Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘تخريب’

(از آنجا كه مطلب زير بسيار طولاني شد آن را در چند بخش پست خواهم كرد)

جدل مجازي كه بين بامدادي و كمانگير بر سر موضوع جنگ احتمالي آمريكا و ايران در گرفت، با ورود كامنت نويسان و وبلاگ نويسان ديگري (1 2 3 ) به بحث از يك موضوع خاص به بحثي كلي در مورد جنبش‌ها و ديدگاه‌‌هاي ضد جنگ بدل گشت (البته هيچ‌گاه با صراحت چنين چيزي بيان نشد). موضوعي كه من در اين نوشته سعي در شكافتن آن دارم، مستقيماً پاسخي به هيچ‌كدام از نوشته‌هاي دوستان نيست، بلكه از اين جدل مجازي تنها به عنوان بهانه‌اي براي پرداختن به موضوع ديدگاه‌ مخالف جنگ استفاده مي‌كنم. مسلماً در طول بحث مطالبي مخالف و يا موافق برخي از ديدگاه‌هاي مطرح شده توسط دوستان بيان خواهد شد. لازم به توضيح است كه اين موافقت يا مخالفت‌ها تنها در سطح نظري است و به موضوع جنگ و صلح در مقياسي فراتر از منافع كشورها يا گروه‌ها مي‌پردازد.

مطالعه سريع مطالب نوشته شده و اظهار نظرهاي ديگر دوستان در كامنت‌ها، اين موضوع را به روشني مشخص مي‌كند كه تفاوت ديدگاهي كه باعث ايجاد چنان جدلي شده است نه در موضوع موافقت و مخالفت با جنگ بلكه در انتقاد به نوعي مخالفت با جنگ بود كه من آن را تحت عنوان ديدگاه ضد جنگ مجرد يا انتزاعي تعريف مي‌كنم. ديدگاه ضد جنگ مجرد، ديدگاهي است كه به مساله ضديت و مخالفت با جنگ به عنوان يك موضوع زيربنايي و اعتقادي مي‌نگرد و تلاش خود را متمركز بر مخالفت با هر جنگي، در هر شرايطي و البته به هر قيمتي مي‌سازد. اين ديدگاه معتقد است كه جنگ در هر شرايطي بد است و به هيچ روي نمي‌توان كوچكترين منفعتي براي يك جنگ متصور شد. در اين ديدگاه جنگ بهانه‌اي است براي برخي از گروه‌ها براي پيش بردن منافع شخصي همان گروه‌ها و به شكل خاص ابزاري است در دست كشورهاي قدرت‌مند كه با استفاده از آن كشورهاي ضعيف‌تر را به استثمار كشانند و منابع آنها را به غارت ببرند. اين ديدگاه معتقد است كه درهيچ زماني، هيچ جنگي حتي اگر به نيت خير (بسياري از معتقدان به اين ديدگاه جنگ و نبت خير را جمع اضداد مي‌دانند) هم بوقوع پيوسته منجر به بهبودي اوضاع و شرايط هيچ نقطه‌اي در جهان نشده است. براي فهميدن اين موضوع هيچ نيازي به آمار و ارقام و عدد و رقم، و سنجش‌گري علمي وجود ندارد و ذات كثيف جنگ حقيقتي فراتر از هر تحليل آماري است. معتقدان به اين ديدگاه تمركز خود را در نمايش زشتي‌ها، قساوت و خشونت عيان موجود در جنگ مي‌گذارند و تلاش مي‌كنند جهانيان را متوجه بدي ذاتي جنگ و بي فايده بودن آن نمايند. اگر از نمايشگاه‌هاي عكسي كه توسط معتقدان به اين ديدگاه‌ برگزار مي‌شود ديدن كنيد، با مقدار متنابهي از عكس‌هاي پر از خشونت عيان، كودكان سر و دست شكسته، دست و پاهاي قطع شده، چهره‌هاي دهشت‌آور انسانهاي قرباني حملات شيميايي، بچه‌هاي نالقص الخلقه قرباني راديواكتيو، انفجار، خرابي، خون و … روبرو خواهيد شد.

