Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘بازی وبلاگی’

روی تختم دراز کشیدم و دارم فیلم «فست‌فود فست ویمن» اموش کولک (کارگردان اسرائیلی) رو برای بار دوم نگاه می‌کنم، در همون حال فکرم درگیر نوشته دوست عزیزم آرتاهرمسه، بازی وبلاگی جدیدی که راه انداخته، اینکه چی می‌خوای و چرا با جمهوری اسلامی مخالفی، و اگه اون چیزایی که می‌خوای بهت بدن بازم باهش مخالفی؟ آرتا نوشته «شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!» با خودم به این جواب سخت فکر می‌کنم، راست میگه، یعنی بشینم و همه‌ی اون چیزایی رو که می‌‌خواستم و می‌خوام لیست کنم؟ همه‌ی اون چیزایی رو که من در نبودن جمهوری اسلامی منتظر رسیدن بهشونم! همه‌ی اون‌ چیزایی که جمهوری اسلامی مانع رسیدن من بهشون هست؟ واقعاً من چی می‌خوام؟ جرج، امیلی رو به خونه‌ی خودش دعوت می‌کنه، نوشیدنی چی برات بیارم، یک لیوان آب، امیلی لیوان آب رو سر می‌کشه و از جرج می‌خواد که واسش موسیقی بزاره، چه موسیقی‌ای؟ بلوز، جز. زیر لب زمزمه می‌کنه، اوم اووووم اووووم اوووووووووووووم اووم و از جرج مایلز دیویس می‌خواد. امیلی و جرج با صدای موسیقی جز بی‌نظیر مایل دیویس باهم به رقص درمیان. رقص، دیسکو، یعنی اینه چیزی که من می‌خوام، نه نه منکه اهل رقصیدن نیستم، اصلاً بلد نیستم برقصم. شاید اگه جمهوری اسلامی نبود منم بلد بودم برقصم. اما موسیقی قطعاً یکی از اون چیزایی هست که می‌خوام، فکرشو بکن، به جای اینکه بری و باکس‌ست بیتلز رو از روی اینترنت دانلود کنی، اونو از سی‌دی فروشی دور میدون، با بهترین کیفیت و با بسته بندی استثنائی و اینسرت‌های خوش رنگ و لعابش بخری. به جایی که پاشی بری ارمنستان واسه یه کنسرت موسیقی و وسط راه هواپیمای توپولفت سقوط کنه جترو تال بیاد مشهد برنامه اجرا کنه، فکرشو بکن. اون شبی که تا صبح خوابم نبرد، همون شبی که انوشه انصاری به فضا رفته بود رو می‌گم، کانال ماهواره‌ای جام جم (اون موقع هنوز پارازیت همه کانال‌هامو قطع نکرده بود) مهمونش شهره آغداشلو بود، اونم ورداشته بود و سوسن دیهیم رو که نمی‌دونم چه رابطه‌ای باهش داشت (خودش می‌گفت دوستمه، ولی اصلاً نمی‌شناختش) آورده بود استودیو. می‌گفت سوسن ترانه‌های مرضیه رو اینقدر قشنگ می‌خونه. این مجری برنامه سپهربند و این شهره آغداشلو هی مزخرف گفتن هی مزخرف گفتن، تلفن‌ها رو که باز کردن ملت پشت خط شروع کردن به تعریف و تمجید از انوشه انصاری و شهره آغداشلو، سوسن دیهیم هم اون گوشه بی صدا نشسته بود، سوسن دیهیم که با پیتر گابریل کار کرده اونم برای موسیقی متن اثر اسکورسیزی، اونجا نشسته، ساکت و بی‌صدا و شهره آغداشلو داره میکروفون رو قورت میده، حرصم در اومد، تلفن رو برداشتم و گفتم حالا حالش رو می‌گیرم، اولین بار بود که به یک شبکه ماهواره‌ای زنگ می‌‌زدم، اشغال پس از اشغال و تعریف تمجید از سرکار خانم وراج ادامه داره. برنامه تموم شد ولی مجری گفت خانوم آغداشلو برای پاسخگویی به تلفن‌ها تا نیم ساعت دیگه هستن، بالاخره خط آزاد شد، یک مردی که نفهمیدم خود سپهربند بود یا نه گوشی رو برداشت، گفتم می‌خوام با خانوم دیهیم صحبت کنم، با تعجب پرسید خانوم دیهیمی؟ حتی فامیلش رو درست نمی‌دونست، باورش نمی‌شد، گوشی رو داد به سوسن دیهیم، بهش گفتم دلم گرفت از این برخورد که انگار شما آدم ناشناسی هستین و آغداشلو کشفتون کرده، با تواضع گفتش که اینجا همینجوریه دیگه. بهش گفتم که من کارهای شما را به سختی از اینترنت دانلود کردم، گفت اشکالی نداره. چرا اشکالی نداره؟ کجای دنیا هنرمندش از اینکه موسیقی‌ش رو بدزدن شاکی نمیشه. خوب معلومه ایران، به خاطر همین جمهوری اسلامی، غیر از اینه؟ جرج از دست امیلی ناراحته، دسته گلی که براش گرفته بود هنوز تو دستاشه و داره مغشوش و به هم ریخته به سمت کافه قدم برمی‌داره تا با بـِلا گارسون کافه درد دل کنه، شری دختر تن‌فروش لهستانی جلوشو می‌گیره وبا لکنت زبون بهش می‌گه من نمی‌تونم کاری برای شما بکنم؟ جرج دسته گل رو بهش میده، شری خوشحال میشه و شماره تلفنش رو روی یه تیکه برگه کوچیک می‌نویسه و به جرج میده. اینجا مساله سکس مطرحه یا فقر؟ فکر می‌کنی این همه دختر تن فروش، که هر روز توی کوچه وخیابون به چشم می‌خورن از کجا پیداشون شده؟ از مریخ؟ نزدیکی محل کارم همیشه یک زن تن‌فروش رو می‌بینم، سال‌هاست، شاید 8 ساله، روز به روز هم درب و داغون‌تر میشه. براش متاسف نیستم، اتفاقاً برعکس نسبت بهش احساس احترام می‌کنم. احترامی که حقیقتاً شایسته‌اش هم هست اما ازش دریغ شده. یعنی اون نمی‌تونست کتاب بخونه؟ یعنی نمی‌تونست دست بچه‌ش رو بگیره و بره توی یک سینمای تر و تمیز، با سیستم صدای دی‌تی‌اس، و هورتن رو نگاه کنه؟ گاهی اوقات چیزایی که آدما می‌خوان اصلاً چیزی نیستن، حداقل‌ترینی هست که یکی ممکنه بخواد، اونقدر که شاید گفتنش مسخره بیاد. جرج از شری می‌پرسه که نوشیدنی چی می‌خواد، یک لیوان آب، شری پشت پیانو میشینه و یک ملودی رو می‌نوازه، لیوان آب رو می‌نوشه، اسکناس‌ها رو از جرج می‌گیره و میاد که لباسش رو دربیاره، جرج جلوشو می‌گیره، می‌گه نمی‌تونم، نمی‌تونم با کسی که دوسش ندارم سکس داشته باشم. شری و جرج روی کاناپه نشستن، شری پاهای قشنگش رو روی پاهای جرج میزاره و ازش می‌خواد که به اونا دست بزنه: می‌بینی پاهام چقدر قوی هستن، من یه روزی ژیمناست بودم. آره، یک زمانی هست که وقتی ازت می‌پرسن چی واسه نوشیدن می‌خوای، میگی آب، فقط یک لیوان آب، منم فقط یک لیوان آب می‌خوام. یکی لیوان آبی که با اینکه عادی‌ترینه اما گاهی وقتا می‌تونه لذت بخش‌ترین باشه. توی اون لحظه هیچی نمی‌تونه جای آب رو بگیره. شربت آلبالو، شراب، خاکشیر، برندی، شامپاین، چای سبز، کافه لاته، … نه هیچکدومش، الان فقط یک لیوان آب، همون آب شیر که بطری ویسکی خالی (که ویسکی‌هاش رو یکی دیگه خورده) را باهش پرکردی و گذاشتی تو یخچال. یک نفر می‌میره و وسط اون همه آدم، نه میلیارد دلار واسه بـِلا به ارث میذاره، بـِلا با اون پول یک ویلای بزرگ برای خودش می‌خره، یک رستوران فوق مدرن موفق راه می‌ندازه و شری رو مدیر اونجا میکنه، اما خودش برمی‌گرده و دوباره تو همون کافه کوچیک قدیمی گارسونی میکنه.

fast-food-fast-women

Advertisements

Read Full Post »

دوست گرامی یوزپلنگ (وبلاگ غرش) در آخرین پست خود موضوعی بسیار جدی (البته تحت عنوان بازی وبلاگی) را مطرح کرده است که می‌توان ساعت‌ها در مورد آن و از نقطه نظرهای گوناگون به بحث و تبادل نظر پرداخت. به طور خلاصه استدلال این دوست گرامی را می‌توان به شکل زیر بیان کرد.

