Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘زندان’

در پایان سال 1387 خورشیدی آنچه در ایران اتفاق می‌افتد نقطه‌ای بسیار تاریک در تاریخ بشر و به همان میزان نقطه‌ای بسیار روشن در تاریخ حکومیت‌های تمامیت خواه محسوب می‌شود.

شیوه‌ی حکومتی‌ای که با ظهور استالین به اوج قدرت نمایی خود رسیده بود، با پایان عمر اتحاد جماهیر شروری و سرنگونی آن جای خود را به این امید می‌داد که عصر شیوه‌های حکومتی ارعاب و اختناق کم کم به پایان خود نزدیک می‌شوند. سیستم‌های حکومتی که قدرت خود را در سازمان‌های امنیت ملی و پلیس مخفی‌های بی‌رحم و جنایت‌پیشه خود متمرکز کرده بودند یکی پس از دیگری سقوط کردند، حکومت‌های لهستان، آلمان شرقی، مجارستان، چکسلواکی و … با اینکه زندگی تک تک افراد و هرچه در هرگوشه‌ی کشورشان اتفاق می‌افتاد را تحت نظر داشتند و کوچکترین اعتراض، انتقاد و حتی فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی رسمی حاکمیت را توسط شهروندان برنمی‌تابیدند و آن را با مخوف‌ترین شیوه‌ها در نطفه خفه می‌کردند اما لحظه به لحظه و پله به پله به سقوط ناباورانه‌ی خود نزدیک شدند و نهایتاً در میان شادی و شعف مردمان این کشورها از پای درآمدند.

siegelbaum_coverپس از آن سقوط که در اوایل دهه 90 اتفاق افتاد، آرام آرام تعدادی از گروه‌های مستبد حاکم بر کشورها به فکر به کارگیری مجدد شیوه‌های استالینیستی برای بقای نظامهایشان که عموماً هم نظام‌های ایدئولوژیک هستند افتادند. به این ترتیب شیوه‌ای که من نام آنرا شیوه‌ی حاکمیت نواستالینیستی می‌گذارم به وجود آمد. این شیوه‌ی حکومتی از دو عامل عمده بهره‌ می‌جوید، عامل اول کسب قدرت تاثیرگذاری منطقه‌ای یا جهانی از طرق مختلف (قدرت اقتصادی، قدرت نظامی، قدرت صنعتی، قدرت ترورریستی و …) به هدف باج‌گیری از جامعه‌ی بین‌الملل است. عامل دوم بهره‌گیری نمایشی از جلوه‌های دموکراسی همچون انتخابات و پارلمان و … است. این دو عامل به این رژیم‌های استبدادی کمک می‌کند که در وهله‌ی اول جامعه‌ی ین‌الملل را به خاطر ترس از قدرت‌های تاثیرگذار این کشورها به عقب براند و در وهله دوم به کشورهای دموکراتیک غربی اجازه می‌دهد که بی‌توجهی خود به آنچه از نقض حقوق بشر و ارعابی که درون این کشورها می‌گذرد، را به بهانه همین جلوه‌های نمایشی دموکراسی در این کشورها توجیه و تفسیر نمایند، و در نهایت خود با خیال آسوده به سرکوب صداهای مخالفشان بپردازند.

آنچه در این روزهای آخر سال 1387 اتفاق افتاد، و واکنش کشورهای غربی و به خصوص ایالات متحده‌ی آمریکا، اما نشان می‌دهد که شیوه‌ی در پیش گرفته توسط این حکومت‌ها اشتباه و نادرست هم نبوده است. مرگ (قتل) امیرحسین حشمت‌ساران در 2 هفته پیش، و در ادامه‌ی آن مرگ (قتل) امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس‌جوان و بی‌گناه در دوشب مانده به سال نو، تکمیل کننده آنچه در تمام طول سال اتفاق افتاده بود از سنگسار و اعدام دست‌جمعی تا تهدید وبلاگ‌نویسان توسط سعید مرتضوی، تا سرکوب زنان و دانشجویان، دستگیری بهاییان، دستگیری دراویش گنابادی، دفن اجساد کشته‌شدگان جنگ در دانشگاه‌ها و هزاران عمل ناقض حقوق بشر دیگر در ایران گردید.

