Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘اسلام’

از همان روزی که سقراط به راه افتاد و شروع به پرسیدن کردن که: فضیلت چیست؟ یکی از اصلی‌ترین مراکز توجه فیلسوفان به وضوح خود را مشخص کرد: مساله شناخت.
2500 سال تاریخ فلسفه، پر از تلاش فیلسوفان برای حل موضوع شناخت است، چه این شناخت مرتبط با یک جسم دارای حضور فیزیکی باشد مثل یک میز و چه مرتبط با یک مفهوم فاقد حضور فیزیکی مثل آزادی. صور و مثل افلاطون، جوهر ارسطو، عینیت و ذهنیت دکارت، پدیدارشناسی هوسرل، نظریه تصویری معنای ویتگنشتاین و… همگی تلاش‌هایی برای پاسخ به این پرسش بوده است که وقتی واژه‌‌ای به کار می‌بریم مثل میز یا آزادی دقیقاً منظور ما چیست و چه شناختی از آن داریم.
در خارج از دنیای فلسفه اما وضع به گونه‌ای دیگر بوده است، در آنجا «واژه رنگ زندگی بود» و میز، میز بود، شناخته شده بود و هیچ کسی شک نمی‌کرد که چه چیزی هست. اینکه میز بودنش، از میزنیا (صورت ازلی میز) است یا از جوهر میزی، یا از صفاتش، یا از شکل به تجربه درآمدنش، یا از نوع به حس درآمدنش به کلی فاقد معنا و اهمیت بوده است. اما وضع درمورد مفاهیم به این سادگی نبوده است، در اینجا واژه‌ها به بازی گرفته می‌شدند، معانی‌شان آنقدر بالا و پایین می‌شد و شکل عوض می‌کردند و در هر دورانی معنایی را منتقل می‌کردند.  به عنوان مثال واژه آزادی در زبان پارسی و پیش از مشروطیت تنها و تنها یک معنا داشته است و آن رهایی از زندان و حبس و باز شدن غل و زنجیر بوده است، در آن دوران اگر بر دست و پایتان زنجیری بسته نشده بود نمی‌توانستید به دنبال آزادی باشید (در کشور ما خوشبختانه برده‌داری هم مرسوم نبوده که آزادی معنایی در آن متن برای خود پیدا کند). مشروطیت اما آزادی را با معنای جدیدش به میان واژگان ما می‌آورد و این واژه آنقدر مورد استفاده قرار می‌گیرد که امروزه همگان درکی از آن در ذهن خود دارند. مشکلات از زمانی آغاز می‌شود که برخی از واژه‌ها همانند همین آزادی دارای اعتبار می‌شوند، و یا در نـُـرم‌‌های پذیرفته شده‌ی جهانی و بین عموم جا باز می‌کند. اینجاست که هر گروهی سعی می‌کند آن واژه و اعتبار نهفته درآن را از آن خود کند. و ما ناگهان با تلاش تعجب‌برانگیز افرادی روبرو می‌شویم که واژه‌هایی با مفاهیم کاملاً متضاد با عملکرد و تفکرشان را فراوان به کار می‌برند. یکی مثل نقل و نبات از واژه آزادی استفاده (سوءاستفاده) می‌کند دیگری از دموکراسی، آن یکی از روشنفکری و … این رفتار به خصوص در میان سیاست‌بازان مملکت ما که متاسفانه همگی اسلام‌گرا هم هستند بیش از دیگر جاها خودنمایی می‌کند. متاسفانه از این لحاظ که سنت‌های ناپسند اسلامی و به خصوص شیعی  به کمک این تصاحب مفاهیم و واژه‌ها می‌آیند و رفتاری مثل توریه** در فرهنگ سیاسی جا باز می‌کند و سیاست‌مدار اسلام‌گرای ما بدون کوچکترین نگرانی هرچه می‌خواهد می‌گوید و هرواژه‌ای را که دارای اعتبار می‌یابد لوث می‌کند و درحقیقت به گند می‌کشد. وقتی احمدی‌نژاد از آزادی نسبتاً مطلق در جامعه ایران صحبت می‌کند (بگذریم از این مطلق ِ نسبی) دروغ نگفته است، او تنها توریه کرده و آزادی مورد نظر او نسبت به آنچه شنونده از آن برداشت می‌کند از جنسی متفاوت است. این تازه سیاست در رفتار یک شخص هست، از نگاه سیاست کلی، واژه‌ای مثل بازجویی یا بازپرسی تنها به این خاطر در میان واژه‌های ما جا باز می‌کند که سیستم قضایی ما می‌خواهد رویه‌ای مدرن برای خود دست و پا کند، چرا که تمایل دارد حتی درظاهر هم که شده از نرم‌های رایج جهانی عقب نباشد. اتفاقی که می‌‌افتد اینست که همان استنطاق قدیم (به معنای نطق کسی را باز کردن) که اینک داری بار معنایی منفی شده است انجام می‌شود ولی از نام خنثی و امروزی ِ بازجویی (دوباره و چندباره جستجو کردن) یا بازپرسی ( دوباره و چندباره پرسیدن) استفاده می‌شود. مشکل دیگر اینجا بوجود می‌آید که کم‌کم همین واژه‌های امروزی هم بار معنایی و حسی ِ همتای سابق خود را به خود می‌گیرند و پس از مدتی، بازجویی هم دارای همان بار معنایی منفی استنطاق (یا حتی منفی‌تر از آن) می‌شود.

به این ترتیب واژه‌ها یکی پس از دیگری از معنای اصلی خود تهی می‌شوند و نهایتاً از حیز انتفاع ساقط می‌شوند. نمونه‌های این واژه‌های از معنا تهی‌شده بسیار است، من به جای اینکه بگویم پشتیبان «اصلاح‌طلبی» هستم، ترجیح می‌دهم بگویم که پشتیبان رفرم هستم، چرا که اصلاح‌طلبی به خاطر همین سوءاستفاده سیاسی مکرر، دیگر معنای مشخص خود را حمل نمی‌کند، و اگر بخواهم بگویم «بی‌دین» (لامذهب=لامصّب) یا «بی‌خدا» هستم اینگونه می‌گویم که به دین یا به خدا باور ندارم. یا واژه «مهرورزی» که ترجیح می‌دهم اصلا از آن استفاده نکنم. نمونه دیگر واژه «گزینش» واژه‌ای که به خودی خود دارای بار معنایی مثبتی باید باشد، آنچنان در این سال‌ها منفی و ترسناک شده‌است که فکر می‌کنم ده‌ها سال زمان ببرد که دوباره بتواند سرخود را بالا بگیرد.

البته تمامی این ماجرا را نباید و نمی‌توان به گردن سیاست‌بازان اسلام‌گرا انداخت، بخش بسیار بزرگی از این فرآیند به خود ما برمی‌گردد. مقداری به دلیل بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها و مقدار بیشتری به دلیل عدم حساسیت ما نسبت به این قلب معنای در حال وقوع.

بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها به خصوص وقتی رخ می‌نماید که از واژه‌ای بدون اینکه از معنای درست آن مطلع باشیم صرفاً به خاطر اینکه آن واژه مد شده یا هردلیل دیگری استفاده کنیم، به طور مثال از چندماه قبل از انتخابات شاهد استفاده روزافزونی از واژه‌های عملگرایی یا پراگماتیسم و ایده‌آلیسم بوده‌ام و در اکثر موارد منظور نویسنده یا گوینده ارتباط بسیار ناچیزی با معنای واقعی این واژه‌ها داشته است. یا سال‌ها پیش و به شکل خاص در دوره‌ی هشت‌ساله دولت اصلاح‌طلبان حکومتی واژه‌ای که بسیار پرمصرف شده‌بود پارادایم بود.