اما من به شخصه اعتقاد دارم كه اين ديدگاه در عين اينكه تمامي تلاش خود را براي جلوگيري از وقوع جنگ و ساختن جهاني بهتر كرده است، در عمل از رسيدن به هدف نهايي خود ناكام مانده است. اين ناكامي البته از اين‌جا ناشي نمي‌شود كه اين گروه در پيشبرد روش اصلي خود يعني نمايش شرّ ذاتي جنگ موفق نبوده كه اتفاقاً امروز پيدا كردن انساني كه جنگ را ذاتاً خوب بداند كاري بسيار دشوار است. بلكه اين عدم كاميابي به جهت نگاه غير واقع‌گرايانه‌اي است كه به موضوع جنگ دارد. از سوي ديگر مخالفت اعتقادي با  جنگ در موارد متعددي، اين ديدگاه را دچار تناقضاتي از درون مي‌كند. در ادامه بحث به ذكر نكاتي از نقطه‌ نظرهاي مختلف مي‌پردازم تا بتوانم از طريق آنها چرايي اين ناكامي را شرح دهم. در نهايت به ديدگاه متفاوتي در مقابل اين ديدگاه مي‌پردازم كه مي‌تواند كاستي‌ها و تناقضات دروني آن را بر طرف سازد و به سمت جهاني سالم‌تر حركت كند. ديدگاهي كه تحت عنوان ديدگاه حفاظت از صلح مشروط معرفي مي‌كنم. جان كلام اين ديدگاه اين است كه از آنجا كه صلح به قيمت جان ميليون‌ها انسان كشته‌ شده در جنگ‌هاي مختلف و در طول تاريخ به دست آمده است، بايد براي حفظ آن با چنگ و دندان مبارزه كرد. به عبارت مشخص‌تر براي حفاظت از صلح بايد جنگيد. اين ديدگاه هدف عملي خود را شناسايي و حذف (يا كمرنگ كردن) عوامل، ريشه‌ها و زمينه‌هاي به خطر افتادن صلح در جهان مي‌داند. (لازم به ذكر است كه اين ديدگاه تا حدودي متاثر از انديشه‌هاي سر كارل پاپر فيلسوف اتريشي معاصر است.)