البته آن هم کافی نبود و برای افزودن پیازداغ ماجرا، سناریوی دستگیری مدیران و انهدام! سایت‌های پورنوگرافیک ایرانی، آن هم توسط سپاه پاسداران و اعلام پرآب تاب این داستان _به شیوه‌ی اعلام فتوحات جنگ هشت‌ساله_ و در ادامه پخش اعترافات این افراد ساعاتی پس از تحویل سال نو، نیز برای تکمیل سناریوی ارعاب و خفقان نظام حاکم اجرا گردید. به این که ابعاد این ماجرای اخیر چه میزان است و اصولاً چه میزان آن را می‌توان باور کرد البته کاری ندارم (که ماجرا بیش از حد بودار است). اما سیستم‌ اعتراف‌گیری و پخش آن به این شکل که بازهم زاییده شیوه‌های حکومتی استالینیستی است، پس از سال‌ها مدتی است که دوباره با قدرت هرچه بیشتر انجام می‌گیرد و هنوز هم بسیارانی آن را باور دارند و از آن تاثیر می‌گیرند. بی شک هدف نهایی این رفتارها ایجاد جو ترس و وحشت در میان وبلاگ نویسان است، تا بیش از پیش دست به خودسانسوری بزنند. بلافاصله پس از مرگ یک وبلاگ‌نویس در زندان‌های نظام، تبلیغ این موضوع که حتی اگر بانام مستعار بنویسید و تمام مسائل امنیتی را رعایت کنید و حتی در کشوری آزاد و بسیار دور از مرزهای جمهوری اسلامی زندگی کنید بازهم در تیررس ما قرار دارید چه هدفی غیر از اعمال هرچه بیشتر سانسور و خودسانسوری می‌تواند دنبال کند؟ کما اینکه روز به روز از تعداد کسانی که در مخالفت با نظام سیاسی ایران می‌نوشتند به بهانه‌های مختلف کم می‌شود، یکی اعلام می‌کند که گرفتار است، دیگری می‌گوید در رابطه با موضوعاتی غیر از سیاست خواهد نوشت و سومی بی‌ سروصدا نوشتن را به کناری گذاشته است.

footwear_military_german_army_para_boot

همه‌ی این اتفاقات می‌افتد و نهایتاً جناب آقای حسین اوباما پشت تریبون قرار می‌گیرند. شروع تازه !

برخلاف پرزیدنت جرج بوش که همواره ایران را به دو بخش تقسیم می‌نمود اکثریت مردم و جمع کوچک حاکمان و همواره لااقل در کلام اعلام می‌کرد که در کنار مردم ایران قرار دارد، حسین اوباما راه دیگری در پیش می‌گیرد، او به راحتی مردم و مسئولان جمهوری اسلامی را به وحدت می‌رساند و با تاکید، حداقل دوبار از عبارت «مردم و مسئولان جمهوری اسلامی ایران» استفاده می‌کند. می‌گوید که سی‌سال است با ما (مردم و مسئولان) اختلاف نظر داشته است. پرزیدنت بوش همیشه بر دوستی بین مردم ایران و آمریکا تاکید می‌کرد*. تبریک می‌گم بالاخره جمهوری اسلامی ایران هم به رسیمت شناخته شد و بالاخره ما مردمان ایران هم موقعیت مناسب خود را پیدا کردیم. در حقیقت هم ما مردمانی که همواره بودن خود در کنار حاکمانمان را بلند بلند فریاد کشیده‌ایم نباید انتظاری جز این داشته باشیم. حاکمانی که همیشه در پاسخ هر خبرنگار خارجی‌ای حضور شهورندان کشور را در انتخابات‌های رنگارنگی که برگزار می‌شود به درستی نشانه‌ی مقبولیت خود اعلام می‌کنند و به این حضور می‌نازند، و ما مردمان که البته خود را بسیار باهوش‌تر از آنها می‌پنداریم بازهم هوشمندانه تفسیر می‌کنیم که برای این نظام عدم حضور ما مطلوب است نه حضورمان. واقعاً من چرا باید انتظار داشته باشم که دوروز پس از مرگ بی‌دلیل امیدرضا میرصیافی در زندان ِ بازهم بی‌دلیلش، توسط رئیس تنها ابرقدرت دنیا از حاکمانی که مسئولان مرگ او هستند مجزا شوم. مگر هر سال در انتخابات‌های این نظام شرکت نکردم و در کنار حاکمانم مشتی محکم بر دهان استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهان‌خوار نکوفته‌ام. مگر به هر سازشان نرقصیده‌ام که اکنون از جمع بسته‌شدن با آنها شاکی باشم.