اما قسمت بسیار عمده‌ی تاثیر ما بر این روند آنجاست که نه تنها حساسیتی نسبت به آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم نشان نمی‌دهیم بلکه با دلایل و توجیهات بسیاری نوع گفتار و واژه‌گزینی گوینده یا نویسنده در استفاده از ترکیبات و واژه‌های غیرشفاف و پرایهام و ابهام را تائید هم می‌کنیم و به این ترتیب اجازه می‌دهیم این تخریب زبانی پرقدرت‌تر از پیش ادامه پیدا کند. در مقابل این تخریب و برای بازپس گیری رنگ زندگی‌مان کاری که از دست ما برمی‌آید اینست که دست به یک پالایش کلامی در واژه‌های سیاسی مورد استفاده خود بزنیم*** و درکنار آن هر جمله‌بندی و واژه‌گزینی مبهم و غیرشفافی را که از هرفردی و درهرمقامی می‌شنویم _فارغ از اینکه شخصاً توانسته‌ایم منظور و هدف او را از میان خطوط و جملات و واژه‌ها درک کنیم (یا تصور می‌کنیم توانسته‌ایم درک کنیم)_ مورد اعتراض و نقد قرار دهیم و تقاضای شفافیت کنیم. شاید بد نباشد که این کار را از همین نوشته شروع کنیم.

آنچه در این خطوط نوشته‌ام نگاه یک فرد عادی به موضوعی بسیار پیچیده بود که به دعوت دوست عزیزم کودن با استعداد انجام شد، به نظر من پرداختن شایسته به چنین موضوعی از گروهی  متشکل از زبان‌شناسان، جامعه‌شناسان، روانشناسان و فلاسفه امکان‌پذیر می‌گردد. طبق شیوه این پاس‌کاری‌های وبلاگی من هم از دوستان عزیزم، ابلیس، اولاد و لوبیا خواهش می‌کنم در صورت تمایل و داشتن وقت، من و دیگر دوستان را از نگاه منحصربه فردشان به این موضوع بهره‌مند سازند، البته بهتر است برای درک بهتر موضوع این بازی وبلاگی، مطلب کودن با استعداد را مطالعه کنند.

____________________________________________________________
توضیحات:

* بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی به نام شب‌گریه که توسط ابی اجرا شده است

** توریه

از دانشنامه جهان اسلام:
اصطلاحی در متون دینی بدین معنا که متکلم معنایی از کلام خود را که مرادش نیست به مخاطب منتقل کند. توریه، در لغت به معنای پنهان کردن، پوشانیدن و افشا نکردن راز است.
در اصطلاح متون دینی و فقها توریه آن است که متکلم از سخن خود معنایی را جز آنچه مخاطب می فهمد (یعنی معنایی خلاف ظاهر) اراده کند. به تعبیر منابع ادبی و علوم قرآنی ، توریه که از محسِّنات معنویِ سخن به شمار می‌رود، آن است که گوینده، لفظی را که دو معنای نزدیک و دور (قریب و بعید) دارد، به کار بَرَد و به اتکای قرینه‌ای پنهان، معنای دور را اراده کند، حال آنکه مخاطب به معنای نزدیک التفات بیابد. در این منابع ، توریه با واژه هایی چون ایهام و تخییل و مغالطه و توجیه هم معرفی و اقسامی برای آن بیان شده است

از ویکیپدیا:
توریه یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت یا سخن نیمه‌راست بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شخص دوم از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند.
مثال‌ها
«من واقعاً راننده خوبی‌ هستم. در این سی سال اخیر، فقط دوبار به خاطر سرعت بالا جریمه شده‌ام.» این جمله درست است، اما گوینده هفته پیش رانندگی را شروع کرده و با این حال دوبار هم جریمه شده‌است؛ پس راننده خوبی نیست.
«متأسفم، نمی‌توانم پولی را که درخواست کردی، به تو بدهم. متأسفانه امروز صبح فراموش کردم کیف پولم را همراه خودم بیاورم.» گوینده دروغ نگفته‌است، اما پول‌هایش را در جیبش گذاشته و کیف پولش را همراه نیاورده‌است.

*** چند ماه پیش نیز دوست خوبم اسد زمینی در مطلبی که متاسفانه نتونستم پیداش کنم از لزوم چنین پالایشی صحبت کرده‌بود.

Read Full Post »

دوست گرامی یوزپلنگ (وبلاگ غرش) در آخرین پست خود موضوعی بسیار جدی (البته تحت عنوان بازی وبلاگی) را مطرح کرده است که می‌توان ساعت‌ها در مورد آن و از نقطه نظرهای گوناگون به بحث و تبادل نظر پرداخت. به طور خلاصه استدلال این دوست گرامی را می‌توان به شکل زیر بیان کرد.

ملقمه‌ی جمهوری اسلامی، یعنی جمع ضدین اسلامیت و جمهوریت، یا همان تئوکراسی و دموکراسی _با هدف ترمیم صورت ظاهری حکومت در برابر منتقدین داخلی و خارجی آن_  و نقایص فراوانی که به دلیل حضور این دو جریان و تفکر سیاسی متضاد یکدیگر در فضای سیاسی کشور بوجود آمده است باعث اعمال هزینه‌های غیرقابل پیش‌بینی و غیرضروری به اقتصاد کشور و در نهایت به هدر رفتن سرمایه های کشور می‌گردد. نگارنده انتخاب یکی از این دو شیوه‌ی حکومتی به تنهایی را رافع این مشکل می دادند و از آنجا که اعتقاد دارد با توجه به اکثریت جمعیت مسلمان در کشور ایران حکومت نیز باید در چارچوب نظامی مبتنی بر موازین اسلامی باشد شیوه حکومت اسلامی با حاکمی درصدر (تحت هر عنوانی: خلیفه، حاکم، رهبر و …) را پیشنهاد می‌کند و چنین شیوه‌ای را باعث یکدستی در حکومت و جلوگیری از هدر رفتن سرمایه های کشور عزیز ایران می داند.

با این تحلیل که وجود این سیستم سیاسی ناهمگون و این ماسک دروغین جمهوریت برچهره‌ی استبداد حاکم برکشور و ملزومات حفظ این نقاب بر چهره باعث به وجود آمدن هزینه‌های مازاد و از بین رفتن سرمایه‌های مملکت می‌شود صددرصد موافقم، اما از نگاه من دو ایراد به استدلال مورد بحث وارد است، یکی الزام مورد تاکید نگارنده بر وجود نظام مبتنی بر موازین، احکام و حدود اسلامی است که نویسنده بارها و بارها چه در مقدمه‌ی بحث و چه در نتیجه‌گیری به آن اشاره دارد، و دیگری دلایل و اهداف به کارگیری این ملقمه دوگانه و متضاد از سوی حکمرانان کشور است که تنها به اشاره‌ای کوتاه و ناکافی از آن می‌گذرد.

