلاح‌طلبان خود نیز در پروپاگاندای ساخته خویش که برای فریب دوباره مردمان ساده‌دل ایران تدارک دیده بودند، دست و پا می‌زدند. …) آن‌ها در آخر هم نتوانستند که از سردرگمی دست بکشند و تصمیمی بگیرند که به نفع مردم ایران و حتی خود آنان بود. آن‌ها وارد انتخاباتی شدند که ناظر و مجری و تاییدگر و نمایشگرش همگی همدل و همصدا بودند، آن‌ها فکر می‌کردند که خامنه‌ای انتخاب اصولگرای آن‌ها را می‌پذیرد، آن‌ها قول صیانت از آرا را دادند ولی هرگز نگفتند که به چه طریق و از چه مکانیسمی، آن‌ها گفتند که اگر مشارکت بالا باشد تقلبی که تغییر دهنده نتایج باشد روی نمی‌دهد و هرگز استدلالی برای این حرف خود نیاوردند، تمام تلاش آن‌ها در ایجاد موج و امید واهی به مردم خلاصه شد و این امید که خامنه‌ای به حضور گسترده‌ی مردمی که آن‌ها برایش تدارک دیده‌بودند دلخوش کند. آن‌ها فراموش کردند که خامنه‌ای چقدر کینه‌ای است. (کینه‌ی رفسنجانی و ثروتی که به یغما برده است، کینه‌ی خاتمی، کینه‌ی آبروریزی که در 2 خرداد برایش رقم خود، کینه میمون و بوزینه خواندن گماشته مخصوص او توسط مردمان) و اینک ما در این شرایط قرار گرفته‌ایم.

حتی منی که تا آخرین لحظات نظرم این بود که بازهم احمدی‌نژاد را در سمت ریاست جمهوری قرار خواهند داد تصور نمی‌کردم که دست به چنین تقلب رسوایی بزنند؛ من می‌پنداشتم که احمدی‌نژاد را در یک مرحله و با اختلاف آرای نسبتاً کمی از موسوی مثلاً 52 درصد آرا به عنوان برنده اعلام می‌کنند، چنین کاری در نهایت صدای کسی را هم درنمی‌آورد و مردمان هم همچنان به دنبال مقصری در میان خودشان می‌گشتند ولی چرا حکومت چنین طرحی را پیاده کرد؟ چرا حکومت نقاب زیبای دموکراسی خود را یکباره و به این شکل از چهره‌ی خود برداشته است؟ و البته چهره‌ واقعی‌اش که چقدر زشت و وحشتناک هم است و روز به روز به سمت وحشتناک‌تر شدن هم می‌رود. حرکت به سمتی که من نام نئواستالینیسم به آن داده‌ام به سرعت تمام در حال انجام است، تبدیل شدن سیستم به یک ساختار توتالیتر حقیقی بدون نقاب‌های زیبای دموکراسی و جمهوریت، سیستمی که از تجربه‌ی حکومت شوروی و چین و کر‌ه‌شمالی همواره درس‌آموخته است. تنها حرفی که به نظرم در مورد این حرکت رسوای حکومت منطقی آمد حرفی بود که پانته‌آ نویسنده وبلاگ غربتستان زده است، شاید بمب اتمی نظام در راه باشد. این اشاره هم باید بکنم که اوباما هم در بوجود آمدن این شرایط نقش عمده دارد، عدم درک صحیح او از نظام جمهوری اسلامی و خوش‌بینی ذاتی‌اش در قدم برداشتن به سمت ایران بی‌شک در برنامه‌ریزی برای انجام این شبهه کودتا بی‌تاثیر نبوده است.

شرایط بسیار بحرانی است و همگان متفق‌القول هستند که این فرصت اگر از دست برود دیگر فرصتی در داخل پیش نخواهد آمد، در این شرایط 4 راه در پیش است:

1_ توسل به راهکارهای قانونی پیش رو برای بازشماری و یا تجدید انتخابات، که در حقییقت هیچ تفاوتی با پذیرش نتایج ندارد.

2_ حرکت در سمت انقلاب مخملی به رهبری موسوی و رفسنجانی و حمایت افرادی که به اینان رای داده‌اند، با حضور شبانه‌روزی وسیع در میادین بزرگ‌شهرها و به مدت روزها وشاید هم هفته‌ها، شخصاً بعید می‌دانم چنین فشاری بتواند هیچ تغییری در تصمیم حاکمان ایجاد کند.