  • 1- جنگ جهاني دوم و جنبش صلح طلبي اروپا
    در ساعت يازده ظهر از روز يازدهم نوامبر 1918 جنگ جهاني اول وارد مرحله آتش بس خود شد. جنگي كه نزديك به بيست ميليون نفر تلفات انساني در برداشت. معاهده ورساي در 1919 به امضا رسيد و شرايط صلح پايدار شد. آلمان كه رهبر نيرو‌هاي محور بود متعهد به پرداخت غرامتي بسيار سنگين و محدوديت شديد تعداد نيروهاي نظامي و محروميت از داشتن نيروي هوايي گرديد. جنگ جهاني اول باعث تغيير چهره اروپا با تغيير امپراطوري‌ها به جمهوري‌ها گرديد. امپراطوري عثماني به جمهوري تركيه تبديل شد و در آلمان پس از چند ماه درگيري‌هاي جسته و گريخته بالاخره قانون اساسي جديد آلمان در شهر وايمار تصويب شد و جمهوري وايمار حيات خود را آغاز نمود. در سال 1920 حزب كارگران ناسيونال سوياليست آلمان (NSDAP) يا همان حزب نازي از درون حزب كارگران آلمان بوجود آمد و يك سال بعد آدولف هيتلر رئيس اين حزب شد. حزب نازي با استفاده از روش‌هاي دموكراتيك تا جايي پيش رفت كه 37 درصد نمايندگان رايشتاگ را از آن خود كرد. در ژانويه 1933 هيتلر در مقام صدر اعظم آلمان سوگند ياد كرد. به قدرت رسيدن هيتلر را بايد پايان عمر جمهوري وايمار تلقي كرد. تنها يك هفته پس از به قدرت رسيدن هيتلر سركوب مخالفان آغاز گرديد. نشست‌هاي احزاب چپ ممنوع گشت. حتي اعضاي احزاب ميانه‌رو نيز مورد تعرض و تهديد قرار گرفتند.اين كار تا مرحله دستگيري غير قانوني اعضاي كمونيست رايشتاگ نيز پيش رفت. هيتلر با سو استفاده از ماده 48 قانون اساسي همه‌ي عوامل را براي پيروزي نهايي در آخرين انتخابات دموكراتيك آلمان بوجود آورد. در 23 مارس 1933 هيتلر با استفاده از 81 كرسي‌ خالي احزاب كمونيست، فريب و اغواي لودويگ كاس رئيس حزب كاتوليك ميانه و تهديد ديگر اعضاي رايشتاگ توانست قانون اختيارات ويژه را به تصويب برساند. قانون اختيارت ويژه اين قدرت را به دولت او مي‌داد كه بدون موافقت رايشتاگ قانون‌گزاري كند، تصميمات سياست خارجي را بگيرد و حتي قانون اساسي را در جهتي كه مناسب مي‌داند تغيير دهد. هيتلر از اين اختيارت در جهت حذف تمام مخالفان ديكتاتوري خود استفاده كرد. به سرعت همه‌ي آزادي‌هاي فردي مردم آلمان از آنها گرفته شد. همه‌ي احزاب ممنوع شدند، تمام افرادي كه عضو حزب نازي نبودند از بيمه اجتماعي محروم شدند و بدين ترتيب امپراطوري رايش سوم شكل رفت. 2 آگوست 1934 هيندنبورگ ريس‌جمهور آلمان درگذشت و هيتلر به جاي برگزاري انتخابات رياست جمهوري قانوي تصويب كرد كه قدرت را به عنوان پيشوا (فوهرر) و صدراعظم آلمان به هيتلر منتقل كند و به اين شكل هيتلر فرمانده كل قوا شد، فرمانده‌اي كه افسرانش به جاي كشور و يا قانون اساسي به شخص او بايد سوگند مي‌خوردند. در اكتبر 1933 آلمان خود را از ليگ‌ملل و كنفرانس خلع سلاح جهاني بيرون كشيد. در فوريه 1934 هيتلر اعلام كرد كه آلمان داراي يك نيروي هوايي شده است (بر خلاف معاهده‌ي ورساي). در مارس 1935 هيتلروجود يك ارتش ششصدهزار نفري (6 برابر تعهد آلمان در معاهده ورساي) و افزايش