Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘اوباما’

در پست قبلی این وبلاگ که گردآوری کارتون‌هایی با موضوع سیاست خارجی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، پرزیدنت اوباما در قبال جمهوری اسلامی ایران بود، گروه فرارسی دیجیتال از وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا، کامنتی در توضیح این سیاست‌ها گذاشته است. نمی‌دانم پاسخ به این کامنت اصلاً خوانده خواهد شد یا نه، اما در هرصورت پس از نقل کامل این توضیح نقطه نظرات خود را در این مورد خواهم نوشت:

وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا – گروه فرارسی دیجیتال
نکته جالب این است که اکثر این کاریکاتورها توسط هنرمندان آمریکایی کشیده شده اند و در روزنامه های آمریکایی به چاپ رسیده اند. برای نمونه آقای «گلن مک کوی» کاریکاتوریست شناخته شده ای با عقاید سیاسی خاصی است. حقیقت این است که پرزیدنت اوباما منتقدین زیادی در آمریکا دارند که می توانند آزادانه عقایدشان را پیرامون سیاست های خارجی و داخلی ایشان بیان کنند. ما بر این باوریم که عقیده های گوناگون به تحکیم دموکراسی ما می انجامند و از رئیس جمهور رهبری بهتر می سازند زیرا ایشان را مجبور به شنیدن عقایدی می کنند که شاید تمایلی به شنیدنشان ندارد. اینترنت نیز به وسیله نیرومندی برای این گونه مشارکت شهروندان تبدیل شده است. در حقیقت، یکی از علت هایی که ایشان در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شدند این بود که ستاد انتخاباتی ایشان توانستند جوانان را از طریق اینترنت برای شرکت در انتخابات تشویق کنند.

در مورد سیاست دولت اوباما در قبال ایران نیز باید یادآوری کنیم که یکی از وعده های پرزیدنت اوباما هنگام مبارزات انتخاباتی تعامل با ایران بود.دولت ایران پس از اتلاف وقت بالاخره برای گفتگو پیرامون برنامه هسته ای مخفی خود به پای میز مذاکره آمد و تا کنون از پاسخ قانع کننده به جامعۀ جهانی ناکام مانده است. همانطور که پرزیدنت اوباما امروز در چین گفتند بهره نبردن رهبران ایران از فرصتی که جامعه جهانی پیش رویشان گذاشته پیامدهایی را به همراه خواهد داشت. افزون بر این، مذاکره کردن با یک دولت به معنای موافق بودن با سیاست های آن دولت یا نحوه رفتار آن با مردمش نیست. ایالات متحده در اوج جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی نیز مذاکره می کرد. همچنین اشاره به این نکته حائز اهمیت است که گفتگوهای اخیر تنها میان ایالات متحده و ایران نبوده است. ایالات متحده به عنوان یک عضو گروه ١+۵ در این گفتگوها شرکت می کند. تمامی اعضای این گروه – انگلستان، فرانسه، آلمان، روسیه وچین به اضافۀ ایالات متحده نگرانی های مشترکی را درمورد برنامۀ هسته ای ایران دارند.

دولت ایران در احترام گذاشتن به حقوق بشر و حاکمیت قانون ناکامی های بسیاری دارد و هنگام سرکوب های پس از انتخابات جهان یک بار دیگر نظاره گر این واقعیت بود. همانطور که پیشتر نیز گفته ایم، اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد.

و نوشته من در پاسخ به این کامنت:

سلام و تشکر از اینکه به این پست توجه داشتین.

باید بگم که این پاسخ، تلاش داره که مساله سیاست خارجی دولت اوباما درقبال ایران رو بیش از هرچیز به پایبندی خدشه‌ناپذیر رئیس‌جمهور اوباما به وعده‌های انتخاباتی‌ش تقلیل بده. اما ماجرا به نظر من که در مرحله اول یک ساکن کره‌ی خاکی و در مرحله دوم یک ایرانی هستم، بزرگتر از تنها یک وعده انتخاباتی است. چیزی که در این پاسخ (بگذارید بگم توجیه) عمداً نادیده انگاشته شده، تفاوت بنیادین مفهوم دولت ایران در هنگام مبارزات انتخاباتی ایالات متحده با دولت امروز ایران هستش. اینکه آن یکی از حداقل میزان مشروعیت در صحنه‌ی بین‌المللی برخوردار بود اما این یکی فاقد حتی سرسوزنی مشروعیت است. توجه داشته باشید که اصلاً موضوع این نیست که مخالفت با خود انجام مذاکره باشد، حتی در همان زما‌نِ پیش از انتخابات ایالات متحده که مساله مذاکره با ایران از سوی کاراز انتخاباتی (کمپین) اوباما مطرح می‌شد درصد بسیاری از ایرانیان و همینطور مردم جهان مدافع و موافق انجام این مذاکرات بودند. اما چیزی که در این میان تغییر کرده، همان شکل دولت ایران است که بسیاری از مردم ایران آن‌را دولت قانونی خود هم نمی‌دانند (متاسفانه باید بگویم به نظر می‌رسد که خواست و نگاه مردم ایران حائز کمترین اهمیتی نیست). جالب اینکه در کارتون‌ها هم بسیار بیشتر از به نقد کشیدن مفهوم کلی مذاکره با دولت ایران، به سیاست عدم مداخله رئیس‌جمهور اوباما پس از اتفاقات اخیر، تقلب فاحش، سرکوب، قتل، تجاوز، شکنجه و هزاران اتفاق دیگر که در ایران در حال وقوع بوده و هست، انتقاد مطرح شده (سیاستی که از نگاه من بسیار مشابه رویکرد عدم مداخله روسیه و چین در قبال سودان، سوریه، زیمباوه و … است). البته می‌توانید بگویید که در وعده‌های انتخاباتی رئیس‌جمهور اوباما برای مذاکره با ایران صحبتی از نوع دولت ایران که برآمده از چه نوع انتخاباتی و با چه میزان تقلبی، یا از چه نوع کودتایی باشد نشده است، اما چنین حرفی با اینکه از نظر حقوقی کاملاً درست و پذیرفتنی است اما تغییری در حقیقت بی‌توجهی، انفعال و بی‌نفاوتی بزرگترین مدعی حقوق بشر به نقض بسیار گسترده آن در ایران ایجاد نمی‌کند.

در توضیح به نقش دیگر دولت‌های ایالات متحده در مذاکره با اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ و شباهت رویکرد دولت رئیس‌جمهور اوباما به آن اشاره شده، اتفاقاً در کاریکاتورها هم به تفاوت رویکرد فعالانه رئیس‌جمهور ریگان و رئیس‌جمهور کندی در مقابل اتحاد جماهیر شوروی (در مورد دیوار برلین) و در مقابل رویکرد منفعلانه و با عرض پوزش مشمئزکننده رئیس‌جمهور اوباما و اصرار به سیاست عدم مداخله او اشاره شده است. در آن مورد هم تاحد زیادی اطمینان دارم که اگر رویکرد رئیس‌جمهور ریگان در قبال جنگ سرد، مشابه رویکرد رئیس‌جمهور اوباما نسبت به ایران (این شکل از عدم مداخله) بود، همین الان هنوز هم با دو کشور آلمان شرقی و غربی و همان دیوار دونیم کننده‌ی برلین روبرو بودیم.