حالا باید منتظر ماند و به نظاره نشست تا گذشت زمان مشخص کند آیا آغاز سال 1388 خورشیدی نقطه‌ی عطفی در تاریخ حکومت‌های تمامیت خواه بوده است یا نه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مفسران سیاسی همواره به پرزیدنت بوش ایراد می‌گرفتند که تحریم‌ها در نهایت به ضرر مردم ایران تمام خواهد شد و این با چیزی که او اعلام کرده (اینکه در کنار مردم ایران است و آنها را از حاکمان ایران جدا می داند) در تناقض است، خوشبختانه پرزیدنت اوباما اصلاً به چنین جدایی‌ای معتقد نیست، او می‌تواند شدیدترین تحریم‌های اقتصادی را به اجرا بگذارد و مورد انتقاد کسی هم قرار نگیرد.

Read Full Post »

"رویایی درسر دارم"

"رویایی درسر دارم"

صبح 15 آبان یکهزار سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی است، رویای آمریکایی به تحقق پیوسته است. در آگوست 1963مارتین لوترکینگ از رویای خود سخن می‌گوید، اینکه روزی دختران و پسران کوچک سیاه‌پوست بتوانند دست دختران و پسران کوچک سفید‌پوست را به عنوان خواهران و برادارن خود در دست گیرند، که در کشوری زندگی کنند که نه بر اساس رنگ پوستشان، بلکه بر اساس شخصیتشان مورد قضاوت قرار بگیرند. پسربچه‌ی سیاه‌پوست دو ساله‌ی آنروز، امروز به ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا برگزیده شده است.

پست جدید دوست نازنینم اهر «رویای آمریکایی، رویای ایرانی» را می‌خوانم، می‌گوید:

دوست عزیز ضد امپریالیست، ضد آمریکایی، ضد سرمایه داری و مدافع تمام محرومان عالم که فکر میکنی راه حل همه مشکلات را در جیب بغل داری، نگاه کن ببین چطور آن مردم قدم به قدم در راه ترقی پیش میروند و ما با این همه ادعای آسمانی در نژاد پرستی و مذهب و تعصب دست و پا میزنیم و همچنان به رای دادن به کسانی که منتظر ظهور امام دوازدهم هستند و اولین اولویت حکومتشان برپا بودن علم اسلام است ادامه میدهیم.

و در پایان سوالی مطرح می‌کند:

آیا میشود یک روز این رویای آمریکایی در ایران من هم جاری بشود؟

سوالی که پاسخ دادن به آن برای من دقایقی بیشتر زمان نمی‌برد. چرا که پاسخ رو به سرعت در وبلاگ مدیار سمیع نژاد (مجتبی) می‌یابم. پاسخ منفی است. نوشته مدیار سمیع‌نژاد رو بخوانید، به یاد داشته باشید که این مطلب در مورد اتحاد جماهیر شوروی ِ دوران استالین نوشته نشده است!