در مورد اول باید گفت که:

الف) هیچ آمار بی‌طرفانه‌ای در مورد میزان معتقدان به تفکرات دینی و غیردینی مختلف در کشور ما وجود ندارد (آماری که در فضایی آزاد و بدون ترس از ابراز عقیده گردآوری شده باشد)

ب) حتی درصورت تعلق اکثریت مردم ایران به دین اسلام، بازهم نمی‌توان قاطعانه نظر داد که حکومت نیز باید در چارچوب نظامی مبتنی بر موازین احکام و حدود اسلامی باشد. نمونه‌های متعددی از حکومت‌هایی وجود دارد که علیرغم اکثریت معتقدان به یک نگرش مذهبی خاص بازهم حکومت لائیک یا سکولار است، در همین نزدیکی خود و در کشورهای اسلامی منطقه، اردن، سوریه، مصر و حتی عراق صدام حسین نمونه‌هایی از این نوع حکومت‌ها هستند که در اکثریت بودن مسلمانان باعث وجود حکومت اسلامی نگردیده است و تفاوتشان با حکومتی مثل عربستان که نظامی مبتنی بر موازین اسلام است کاملاً مشهود است. به عبارت دیگر برای ایجاد یک حکومت اسلامی، مسلمان بودن اکثریت مردمان آن کشور تنها شرط لازم است و نه شرط کافی.
در حقیقت چیزی که در کشور ما اتفاق افتاده کاملاً عکس این قضیه است و حکومت استبدادی اسلامی که خود را بر این کشور تحمیل کرده است وجود خود را با استفاده از بهانه‌ی اکثریت مسلمان کشور توجیه می‌کند، و بی‌شک اگر این حکومت ِ استبدادی تمایل مذهبی‌ای غیر از این داشت یا تمایل مذهبی نداشت بر بهانه‌ای دیگر تاکید میورزید.

اما مورد دوم که اتفاقاً دارای اهمیتی بسیار بیشتر است این است که چرا حاکمان این کشور بر بکارگیری همین سیستم شترگاوپلنگ ِ نه‌این تمام نه‌آن تمام، با تمام بدی‌ها و نقایص آن اصرار می‌ورزند. شاید از معایب و ضررهای مختلف این سردرگمی سیاسی از جمله هدر رفتن سرمایه‌ی کشور که مورد تاکید نویسنده مطلب هم هست آگاه نیستند. شاید نگرانی‌ای نسبت به اتلاف سرمایه‌ای که صحبتش می‌شود ندارند. جواب هردوی این شایدها منفی است، آنها بهتر از من و شما  از ضررهای این سیستم مطلع هستند و بیشتر از من و شما نگران سرمایه‌های مملکت هستند (چرا که آن را دارایی خودشان می دانند). اما برای تحلیل اینکه چرا بر ادامه‌ی این روند اصرار می‌ورزند باید به موضوع منفعت و ضرر (که مشخصاً تعاریف نسبی دارد) از نگاه خود آنها نگاه کنیم و نه از نگاه شهروندان عادی جامعه. پاسخ این است که سودی که در ادامه‌ی این رویه‌ برای حاکمان متصور است از ضرری که ممکن است به آنها بزند بیشتر (بسیار بیشتر) است.

ضرب‌المثل قدیمی «به شترمرغ گفتند بپر گفت شترم، گفتند بار ببر گفت مرغم»، به بهترین شکل این وضعیت را تصویر می‌کند. فارغ از اینکه این خصوصیت ِ دوگانگی از روز اول به شکلی هدفمند طراحی شده بوده و یا اینکه در طول زمان خودش را به این شکل درآورده، جمهوری اسلامی از این سردرگمی کمال استفاده را می‌کند. البته این روش تنها محدود به این کشورهم نیست، روسیه‌ی سفید، چین، روسیه، سوریه، مصر، الجزایر، ونزوئلا، زیمباوه و حتی کره‌ شمالی هم کمابیش از همین شیوه بهره می‌برند (در مطلبی به نام نواستالینیسم به این موضوع اشاره‌ای کوتاه کرده‌ام). آن‌ها هم سعی می‌کنند بر چهره‌ی ترسناک دیکتاتوری‌های خود، گریم زیبای دموکراسی بکشند و بابت این کار هزینه‌ی رژ لب نمایش انتخابات، ریمل پارلمان فرمایشی، کرم‌پودر تفکیک قوای ظاهری و …. را پرداخت می‌کنند. هزینه‌ای که در نگاه اول با توجه به آگاهی همگان از ماهیت حقیقی این نظام‌‌ها کاملاً بیهوده و اتلاف سرمایه به نظر می‌آید. اما همین هزینه‌ها در نگاه کلان‌تر به عنوان عاملی پرقدرت در راه بقای اینگونه نظام‌ها در مقابل فشارهای داخلی و یا خارجی نقش بازی می‌کند. شاید در این روزها که فضای وبلاگستان بیش از حد انتخاباتی شده است، درک این سخن آسان‌تر باشد. اینکه این دوگانگی به چه زیبایی باعث ایجاد شکاف و در نتیجه از بین رفتن اتحاد بین افراد جامعه گردیده است، اتحادی که مهم‌ترین عامل سرنگونی ِ دیکتاتوری‌ها در طول تاریخ بوده است، به خصوص در زمانه‌ای که می‌توان نقش عوامل خارجی در سرنگونی حکومت‌ها را با انواع و اقسام برگ‌های اقتصادی، سیاسی، نظامی و … تا حد زیادی کم تاثیر کرد. به هرحال فراوان هستند آن عده‌ای که ساده‌دلانه و تحت تاثیر هیاهوی تبلیغاتی پرقدرت نظام این گریم را به جای چهره‌ی حقیقی می‌انگارند، و عده‌ای دیگری که با گمان ِ اینکه ممکن است در این گریم نقش کوچکی از واقعیت هم موجود باشد به آن دل‌خوش می‌کنند. در میان مفسران و تحلیلگران سیاسی هم همین شکاف حتی در تشخیص نوع حکومت بوجود آمده است، گروهی نظام را دموکراسی دینی می‌نامند و عده‌ای آن را نیمه دموکراتیک می‌خوانند، حتی این سردرگمی در میان آن عده که لااقل در دیکتاتوری بودن این نظام هم‌صداو هم‌فکر هستند نیز وجود دارد، سلطانی، اولیگارشی، ملوک الطوایفی، فاشیستی، خودکامه (توتالیتر) و …واژه‌هایی است که برای توصیف جمهوری اسلامی استفاده می‌شود. تمامی این اختلافات ناشی از همین کارکرد دوگانه نظام است، اختلافاتی که نتیجه‌ی عملی آن ناتوانی در اتخاذ یک راهکار مشخص و عدم ایجاد یک جبهه یکپارچه برای مقابله با نظام و مآلاً تضمین بقای آن است.

با این توضیحات مشخص است که هدف به کارگیری این شیوه توسط جمهوری اسلامی صرفاً «ترمیم صورت ظاهری حکومت در برابر منتقدین داخلی و خارجی آن» نیست بلکه اهدافی بسیار ارزشمندتر (از نگاه سود و زیان حاکمان) را دربرمی‌گیرد. اهدافی که آنقدر اهمیت دارد که در مقابل آن مسائلی مانند اتلاف سرمایه‌های اقتصادی، انسانی، طبیعی و … رنگ می‌بازد و به مسائل کم اهمیت فرعی تبدیل می‌شود و حکومت هم تمامی این هزینه‌ها را به جان و دل می‌خرد تا به حضور خود در صحنه‌ی قدرت ادامه دهد. مسلماً اگر راهکاری پیدا شود که در عین تضمین بقای رژیم، باعث اتلاف کمتر سرمایه گردد توسط حاکمان کشور مورد استقبال قرار خواهد گرفت ولی این راه مسلماً برداشتن ماسک زیبای دموکراسی از چهره و تبدیل شدن به حکومت اسلامی با حاکمی در صدر آنطور که دوست گرانقدر یوزپلنگ پیشنهاد می‌کند نیست.