ملقمه‌ی جمهوری اسلامی، یعنی جمع ضدین اسلامیت و جمهوریت، یا همان تئوکراسی و دموکراسی _با هدف ترمیم صورت ظاهری حکومت در برابر منتقدین داخلی و خارجی آن_  و نقایص فراوانی که به دلیل حضور این دو جریان و تفکر سیاسی متضاد یکدیگر در فضای سیاسی کشور بوجود آمده است باعث اعمال هزینه‌های غیرقابل پیش‌بینی و غیرضروری به اقتصاد کشور و در نهایت به هدر رفتن سرمایه های کشور می‌گردد. نگارنده انتخاب یکی از این دو شیوه‌ی حکومتی به تنهایی را رافع این مشکل می دادند و از آنجا که اعتقاد دارد با توجه به اکثریت جمعیت مسلمان در کشور ایران حکومت نیز باید در چارچوب نظامی مبتنی بر موازین اسلامی باشد شیوه حکومت اسلامی با حاکمی درصدر (تحت هر عنوانی: خلیفه، حاکم، رهبر و …) را پیشنهاد می‌کند و چنین شیوه‌ای را باعث یکدستی در حکومت و جلوگیری از هدر رفتن سرمایه های کشور عزیز ایران می داند.

با این تحلیل که وجود این سیستم سیاسی ناهمگون و این ماسک دروغین جمهوریت برچهره‌ی استبداد حاکم برکشور و ملزومات حفظ این نقاب بر چهره باعث به وجود آمدن هزینه‌های مازاد و از بین رفتن سرمایه‌های مملکت می‌شود صددرصد موافقم، اما از نگاه من دو ایراد به استدلال مورد بحث وارد است، یکی الزام مورد تاکید نگارنده بر وجود نظام مبتنی بر موازین، احکام و حدود اسلامی است که نویسنده بارها و بارها چه در مقدمه‌ی بحث و چه در نتیجه‌گیری به آن اشاره دارد، و دیگری دلایل و اهداف به کارگیری این ملقمه دوگانه و متضاد از سوی حکمرانان کشور است که تنها به اشاره‌ای کوتاه و ناکافی از آن می‌گذرد.

در مورد اول باید گفت که:

الف) هیچ آمار بی‌طرفانه‌ای در مورد میزان معتقدان به تفکرات دینی و غیردینی مختلف در کشور ما وجود ندارد (آماری که در فضایی آزاد و بدون ترس از ابراز عقیده گردآوری شده باشد)

ب) حتی درصورت تعلق اکثریت مردم ایران به دین اسلام، بازهم نمی‌توان قاطعانه نظر داد که حکومت نیز باید در چارچوب نظامی مبتنی بر موازین احکام و حدود اسلامی باشد. نمونه‌های متعددی از حکومت‌هایی وجود دارد که علیرغم اکثریت معتقدان به یک نگرش مذهبی خاص بازهم حکومت لائیک یا سکولار است، در همین نزدیکی خود و در کشورهای اسلامی منطقه، اردن، سوریه، مصر و حتی عراق صدام حسین نمونه‌هایی از این نوع حکومت‌ها هستند که در اکثریت بودن مسلمانان باعث وجود حکومت اسلامی نگردیده است و تفاوتشان با حکومتی مثل عربستان که نظامی مبتنی بر موازین اسلام است کاملاً مشهود است. به عبارت دیگر برای ایجاد یک حکومت اسلامی، مسلمان بودن اکثریت مردمان آن کشور تنها شرط لازم است و نه شرط کافی.
در حقیقت چیزی که در کشور ما اتفاق افتاده کاملاً عکس این قضیه است و حکومت استبدادی اسلامی که خود را بر این کشور تحمیل کرده است وجود خود را با استفاده از بهانه‌ی اکثریت مسلمان کشور توجیه می‌کند، و بی‌شک اگر این حکومت ِ استبدادی تمایل مذهبی‌ای غیر از این داشت یا تمایل مذهبی نداشت بر بهانه‌ای دیگر تاکید میورزید.