نيروهاي دريايي را اعلام كرد. انگليس، فرانسه و ايتاليا تنها اين عمل را محكوم كردند. در همان ماه هيتلر بازگشت به ليگ ملل را منوط به بازپس‌گيري مستعمرات آلمان در آفريقا كرد. در سپتامبر 1935 هيتلر قانوني معروف به قانون نورمبرگ را تسليم رايشتاگ نمود، به موجب اين قانون ازدواج آلماني‌هاي آريايي و يهودي ممنوع شد، استخدام زنان كمتر از 45 سال سن آريايي توسط يهوديان ممنوع شد و آلماني‌هاي غير آريايي از مزاياي شهروندي آلمان محروم مي‌شدند. در مارس 1936 هيتلر مناطق غير نظامي راينلند رو بر خلاف معاهده ورساي تصرف كرد. انگليس و فرانسه در مقابل اين عمل واكنشي نشان ندادند. در جولاي 1936 هيتلر قواي خود را به كمك ژنرال ديكتاتور اسپانيايي فرانكو فرستاد. در 1937 هيتلر تصميم خود مبني بر ورود به جنگ‌هاي محلي به قصد تصرف چكسلواكي و اتريش را با وزيران خود در ميان گذاشت، اين تصميم با مخالفت شديد وزير جنگ فيلدمارشال بلومبرگ، وزير خارجه بارون نيوراث و رئيس ارتش ژنرال فريتشه روبرو شد. آن ها اعتقاد داشتند كه اين تصميم بيش از حد ريسكي است و ممكن است قبل از آنكه آلمان آماده باشد منجر به جنگي بزرگ شود، آنها توصيه كردند كه قبل از انجام اين كار هيتلر بازهم به تقويت نيروي نظامي خود بپردازد. در نوامبر همان سال لرد هاليفاكس انگليسي در ملاقات خود با هيتلر تاكيد كرد كه انگليس دوست دارد تنها تغييراتي در نظام مرزها را ببيند كه بر اساس تغيرات صلح آميز باشد. در 4 فوريه 1938 هيتلر كه از مخالفت بلومبرگ، نيوراث و فريتشه ناراضي بود، وزارت جنگ را منحل كرد، وزير خارجه را بركنار كرد و فرماندهي عالي نيروهاي نظامي (OKW) را جايگزين وزارت جنگ كرد. اين عمل هيتلر هدف واقعي او را به روشني مشخص نمود چرا كه تاسيس چنين سازمان‌هاي ويژه‌اي اصولا در شرايط جنگي نقش دارند و نه در شرايط صلح. در همان ماه هيتلر اتحاد اسمي خود با چين را به هم زد و به امپراطوري ژاپن متحد شد. در مارس 1938 سر نويل هندرسون پيشنهاد تشكيل يك كنسرسيوم بين‌الملي با محوريت آلمان را براي فرمانروايي در آفريقا به نمايندگي بريتانيا با هيتلر مطرح كرد، و در مقابل آلمان متعهد شود كه براي تغيير مرزها به جنگ متوسل نشود. هيتلر در پاسخ گفت كه حاضر است 20 سال براي پس‌گيري مستعمراتش در آفريقا منتظر بماند تا اينكه شرايط انگليس براي جلوگيري از جنگ را بپذيرد. در 28 مي 1938 هيتلر در كنفرانسي تصميم غير قابل تغيير خود براي له كردن چكسلواكي را اعلام كرد. آگوست 1938 اخباري مبني بر اينكه به خدمت گرفتن نيروهاي ذخيره در آلمان آغاز شده است به انگليس رسيد. همچنين اين خبر كه جنگ بر عليه چكسلواكي در سپتامبر آغاز مي‌شود. نهايتاً تحت فشار ديپلماتيك فرانسه و انگلستان، در5 سپتمامبر ادوارد بنش رئيس جمهور چكسلواكي پلن چهارم براي تغيير قانون اساسي به نحوي كه خودمختاري سودتن (بخش مورد مناقشه با آلمان) تامين گردد و به اين ترتيب بهانه شروع جنگ از هيتلر گرفته شود. در 13 سپتامبر لرد نويل چمبرلين نخست وزير انگلستان براي حل بحران به برلين