3_ تنها گذاشتن اصلاح‌طلبان حکومتی و رفتن به خانه‌ها، به این امید که آنان مجبور شوند به جای اینکه در پشت مردم سنگر بگیرند، نیروهای خود را وارد صحنه کنند، بعید می‌دانم فردی مثل رفسنجانی آنقدر نفوذ و قدرت در ارگان‌های نظامی مملکت نداشته باشد که بتواند یک درگیری تمام عیار با نیروهای جناح مقابل ایجاد کند بدون اینکه مردم بیگناه مورد سوءاستفاده قرار گیرند. قطعاً او از چنین قدرتی برخوردار است و چه بهتر که خودش کمی هزینه کند، هزینه‌ای که برای مردم نمی‌کند بلکه برای خود و خاندان فاسدش می‌کند که آشی پرروغن برایش پخته‌اند.

4_ شکل‌دادن یک جنبش انقلابی تمام عیار به هدف سرنگونی نظام جمهوری اسلامی که آرزوی قلبی همه ماست، هدفی که من شخصاً وقتی با احساسم به آن می‌نگرم بسیار مطلوب است ولی وقتی به خرد مراجعه می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که بدون رهبری و ساماندهی چنین حرکتی ممکن است به سرعت به بیراهه کشیده شود و مارا در نزدیک شدن به هدف خود همان آینده‌ی بهتری که همیشه برآن تاکید دارم نه تنها کمک نکند بلکه شرایط بسیار بدتری برایمان رقم زند.

کدام یک از 4 روش را می‌توان پی‌گیری کرد، کدامیک بیش ازهمه به نفع ماست، کدامیک امکان به نتیجه رسیدن بیشتری دارد؟ نمی‌دانم، شاید اگر نمی توانستم حدس بزنم که در این نئواستالینیسم پیش رو چه برایمان مهیا کرده‌اند روش سوم را انتخاب می‌کردم، و می‌گذاشتم این نبرد به یک نزاع داخلی تبدیل گردد و در نهایت باعث تضعیف کلیت نظام گردد، اما از سوی دیگر به این می‌اندیشم که با قدرت گرفتن این نئواستالینیسم شاید دیگر کوچکترین روزنه‌ای برایمان باقی نماند، نمی‌دانم آیا روش احساساتی چهارم می‌تواند نتیجه‌ای مثبت داشته باشد، همواره مخالف انقلاب بوده‌ام، با اینکه مخالفتم با انقلاب بنیادی نیست (یعنی از آن دسته نیستم که نسبت به این کلمه آلرژی داشته باشم، بلکه شرایط کشور را مناسب چنین راهکاری نمی‌دانم). فرصت کوتاه است و باید هرچه زودتر تصمیم گرفت، می‌دانم که تنها با ریختن به خیابان و کتک خوردن به جایی نخواهیم رسید اما اگر راه 4 را در پیش بگیریم باید به فکر ساماندهی و مدیریت باشیم، این موضوع بسیار مهم است، این مردم عصبانی و زخم خورده به راحتی ممکن است بازهم توسط نان‌ به نرخ روزخورهایی چون نبوی و بهنود و نوری‌زاده مورد سواستافده قرار گیرند، باید مدیر و رهبر پپدا کرد، باید مدیریت و ساماندهی داشت.

______________________________________________________
در مشهد هم خبرهایی هست، همین چند لحظه پیش توسط ماموری با لباس پلنگی به درون کوچه هل داده شدم. کسی فریاد می‌کشید مرگ بر دیکتاتور و دیگری را به داخل کوچه کشیدند، خیابان را می‌بندند.

فضا ارعاب در شهرهای کشور برقرار است، سیستم ارتباطاتی تماماً در اختیار سیستم قرار دارد، سایت‌هایی که توسط نظام برای تشویق مشارکت بیشتر در انتخابات رفع فیلتر شده بودند پس از انجام ماموریتش کم کم مجدداً فیلتر می‌شوند، فیس‌بوک، یوتیوب، قمارعاشقانه مجتبی سمیعی نژاد که به محض مشوق شرکت شدنش رفع فیلتر شده بود فیلتر شد، کمانگیر هم که رفع فیلتر شده بود به زودی فیلتر خواهد شد.

Read Full Post »

Stampede در دایرةالمعارف آزاد ویکیپدیا اینگونه معنا شده است:

A stampede is an act of mass impulse among herd animals or a crowd of people in which the herd (or crowd) collectively begins running with no clear direction or purpose

استمپید عمل برانگیختگی دسته‌جمعی یک گله حیوان و یا جمعیت انسانی است که به خاطر آن، گله (یا جمعیت) بدون جهت و هدف مشخص با همدیگر شروع به دویدن می‌کنند

و در لغت‌نامه لانگمن اینگونه ترجمه شده است:

when a group of large animals or people suddenly start running in the same direction because they are frightened or excited

وقتی گروهی از حیوانات عظیم الجثه یا مردم به این دلیل که ترسیده‌اند یا تهییج شده‌اند ناگهان شروع به دویدن در یک جهت می‌کنند

stampede

Read Full Post »