در پارگراف آخر، صحبت از ناکامی (!) دولت ایران در احترام به حقوق بشر و حاکمیت قانون شده است؛ احتمالاً مهمترین تفاوتی که ممکن بود مثلاً در توضیح وزارت امور خارجه چین یا روسیه در قیاس با توضیح وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا وجود داشته باشد همین پاراگراف آخر است که نشان از توجه این دولت به مساله حقوق بشر و حاکمیت قانون است اما در نهایت نوشته‌اید «اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد» و اگر برعکس، حاکمیت ایران به دنبال و خواستار چنین احترامی نباشد (که شواهد نشان می‌دهد نیست) چه؟ هرچه می‌خواهد و می‌تواند با مردم خود بکند؟!؟! حقوق بشر مشروط دیگر چه نوعش است؟


به عنوان یکی از این بشرها، فکر می‌کنم برای نشان دادن دغدغه حقوق بشر غیر از ژست‌گرفتن و نوشتن چند جمله تزئینی و پراز ابهام دیپلماتیک مثل همین پاراگراف آخر، باید کارهای دیگری هم انجام داد. البته این فکر من در صورتی درست است که اصولاً حقوق بشر ارزشی حقیقی تلقی شود و نه صرفاً بهانه‌ای سیاسی.

بازهم تشکر و به امید ِ کم‌رنگ ِ جهانی بهتر

Advertisements

Read Full Post »

کارتون‌هایی که می‌بینید، از میان نتایج جستجوی سه کلمه ایران، اوباما و کارتون در جستجوگر تصویر گوگل گردآوری شده. ایده ایجاد یک پست در این مورد با استفاده از کارتون با مشاهده این پست دوست عزیزم لونا به ذهنم خطور کرد. ببینیم:

warren_toons_iran-1

اوباما بالای سر ندا: متاسفم، اینکه منو در حال مداخله ببینن اصلاَ سازنده نیست

iranfist

مشت ایران_ اشاره به سخنان اوباما درباره مشت بسته ایران

gm09100620091007120122

اوباما در رویای عشق ایران

34271192-obamas-response
o55

اوباما سوار بر بادکنک امید: متاسفم دوست ندارم مداخله کنم

iran-nukes

به ما اعتماد کنید، ما قابلیت هسته‌ای رو فقط برای تولید قدرت می‌خوایم. (بازی با کلمه power به دو معنای نیروی برق و قدرت)

kscn1578l

عنوان بزرگ روزنامه_ پلیس ضد شورش معترضان را کشت_ اوباما نگران و با اشاره به خبر کم‌اهمیت گوشه روزنامه: اَاااا خبرو ببین، شهرک سازها‌ی یهودی می‌خوان ساختمون‌سازی رو شروع کنن

090324_p09_cartoon1

اوباما شاخه زیتونی به سمت ایران دراز کرد

ca0415bd20090415060840

اخبار:آمریکا وارد مذاکرات مستقیم با ایران می‌شود _ اوباما: یکم زمان می‌بره. ؛ خامنه‌ای در تماس با فیروزآبادی: حسن وضعیت بمب‌ها چطوره؟

Iran-bombs-the-White-House-cartoon

بمب ایران در داخل کاخ سفید _ صدای اوباما: ولـی ولی من که باهشون مهربون بودم

Obama-Iran-1

اوباما با گل و شیرینی: سلام، منو یادتون میاد، گفته بودم واسه چاق‌سلامتی میام خدمتتون ؛ خامنه‌ای : نه، الان وقت خوبی نیستش

garl050209_1289959a

اوباما: کشورهای مثل ایران اگر مشتشون رو باز کنن …

toon060909

اوباما در حال دون‌پاشی برای ایران

obama_talks_iran

احمدی‌نژاد: مسلمه که ما دوست داریم مذاکره کنیم آقای اوباما

adams2203_1370499a

دست درازشده اوباما به سمت ایران

quicksand

اوباما: چرا هر وقت تو این طرفایی این لاشخورها هم پیداشون میشه، احمدی نژاد: آخه اونا هم مثل من دوست دارن نزدیک تو باشن

cartoon-obama-doctrine-450

جان اف کندی: برای اطمینان از بقا و موفقیت آزادی از هر دوستی حمایت و با هر دشمنی مخالفت می‌کنیم. ؛ اوباما: برای اطمینان از بقا و موفقیت ارعاب‌ از هر دشمنی حمایت و با هر دوستی مخالفت می‌کنیم.

North Korea Iran nuclear tests obama joke cartoon

احمدی‌نژاد و کیم‌ایل‌جونگ در حال سرهم کردن بمب_ احمدی‌نژاد: همینجوری که دارم با تو حرف می‌زنم، کارم هم بکنم که ناراحت نمی‌شی؟

6-23-Ramirez-Obama-Iran

اوباما بالای سر ندا: دوست دارم کاری بکنم، اما به نظر نمیاد که شما مشغول بازجویی از تروریستا باشین که من دخالت کنم.

Obama-wont-Meddle

کندی (به زبان آلمانی): من هم برلینی هستم. ؛ ریگان خطاب به گورباچف: این دیوار رو جمعش کنید، ؛ اوباما: نمی‌خوام مداخله کنم

iranandobamaImage2

اوباما: ما که می‌دونیم شماها دارین بمب اتم می‌سازین، فقط قسم بخور، بگو جون خودم ازش علیه اسرائیل استفاده نمی‌کنم؛ احمدی نژاد: باشه، قسم می‌خورم، حال می‌کنم ازت اوباما

ObamaIran

احمدی‌نژاد: کدوم بمب اتمی؟ ؛ اوباما، خوشحال: نگفتم نشستن پیش این آدما کارها رو راه می‌ندازه

و بالاخره لپ کلام:

toon080520

روح هیتلر و نویل چمبرلین ِ ساده‌لوح بالای سر احمدی‌نژاد و اوباما__ اوباما: بمب نه! باشه؟ ؛ احمدی‌نژاد: حتما، به جون خودم

Read Full Post »

انتخاب باراک حسین اوباما به عنوان برنده جایزه صلح جهانی در مرحله اول بهت برانگیز و غافلگیر کننده بود. این بهت‌برانگیزی حتی برای افرادی که مدافع و هم‌رای دوآتشه حزب دموکرات و رئیس جمهور دموکرات آمریکا و مخالف سرسخت جمهوری‌خواهان و نومحافظه‌کاران هستند نیز وجود داشت. درست است که آنها هم اکنون مشغول تلاش در جهت توجیه استحقاق اوباما برای دریافت این جایزه و پاسخ‌گویی به افرادی هستند که اعطای این جایزه به فردی که تلاش طولانی مدتی در راه صلح جهانی نداشته است را نادرست، احساساتی، غیرقابل دفاع و مضحک می‌دانند، اما آنها هم از شنیدن این خبر متعجب شدند. من خودم هرچه فکر کردم تا بتوانم مصداق این «تلاش فوق‌العاده برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و ترغیب به همکاری میان مردم» بیابم جز چند سخنرانی یکی در روز تحلیف، یکی در ترکیه و یکی در مصر چیز دیگری نیافتم. اما اگر خواسته باشم به عنوان یک ایرانی به این موضوع نگاه کنم، باید گفت که در میان سیاستمداران کشورهای دموکرات و مدعی حقوق بشر منفعلانه ترین مواضع را باراک اوباما نسبت به آنچه برسر مردم ایران می‌آمد از خود نشان داد (همین مواضع حداقلی هم به دلیل فشار افکار عمومی اتخاذ شد) و اولین دولتی که از پذیرش رئیس‌جمهور منتخب مردم ایران صحبت به میان آورد هم دولت او بود (امری که مخالفت و واکنش شدید افکار عمومی جهان را برانگیخت و دولت وی مجبور به ماستمالی کردنش شد)، بماند که امروز با هوشمندی تحسین‌برانگیزی از همان‌ مردم ایران برای مستحق نشان دادن خود برای دریافت این جایزه، مایه می‌گذارد (همان‌هایی که اظهار نظر در مورد کشته شدنشان را مصداق دخالت در امور دیگر کشورها می‌دانست و به ابراز نگرانی بسنده می‌کرد)؛