اما مورد دوم که اتفاقاً دارای اهمیتی بسیار بیشتر است این است که چرا حاکمان این کشور بر بکارگیری همین سیستم شترگاوپلنگ ِ نه‌این تمام نه‌آن تمام، با تمام بدی‌ها و نقایص آن اصرار می‌ورزند. شاید از معایب و ضررهای مختلف این سردرگمی سیاسی از جمله هدر رفتن سرمایه‌ی کشور که مورد تاکید نویسنده مطلب هم هست آگاه نیستند. شاید نگرانی‌ای نسبت به اتلاف سرمایه‌ای که صحبتش می‌شود ندارند. جواب هردوی این شایدها منفی است، آنها بهتر از من و شما  از ضررهای این سیستم مطلع هستند و بیشتر از من و شما نگران سرمایه‌های مملکت هستند (چرا که آن را دارایی خودشان می دانند). اما برای تحلیل اینکه چرا بر ادامه‌ی این روند اصرار می‌ورزند باید به موضوع منفعت و ضرر (که مشخصاً تعاریف نسبی دارد) از نگاه خود آنها نگاه کنیم و نه از نگاه شهروندان عادی جامعه. پاسخ این است که سودی که در ادامه‌ی این رویه‌ برای حاکمان متصور است از ضرری که ممکن است به آنها بزند بیشتر (بسیار بیشتر) است.

ضرب‌المثل قدیمی «به شترمرغ گفتند بپر گفت شترم، گفتند بار ببر گفت مرغم»، به بهترین شکل این وضعیت را تصویر می‌کند. فارغ از اینکه این خصوصیت ِ دوگانگی از روز اول به شکلی هدفمند طراحی شده بوده و یا اینکه در طول زمان خودش را به این شکل درآورده، جمهوری اسلامی از این سردرگمی کمال استفاده را می‌کند. البته این روش تنها محدود به این کشورهم نیست، روسیه‌ی سفید، چین، روسیه، سوریه، مصر، الجزایر، ونزوئلا، زیمباوه و حتی کره‌ شمالی هم کمابیش از همین شیوه بهره می‌برند (در مطلبی به نام نواستالینیسم به این موضوع اشاره‌ای کوتاه کرده‌ام). آن‌ها هم سعی می‌کنند بر چهره‌ی ترسناک دیکتاتوری‌های خود، گریم زیبای دموکراسی بکشند و بابت این کار هزینه‌ی رژ لب نمایش انتخابات، ریمل پارلمان فرمایشی، کرم‌پودر تفکیک قوای ظاهری و …. را پرداخت می‌کنند. هزینه‌ای که در نگاه اول با توجه به آگاهی همگان از ماهیت حقیقی این نظام‌‌ها کاملاً بیهوده و اتلاف سرمایه به نظر می‌آید. اما همین هزینه‌ها در نگاه کلان‌تر به عنوان عاملی پرقدرت در راه بقای اینگونه نظام‌ها در مقابل فشارهای داخلی و یا خارجی نقش بازی می‌کند. شاید در این روزها که فضای وبلاگستان بیش از حد انتخاباتی شده است، درک این سخن آسان‌تر باشد. اینکه این دوگانگی به چه زیبایی باعث ایجاد شکاف و در نتیجه از بین رفتن اتحاد بین افراد جامعه گردیده است، اتحادی که مهم‌ترین عامل سرنگونی ِ دیکتاتوری‌ها در طول تاریخ بوده است، به خصوص در زمانه‌ای که می‌توان نقش عوامل خارجی در سرنگونی حکومت‌ها را با انواع و اقسام برگ‌های اقتصادی، سیاسی، نظامی و … تا حد زیادی کم تاثیر کرد. به هرحال فراوان هستند آن عده‌ای که ساده‌دلانه و تحت تاثیر هیاهوی تبلیغاتی پرقدرت نظام این گریم را به جای چهره‌ی حقیقی می‌انگارند، و عده‌ای دیگری که با گمان ِ اینکه ممکن است در این گریم نقش کوچکی از واقعیت هم موجود باشد به آن دل‌خوش می‌کنند. در میان مفسران و تحلیلگران سیاسی هم همین شکاف حتی در تشخیص نوع حکومت بوجود آمده است، گروهی نظام را دموکراسی دینی می‌نامند و عده‌ای آن را نیمه دموکراتیک می‌خوانند، حتی این سردرگمی در میان آن عده که لااقل در دیکتاتوری بودن این نظام هم‌صداو هم‌فکر هستند نیز وجود دارد، سلطانی، اولیگارشی، ملوک الطوایفی، فاشیستی، خودکامه (توتالیتر) و …واژه‌هایی است که برای توصیف جمهوری اسلامی استفاده می‌شود. تمامی این اختلافات ناشی از همین کارکرد دوگانه نظام است، اختلافاتی که نتیجه‌ی عملی آن ناتوانی در اتخاذ یک راهکار مشخص و عدم ایجاد یک جبهه یکپارچه برای مقابله با نظام و مآلاً تضمین بقای آن است.