پرواز كرد (در حاليكه كه خبرها مبني بر اين بود كه اشغال چكسلواكي در 18 سپتامبر آغز خواهد شد) او به هيتلر قول داد كه كاري كند رئيس جمهور چكسلواكي با او موافقت كند و در عوض هيتلر زمان حمله را به عقب بياندازد. هيتلر كه سوتدن را بهانه‌اي براي آغاز جنگ مي‌خواست با اكراه به تلاش چمبرلين براي حفظ صلح پاسخ داد. وقتي كه چمبرلين با در برنامه‌ي انتقال سرزمين‌هاي سوتدن به آلمان برگشت، هيتلر براي پايان دادن به تلاش چمبرلين براي صلح اعلام كرد كه توافقات قبلي را غير قابل قبول مي‌داند. و تقاضا كرد كه ظرف 6 روز سوتدن بدون قيد و شرط و بدون مذاكره‌اي بين برلين و پراگ به آلمان الحاق شود و آلمان هم گزينه‌ي جنگ را تا زمان تامين تمامي ادعاهاي لهستان و مجارستان بر عليه چكسلواكي بر روي ميز نگه خواهد داشت. در 30 سپتامبر 1938 كنفرانس يك روزه‌اي در مونيخ با شركت هيتلر، چمبرلين، دالاديه (رئيس جمهور فرانسه) و موسوليني برگزار شد و منجر به عقد قراداد مونيخ گشت كه بر اساس آن منطقه سودتن لند به آلمان الحاق مي‌شد. در پايان اين نشست چمبرلين هيتلر را وادار به امضاي بيانيه دوستي انگليس_آلمان كرد و براي آن اهميتي فوق‌العاده قائل شد در حاليكه كه هيتلر كوچكترين اهميتي براي آن قائل نبود. در ادامه همين بيانيه بود كه چمبرلين آن جمله‌ي معروف خود را در بازگشت به لندن و بروي پلكان هواپيما بيان كرد كه «صلح زمان ما » را به دست آورده است. هيتلر بسيار عصباني بود كه چرا به اين شكل بهانه‌ي جنگ را از دستان او درآوردند، در نتيجه‌ي اين قرارداد هيتلر به عنوان مرد سال مجله تايمز انتخاب شد. در تمام طول اين سال‌ها هيتلر مشغول بازسازي قواي نظامي خود بود، آلمان نازي‌ كه به خاطر بودجه نظامي خود در شرايط اقتصادي نامناسبي به سر مي‌برد در 15 مارس 1939 با زير پا گذاشتن قرارداد مونيخ، پراگ را به تصرف خود در آوردند تا با استفاده از دارايي‌هاي چكسلواكي شرايط خود را بهبود بخشند. سپس نوبت لهستان بود، هيتلر تلاش كرد كه لهستان را تبديل به يكي از اقمار خود براي جنگ با غرب كند، وقتي اين موضوع توسط لهستان رد شد، تصميم او به پاك كردن لهستان از روي نقشه زمين تغيير كرد. بهانه‌ي او براي حمله به لهستان اينبار شهر دانزيگ بود. بالاخره در روز 1 سپتامبر 1939 آلمان لهستان غربي را تصرف كرد. در 3 سپتامبر بريتانيا و فرانسه به آلمان اعلام جنگ كردند ولي واكنش عملي از خود نشان ندادند. در 17 سپتامبر ارتش سرخ لهستان شرقي را اشغال نمود. به اين ترتيب جنگ جهاني دوم آغاز گرديد، جنگي كه 6 سال و 1 روز به طول انجاميد. 2192 روز جنگ. نزديك به 72 ميليون نفر يعني ميانگين روزي 32500 نفر كشته شدند (62 ميليون مستقيماً به خاطر جنگ و 10 ميليون به خاطر قحطي ناشي از آن)، از اين كشته‌شدگان بيش از 60 درصد غير نظاميان بودند، و 83 درصد تلفات انساني جنگ به كشورهاي ائتلاف تحميل گرديد. توجه كنيد كه كشورهاي ائتلاف كشورهايي بودند كه براي جلوگيري از تسلط آلمان بر كل اروپا و نهايتاً جهان و علي‌رغم خواست خود به جنگ كشيده شدند.