وااااااااااای چه قیافه‌ی مهربونی داره! نـــــــــازی

وااااااااااای چه قیافه‌ی مهربونی داره! نـــــــــازی

اما پیشنهاد من در راه جلوگیری از اتلاف سرمایه‌ای که صحبتش رفت، راه حلی ساده و در عین حال بیش از حد تخیلی است. راه حل من اینست که همین آقایون سردمداران نظام اسلامی خود زمینه‌ی انتقال مسالمت آمیز قدرت به یک ساختار جمهوری حقیقی را مهیا سازند و پس از آن بازنشته شوند، و در مقابل، ملت ایران تضمین می‌دهد که حقوق بازنشستگی ِ بسیار دست و دلبازانه، برای داشتن مرفه‌ترین زندگی در هر نقطه از دنیا را برای خود و خانواده این افراد به مدت 200 سال تامین نماید. حقوقی که بتوانند با آن سوار بر بوگاتی ویرون شوند و در قصر‌های خود در ایبیزا و بورلی هیلز حمام آفتاب بگیرند، حوریان زیباروی زمینی ماساژشان دهند، لباس‌هایشان رو بیژن و کارل لاگرفلد و تام فورد بدوزند و در کنار و مهمتر از همه‌ی اینها شب‌ها آسوده بخوابند، فارغ از این نگرانی که وای اگر اسرائیل حمله کند، وای اگر آمریکا حمله کند، وای اگر مردم سر به شورش گذارند، و آسوده از دیدن کابوس آویزان شدن بر درختان و مخفی شدن در سوراخ‌ موش‌ها.

طبق رسم این بازی‌ها باید وبلاگ‌نویس دیگری را به ادامه بازی دعوت نمود، البته دوست مورد نظر من توسط خود یوزپلنگ به این بازی دعوت شده، ولی من برای محکم‌کاری از دوست بزرگوار ققنوس عزیز می‌خوام که نگاهی دیگر همیشگی‌اش رو به این موضوع بیاندازه.

پی‌نوشت: خوندن مقاله‌ی اخیر دکتر محمد ملکی برای درک هرچه بهتر چهره‌ی واقعی پشت نقاب توصیه می‌شه.

Read Full Post »

خبرهایی که در ماه گذشته باعث ایجاد بحث‌های چالش‌برانگیزی در وبلاگستان شده بود، کم‌کم به فراموشی سپرده می‌شوند. اهالی وبلاگستان همانند شهروندان جامعه مشغول گرفتاری‌های روزانه خود می‌شوند و اخبار تاثیر خود را از دست می‌دهند. اما مشکلات کماکان بر سر جای خود هستند.

در این هفته‌ها خبری که بیش از هر خبری باعث ایجاد هیاهو شده بود، خبر صدور حکم قصاص دو چشم برای جوانی به نام مجید بود، که  با قساوت تمام و به خیال خود برای نشان دادن عشق خود به آمنه بهرامی با پاشیدن اسید به صورت او باعث از دست دادن بینایی هر دو چشم او و صدمات جسمانی دیگری به او شده بود. حکم صادره به این شکل است که متهم به قصاص دو چشم با اسید محكوم شده، ضمن آنكه متهم باید دیه سایر اعضای بدن را كه به آن آسیب وارد شده بپردازد و آمنه نیز تفاضل دیه را به صندوق دولت واریز نماید. (منظور تفاضل دیه‌ی دو چشم متهم ِ مرد در برابر دیه‌ی چشمان قربانی که زن می‌باشد بر طبق قوانین اسلامی است.)
خبر دیگر خبر دردناک سوزانده شدن سارای 11 ساله‌ توسط پدر معتادش بود، رضا توضیح می‌دهد که: «سارا لباس پوشيده آماده رفتن شد. وقتی وی را به خانه آوردم از پشت بام يک گالن بزرگ نفت آوردم و روي سارا کوچولو ريختم و او را به بخاری اتاق چسباندم تا وی آتش گرفت و کاملاً سوخت.» خواندن این جملات کار بسیار دشواری است اما دشوارتر از آن توجه به ماده‌ی 220 قانون مجازات اسلامی است که می‌گوید: «پدر يا جد پدری كه فرزند خود را بكشد قصاص نمی‌شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محكوم خواهد شد.» ضمانت اجرای کيفری تعزير مقرر در ماده‌ی 220 قانون مجازات اسلامی، در ماده‌ی 612 همان قانون آمده و «مجازات 3 تا 10 سال حبس» را پيش‌بينی کرده است. 

 

"شتر، خط‌کش م�اسبات دقیق جزایی"

"شتر، خط‌کش محاسبات دقیق جزایی در سال 2009"

 

 

بحث‌هایی زیادی در حواشی این خبرها انجام شد، عده‌ای صحبت از وحشیانه بودن حکم قصاص و نادرستی تفکر چشم در برابر چشم می‌کردند، گروهی به تناسب جرم و مجازات می‌پرداختند، گروه دیگری از قدرت بازدارندنگی چنین احکامی صحبت می‌کردند، عده‌ای از عدم نتیجه دادن این احکام در طول زمان صحبت می‌کردند، افرادی صحبت از مترقی بودن حکم قصاص در اسلام می‌کردند، گروهی به حقوق بشر تاکید می‌کردند و گروهی کلاً منکر انسان بودن متهمان بودند. فردی قربانی را به جای قاضی می‌نشاند و فردی دیگر، خود را به جای قربانی …

نمی‌خواهم به این بپردازم که برای این پرونده‌های چه احکامی باید صادر کرد، نه در چنین جایگاهی قرار دارم و نه دوست دارم در چنین جایگاهی قرار بگیرم، اما نکته‌ای که در این میان مرا آزار می‌دهد این است که چرا کسی حکمی درباره متهم اصلی صادر نمی‌کند.

با دوستی نشسته بودیم و مشغول صحبت در مورد همین ماجرا آمنه‌ی بهرامی، از من پرسید که فکر می‌کنی اگر چنین اتفاقی در غرب افتاده بود، چه حکمی درباره متهم صادر می‌کردند، از او پرسیدم که آیا تا به حال به گوشت خورده که در جایی از دنیای مترقی چنین جرمی اتفاق افتاده باشد. به او گفتم که حتی کوکلاس کلان‌های متعصب و دو‌آتشه هم چنین کاری با قربانیان خود نمی‌کردند. به او گفتم که به این فکر کن که چرا وقوع چنین جرایم سبعانه‌ای که بسیار زیاد در کشور ما، و در کشورهای همسایه‌ی ما روی می‌دهد، در غرب نادر و کم‌سابقه است. اسیدپاشی به چهره دختران (کمتر در مورد پسران اتفاق می‌افتد)، قتل فرزند به دست پدر، کودک آزاری. چرا برای ما به عنوان اتفاقی که هر چند هفته‌ نمونه‌ای از آن را در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ای باید ببینیم درآمده است. به دوستم گفتم که دلیل وقوع این فجایع تنها و تنها در محدودیت‌ها و ممنوعیت‌های غیرواقعی و نادرست و احکام و قوانین بدوی و پوسیده‌‌ای است که بر ما اعمال می‌گردد. عدم اختلاطی که طبق قوانین زن‌ستیز و زن‌کالا‌نگر اسلامی (دقیقاً بر خلاف ادعایی که مطرح می‌کند) بر جامعه‌ی ما تحمیل شده است و روز به روز هم پررنگ‌تر و پررنگ‌تر می‌گردد و هر لحظه بیشتر از لحظه‌ی قبل بر فاصله بین دو جنس می‌افزاید عامل اصلی این فجایع در جوامع اسلامی است. در کنار آن قانون مجازات اسلامی، همان قانون غیر‌انسانی‌ای که برای زن ارزشی، نیم ارزش مرد قائل است، همان قانون غیرانسانی‌ای که برای پدر و جد پدری امتیازات ویژه‌ای قائل می‌شود، همان قانونی که برای مهدورالدم (این‌هم از اون عبارت‌ها هست) حق حیات را منکر می‌شود و… اجازه وقوع این جرایم را می‌دهد. به عنوان مثال به مورد حکم صادره برای مجید، متهم به اسیدپاشی توجه کنید، طبق ماده‌ی 375 قانون مجازات اسلامی دیه‌ی از بین بردن دوچشم سالم برابر دیه‌ی کامل است، برای اجرای حکم صادره در صورت تائید در دادگاه بالاتر، آمنه بهرامی باید تفاضل دیه کامل مرد مسلمان با زن مسلمان را بپردازد (اگر اشتباه نکم دیه‌ی کامل مرد مسلمان (100 نفر شتر!) امسال 47 میلیون تومان محاسبه می‌شده است، یعنی نصف آن 23.5 میلیون تومان که البته با محاسبه دیه‌ آسیبی که برای بقیه اعضای بدن آمنه در نظر گرفته می‌شود نهایتاً کمتر خواهد شد).