نمی‌دانم شاید من تاکنون درک درستی از معنای صلح نداشته‌ام، شاید معنای حقیقی صلح همان است که حکمرانان فارغ از بلایی که بر سر مردمانشان می‌آورند برسر میز بنشینند و به دیپلماسی بین‌اللملی اصرار ورزند، شاید صلح همان بوسه‌ای است که فروغ فرخزاد در شعرش به تصویر درمی‌آورد:

من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

و اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی‌ست

كه همچنان كه تو را می‌بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند

اما احساس می‌کنم این نوع نگرش به صلح نوعی پاک‌کردن صورت مساله است، موکول کردنش به زمانی دیرتر است، زمانی که همه می‌دانند بالاخره خواهد رسید اما همه تلاش می‌کنند که تنها در دوره مسئولیت خودشان نباشد. این روش مسبوق به سابقه هم هست، در گذشته هم فراوان اتفاق افتاده که به جای تلاش در جهت حذف موانع صلح، تنها آن را به زمانی دیرتر به عقب انداخته‌اند و به همان دل خوش کرده‌‌اند.

بگذریم، اهدای جایزه صلح نوبل به اوباما مرا یاد نمایشنامه‌ای از استاد بهرام بیضایی انداخت، نمایشنامه‌ای قدیمی با عنوان «در حضور باد» که در سال 1347 زمانی که اوباما هنوز وارد دبستان هم نشده بود نوشته شده است، و عجیب است که شکل دنیا هنوز هم کوچکترین تغییری نکرده است.

نمایشنامه در فضایی تخیلی اتفاق می‌افتد جنگی در میان بوده و تمامی ساکنان کره زمین کشته شده‌اند، تنها 3 تن باقی مانده‌اند، و این سه تن به دنبال یافتن مسئول این واقعه هستند، از آنجا که نمی‌توانم تمامی این نمایشنامه را تایپ کنم، تنها بخش‌های مورد نظر خود را می‌اورم و ارتباط بین بخشی با بخش دیگر را با توضیحی کوتاه شرح می‌دهم (جملات خودم را با رنگی متفاوت مشخص می‌کنم)، البته خواندن نمایشنامه‌های استاد بیضایی به طور کامل مشخصاً لطف بسیار بیشتری دارد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در حضور باد

[یک مضحکه‌ی بی‌معنی]

1347 منتشر شده در دیوان نمایش [جلد 2] بهرام بیضایی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- ISBN 964 6751 68 9

اشخاص
میانجی
مرد چاق
مرد دراز

صحنه
چهارتیرک با یک سایبان پارچه‌ای؛ یک میز و چند صندلی

|

[میانجی که دستمال سفیدی را در هوا تکان می‌دهد روی صحنه ایستاده]

میانجی: کجا هستید؟ کجایید – آهای! [مکث. جوابی نیست]

میانجی: [نگران عرق پیشانی خود را پاک می‌کند] می‌شنوید؟ – آهای-جواب بدین – لطفاً جواب بدین! [مکث. جوابی نیست. میانجی نگران]

میانجی: احتیاط؟ البته لازمه – ولی تا کی؟ می‌شنوید؟ حتماً! پس لطفاً منو بی‌جواب نذارین! [کلافه] اصلاً کجا هستید؟

[از راست مرد چاق وارد می‌شود]
مرد چاق: [خوشحال] آشتی کنیم.

[از چپ مرد دراز وارد می‌شود]
مرد دراز: [خوشحال] آشتی کنیم.

[از روبرو میانجی خوشحال پیش می‌دود]
میانجی: بله آشتی؛ آشتی. پس همه موافقیم!

مرد چاق: همه با هم تفاهم داریم.

مرد دراز: همه دارای یک هدف مشترک هستیم.

مرد چاق: بیایید دست بدهیم.

میانجی: توجه کنید تماشاگران محترم؛ ما با هم دست می‌دهیم.

مرد چاق: ما می‌خواهیم از فواید آشتی صحبت کنیم.

مرد دراز: و حتی ممکن است قواعد دوستی را تشریح کنیم.

مرد چاق: ما ثابت می‌کنیم که دوستی با آشتی رابطه‌ی مستقفیم دارد.

مرد دراز: «زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند»!

مرد چاق: «بنی آدم اعضای یک پیکرند»! چه گفته‌ی معروفی بله؛ با قلم زر باید نوشت!

سه نفر مدتی با هم تعارف می‌کنند، بعد از یکدیگر تعریف می‌کنند، بعد برای کشته شدگان گریه می‌کنند، بعد باز با هم تعارف می‌کنند، بعد هندونه زیز بغل هم می‌گذارند، بعد برای شهدا ابراز احترام ودلسوزی می‌کنند و

میانجی: آقایان – آقاین؛ یک لحظه‌ی تاریخی فرارسیده.

مرد دراز: آنها به ما رای داده بودند.

مرد چاق: ما جبران می‌کنیم!

میانجی: ما باید مسئول این واقعه را به جهانیان معرفی کنیم! [آن دو دست می‌زنند و سوت می‌کشند]

میانجی: مسئول این واقعه باید به سزای اعمال ننگین خود برسد!

میانجی: در هر واقعه یک مسئول وجود دارد. شاید هم چندتا!

مرد چاق: شاید هم بیشتر!

مرد دراز: شاید هم کمتر!

میانجی: [به مرد دراز] به نظر شما مسئول کیست؟

مرد دراز: رای بگیریم!

مرد چاق: ولی اول رای بگیریم که رای بگیریم یا نه!

مرد دراز: نمی‌خواهد رای بگیریم؟

مرد چاق: اگر مسئول این فاجعه خودش رو داوطلبانه معرفی نکند –

میانجی: اگر معرفی نکند چطور بشناسیمش؟

مرد دراز: [فکر می‌کند] من چه می‌دانم. ما چه می‌دانیم. اصلا چرا ما باید بدانیم؟

مرد چاق: درسته ما کاره‌ای نبودیم!

مرد دراز: ماهم یکی بودیم مثل دیگران؛ ما هم قربانی شدیم!

میانجی: ولی بالاخره یک مسئول باید وجود داشته باشد.

مرد دراز: ما هیچ شرکتی نداشتیم. مارا قربانی کردند. ما را محکوم به یک شکنجه‌ی اخلاقی کرده‌اند. بله شکنجه! [گریان] من خجالت می‌کشم که زنده‌ام!

مرد چاق: ببینید چه رنجی می‌بریم! دیدید چقدر گریه کردیم؟

میانجی: آقایان و خانمها؛ پس معلوم شد که ما هیچ دخالتی نداشتیم. [آن دو دست می‌زنند و هلهله می‌کنند]

مرد دراز: با این عواطف، چطور ما می‌توانستیم دخالتی داشته باشین؟

مرد چاق: بله ما تکذیب می‌کنیم که دخالتی داشته‌ایم!