    تلفات انساني جنگ جهاني دوم

    تلفات انساني جنگ جهاني دوم

    در تمام مدت زمان بين پايان جنگ جهاني اول تا شروع جنگ جهاني دوم، اروپا در يك فضاي صلح طلبانه و كاملاً مخالف جنگ به سر مي‌برد. احساس عمومي آن سال‌ها به اينگونه بود كه ديگر هرگز نبايد جنگي سر بگيرد. اما در عمل چيزي كه ديده مي‌شود تلاش خوشبينانه‌اي است كه با راضي نگهداشتن آلمان نازي و دادن امتيازات و مشوق‌ها به آن در جهت حفظ صلح انجام مي‌گرفت. هيتلر يكي پس از ديگري، معاهدات بين‌الملي خود را زير پا مي‌گذاشت و هر روز قدرت نظامي خود را بر خلاف تعهدات خود افزايش مي‌داد، هر روز به تهديد ديگر كشورها مي‌پرداخت و در مقابل همه‌ي اين تلاش‌ها اروپا به او امتياز مي‌داد و يا نهايتاً چشم خود را فرو مي‌بست. سمبل اين نوع طلح‌طلبي انتزاعي خوش‌بينانه (بهتر است بگويم ساده‌لوحانه) هم كسي نيست جز نويل چمبرلين و آن جمله معروفش صلح زمان ما. به اين ترتيب اين جنبش ضد جنگ در عمل در جهت تقويت و كمك به هيتلر و مآلاً در جهت جنگ‌طلبي فعاليت كرد. تفكر آن زمان كه در بسياري از بيانيه‌هاي دولت‌هاي اروپايي قبل از سال 1939 نيز به چشم مي‌خورد اين بود كه هرچه پيش مي‌آمد، نبايد جنگ ديگري آغاز شود. شايد اگر اين تفكر نبود، هرگز جنگ جهاني دوم به وقوع نمي‌پيوست، اما آن چيزي كه در قبال اين رويكرد پيش آمد جنگي به مراتب دهشتناك‌تر از هر پيش‌بيني بود. در آن زمان اگر يك جنبش محافظت از صلح مشروط وجود مي‌داشت كه به اين واقعيت توجه داست كه چيزي كه امروز به شكل صلح در اروپا شكل گرفته، به قيمت جان نزديك به بيست ميليون انسان كشته شده در جنگ جهاني اول به دست آمده است، دولت‌هاي اروپايي را تحت فشار قرار مي‌داد كه در مقابل نقض تعهدات آلمان نازي در مورد معاهده ورساي و به خصوص افزايش نيروهاي ارتش، نيوري هوايي و دريايي واكنش مناسب نشان دهند. و حتي با اعمال زور بر اجراي تعهدات آلمان پافشاري مي‌كردند، حتي اگر اين اعمال زور به شكل تهديد به بمباران ارتش آلمان نازي مي‌بود.

    "صل� زمان ما" جمله مشهور نويل چمبرلين

    "صلح زمان ما" جمله‌ي مشهور و ساده‌لوحانه‌ي نويل چمبرلين

ادامه دارد …

Read Full Post »

احمد شاملو در مجموعه‌ مدايح بي‌صله شعري به شاهرخ جنابيان تقديم كرده است: گفتگوي آدمي‌ِ خسته و تنها و شرمسار با زمين، و شكايت و گلايه‌ي زمين از «انسان و دل سپردنش به آسمان، دل‌سپردن كه نه، به خربندگي‌اش درآمدن». زمين بدكاري انسان را به دليل اشتباهش در تشخيص جايگاه وحي كه به جاي زمين آنرا در آسمان مي‌جويد مي‌داند، اينكه انسان،به وحي‌ ِ رسيده از زمين بي‌توجهي مي‌كند و به خربندگي آسمان در‌مي‌آيد. زمين سنگ آهن و روي خود را در اختيار انسان قرار مي‌دهد تا آنرا ابزار پيشرفتش سازد، و انسان به خواست آسمان آنرا به سلاح تبديل مي‌كند تا برايش قرباني بگيرد.