من شخصاً مخالف مجازات‌های قصاص و اعدام هستم، چرا که به تاثیر گذاری تمامی افراد جامعه در وقوع یک جرم معتقد هستم، اما در اینجا سوالم این است که:
برای متهم ردیف اول، دین قرون وسطایی اسلام چه حکمی باید صادر کرد؟

Read Full Post »

این مطلب در تاریخ 10 دسامبر 2008 (20 آذر ماه 1387) ویرایش شد، فایل پی‌دی‌اف مطلب اصلی در این آدرس قرار دارد.

در سال 1966 زمانی که کمپانی‌های اتوموبیل سازی مشهور امروز چون میتسوبیشی، مزدا، سوبارو، هیوندای و کیا اصلاً وجود نداشتند، کمپانی اتومبیل‌سازی روتس در انگلستان، شروع به تولید اتوموبیلی به نلم هیلمن هانتر کرد. خط تولید هیلمن هانتر در سال 1967 با تلاش محمود خیامی در ایران راه‌اندازی شد، محصول تولیدی این شرکت (ایران ناسیونال) پیکان نام گرفت. هیلمن هانتر توسط شرکت اصلی سازنده‌ی آن تنها تا سال 1979 تولید شد و از آن زمان به بعد به دلایل متعددی تولید این اتوموبیل متوقف شد. اما در ایران پیکان تا سال 2005 همچنان تولید می‌شد. هنوز هم خیابان‌های ایران پر از پیکان‌ها هست، در کنار این پیکان‌ها اتومبیل‌های بسیار پیشرفته و جدید هم به چشم می‌خورند، از لامبورگینی مورچیالاگو و فراری گرفته تا رده‌های مختلف بنز و بی‌ام و و لکسوس تا هیوندای سوناتا و آزارا و تویوتا کمری و کورولا (که دیگه ماشین‌های معمولی به حساب میان) را می‌‌توان در خیابان‌های ایران دید.

اما داستان ما درباره پیکان* پرستان است، پیکان پرستان، پیکان را اتوموبیلی برای تمام فصول، تمام شرایط آب و هوایی، تمام شرایط جغرافیایی و تمام شرایط زمانی می‌دانند. آنها معتقدند که فقط با پیکان است که می‌توان معنای واقعی خوشبختی و سعادت را درک کرد. این افراد فکر می‌کنند که تمامی کسانی که اتوموبیل‌های دیگری به جز پیکان سوار می‌شوند در انحراف و گمراهی به سر می‌برند و نهایتاً روزی پیکان تمام دنیا را فتح خواهد کرد. آنها معجزات متعدد و غیرقابل باوری برای پیکان قائلند. این معجزات توسط مستنداتی چون کتابچه‌ی راهنمای پیکان، بهارالنوربالا، الیخ‌شکن و تفسیر البخاری النفتی (که کتابی چندین ده جلدی است) تائید شده است. وقتی به آنها می‌گویی که پیکان اتوموبیلی از رده خارج و غیراستاندارد است و با شرایط این دوره‌ی زمانی منطبق نیست، با حرارت تمام از پیکان دفاع می‌کنند، در پاسخ می‌گویند که استانداردها را باید با پیکان تطبیق داد و نه بلعکس، می‌گویند که براهین متعددی موجود است که پیکان برترین ماشین روی زمین است و شما چشمان خود را بر حقیقت بسته‌اید. از براهین‌شان که می‌پرسی می‌گویند که در کتابچه‌ی راهنمای پیکان بر برتری بی‌چون و چرای این اتوموبیل تاکید شده است. شیخ محمود خیامی نیز در کتاب کنج‌الخلاف نوشته است که «هرکس بمیرد و حداقل روزی سند پیکانی به نام خود نداشته باشد انگار به سنت شترسواران مرده است». وقتی با این اعتراض مواجه می‌شوند که خوب شیخ محمود خیامی قرار بوده از اتوموبیل ساخته‌ی خود تعریف کند و اصلاً از کجا معلوم که او چنین حرفی زده باشد می‌گویند نه خیر آنچه شیخ محمود گفته بر طبق آن چیزی که در کتابچه‌ی راهنمای پیکان آمده است تغییر ناپذیر است و این کتاب دقیقاً همانند روز اول خود باقی‌مانده و کوچکترین تغییر یا ویرایشی در آن صورت نگرفته است. می‌گویی عزیز من، این همه اتومبیل جدید با امکانات ایمنی و فنی بسیار بهتر تولید شده و آسایش و امنیت بیشتری برای سرنشینان اتوموبیل ایجاد کرده است، شیشه‌بالابر برقی، سی‌دی چنجر، تنظیم برقی ارتفاع صندلی، کیسه‌ی هوا، ترمز ای‌بی‌اس، دنده‌ی اتومات، گرمکن شیشه‌عقب، تنظیم برقی آینه بغل، 16 سوپاپ، با مصرف سوخت بسیار پایین و آلودگی هوای کمتر و …. اونوقت تو چسبیدی به این اتوموبیل عتیقه‌ی عهد بوق. پاسخ می‌شنوی که اینها دنیاپرستی است و تجملات. برای خوشبخت شدن احتیاجی به ترمز ای‌بی‌اس و کیسه‌ی هوا نداری. می‌گی خوب تصادف می‌کنی کشته می‌شی! پاسخ می‌گیری که در روایت هست که هرکسی در پشت فرمان پیکان تصادف کند و بمیرد تمامی بازماندگانش خوشبخت‌ و سعادتمند خواهند شد. وقتی که بیش از حد بر قابلیت‌های فنی و ایمنی اتوموبیل‌های امروزی تاکید می‌کنی به تو می‌گویند که تو درک و آگاهی‌ای نسبت به آنچه در موردش صحبت می‌کنی نداری. اینها مسائلی است که از درک انسان عادی خارج است و احتیاج به تفسیر دارد و برای همین است که برای کتابچه‌ی راهنمای پیکان به تعداد صفحات 234 صفحه، تفسیر البخاری النفتی نوشته‌ شده در 36 مجلد. باید حداقل این تفسیر، کتاب‌های صحاح رابعه‌‌ی گلگیر، تاریخ البیکانی و کنج‌الخلاف رو مطالعه کرده باشی تا بتونی در این مورد نظر بدی. می‌گویی بابا جان، این اتوموبیلی که تو داری ادعا می‌کنی برای تمام دوران است تا همین سه سال پیش برف‌پاک‌کنش چپکی کار می‌کرد و به جای جلوی دید راننده اون سمت دیگه رو تمیز می‌کرد، جواب می‌دن که این نشون دهنده‌ی ارزش بسیار بالایی است که پیکان برای شاگرد قائل شده است و اگر چیزی به نظر شما عیب می‌آید حتماً در آن کار حکمتی هست که هنوز  برای بشر کشف نشده. به سراغ کتاب بهار‌النوربالا می‌ری در صفحه 127 از جلد سوم کتاب چاپ سوم استاملول، با این حدیث روبرو می‌شی که صندوق عقب پیکان گنجایش بار به اندازه یک کامیون 10 تن را دارد. می‌گویی آیا این حرف با عقل شما قابل پذیرش است؟ در جواب ابتدا می‌گویند که باید سندیت این حدیث تائید شود، حدیث‌های ضعیف هم در این کتاب‌ها  وجود دارد. می‌پرسی مگر حاج‌عبدالقادرخان ایران ناسیونالی نویسنده بهارالنوربالا معتبر نیست؟ می‌گویند در اعتبار او که شکی نیست ولی ما معتقدان پیکان جوانان دو کاربراتوره بر خلاف اهالی پیکان کارلوکس هیچگاه نگفتیم که هرچه در کتاب‌ها آمده است درست و قابل پذیرش است. آنها هستند که می‌گویند هر چه در صحاح رابعه‌ی گلگیر آمده است بی‌شک درست است. می‌گویی من با عقل خودم فکر می‌کنم که این حدیث چرت محض است، می‌گویند که توهین نکن مردک؛ مگر نمی‌دانی که باید به همه‌ی عقاید احترام بگذاری، تو چطوری می‌تونی در این مورد نظر بدی وقتی که علمای عظمای پیکان شناس بعد از ده‌ها سال مطالعه اسناد و مدارک و اصول و سالیان سال دود چراغ خوردن نمی‌توانند به این صراحت نظر بدن. به دنبال فمهیدن سندیت حدیث از هر کدام که می‌پرسی چیزی می‌گوید، یکی می‌گوید که حدیث ضعیف است، دیگری می‌گوید قوی است، یکی می‌گوید این حرف بر اساس تئوری نسبیت انیشتین گفته شده و کاملاً درست است که در صندوق عقب پیکان چنین گنجایشی وجود دارد، دیگری می‌گوید این بر اساس اصل عدم قطعیت هایزنبرگ گفته شده. سومی ادعا می‌کند که باید از دریچه‌ی فیزیک کوانتومی به آن نگریست و تو هم که درباره نسبیت و عدم قطعیت و فیزیک کوانتوم بی‌سوادی. اصلاً تو کتاب «اعجازهای علمی، ریاضی، شیمیایی،‌ بیوفیدبکی، کاردیوگرافیکی ونانوتکنولوژیکی پیکان» رو خوندی. می‌گویی ای بابا اینهمه داستان نداره که، آقا من تست کردم بیشتر از 220 کیلو نتونستم چیزی توی صندوق عقب پیکان قرار بدم، تازه این به کنار مصرف بالای بنزینش رو چی‌ می‌گی، هر بار که میرم بنزین بزنم به اندازه یک شورولت هشت سیلندر باید پول بنزین بدم، وقتی هم سرعت ماشین به 100 کیلومتر در ساعت می‌رسه که همه‌ی ماشین می‌لرزه انگار الان وسط خیابون از هم می‌پاشه، کولر هم که نداره توی تابستون مثل سگ باید عرق بریزم، بخاری‌ش هم که تا راه بیوفته من به مقصدم رسیدم، دویست بار هم دیدم که سرنشیناش رو وسط بیابون، زمین گذاشته. حالا کمری و سوناتا رو بی‌خیال همین پراید هم از این قراضه بهتر کار می‌کنه. چشمت روز بد نبینه، انگار بدترین حرف روی زمین رو گفتی، فحشو می‌بنده بهت که مردک بی‌سواد تو اصلاً چی از اتوموبیل سرت میشه، این حرفا که می‌زنی معلومه از بی‌سوادی و نفهمی و غرض‌ورزی‌ت هستش وگرنه برو ببین در مورد پیکان چه چیزا گفته شده، تازه ناصرخان حجازی و بهروز وثوقی و صادق‌کرده هم پیکان جوانان سوار می‌شدند. اگه بد بود یعنی اونا نمی‌فهمیدن و فقط تو می‌فهمی، تو به همه‌ی این بزرگان توهین کردی. در ضمن در مسابقات 1600‌سی‌سی تهران در سال 1348 هم پیکان تونسته اول بشه. حیف که رأفت پیکانی شامل حالت میشه وگرنه باید سنگسارت می‌کردن. برو ببین دشمنا و بیگانه‌ها در مورد همین پیکان چه چیزا گفتن، همونا از شماها منصف‌ترن. ریکاردو آلتوبلی (که خودش تمام عمر فیات داشته) گفته که «کسی که پیکان را ببیند و تمام زندگی خود را برای بدست آوردنش فدا نکند از انسانیت بویی نبرده». دومنیک پل‌ارگون (که حتی یکبار هم سوار پیکان نشده)  گفته: «باید با تمام وجود در مقابل برتری پیکان سر تعظیم فرود آورد و به حقانیتش ایمان آورد» و کارل ایمانوئل انگلستون (که اصلاً با هر نوع اتوموبیلی مخالف بوده و همه‌ی عمرش سوار کالسکه می‌شده و جمله‌ی معروف اتوموبیل بلای توده‌هاست از اوست) گفته: «پیکان همانند یک مرکب الهی است که انگار توسط پروردگار و با دستان خودش برای سعادت انسان ساخته شده است»