مرد دراز: افسوس که آنها نیستند تا از ما تجلیل کنند!

میانجی: ولی با همه‌ی دخالتی که ما نداشته‌ایم- صبر کنید ببینم- [دقیق می‌شود] آقایان – با کمال احترام- ممکنه جیب‌هاتون رو بگردید؟

مرد دراز: [گیج] جیب‌ها؟

میانجی: بگردید!

مرد چاق: [گیج] توی جیب ما خیلی چیزها هست.

میانجی: ولی یک چیز مشخص؛ بله – سر یک چیز مشخص از جیبتان بیرون مانده.

مرد چاق: راستی؟ [دستش با اسلحه از جیب بیرون می‌آید] عجب، این دیگه چیه؟

مرد دراز: [دستش با اسلحه‌ای بیرون می‌آید] دهه! کی این رو گذاشته توی جیب من؟

مرد چاق: اصلاً این از کجا پیداش شده؟

میانجی: امتحان کنید؛ شاید یک اسباب‌بازی معمولی باشه. یا فقط برای دفاع شخصی!

مرد چاق: نه نه؛ این خطرناکه. بهش دست نزنید!

مرد دراز: بکشید کنار؛ مواظب باشید! خطر؛ خطر!

مرد چاق: [ناگهان با خوشنودی] فهمیدم. خودشه! گیرش آوردیم؛ این مسئول همه جنایت‌هاست!

مرد دراز: درسته؛ بالاخره پیدا شد؛ خودشه! و باید سریعاً محکوم، طرد و نابود بشه!

مرد چاق: محاکمه علنی؛ باید انتقام شهدا ازش گرفته بشه!

میانجی: توجه، توجه؛ صحنه‌ی بعدی محاکمه است!

مرد چاق نقش دادستان و مرد دراز نقش وکیل مدافع رو به عهده می‌گیرن و بر سر اینکه آیا اسلحه به خودی خود مقصر است یا انسان مقصر است شدیداً با هم درگیر می‌شوند تا اینکه:

مرد دراز: شما مغلطه می‌کنید.

مرد چاق: شما سفسطه می‌کنید.

مرد دراز: شما بنده را نمی‌فهمید!

مرد چاق: شما بنده را بد تعبیر می‌کنید!

مرد دراز: شما حسن نیت ندارید!

مرد چاق: شما سوء نیت دارید!

مرد دراز: ابله!

مرد چاق: بیشعور!

میانجی: نوبت را رعایت کنید.

مرد چاق: [اسلحه را بر می‌دارد] بزنم مغزت را-

مرد دراز: [اسلحه را بر می‌دارد] پدرت را همین‌جا-

میانجی: آفرین – آفرین؛ متشکرم. موضوع روشن شد!

مرد چاق: [با خوشحالی] واقعاً؟

مرد دراز: [با خوشحالی] ما موفق شدیم! [با مرد چاق دست می‌دهد] تبریک!

میانجی: بله، شما نقشه را بسیار خوب و طبیعی اجرا کردید. آزمایش به نتیجه رسید. این دعوای ساختگی نشان داد که شما در اوج خشم و نفرت به اسلحه متوسل می‌شوید. بنابراین بهتر است اسلحه‌ای نباشد که به آن متوسل بشوید.

مرد دراز: [خوشحال] درست است! منطقی است!

مرد چاق: [اعلام می‌کند] رای دادگاه!

چاق و دراز: توجه؛ توجه!

میانجی: [گویی رای را می‌خواند] ما، با توجه به مفهوم انسانی ِ انسانیت؛ درحالی‌که ارکان چهارگانه و حواس پنجگانه‌مان سالم بود؛ با به کار انداختن ششدانگ فکرمان در هقت وادی تصمیم؛ نتیجه گرفتیم که این وجود بی‌عاطفه، که هم گرم است و هم سرد – و هم مفید و هم مضر- این‌که گرچه ساخته‌ی ماست، ولی حاکم برماست، باید طرد و خلع و نابود شود!

[مرد چاق و مرد دراز به شدت دست می‌دهند و هلهله می‌کنند. میانجی تعظیم می‌کند]

حکم توسط دو مرد چاق و دراز به اجرا در می‌آید و پس از مدتی کلنجار رفتن با یکدیگر و تعارف تکه پاره کردن که چه کسی اول نطق کند، مرد چاق شروع می‌کند:

مرد چاق: [سینه‌اش را صاف می‌کند] بله، آشتی چیز خوبی است. آشتی چیزی است که چیزس بهتر از آن نیست. آشتی همان است که همیشه بوده است و ما همان نیستیم که همیشه نبودیم. آشتی از چهار حرف تشکیل شده؛ و این چهار حرف – بدون شک – همان حروفی هستند که آشتی را تشکیل می‌دهند. پس اگر لازم باشد نتیجه‌ای بگیریم، نتیجه می‌گیریم که آشتی فراموش نشده و ما داریم راجه به آن حرف می‌زنیم.

میانجی: آفرین؛ زنده‌باد! نوبت شماست.

مرد دراز: من نمی‌دانم چه چیزی بگویم که تا به حال کسی نگفته باشد. هرکس هرچه را که داشته گفته است؛ و گاهی حتی آنچه را هم که نداشته. اما صحبت سر آشتی بود و سر چیزی جز آشتی نبود؛ و هر کس هرچه را که داشته و نداشته راجع به آن گفته است! به نظر من که نظری است مثل نظر همه؛ آشتی خیلی خوب است! و ما باید این را ضمن اعلامیه‌ای به دنیا بگوییم!

مرد چاق: آقا ما این را به دنیا گفته‌ایم و دنیا به ما گفته است که آن را شنیده است!

مرد دراز: بله من هم شنیده‌ام که دنیا این را شنیده است؛ ولی کسی را ندیده‌ام که آن را دیده باشد!

میانجی: اجازه اجازه؛ این آشتی بی‌شک متضمن تمام آن منافعی است که این آشتی دارد و بی‌شک متضمن تمام آن مضاری نیست که این آشتی ندارد

مرد چاق: احسنت!

مرد دراز: آفرین!

میانجی: معروضم خدمت آقایان که آشتی چیزی است که درهرکتاب لغتی پیدا می‌شود؛ ولی این خود کتاب لغت است که دیگر پیدا نمی‌شود!

مرد چاق: بله دیگر – وقتی همه مرده باشند اصلاً دیگر چه کتابی و چه لغتی؟

مرد دراز: شیرین گفتید؛ بعد از این واقعه‌ی جانگداز

سه مرد تصمیم می‌گیرند که به نطق‌شان ادامه دهند اما مرد چاق و مرد دراز سر میزان صمیمیت و محبت و ارداتمندی و جان‌نثاری و بشردوستی‌‌شان برای چندمین مرتبه شدیداً بایکدیگر درگیر می‌شوند.

مرد چاق: [تیر چوبی را می‌اندازد] من ارادتمندم!

مرد دراز: [سایبان را پاره می‌کند] من مشتاقم!

مرد چاق: [خود را به زمین می‌کوبد] من مخلصم!

مرد دراز: [خود را می‌زند] من فدایی‌ام!

مرد چاق: آقدر به شما علاقه دارم که –

مرد دراز: آنقدر شما را محترم می‌شمارم که –

میانجی: شما را به خدا بس کنید!

مرد چاق: تو دیگه خفه شو؛ او باید قبول کند.

مرد دراز: نخیر؛ من از تو بشردوست‌ترم

مرد چاق: هیچکس حق ندارد از من بشر دوست‌تر باشد.