سالها بعد از اين اثر احمد شاملو، ما به چشم خود و اينبار بسيار واضح‌تر از قبل مي‌بينيم، كه توهم وحي برآمده از آسمان هنوز هم قرباني مي‌خواهد، و بازهم قربانيانش انسان و زمين هستند، همين روزها روز زمين است و هر روز خبري از تخريب و انهدام بخشي از محيط زيستمان را مي‌شنويم، متوليان آسمان همچنان فقط سلاح را ارزش مي‌نهند و ديگر هيچ، تفاوت اين است كه آسمان اينبار چشم به معادن اورانيوم دوخته است، چرا كه آنرا كشنده‌تر يافته. چرا درك اين نكته مشخص كه تخريب و انهدام محيط زيست، نهايتاً منجر به انهدام انسان مي‌شود براي برخي اينقدر سخت است. چرا آسمان و متوليانش اينقدر مصر هستند كه حتماً انسان را به نابودي بكشانند و گهواره او زمين را به گورستان تبديل كنند. فكر مي‌كنم هيچوقت به اين مساله توجه نكردند كه تنها وجه مشترك حقيقي ما انسان‌ها، در كنار باقي‌ ‌همه‌ي تفاوت‌ها و تضادها و اختلافات، اين است كه همه ساكنان يك كره هستيم. تنها مرز واقعي كه در مقابل انبوه مرزهاي ساختگي سياسي، عقيدتي، قومي، ملي، رنگي و … (كه اكثراً هم دست‌ساز همان آسمان افسون‌كار است) وجود دارد همين كره خاكي است، مرزي كه تماميتش را جز با نابودي كل آن نمي‌توان مخدوش كرد. و گويا انسان‌ متولي آسمان ماموريت ديگري جز همين نابودي ندارد. ماموريتي كه به پايان زندگي انسان و البته پايان توهم آسماني منجر خواهد شد.

Earth Day

خود شعر شاملو به اندازه كافي تاثير‌گذار و گويا هست:

به شاهرخ جنابيان

پس آن‌گاه زمين به سخن درآمد
و آدمي، خسته و تنها و انديش‌ناک بر سر ِ سنگي نشسته بود پشيمان از کردوکار خويش
و زمين به سخن درآمده با او چنين مي‌گفت:
_ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو، و برگ‌های ِنازک ِ تَرَه که قاتق ِ نان کني.
انسان گفت: _ مي‌دانم.
پس زمين گفت: _ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم وباد، و با جوشيدن ِ چشمه‌ها از سنگ، و با ريزش ِ آب‌شاران; و با فروغلتيدن ِ بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بي‌خبرت مي‌يافتم، و به کوس ِ تُندر و ترقه‌ی توفان.
انسان گفت: _ مي‌دانم مي‌دانم، اما چه‌گونه مي‌توانستم راز ِ پيام ِ تو را دريابم؟
پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:
_ نه خود اين سهل بود، که پيام‌گزاران نيز اندک نبودند.
تو مي‌دانستي که من‌ات به پرستند‌گي عاشق‌ام. نيز نه به گونه‌ی ِ عاشقي بخت‌يار، که زرخريده‌وار کنيزککي برای تو بودم به رای خويش. که تو را چندان دوست مي‌داشتم که چون دست بر من مي‌گشودی تن و جانم به هزار نغمه‌ی خوش جواب‌گوی تو
مي‌شد. همچون نوعروسي در رخت ِ زفاف، که ناله‌های ِ تن‌آزرده‌گي‌اش به ترانه‌ی کشف و کام‌ياری بدل شود يا چنگي که هر زخمه را به زير و بَمي دل‌پذير ديگرگونه جوابي گويد. آی، چه عروسي، که هر بار سربه‌مُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنين مي‌گفت زمين.) در کدامين باديه چاهي کردی که به آبي گوارا کامياب‌ات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونت‌باری که انتظار ِ سوزان ِ نوازش ِ حاصل‌خيزش با من است گاوآهن در من نهادی که خرمني پُربار پاداش‌ات ندادم؟
انسان ديگرباره گفت: _ راز ِ پيام‌ات را اما چه‌گونه مي‌توانستم دريابم؟
_ مي‌دانستي که من‌ات عاشقانه دوست مي‌دارم (زمين به پاسخ ِ او گفت). مي‌دانستي. و تو را من پيغام کردم از پس ِ پيغام به هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي‌رسد. پيغام‌ات کردم از پس ِ پيغام که مقام ِ تو جای‌گاه ِ بنده‌گان نيست،
که در اين گستره شهرياری تو; و آنچه تو را به شهرياری برداشت نه عنايت ِ آسمان که مهر ِ زمين است. آه که مرا در آنچه مرتبت ِ خاک‌ساری عاشقانه، بر گستره‌ی نامتناهي‌ کيهان خوش سلطنتي بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌های جادويي‌ِ تو بودم از آن پيشتر که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربنده‌گي آسمان دست‌ها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين زار به خواری درافکني.
انسان، انديش‌ناک و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهای درد ناله‌يي کرد. و زمين، هم ازآن‌گونه در سخن بود:
_ به‌تمامي از آن ِ تو بودم و تسليم ِ تو، چون چارديواری‌ خانه‌ی ِ کوچکي.
تو را عشق ِ من آن‌مايه توانايي داد که بر همه سَر شوی. دريغا، پنداری گناهِ من همه آن بود که زير ِ پای تو بودم!
تا از خون ِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم همچون مادری که درد ِ مکيده شدن را تا نوزاده‌ی دامن ِ خود را از عصاره‌ی جان ِ خويش نوشاکي دهد.
تو را آموختم من که به جُست‌وجوی سنگ ِ آهن و روی، سينه‌ی ِ عاشق‌ام را بردری. و اين همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ِ پُرخشونتي که از دستان‌ات چشم داشتم افزاری به دست داده باشم. اما تو روی از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگ‌پاره کُشنده‌تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از قربانيان ِ بدکنشي‌های خويش بارور کردی.
آه، زمين ِ تنهامانده! زمين ِ رهاشده با تنهايي‌ خويش!
انسان زير ِ لب گفت: _ تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني‌يي مي‌خواست.