پاسخ می‌دی که عموجان مقام اول در مسابقات 40 سال پیش چه ارتباطی داره، اینکه ناصر حجازی و بهروز وثوقی و سیمین غانم 35 سال پیش سوار پیکان می‌شدند چه ربطی داره، مگه من صحبت 40 سال پیش رو می‌کنم، دارم درباره شرایط امروز صحبت می‌کنم. این چیزایی هم که از این بزرگان گفتی هیچ کدومش سند و مدرک درست و حسابی نداره. آخر آخرش پاسخی که می‌گیری اینه که شماها همه‌تون از دشمنان قسم خورده هستید و به خاطر بی‌سوادی و نااگاهی و از روی عناد و دشمنی دارین با حقیقتی که چون آفتاب روشنه مبارزه می‌کنین. حکومت جهانی پیکان که بوجود آمد اون زمان خودتون باور خواهید کرد!!

پیکان اسلامی

پیکان اتوموبیلی برای تمام زمان‌ها و مکان‌ها

Read Full Post »

مدتی است كه نظراتی مشخص به صورت كامنت در زیر مطالب و نوشته‌های وبلاگستان فراوان به چشم می‌خورد. كافی ‌است سری به پست‌هایی بزنید كه به شكلی انتقادی را به اسلام و تشیع وارد كند یا در مخالفت با آن باشد، پیدا كردن پستی كه نظری با مفهوم زیر برایش نوشته نشده باشد كاری بسیار مشكل است:

مخالفت شما با اسلام به خاطر تنفر از جمهوری اسلامی هست و اسلام ارتباطی به این رژیم و اعمالش ندارد.

احتمالاً شما هم با چنین نظراتی به دفعات روبرو شده‌اید. چنین نظری البته با ادبیات و لحن‌ متفاوتی در زیر این پست‌ها نوشته شده است. در جایی با لحنی دلسوزانه و معلم‌وار نوشته می‌شود و توضیح می‌دهد این مخالفت ناشی از اشتباه‌ ِ انگاشتن جمهوری اسلامی به جای اسلام است در حالیكه اسلام هیچ شباهتی به جمهوری اسلامی ندارند. جای دیگر با ابراز تاسف برای كم‌عقلی و نادانی نویسنده نوشته می‌شود كه برایتان متاسفم كه فكر می كنید اسلام همین جمهوری اسلامی است و در جای سومی با نفرین جمهوری اسلامی همراه می‌شود كه لعنت بر این نظام كه با اعمالش، مردم را از اسلام و تشیع متنفر كرده است. نكته جالبی كه وجود دارد این است كه اكثر این نظرات در یك موضوع مشترك هستند كه تقریباً در همه‌ی آنها نویسنده كامنت اعلام می‌كنند كه خود هم البته از این رژیم دل خوشی ندارند اما… . نكته جالبتر این است كه این نظرات بی‌توجه به اینكه اصلاً موضوع مورد نظر نویسنده چه بوده است، در زیر هر مطلبی كه نوعی مرتبط به مخالفت با اسلام باشد گذاشته می‌شود، حالا چه این بحث خواندن قرآن با ساز باشد، روایتی مضحك و توهین آمیز منتسب به امامی باشد، قطعه‌ای از قوانین فقهی اسلام در باره رابطه‌ی جنسی با كودك شيرخوار و بهایم باشد، و یا مجازات‌های وحشیانه سنگسار و پرتاب از بلندی و قطع دست باشد.