مرد دراز: حالا که من هستم!

مرد چاق: نیستی!

میانجی که برای میانداری به وسط آمده خود مورد هجوم دو مرد قرار می‌گیرد:

مرد چاق: نخیر – وایسا ببینم؛ تو به کدوم یک از ما حق می‌دهی

میانجی: چه حقی؟ به نظر من بحث شما اصلاً بی‌معنی است.

مرد چاق: عجب؛ حرفهای من بی‌معنی است؟ پس تو لاید طرفدار او هستی!

میانجی: من چنین حرفی نزدم.

مرد دراز: چطور؟ طرفدار من نیستی؟ پس لابد از او پول گرفته‌ای!

میانجی: ولم کنید؛ ولم کنید.

مرد دراز: وقتی ولت می‌کنم که عقیده‌ی واقعی‌ات رو بشنوم.

میانجی: من هیچ عقیده‌ای ندارم.

مرد دراز: تا سه شماره فرصت داری که عقیده‌ای پیداکنی. شنیدی؟ [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] بگو؛ کی بیشتر از همه دوستدار بشریت است؟

میانجی: [وحشت‌زده]این؛ این کجا بود؟

مرد دراز: از چی حرف می‌زنی؟

میانجی: مگر نابودش نکردید؟

مرد دراز: فقط به خاطر دفاع از حقیقت!

میانجی: که آن چه باشد؟

مرد دراز: این که قبول کنید که من بشردوست‌ترم. وگرنه – [گریان] وگرنه خودم رو می‌کشم.

مرد چاق: تو حق نداری خودت را بکشی.

مرد دراز: [خشمگین] عجب؛ کی جلویم را می‌گیرد؟

مرد چاق: [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] من!

میانجی: [قلبش را می‌گیرد] خدایا –

مرد چاق: نترسید؛ من نیت خیری دارم! تا وقتی زنده‌ام نمی‌گذام که او خودکشی کند!

مرد دراز: اگر جرات داری تکرار کن.

مرد چاق: بله – اگر بخواهی خودکشی کنی، می‌کشمت!

مرد دراز: چه غلطها – من دندانهایت را خرد می‌کنم!

مرد چاق: من حلقومت را اره می‌کنم!

‌میانجی تصمیم به ترک آنجا می‌گیرد که آن دوجلویش را می‌گیرند

مرد دراز: به عنوان یک بی‌طرف باید اعلام کنی که من بشردوست‌ترم.

میانجی: شما دیوانه‌اید. شما دیوانه‌اید!

مرد دراز: بله؟

میانجی: حرفهای شما اصلاً معنی ندارد.

مرد چاق: حرف من معنی ندارد؟

میانجی: حرف هیچ‌کدامتان!

مرد دراز: حالا نشانت می‌دهم!
[شلیک]

مرد چاق: حالا معنی‌اش را می‌فهمی
[شلیک]

مرد دراز: [هراسان] مثل این که می‌خواست چیزی بگوید.

مرد چاق: [لرزان] آره – بگذاریم زمین.

مرد دراز: باشه اول تو.

مرد چاق: تو – [مکث] خواهش می‌کنم!

مرد دراز: از کجا که وقتی گذاشتم تامین داشته باشم؟

مرد چاق: من هم می‌گذارمش زمین؛ من به آشتی علاقمندم!

مرد دراز: بله دارم می‌بینم!

مرد چاق: کوتاه بیا

مرد دراز: تا وقتی این را دارم در شرایط مساوی هستیم.

مرد چاق: یعنی – هیچکدام از ترس شروع نمی‌کنیم.

مرد دراز: آره. ترس بدی است. در عوض با این ترس بشریت حفظ می‌شه. می‌بینی من هم مثل تو به فکر بشریتم.

مرد چاق: بالاخره یکی اشتباه می‌کنه؛ یکی شروع می‌کنه!

مرد دراز: نه، اونی که بشردوست‌تره اول شروع نمی‌کنه!

مرد چاق: پس اونی که بشردوست‌تره قربانیه!

مرد دراز: [وحشت زده] یعنی من!

مرد چاق: [ترسیده] من!

مرد دراز: [شلیک می‌کند] من!

مرد چاق: [شلیک می‌کند] من!

مرد دراز: قبول کن من!

مرد چاق: من بیشتر از تو به آشتی علاقه دارم.
[شلیک]

مرد دراز: نخیر من
[شلیک]

مرد چاق: من!
[شلیک]

مرد دراز: [به زانو می‌افتد] من!

مرد چاق: [به زانو می‌افتد] من!

[هر دو می‌افتند. میانجی ناگهان شاد و خوش و خندان بلند می‌شود]

میانجی: آشتی چیز خوبی است!

[اوهم می‌افتد]

پایان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اهدای جایزه صلح نوبل به باراک اوباما آنهم فقط به خاطر نطق‌های غرا و خواندن شعر سعدی باعث یادآوری این نکته به من شد که همچنان دنیا به مضحکی همین مضحکه‌ی استاد بیضایی است و هنوز خیلی مانده که بتوان شاهد دنیای بهتری بود اگر اصلاً چنین اتفاقی نه در طول عمر من بلکه در طول عمر جهان بوقوع بپیوندد. اما با این رویه‌ای که امورز شاهد آنیم تصور می‌کنم که صلح تنها زمانی که همه انسان‌ها از بین رفته باشند و تنها در حضور باد ممکن است.

Read Full Post »

کامنت دوست عزیزم ناباور را در پای مطلب دوست‌دیگری می‌خوانم:

«راستش من هم دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که ملت خوشحاله و داره حالشو می‌کنه! گاهی آدم دیگه می‌زنه به سرش می‌گه جهنم! چرا من خون خودمو کثیف کنم؟! ایناکه دارن زندگیشونو می‌کنن و هر چیم جلوشون انداخته بشه می‌خورن و شکرشم بجا می‌یارن!

ولی خب هنوز هم بارقه هایی از امید هست. با وجود مشکلات راه باید تلاش کرد. اگر ما تلاش نکنیم نسل بعد ما، و اگر نسل بعد تلاش نکند، فکر نمی‌کنم دیگر نسلی پس آنها باشد!»

فکر می‌کنم احساسی که ناباور داره بهش اشاره می‌کنه _احساس ناامیدی از شرایط، احساس اینکه هر تلاشی بیهوده هست_ کم و بیش برای همه‌ی ما تجربه شده باشه. اینکه افراد جامعه به شرایط نامطلوب موجود خو گرفتن و نه تنها دیگر آنرا غیرقابل تحمل نمی‌دانند بلکه خودشون هم به مهره‌هایی از این شرایط نامطلوب تبدیل شدند. بسیاری از ما که در ایران زندگی می‌کنیم، بارها و بارها با خودمون گفتیم که دیگر نمیشه امیدی به بهبود شرایط داشت، باید از این مملکت خراب‌شده رفت. اما همانطور که ناباور گفته هنوز بارقه‌هایی از امید هست.