آری، من بر خاکی هرزه روئیدم
در سرزمینی که زندان و شکنجه‌ام کردند و دو سال تمام از زنده‌گی‌ام را گرفتند، زنده‌گی می‌کنم. در سرزمینی که همراه همه‌ی اهالی‌اش دروغ‌ها و تهمت‌ها را می‌بینم و همراه همه‌ی اهالی‌اش به تماشا می‌نشینم زندانی شدن کارگر و معلم و دانش‌جو را، سرزمینی که در آن دوستان‌ام به جرم آزاداندیشی ممنوع از تحصیل هستند، سرزمینی که در آن زندان‌های انفرادی و عمومی‌اش پر است از روزنامه‌نگار و دانش‌جو و نویسنده. در سرزمینی زنده‌گی می‌کنم که در قوه‌ی قضاییه‌اش به جای رسیده‌گی به جرم‌های مفسدان اقتصادی و جاعلان مدارک تحصیلی و برپاکننده‌گان نماز جماعت عریان، پرونده‌ی روزنامه‌ها و دانش‌‌جویان روی میز قاضیان است و رئیس جمهوری‌اش آن را آزادترین کشور دنیا می‌خواند که در آن به مسائل خصوصی مردم هیچ‌کس کاری ندارد. آری من بر خاکی هرزه روئیدم و بر خاکی هرزه زنده‌گی می‌کنم که گوییا در تاریخ‌اش گفته‌اند از هزاران پهلوانی و دلیری و مردانه‌گی که هنوزش ندیده‌ام چیزی.
متاسفم و صدها بار متاسفم از این‌که سرزمینی را که برای هزارها دلیل دوست می‌دارم، نامردان و گرگ‌صفتانی پر کرده‌اند که مانندش را ندیده‌ام. متاسفم از این که یک ماه تمام است که ماموران امنیتی با تلفن‌های‌شان به تهدید من و همسرم همت گماشته‌اند. متاسفم که آن‌قدر ناتوانند که همسرم را در روز روشن در خیابان بازداشت می‌کنند و از او می‌خواهند که از من جدا شود و او را تهدید به زندان و پرونده‌سازی می‌کنند. متاسفم که آن‌قدر حقیرند که برای رسیدن به خواسته‌های‌شان سعی می‌کنند دست به هر کاری بزنند.
آری، من بر چنینی خاک هرزه‌یی زنده‌گی می‌کنم که مردان حکومتی‌اش رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی را خوب می‌دانند. خاک هرزه‌یی که ماموران امنیتی‌اش شاعرکشی مرام‌شان است و هر کدام کتاب لغتی دارند که باید هر نویسنده تنها از روی آن بنویسد.

ماموران امنیتی که طبق معمول همیشه هیچ مجوز و نشانی از خود نشان نداده‌اند همسرم را هنگام برگشت از محل کار، در خیابان متوقف می‌کنند و وی را سوار ماشین می‌کنند. آن‌ها به وی می گویند که می‌خواهند مرا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و نوشتن وبلاگ بازداشت کنند. پرینت وبلاگ‌ام را نشان‌اش می‌دهند و بعد از وی می‌خواهند که از من جدا شده و به دلیل مسائل اخلاقی از من شکایت کند و وقیحانه از وی می‌خواهند که بر علیه من شکایت کند و می‌گویند که اگر این‌کار را نکند خود وی راهی زندان می‌شود.
و همه‌ی این‌ها همان است که در پرونده‌ی قبلی‌ام بود و با تک به تک آن‌ها آشنایی دارم. فعال شدن دفتر اینترنت و لایحه‌یی را که برای وبلاگ‌نویسان به مجلس فرستاده‌اند گوییا قربانی می‌خواهد و چه کسی از من بهتر که کینه‌های بسیار از من دارند و تبرئه شدن از بسیاری از اتهامات در پرونده‌ی قبلی‌ام داغی ابدی بر دل‌شان گذاشته است.