اگر از نویسندگان این نظرات سوال كنید كه اگر جمهوری اسلامی كمترین شباهتی با اسلام حقیقی ندارد، اسلام حقیقی چگونه است؟ پاسخ‌تان به احتمال بسیار زیاد، ارجاع شما باشد به داستان خلخال پای زن یهودی و نقل قول كلام علی‌ابن ابیطالب، كه اسلام این است نه آن چیزی كه در كشور ما انجام می‌گیرد و در اینجا تنها از اسم اسلام است كه سوء استفاده می شود. نمی‌دانم آیا یك جمله اینقدر قدرت دارد كه تمام سابقه و تاریخچه 1400 سال حضور اسلام در منطقه‌ی جغرافیایی به این وسعت، همه‌ی قتل و غارت و خونریزی كه انجام داده است، همه‌ی قوانین و دستورات وحشیانه و غیر انسانی اسلام، همه تبعیضی كه نسبت به زن و برده و اهل كتاب و كافر روا داشته است و … را پاكسازی و تطهیر كند؟ من كه اینطور فكر نمی‌كنم، ولی اگر كه چنین قدرتی دارد، پس رژیم اسلامی هم این‌همه قتل و كشتار و ترور و سر به نیست كردن مخالف، اتوبوس ارمنستان و اعدام فله‌ای مخالفان، قتل‌های زنجیره‌ای و طرح امنیت اجتماعی و نقض حقوق بشر و … نیست و همانی است كه احمدی‌نژاد در مصاحبه‌اش با لری كینگ می‌گوید. آزادترین كشور دنیا، عادلانه‌ترین و كاملترین سیستم قضایی روی زمین و پاسخگوترین مسوولان حكومتی همه‌ی دنیاها.


"چرا مسلمان نیستم" نوشته ابن وراق كه اتفاقاً تحت سیطره‌ی نظام ولایت فقیه هم زندگی نمی‌كرد.

از پرداختن به این كه، چنین ادعایی (كه جمهوری اسلامی و اسلام شباهتی و ارتباطی با هم ندارند و فقط در نام مشتركند) چقدر منطقی و قابل پذیرش است می‌گذرم، اما این دوستان با چنان اطمینان و اعتماد به نفسی و بدون كمترین تردیدی این نظرات را بیان می‌كنند، كه گاهی اوقات فكر می‌كنم سلمان رشدی و تسلیمه نسرین و ابن‌وراق و … هم تحت حكومت رژیم اسلامی ایران بوده‌اند، انگار علی‌ دشتی و احمد كسروی و صادق هدایت هم در دوره‌ی ما می‌زیسته‌اند و به دلیل تنفرشان از اعمال حكومت اسلامی دست به قلم شده‌اند! نمی‌دانم واقعاً درك این موضوع اینقدر مشكل و دور از ذهن است كه مخالفت فردی با دینی كه به اجبار از پدر و مادرش به او منتقل شده حالا به هر دلیل درست یا نادرستی، به دلیل تنفر او از نظام حاكم نباشد و مخالفتی به خاطر ماهیت اندیشه و احكام و قوانین و اعمال همان دین باشد. واقعاً آیا ممكن نیست مخالفت، انتقاد، تنفر، انزجار، فحاشی این عده‌ای كه به قول شما راه را گم‌ كرده‌اند، از صراط مستقیم به دور افتاده‌اند، خود الله بر چشم و گوش و قلبشان مهر زده است تا از كفر خود دست نكشند، (یا حداقل بخشی از آن‌ها) حاكمیت جمهوری اسلامی نباشد؟؟!! آیا ممكن نیست مخالفت فردی با دینی كه دستور سنگسار كردن انسان را می‌دهد، دینی كه زنان را تحقیر می‌كند، دینی كه با برده‌داری مخالفتی نمی‌كند، دینی كه زنبارگی را ترویج می‌كند، دینی كه رد كننده‌ی خود را به اعدام محكوم می‌كند و … (می‌دانم كه اثبات زنا به این آسانی نیست و چهار نفر شاهد عادل می‌خواهد و یا 3 بار اقرار صریح زناكار را می‌خواهد و ارتداد فرق می‌كند و كافر حربی و ضمی و فلان باهم تفاوت دارند)  به خاطر خود این دین باشد؟ اگر ممكن است كه بزرگواری كنید و این نظراتتان را فرت و فرت همه‌جا ننویسید و اگر چنین چیزی ممكن نیست، پس باید قدردان و متشكر از رژیم اسلامی بود كه باعث شد، عده‌ای هر چند كم‌تعداد، نگاهی دوباره به این دین و دیگر ادیان بیندازند و ببینند كه كجا و بر روی چه چیزی ایستاده‌اند.

Read Full Post »

30 سال پس از به قدرت رسيدن حكومتي با نام غلط انداز جمهوري اسلامي ايران، و در زير نظر معتقدترين دولت شيعي تاريخ ايران زمين _دولتي كه خود را مستقيماً وابسته به افسانه‌اي به نام امام زمان (همان منجي موهوم بشريت) مي‌داند و مي‌خواند_ نا‌بساماني‌هاي (بخوانيد جنون) جنسي، تزلزل نظام اخلاقي، فروپاشي بنيان خانواده، و بي‌ارزشي هويت انساني، در بدترين و فاجعه‌بارترين شرايط خود قرار گرفته است. حكومتي كه با شعار آزادي آمد، حكومتي كه قرار بود نه تنها دنياي شهروندان كه حتي آخرتشان را هم مرفه بسازد، روز به روز مردم اين كشور را به لبه پرتگاه سقوط نزديك و نزديك‌تر كرد. سياست‌هاي نادرست و ناكارآمد نظام برآمده از اسلام _كه ناشي از ضعف شديد فكري همان مكتب ِ پايه خود مي‌باشد_ امروز شرايط را به جايي رسانده كه از صدر تا ذيل كشور، از مسئولان بلند پايه و تراز بالاي نظام تا محروم‌ترين اقشار جامعه همه در اين فساد روزافزون گرفتار شده‌اند.

در شرايطي قرار گرفته‌ايم كه روزي نيست خبري مبني بر فساد اخلاقي يكي از مسئولين نظام، طلاق يكي از اطرافيان، رابطه جنسي خارج از زندگي زناشويي زن يا مردي ديگر، عدم پايبندي به تعهد اخلاقي دوستي نسبت به شريكش، تعدد شركاي جنسي چه در مردان و چه در زنان و … به صورت مستقيم و از اول شخصي به گوشمان نرسد.روزي نيست كه تعداد اتومبيل‌هايي كه براي شكار دختران در كنار خيابان ترمز مي‌زنند را بيشتر از روز قبل نبينيم. و روزي نيست كه متعجب‌تر از روز قبل نسبت به وضعيت سن و ظاهر سرنشينان اين اتوموبيل‌ها نشويم.