_ نه، که مرا گورستاني مي‌خواهد! (چنين گفت زمين).
تو بي‌احساس ِ عميق ِ سرشکست‌گي چه‌گونه از «تقدير» سخن مي‌گويي که جز بهانه‌ی تسليم ِ بي‌همتان نيست؟
آن افسون‌کار به تو مي‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. دريغا که نابه‌کارانه از آن‌دست نيازی پديد افتد. آن‌گاه چشمان ِ تو را بر بسته شمشيری در کپت مي‌گذارد، هم از آهني که من به تو دادم تا تيغه‌ی گاوآهن کني!
اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ِ بي‌حاصلي که من‌ام!

شب و باران در ويرانه‌ها به گفت‌وگو بودند که باد در رسيد،
ميانه‌به‌هم‌زن و پُرهياهو.
ديری نگذشت که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ خاک، و به خاموشباش‌های پُرغريو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.

زمين گفت: _ اکنون به دوراهه‌ی تفريق رسيده‌ايم.
تو را جز زردرويي کشيدن از بي‌حاصلي‌ خويش گزير نيست; پس اکنون که به تقدير ِ فريب‌کار گردن نهاده‌ای مردانه باش!
اما مرا که ويران ِ توام هنوز در اين مدار ِ سرد کار به پايان نرسيده است:
هم‌چون زني عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدست‌رفته‌ی خويش مي‌خزد تا بوی او را دريابد، سال‌همه‌سال به مقام ِ نخستين بازمي‌آيم با اشک‌های خاطره.
ياد ِ بهاران بر من فرود مي‌آيد بي‌آنکه از شخمي تازه بار برگرفته باشم و گسترش ِ ريشه‌يي را در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها با خس و خاری که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌های عقيم ِ خويش به تسلايم خواهند کوشيد.
جان ِ مرا اما تسلايي مقدر نيست:
به غياب ِ دردناک ِ تو سلطان ِ شکسته‌ی کهکشان‌ها خواهم انديشيد که به افسون ِ پليدی از پای درآمدی;
و ردِّ انگشتان‌ات را
بر تن ِ نوميد ِ خويش
در خاطره‌يي گريان
جُست‌وجو
خواهم کرد.

احمد شاملو _ تابستان‌هاي 1343 و 1363 از مجموعه مدايح بي‌صله

Read Full Post »