همسرم وقتی پشت خط‌های تلفن ماجرای این بازداشت را بازگو می‌کرد می‌گریست و زار می‌گریست. همراه این ماموران یک زن هم بوده است، مانده‌ام که این زن چه‌گونه تاب آورده این‌چنین ظلمی را در حق یک زن دیگر. مانده‌ام که نوشته‌های یک وبلاگ چه مقدار گران می‌آید که تا خصوصی‌ترین مسائل زنده‌گی وارد می‌شوند و جدایی همسرم را از من طلب می‌کنند. هیهات من الذلة

حال من از چه کسی به خاطر بازداشت همسرم و تهدید‌های یک ماهه‌ی خود و همسرم از طریق کامنت گذاری در وبلاگ‌های‌مان و تلفن‌‌های مداومی که به ما می‌شود باید شکایت کنم؟ هم‌چون این تلفن‌ها که هر چه زنگ می‌زنی ناکجاآباد است انگار:
77999366
77219535
77999390
77999127
1000526650
1000547560
1002649230
باید چه‌گونه و به کجا شکایت ببرم که کسانی با استفاده از امکانات خاص می‌توانند به ما زنگ بزنند و ما را تهدید کنند و برای این‌که ما تلفن را برداریم می‌توانند کاری کنند که شماره‌های دوستان‌مان روی نمایش‌گر همراه‌مان بیافتد؟ این شماره‌های یک طرفه چه کسی دارد و کدام سازمان و ارگان امنیتی می‌تواند چنین کند؟

می زنم فریاد هرچه باداباد

stop_tyranny

"ارعاب را متوقف کنید"

Read Full Post »

 حكومت‌هاي تماميت‌خواه و آرزوي ديرينه آنها

dystopia  آنچه در نيمه اول قرن بيستم اتفاق افتاد، به ناگاه چشمان مردم، نويسندگان، فلاسفه و سياستمداران جهان را  به حقيقت خطري تازه روشن كرد: توتاليتاريسم.

يوتوپيايي كه تا پيش از آن در انديشه‌ها و آثار فلاسفه‌اي چون افلاطون، ارسطو، هگل، فيخته و … و تنها به صورت نظري مطرح گرديده بود، در جهان عمل و در ابعادي غيرقابل تصور، ويرانگر و سهمگين، خود را در معرض نمايش گذاشته بود. نمايشي كه تنها نكته مثبت آن اثبات اين حرف بود كه «تلاش براي ساختن بهشت بر روي زمين بي شك منجر به ايجاد جهنمي هولناك خواهد شد.» در كنار اين نكته مثبت، تلفات بي‌سابقه‌اي بود كه شكل مي‌گرفت. تلفاتي كه تنها از جنبه انساني، جان ده‌ها ميليون انسان را در سراسر جهان گرفت1.

ظهور قدرتمند حكومت‌هاي توتاليتر – كه متاسفانه همواره بر بستري از حمايت مردمي هم بوجود مي‌آيد – و وحشت ناشي از آن، در جهان ادبيات منجر به خلق آثار داستاني علمي تخيلي فراواني شد كه به dystopian fiction  2 شهرت دارند. همگي اين آثار آينده‌اي را به تصوير مي‌كشند كه حاكماني تماميت خواه با استفاده از روشهاي متفاوت و با بهره‌گيري از تمامي ابزارهاي تكنولوژيك خود، در جهت كنترل همه‌‌ي اعمال شهروندان و در نهايت  كنترل ذهن آنها گام بر مي‌دارند3. در اكثر جوامع ارائه شده در اين آثار، سيستم تماميت‌خواه گسترش‌يافته‌اي وجود دارد كه در امر به دست گرفتن تمامي شئونات زندگي شهروندان تا حد زيادي موفق شده است.

جهان جسور جوان نوشته آلدوس هاكسلي 4 در 1932، هزار و نهصد و هشتاد چهار اثر جورج اورول 5 در سال 1948 و فارنهايت 451 نوشته رِي برادبري 6 در سال 1951 مشهورترين اين آثار هستند كه بيشتر با بهره‌گيري از تجربه ساختار انديشه‌اي، ديوانسالاري و عملكردي حكومت مخوف استالين در شوروي و حكومت هيتلر در آلمان به رشته تحرير درآمده اند. داستان تلاش حكومت‌هاي خودكامه در به اختيار گرفتن ذهن شهروندان خود و به بند كشيدن آن (به عنوان آخرين و مهم‌ترين قدم ايجاد توتاليتاريسم تمام و كمال) و در مقابل تلاش شهروندان اين جوامع براي تسليم نشدن در برابر اين خواست حاكمان و مبارزه با آن. تلاشي كه در هر كدام از اين آثار با ميزان متفاوتي از اميد و يا نااميدي روبرو مي‌گردد.