چند هفته پیش فیلم بسیار زیبای «زندگی دیگران» اثر فیلمساز آلمانی فلورین هنکل فون دونرسمارک را تماشا می‌کردم. فیلم داستان یک افسر وفادار ِ سازمان امنیت ملی آلمان شرقی (اشتازی) را روایت می‌کند که مامور تحت نظر گرفتن یک زوج هنرمند است. در طول فیلم کم کم این مامور اشتازی آن چنان با زندگی این زوج هنرمند آمیخته می‌شود که نقشش به جای جستجو برای پیدا کردن نقاط انحراف این زوج از اندیشه‌ی سوسیالیستی، تبدیل به مخفی کننده این نقاط برای نجات آنها می‌شود. داستان شبیه داستان مشهور فارنهایت 451 است که روایت جدایی یک مامور وفادار کتاب‌سوز در کشور تخیلی ِ توتالیتر که کتاب خواندن در آن ممنوع شده از سیستم و پیوستنش به صف مخالفان است. در هر دو فیلم مامور معتقد و وفادار در برخورد با حقیقت ِ اندیشه‌ی حاکم، از درون فرو می‌ریزد و به این شکل ریزش اندیشه‌ای حکومت‌های توتالیتر آغاز می‌شود.

leben-der-anderen

در سکانسی از فیلم جئورجی (نمایشنامه نویس تحت نظر) با دوست و استاد معنوی‌اش (آلبرت که یک نویسنده ممنوع شده است) در گوشه‌ای از مجلس مهمانی به صحبت نشسته است:

جئورجی: تو اومدی اینجا که بشینی کتاب بخونی؟

آلبرت: آخه این برشت هستش! (با اشاره به مهمان‌ها) این مردم تشنه‌ی آزادی نیستن، هستن؟

جئورجی: اگر نیستن پس تو چرا اینجا موندی؟ تو چنین فضایی چیکار میشه کرد؟ مردم به هرچی دور و برمون هستش عادت کردن.

آلبرت: آره، اونا دیگه می‌تونن چیزایی که تا قبل از این غیرقابل تحمل بود بپذیرن، دیگه نمیشه تغییری رو پیش‌بینی کرد.

در انتهای فیلم مقام مافوق مامور اشتازی اونو به خاطر شکست در ماموریتش به پستی بی‌ارزش و تحقیر کننده می‌فرسته. یعنی کار روتین نشستن پشت یک میز و کنترل نامه‌ها. به اون میگه «باید تا بیست سال  دیگه بشینی و نامه‌ها رو باز کنی» و تاکید می‌کنه «بیست سال یک عمره!»

در سکانس بعدی مامور دون‌پایه کنترل نامه‌ها رو می‌بینیم و زیرنویس چهارسال و نیم بعد (و نه بیست سال) خبر برداشته شدن دیوار برلین به گوشش می‌رسه. تغییری که دیگر کسی نمی‌تونست پیش‌بینی‌اش بکنه اتفاق می‌افته، در عین عادت اکثریت مردمان به شرایطشون، در عین اینکه سیستم خودش رو غیرقابل تغییر و پایدار می‌دونه. در همون حالیکه اندیشمندان جامعه از خوگرفتن مردمان به استبداد ناامید شدن. اما نکته اینجاست که این افراد دست از تلاش خودشون برنمی‌دارن، با اینکه گوش شنوایی نمی‌بینن اما از نوشتن و گفتن و خلق کردن و به تصویر درآوردن در اون فضای رعب و وحشت دست نمی‌کشن و البته بابت این لجاجتشون هزینه‌ هم پرداخت می‌کنن. و اتفاقاً همین مهمترین مساله است، لازم نیست تمامی مردمان در مقابل یک نظام دیکتاتوری بایستند (البته اگر چنین ایده‌آلی به تحقق می‌پیوست که چه بهتر بود)، در یک حکومت توتالیتر همین که عده‌ای حتی کم‌تعداد از اندیشمندان تسلیم شرایط نامطلوب موجود نشوند و  همین که صدای مخالف علیرغم تمامی فشارها به طور کامل خفه نشده باشد هم امیدبخش و نشانه‌ی ناتوانی سیستم ‌است.

در به بن‌بست رسیدن و اضمحلال یک سیستم سیاسی امروزی عوامل متعددی نقش دارند. اگر به بررسی سقوط هرکدام از حکومت‌های دیکتاتور دوره‌ی معاصر بپردازیم متوجه می‌شیم که عوامل متفاوت خارجی و داخلی دست به دست هم می‌دهند و کار یک حکومت رو به انتها می‌رسونن. در میان این عوامل به نارضایتی مردمان، نافرمانی مدنی، اعتصابات کارگری، شورش‌های خیابانی، تورم و گرانی، شرایط اقتصادی بین‌المللی، سیاست‌های روابط خارجی اشتباه، دشمن خارجی، درگیری نظامی و … می‌توان اشاره کرد، (توجه داشته باشید که در اینجا از سقوط یک حکومت دیکتاتوری صحبت می‌کنم و نه لزوماً رسیدن مردمان یک کشور به آزادی و دموکراسی) در مورد هر کدام از نمونه‌های کشورهای دیکتاتوری معاصر، نبود یا کمرنگ بودن هر کدام از عوامل باعث می‌شد که سقوط آن حکومت به تعویق بیافتد یا اصلاً انجام نگیرد. به عنوان مثال می‌توان به نقش شرایط اقتصادی بین‌المللی در سقوط حکومت کمونیستی شوروی، نقش درگیری نظامی در سقوط حکومت حزب بعث در عراق و نقش اعتصابات کارگری و شرایط نامساعد تورم و گرانی در یوگسلاوی اشاره کرد. در چنین شرایطی آنچه مهم است بهره‌گیری از شرایط منحصر به فرد هر دوره‌ی تاریخی، توسط مردمان یک کشور است تا بتوانند به سقوط حکومت استبدادی کمک کنند و در ادامه با استفاده از این فرصت سقوط، شرایط را برای ایجاد حکومتی دموکراتیک‌تر ایجاد کنند.

به طور خاص اگر به شرایط امروز حکومت جمهوری اسلامی ایران با دقت بنگریم، متوجه می‌شویم که این نظام استبدادی در بدترین شرایط تمام عمر خود قرار دارد، شرایطی که اگر از آن عبور کند شاید دیگر شاهد چنین اوضاع نامناسبی نباشد. چه از لحاظ داخلی و چه خارجی، عوامل متعددی به این نظام سیاسی فشار وارد می‌کند. شرایط بسیار ناگوار اقتصادی (فقر، تورم، گرانی، بیکاری) موجود و پیش رو به تاسی از بحران اقتصادی بین‌المللی، روابط منطقه‌ای نامناسب با کشورهای عرب منطقه، تحلیل قدرت گروه‌های تروریستی وابسته حماس و حزب‌الله و … ، کاهش قیمت نفت و خالی شدن صندوق ذخیره‌ی ارزی و در نتیجه کاهش قدرت باج‌دهی و خریداری متحد برای نظام، نزدیک شدن برنامه‌ی تسلیحات هسته‌ای به نقاط حساس و نگران کننده‌ی خود، وجود نفت مازاد در بازار جهانی که نیاز به نفت ایران را تا حد قابل توجهی از بین می‌برد و در نتیجه امکان مانور بر روی تحریم فروش نفت ایران، درک کشورهای اروپایی از بی‌نتیجه‌ بودن مذاکره با ایران، دوراهی‌ ِ ساخته‌ی اوباما برای به مشخص نمودن پذیرش دیپلماسی و یا رد صریح آن* و عوامل دیگری که هیچگاه این چنین و در یک زمان کنارهم قرار نگرفته بودند.