با این توضیحات مشخص است که هدف به کارگیری این شیوه توسط جمهوری اسلامی صرفاً «ترمیم صورت ظاهری حکومت در برابر منتقدین داخلی و خارجی آن» نیست بلکه اهدافی بسیار ارزشمندتر (از نگاه سود و زیان حاکمان) را دربرمی‌گیرد. اهدافی که آنقدر اهمیت دارد که در مقابل آن مسائلی مانند اتلاف سرمایه‌های اقتصادی، انسانی، طبیعی و … رنگ می‌بازد و به مسائل کم اهمیت فرعی تبدیل می‌شود و حکومت هم تمامی این هزینه‌ها را به جان و دل می‌خرد تا به حضور خود در صحنه‌ی قدرت ادامه دهد. مسلماً اگر راهکاری پیدا شود که در عین تضمین بقای رژیم، باعث اتلاف کمتر سرمایه گردد توسط حاکمان کشور مورد استقبال قرار خواهد گرفت ولی این راه مسلماً برداشتن ماسک زیبای دموکراسی از چهره و تبدیل شدن به حکومت اسلامی با حاکمی در صدر آنطور که دوست گرانقدر یوزپلنگ پیشنهاد می‌کند نیست.

وااااااااااای چه قیافه‌ی مهربونی داره! نـــــــــازی

وااااااااااای چه قیافه‌ی مهربونی داره! نـــــــــازی

اما پیشنهاد من در راه جلوگیری از اتلاف سرمایه‌ای که صحبتش رفت، راه حلی ساده و در عین حال بیش از حد تخیلی است. راه حل من اینست که همین آقایون سردمداران نظام اسلامی خود زمینه‌ی انتقال مسالمت آمیز قدرت به یک ساختار جمهوری حقیقی را مهیا سازند و پس از آن بازنشته شوند، و در مقابل، ملت ایران تضمین می‌دهد که حقوق بازنشستگی ِ بسیار دست و دلبازانه، برای داشتن مرفه‌ترین زندگی در هر نقطه از دنیا را برای خود و خانواده این افراد به مدت 200 سال تامین نماید. حقوقی که بتوانند با آن سوار بر بوگاتی ویرون شوند و در قصر‌های خود در ایبیزا و بورلی هیلز حمام آفتاب بگیرند، حوریان زیباروی زمینی ماساژشان دهند، لباس‌هایشان رو بیژن و کارل لاگرفلد و تام فورد بدوزند و در کنار و مهمتر از همه‌ی اینها شب‌ها آسوده بخوابند، فارغ از این نگرانی که وای اگر اسرائیل حمله کند، وای اگر آمریکا حمله کند، وای اگر مردم سر به شورش گذارند، و آسوده از دیدن کابوس آویزان شدن بر درختان و مخفی شدن در سوراخ‌ موش‌ها.

طبق رسم این بازی‌ها باید وبلاگ‌نویس دیگری را به ادامه بازی دعوت نمود، البته دوست مورد نظر من توسط خود یوزپلنگ به این بازی دعوت شده، ولی من برای محکم‌کاری از دوست بزرگوار ققنوس عزیز می‌خوام که نگاهی دیگر همیشگی‌اش رو به این موضوع بیاندازه.

پی‌نوشت: خوندن مقاله‌ی اخیر دکتر محمد ملکی برای درک هرچه بهتر چهره‌ی واقعی پشت نقاب توصیه می‌شه.

Read Full Post »