dystopia

اما جاي بسي خوشحاليست كه در جهان واقعيت هرگز سيستم‌هاي توتاليتري به قدرت و تماميت حكومت‌هاي اين آثار بوجود نيامدند. شايد اميد شيريني كه خواننده در پايان رمان فارنهايت 451 با‌ آن روبرو مي‌شود حقيقي‌تر از نااميدي دردناكي است كه در 1984 گريبان او را مي‌گيرد. از مقايسه اين آثار و آنچه در جهان واقعيت رخ داده‌است 7، مي‌توان فهميد كه عليرغم خواست حاكمان در راستاي تحقق‌بخشي به آرزوي ديرينه‌شان كه همانا كنترل ذهن شهروندان به هدف مطلق كردن ولايت خود بر آنان مي‌باشد، اين انسان آزاد و ذهن آزادي‌خواه وي بوده است كه در نهايت و پس از تحمل هزينه‌ي بسيار، حاكمان را قدم به قدم به عقب نشانده است. حركتي رو به جلوي انسان آزادي‌خواه و برابري‌طلب كه همچنان و در همه‌ي جاي جهان ادامه دارد، و روز بروز حاكمان را به عقب‌نشيني بيشتري وادار مي‌كند.

اما آنچه دردناك و باعث تاسف است، اين است كه در اين گوشه از دنيا، حاكمان بي‌توجه به آنچه در صد سال گذشته (چه در كل جهان و چه در ايران) رخ داده است، همچنان در تلاشند كه ذهن‌ها را آنگونه كه خود مي‌پسندند، شكل دهند.

ديگر شنيدن خبر دستگيري، زندان، انفرادي و انواع شكنجه‌هاي سياه و سفيد و مرگ ِ وبلاگ‌نويسان، فعالين حقوق زن، تشكل‌هاي كارگري و به خصوص دانشجويان امري عادي محسوب مي‌شود. جالب اينجاست كه اين دستگيري‌ها، چپ و راست، سكولار و لائيك و اسلامگرا و …. نمي‌شناسد. كافيست ذهنيتت كمي متفاوت، فقط كمي متفاوت با آنچه حاكمان دوست دارند باشد، فقط كافيست كه بيانديشي، انگار انديشه بيماري واگيردار مهلكي است، كه به محض بروز اولين سيمپتوم‌ها، بايد نيروهاي ويژه سرتاپا پوشيده را به سراغش فرستاد تا هرچه زودتر اورا به قرنطينه منتقل كنند. همان كه شاملو مي‌گفت، «به انديشيدن خطر مكن» 8

نمي‌دانم دليل اين ناديده انگاشتن ِ گذشته چيست، گذشته‌اي كه همچون آينه‌ي تمام‌نماي جادويي، آينده اين كوشش حاكمان براي به بند كشيدن انديشه را به وضوح به نمايش مي‌گزارد. آيا حاكمان ما هيچگاه از نعمت بينايي برخوردار نبوده‌اند؟ آيا خوابشان اينقدر سنگين است كه تنها زماني مي‌توان بيدارشان كرد كه كار از از كار گذشته باشد؟ آيا شهوت قدرت چشمانشان را كور كرده‌ است؟ و يا  به اميد، انگيزه، بشارت، اشارت و يا توهم چيزي كه من و تو از آن بي‌خبريم، خود را به خواب زده‌اند و هر لحظه پلك‌هاي خود را محكم‌تر از قبل به هم مي‌فشارند؟

نمي‌دانم، اما آنچه با اطمينان مي‌دانم اين است كه: هرگز نمي‌توان بر اسب بالدار انديشه‌ي انسان افسار زد. شك ندارم كه دير يا زود اين اسب سركش، تمامي بندها را از دست و پا و بال و پر خود مي‌گسلد و باز به پرواز زيبايش در آسمان بي‌كران انديشه ادامه خواهد داد. به اميد آنروز