در چنین شرایطی است که انتخابات ریاست جمهوری دهم هم در پیش رو است و به طور حتم نظام حاکم برای این انتخابات ارزش فوق‌العاده‌ای قائل است. در حقیقت این انتخابات در این شرایط خاص می‌تواند برای حکومت نقش طنابی را ایفا کند که او را از سقوط در دره‌ی نابودی نجات دهد و بسیاری از مشکلات مذکور را با تکیه بر همین انتخابات پشت سر بگذارد. رفتاری که ما مردم ایران در قبال این انتخابات در پیش خواهیم گرفت، می‌تواند نقش قطعه‌ای را بازی کند که پازل شرایط مخالف نظام رو تکمیل کند و عاملی در کنار سایر عوامل نقش‌آفرین در صحنه باشد و یا بلعکس قطعه‌ای از روی پازل کم‌کند. باید دید ما مردمان ایران چه میزان درایت داریم و آیا می‌توانیم از عوامل دیگر به نفع آینده‌ی خودمان بهره‌بریم یا نه.

_________________________________________________________

  • شخصاً اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی بازهم بازی شل‌کن سفت‌کن و وقت‌کشی خود را ادامه خواهد داد و نهایتاً هیچگاه حاضر به انجام مذاکرات در سطح سیاسی بالا (مثلاً در سطح وزیر امور خارجه یا حتی معاون او) نخواهد شد و البته از ساده‌لوحی ِ کارتر گونه‌ی اوباما تا حد امکان برای به تعویق انداختن بهره‌گیری از دیگر گزینه‌ها توسط غرب استفاده خواهد کرد.

Read Full Post »

در پایان سال 1387 خورشیدی آنچه در ایران اتفاق می‌افتد نقطه‌ای بسیار تاریک در تاریخ بشر و به همان میزان نقطه‌ای بسیار روشن در تاریخ حکومیت‌های تمامیت خواه محسوب می‌شود.

شیوه‌ی حکومتی‌ای که با ظهور استالین به اوج قدرت نمایی خود رسیده بود، با پایان عمر اتحاد جماهیر شروری و سرنگونی آن جای خود را به این امید می‌داد که عصر شیوه‌های حکومتی ارعاب و اختناق کم کم به پایان خود نزدیک می‌شوند. سیستم‌های حکومتی که قدرت خود را در سازمان‌های امنیت ملی و پلیس مخفی‌های بی‌رحم و جنایت‌پیشه خود متمرکز کرده بودند یکی پس از دیگری سقوط کردند، حکومت‌های لهستان، آلمان شرقی، مجارستان، چکسلواکی و … با اینکه زندگی تک تک افراد و هرچه در هرگوشه‌ی کشورشان اتفاق می‌افتاد را تحت نظر داشتند و کوچکترین اعتراض، انتقاد و حتی فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی رسمی حاکمیت را توسط شهروندان برنمی‌تابیدند و آن را با مخوف‌ترین شیوه‌ها در نطفه خفه می‌کردند اما لحظه به لحظه و پله به پله به سقوط ناباورانه‌ی خود نزدیک شدند و نهایتاً در میان شادی و شعف مردمان این کشورها از پای درآمدند.

siegelbaum_coverپس از آن سقوط که در اوایل دهه 90 اتفاق افتاد، آرام آرام تعدادی از گروه‌های مستبد حاکم بر کشورها به فکر به کارگیری مجدد شیوه‌های استالینیستی برای بقای نظامهایشان که عموماً هم نظام‌های ایدئولوژیک هستند افتادند. به این ترتیب شیوه‌ای که من نام آنرا شیوه‌ی حاکمیت نواستالینیستی می‌گذارم به وجود آمد. این شیوه‌ی حکومتی از دو عامل عمده بهره‌ می‌جوید، عامل اول کسب قدرت تاثیرگذاری منطقه‌ای یا جهانی از طرق مختلف (قدرت اقتصادی، قدرت نظامی، قدرت صنعتی، قدرت ترورریستی و …) به هدف باج‌گیری از جامعه‌ی بین‌الملل است. عامل دوم بهره‌گیری نمایشی از جلوه‌های دموکراسی همچون انتخابات و پارلمان و … است. این دو عامل به این رژیم‌های استبدادی کمک می‌کند که در وهله‌ی اول جامعه‌ی ین‌الملل را به خاطر ترس از قدرت‌های تاثیرگذار این کشورها به عقب براند و در وهله دوم به کشورهای دموکراتیک غربی اجازه می‌دهد که بی‌توجهی خود به آنچه از نقض حقوق بشر و ارعابی که درون این کشورها می‌گذرد، را به بهانه همین جلوه‌های نمایشی دموکراسی در این کشورها توجیه و تفسیر نمایند، و در نهایت خود با خیال آسوده به سرکوب صداهای مخالفشان بپردازند.

آنچه در این روزهای آخر سال 1387 اتفاق افتاد، و واکنش کشورهای غربی و به خصوص ایالات متحده‌ی آمریکا، اما نشان می‌دهد که شیوه‌ی در پیش گرفته توسط این حکومت‌ها اشتباه و نادرست هم نبوده است. مرگ (قتل) امیرحسین حشمت‌ساران در 2 هفته پیش، و در ادامه‌ی آن مرگ (قتل) امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس‌جوان و بی‌گناه در دوشب مانده به سال نو، تکمیل کننده آنچه در تمام طول سال اتفاق افتاده بود از سنگسار و اعدام دست‌جمعی تا تهدید وبلاگ‌نویسان توسط سعید مرتضوی، تا سرکوب زنان و دانشجویان، دستگیری بهاییان، دستگیری دراویش گنابادی، دفن اجساد کشته‌شدگان جنگ در دانشگاه‌ها و هزاران عمل ناقض حقوق بشر دیگر در ایران گردید.

البته آن هم کافی نبود و برای افزودن پیازداغ ماجرا، سناریوی دستگیری مدیران و انهدام! سایت‌های پورنوگرافیک ایرانی، آن هم توسط سپاه پاسداران و اعلام پرآب تاب این داستان _به شیوه‌ی اعلام فتوحات جنگ هشت‌ساله_ و در ادامه پخش اعترافات این افراد ساعاتی پس از تحویل سال نو، نیز برای تکمیل سناریوی ارعاب و خفقان نظام حاکم اجرا گردید. به این که ابعاد این ماجرای اخیر چه میزان است و اصولاً چه میزان آن را می‌توان باور کرد البته کاری ندارم (که ماجرا بیش از حد بودار است). اما سیستم‌ اعتراف‌گیری و پخش آن به این شکل که بازهم زاییده شیوه‌های حکومتی استالینیستی است، پس از سال‌ها مدتی است که دوباره با قدرت هرچه بیشتر انجام می‌گیرد و هنوز هم بسیارانی آن را باور دارند و از آن تاثیر می‌گیرند. بی شک هدف نهایی این رفتارها ایجاد جو ترس و وحشت در میان وبلاگ نویسان است، تا بیش از پیش دست به خودسانسوری بزنند. بلافاصله پس از مرگ یک وبلاگ‌نویس در زندان‌های نظام، تبلیغ این موضوع که حتی اگر بانام مستعار بنویسید و تمام مسائل امنیتی را رعایت کنید و حتی در کشوری آزاد و بسیار دور از مرزهای جمهوری اسلامی زندگی کنید بازهم در تیررس ما قرار دارید چه هدفی غیر از اعمال هرچه بیشتر سانسور و خودسانسوری می‌تواند دنبال کند؟ کما اینکه روز به روز از تعداد کسانی که در مخالفت با نظام سیاسی ایران می‌نوشتند به بهانه‌های مختلف کم می‌شود، یکی اعلام می‌کند که گرفتار است، دیگری می‌گوید در رابطه با موضوعاتی غیر از سیاست خواهد نوشت و سومی بی‌ سروصدا نوشتن را به کناری گذاشته است.

footwear_military_german_army_para_boot

همه‌ی این اتفاقات می‌افتد و نهایتاً جناب آقای حسین اوباما پشت تریبون قرار می‌گیرند. شروع تازه !