 

 

  • 1. مجموع تلفات انساني جنگ جهاني دوم، انسانهايي كه در نسل‌كشي‌هاي حكومت استالين يا مستقيماً كشته شدند و يا در گولاگ‌ها جان باختند وهمچنين افرادي كه در پاكسازي‌هاي حزب كمونيست چين و تحت حكومت مائو جان باختند بيش از 50 ميليون نفر است
  • 2. dystopia ( kakotopiaيا anti-utopia) اولين بار در سخنراني جان استوارت ميل در پارلمان انگلستان در سال 1868 مورد استفاده قرار گرفت. در مورد معني اين كلمه دو نظر وجود دارد، يكي آن‌را به معناي ناكجا‌آابادي مي‌داند كه به دليل نقص و يا حادثه‌اي از مسير يوتوپيا بودن منحرف گرديده، ولي تعريف ديگر آنرا ناكجاآبادي مي‌داند كه بر خلاف يوتوپيا، از همان ابتدا ارزشهاي منفي حاكم بوده است و حتي براي مخفي ماندن شرارت تلاشي نمي‌شود.
  • 3. در رمان 1984 اثر جورج اورول، مستقيماً با دايره‌اي به نام پليس ذهن thought police روبرو مي‌شويم.
  • 4. Brave New World ترجمه عنوان كتاب از دكتر عزت‌الله فولادوند است.
    اين كتاب در ايران با عناوين زير ترجمه شده است. اما ترجمه عنوان استاد فولادوند «جهان جسور جوان» نزديك‌تر است.
    دنياي ق‍ش‍ن‍گ‌ ن‍و ؛ ت‍رج‍م‍ه‌ س‍ع‍ی‍د ح‍م‍ی‍دی‍ان‌ : ن‍ش‍ر واژه‌، ۱۳۶۸ و
    دنياي شگفت‌انگيز نو؛ت‍رج‍م‍ه‌ ح‍ش‍م‍ت‌ال‍ل‍ه‌ ص‍ب‍اغ‍ی‌، ح‍س‍ن‌ ک‍اوی‍ار، ک‍ارگ‍اه‌ ه‍ن‍ر، ۱۳۶۶
  • 5. ه‍زار و ن‍ه‍ص‍د و ه‍ش‍ت‍اد و چ‍ه‍ار؛ ت‍رج‍م‍ه‌ ص‍ال‍ح‌ ح‍س‍ی‍ن‍ی‌، ن‍ی‍ل‍وف‍ر، ۱۳61
    ه‍زار و ن‍ه‍ص‍د و ه‍ش‍ت‍اد و چ‍ه‍ار؛ ت‍رج‍م‍ه‌ ژی‍لا س‍ازگ‍ار، اطاق‌ چ‍اپ‌، ۱۳۶۱، ۱۳۵۹
  • 6. چ‍ه‍ارص‍د و پ‍ن‍ج‍اه‌ و ی‍ک ف‍ارن‍ه‍ای‍ت؛ ت‍رج‍م‍ه‌ ع‍لاآال‍دی‍ن‌ ب‍ه‍ش‍ت‍ی‌، آش‍ت‍ی‍ان‍ی‌،1363
  • 7. شايد در ابتداي امر مقايسه يك موضوع داستاني تخيلي با واقعيت اتفاق افتاده در جهان امري نامناسب به نظر آيد، اما نبايد از نظر دور داشت كه اگر اين چنين وحشتي در ميان نويسندگان و روشنفكران بوجود نيامده بود، و اگر اين پيش‌بيني‌هاي هراسناك از آينده تصوير و ارائه نمي‌شد، اكنون وضعيت جهان به گونه‌اي ديگر بود. به گمان من پيش‌بيني چنين آينده وحشت‌آوري توسط اين آثار بود كه جلوي تحقق همان پيش‌بيني را گرفت.
  • 8. در اين بن بست، از مجموعه‌ي ترانه‌هاي كوچك غربت، احمد شاملو 1358

Read Full Post »