برخلاف پرزیدنت جرج بوش که همواره ایران را به دو بخش تقسیم می‌نمود اکثریت مردم و جمع کوچک حاکمان و همواره لااقل در کلام اعلام می‌کرد که در کنار مردم ایران قرار دارد، حسین اوباما راه دیگری در پیش می‌گیرد، او به راحتی مردم و مسئولان جمهوری اسلامی را به وحدت می‌رساند و با تاکید، حداقل دوبار از عبارت «مردم و مسئولان جمهوری اسلامی ایران» استفاده می‌کند. می‌گوید که سی‌سال است با ما (مردم و مسئولان) اختلاف نظر داشته است. پرزیدنت بوش همیشه بر دوستی بین مردم ایران و آمریکا تاکید می‌کرد*. تبریک می‌گم بالاخره جمهوری اسلامی ایران هم به رسیمت شناخته شد و بالاخره ما مردمان ایران هم موقعیت مناسب خود را پیدا کردیم. در حقیقت هم ما مردمانی که همواره بودن خود در کنار حاکمانمان را بلند بلند فریاد کشیده‌ایم نباید انتظاری جز این داشته باشیم. حاکمانی که همیشه در پاسخ هر خبرنگار خارجی‌ای حضور شهورندان کشور را در انتخابات‌های رنگارنگی که برگزار می‌شود به درستی نشانه‌ی مقبولیت خود اعلام می‌کنند و به این حضور می‌نازند، و ما مردمان که البته خود را بسیار باهوش‌تر از آنها می‌پنداریم بازهم هوشمندانه تفسیر می‌کنیم که برای این نظام عدم حضور ما مطلوب است نه حضورمان. واقعاً من چرا باید انتظار داشته باشم که دوروز پس از مرگ بی‌دلیل امیدرضا میرصیافی در زندان ِ بازهم بی‌دلیلش، توسط رئیس تنها ابرقدرت دنیا از حاکمانی که مسئولان مرگ او هستند مجزا شوم. مگر هر سال در انتخابات‌های این نظام شرکت نکردم و در کنار حاکمانم مشتی محکم بر دهان استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهان‌خوار نکوفته‌ام. مگر به هر سازشان نرقصیده‌ام که اکنون از جمع بسته‌شدن با آنها شاکی باشم.

حالا باید منتظر ماند و به نظاره نشست تا گذشت زمان مشخص کند آیا آغاز سال 1388 خورشیدی نقطه‌ی عطفی در تاریخ حکومت‌های تمامیت خواه بوده است یا نه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مفسران سیاسی همواره به پرزیدنت بوش ایراد می‌گرفتند که تحریم‌ها در نهایت به ضرر مردم ایران تمام خواهد شد و این با چیزی که او اعلام کرده (اینکه در کنار مردم ایران است و آنها را از حاکمان ایران جدا می داند) در تناقض است، خوشبختانه پرزیدنت اوباما اصلاً به چنین جدایی‌ای معتقد نیست، او می‌تواند شدیدترین تحریم‌های اقتصادی را به اجرا بگذارد و مورد انتقاد کسی هم قرار نگیرد.

Read Full Post »

پیش‌پرده (اسفند سال 1386):
رييس جمهور پيش از سفر به عراق، مدير و خبرنگار روزنامه ال پائيس اسپانيا را به حضور پذيرفت تا ديدگاه‌ها و نظرات دولت و ملت ايران را برای مردم اسپانيا و ملل اسپانيايی زبان در اروپا و آمريكاي لاتين تشريح كند.
آنخلس اسپی‌نوسا: الان 3 نفر برای انتخابات رييس جمهوری در آمریکا كانديدا هستند. اوباما، خانم کلینتون و مک‌کین با کدام تفاهم دارید كه رييس جمهور شود؟
محمود: بعيد می‌دانم دستگاه پشت پرده كاخ سفيد اجازه دهند كه اوباما به كاخ سفيد راه يابد. براي ما فرقي نمی‌كند چه كسی به كاخ سفيد راه پيدا می‌كند، مهم اين است فردی كه می‌آيد شرايط آمريكا و جهان را خوب درك كند.
غيرآزادانه ترين انتخابات دنیا در آمريكا است. مردم آمريكا مجبور بين دو انتخاب هستند. مردم آمريكا هيچ علاقه‌ای به دخالت در مسايل سياسی و سیاست‌های دولتمردان آمریکا ندارند. كمترين سطح مشاركت در آمريكا است چون علاقه‌‌مند به صلح و دوستی و برادری هستند. امروز مردم آمريكا صحنه سياسي آمريكا را متعلق به خودشان نمی‌دانند و اعتماد به آن ندارند.

"شرکت در انتخابات مشت م�کمی بر دهان یاوه‌گویان است"

"حضور پرشور در انتخابات مشتی محکم بر دهان یاوه‌گویان است"

یک‌چهارم‌پرده‌ی اول‌ (15 آبان 1387 ساعت 5.35 صبح):
فاطمه رجبی با جیغ وحشتناکی از خواب می‌پره، درحالیکه عرق سرد بر پیشونیش نشسته. محـــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود !!!
غلامحسین با نگرانی و دستپاچگی پیشونیش رو از روی مهری که یک ساعتی سرش رو روش گذاشته بوده می‌داره و به سمت فاطی می‌دویه.
غلامحسین: فاطی‌؛ چـــی شده، محمود چی شده ؟ خواب دیدی، خواب بد دیدی ؟؟ واسه محمود اتفاقی افتاده؟
فاطی: خفه شو، یالا زودباش بریم پیش محمود، بجنب
غلامحسین: خوب بهش زنگ می‌زنیم، من جای مهرم هنوز نگرفته
فاطی: احمق تو این موقعیت تو نگران جای مهرت هستی، یالا راه بیفت، دیالا

یک‌چهارم‌پرده‌ی دوم (15 آبان 1387 ساعت 7.48صبح):
فاطی و غلامحسین با عجله پله‌ها رو دوتا یکی می‌کنن و وارد اتاق محمود می‌شن، یک دفعه هردوتاشون سر جاشون خشکشون می‌زنه.
فاطی: آخ محمود، محمود، دیدم تو خواب یک دیو سیاه بی شاخ و دم داره دنبالت می‌کنه. بمیرم برات، بمیرم!
محمود با لب و لوچه آویزون رو زمین نشسته و در حالیکه از درد به خودش می‌پیچه داره سعی می‌کنه صورتش رو دوباره به شکل قبلیش در بیاره
محمود: آره نامرد بدجوری زد توی دهنم، همه دندونام تو دهنم خورد شد.
صدای گوینده‌ی خبر صبحگاهی به گوش می‌رسه که خبر از پیروزی اوباما و حضور کم‌سابقه‌ی مردم آمریکا در انتخابات ریاست جمهوری می‌دهد. محمود با دو دست گوشاش رو می‌گیره. غلامحسین که هیچی از حرفای فاطی و محمود سر درنیاورده، همچنان هاج و واج و با دهن بازمونده به اون دو نگاه می‌کنه.

پایان

Read Full Post »