نكته جالب و قابل تامل البته اين است كه چنين مسائلي امروز در زندگي هر طيفي از جامعه و متعلق به هر الگوي فكري/عقيدتي/اقتصادي/اجتماعي در حال رخ دادن است. ديگر نمي‌توان گفت كه فلان خانواده مومن است و يا فرهنگي است و يا … و از اين اتفاقات بري است*. جالبتر اينكه مسولان با اينكه به ابعاد بحران اضمحلال اخلاقي جامعه پي‌ برده‌اند، اما همچنان طبق همان حرف بنيانگذار نظامشان كه ايران را براي اسلام مي‌خواهند، نه تنها به فكر انجام تلاشي براي رفع اين معضلات نيستند بلكه بازهم با روش‌هاي قلدرمآبانه‌ي حكومت‌هاي ارعاب، در ادامه سياست‌هاي جداسازي جنسيتي قبلي خود كه در حقيقت مهمترين عامل ايجاد شرايط امروز است، قدم بر مي‌دارند. در مقابل و براي رفع اين معضل تلاش بسيار زيادي در حال تحقق است كه به قول ايرج ميرزا « ناموس به باد رفته را با يک دو سه مشت گل بخرند و به اين شكل شرع نبی را از خطر برهانند و طلاب علوم پيش خالق و خلق روسفيد شوند».

تلاشي كه از آن صحبت مي‌كنم تلاش عوامل و دست‌اندركاران و منفعت‌داران حكومت اسلام در ايران براي ترويج امري است كه آنرا حلال تمامي مشكلات مي‌خوانند (و البته فكر نمي‌كنم اينطور بدانند). تلاشي روز افزون در جهت ترويج صيغه، متعه يا همان اسم باكلاسش ازدواج موقت در حال انجام است. اين حركت به خصوص براي آنهايي كه اتفاقات وبلاگستان‌ فارسي و همينطور سايت‌هاي شبكه‌‌هاي اجتماعي  social networking همچون بالاترين را زير نظر دارند بسيار محسوس است**.

فريبكاران

در حال حاظر هر مساله‌اي كه حتي ارتباطي غير مستقيم با مساله ارتباطات جنسي داشته باشد در اين سايت‌ها توسط كساني كه خود را طلبه و محقق و عاشق اسلام مي‌خوانند به طرزي عجيب به مساله صيغه گره مي‌خورد. حالا اين مساله مي‌خواهد داستان پدر روان‌پريش و ديوانه‌ي اتريشي باشد، داستان سردار زارعي باشد، كثافت‌كاري دكتر مددي باشد، آمارايدز باشد، آمار طلاق باشد، مساله سقط جنين باشد، دوربين‌ مخفي‌هاي سردار رادان و طرح‌هاي بيمارگونه‌ي به اصطلاح تامين امنيت اجتماعي او باشد يا هر چه ديگر باشد، اين افراد انگار منتظر فرصتي براي بروز عقده فروخورده خود هستند كه سريعاً از راه حل‌هاي مترقي !! اسلام براي چارچوب جنسي اجتماع سخن مي‌گويند و همه را از خليفه دوم مسلمانان سني مسلك، تا روشنفكران جامعه و مونوگامي غربي و .. را مقصر در شرايط امروز جامعه ايران مي‌نامند.

اما واقعاً كاركرد مساله‌اي به نام صيغه فارغ از اينكه سنت نبي اسلام باشد يا نباشد، مستحب و تمجيد شده باشد يا نباشد، در معراج محمد عبدالله زنان صيغه شونده بشارت شده باشند يا نشده باشند، روايت متعددي از ثواب اين عمل و در زنده نگه داشتن سيره محمد در كلام صادق امام ششم شيعيان و بقيه به اصطلاح معصومين تشيع نقل شده باشد با نشده باشد، چيست؟ رواج و گسترش اين امر چه منفعتي براي جامعه ايجاد مي‌كند؟

اصرار اين آقايون در اينكه چه اشكالي دارد كه حالا اين رابطه جنسي موجود بين دو نفر شرعي و قانوني باشد (آنهم تنها با گفتن چند جمله‌ي كوتاه!!) در پس پرده چه داستاني دارد؟ آيا قرار است گفتن اين چند كلمه آن تغيير عمده را باعث شود؟ اگر مساله شرع را از امر صيغه حذف كنيم چه تفاوتي بين صيغه و رابطه آزاد جنسي وجود دارد؟ از نگاه كساني كه منتقد ترويج چنين امري هستند، هيچ تفاوتي بين اين دو وجود ندارد كه بماند، حتي ما منتقدان، صيغه را به دليل مطرح شدن موضوعي به نام صداق يا همان مهر، در حقيقت برابر با يك نوع فاحشگي مي‌دانيم كه به صفت اسلامي مقيد شده است: فاحشگي اسلامي

اما گل سر سبد و كليد دفاع مروجان صيغه در جواب منتقدان در يك كلمه خلاصه مي‌شود. عده، اين افراد كه البته سال‌هاست كه اكثريت جامعه ايران هم به نيت خيرشان و هم به درك و توانايي فكري شان به شدت شك دارند، در پاسخ به تمامي انتقادات بر موضوعي به نام عده انگشت مي‌گذارند.  آنها مي‌گويند كه ناميدن صيغه به عنوان فاحشگي اسلامي نادرست است چرا كه به  دليل عده‌اي كه بايد زن صيغه شده پس از پايان زمان معين شده نگهدارد (حداقل 45 روز) پس او نمي‌تواند فاحشگي كند چرا كه به ازاي هر رابطه‌اي كه ممكن است  تنها يك روز يا يك ساعت باشد، 45 روز از كار خواهد افتاد. اما اين افراد به طرزي ساده‌انگارانه عامداً بر اين موضوع چشم مي‌بندد كه اصلاً كسي كه قرار است شمارش اين روزها را داشته باشد مگر غير از خود زن  است. در احكام صيغه آمده است كه :
اگر زن بگويد من در ايام عده نيستم، در صورتي كه متهم به دروغگويي و يا فحشاء نباشد مي توان حرف او را قبول نمود و با او ازدواج موقت يا دائم نمود.

آيا قرار است به سينه‌ي زنان صيغه شونده برگه‌ي سلامت اخلاقي نصب كنند تا كسي كه متقاضي صيغه است متوجه باشد كه آنها متهم به دروغگويي و فحشا هستند يا نه ؟؟!! يعني مجدداً همه چيز به ميزان تعهد افراد باز خواهد گشت كه بلافاصله پس از پايان يك دوره صيغه به صيغه‌ي فردي ديگر در نيايند، همان چيزي كه اگر وجود مي‌داشت اصولاً لزومي به مطرح كردن اين راه‌حل عقب‌افتاده اسلاميون وجود نداشت.
نمي‌خواهم به اين موضوع بيش از اين مختصر بپردازم چرا كه همه‌ چيز گفته شده و انتقادها و پاسخ‌ها ديگر به شكل كليشه در‌آمده‌اند، البته به شخصه در اين مورد شكي ندارم كه اين كار، شغلي بسيار مناسب‌تر و برازنده‌تر از مناصب حكومتي براي طلاب علوم ديني هست. كاملاً اعتقاد دارم كه آقايون علما و روحانيون اسلام به جاي سردمداران سياسي كشور، پااندازهاي بسيار بسيار بهتري مي‌توانستند باشند. اما در اين امر صيغه هر چه هست بازهم منافع اين افراد نهفته است. يك منفعت مورد نظر اينست كه وابستگان حكومت سر خود را در روابط جنسي خارج از محدوده نظارت و كنترلشان فرو كنند و در نتيجه قدرت خود را با نيازمند كردن جامعه به خودشان تثبيت كنند. تصور بكيند شمايي كه كوچكترين اعتقادي به اين روحانيون فريبكار نداريد براي جلوگيري از مشكلاتي كه امثال سردار رادان با طرح‌هايش مي‌تواند برايتان ايجاد كند، به يكي از همين روحاني‌مسلكان مراجعه كنيد تا به رابطه عاطفي شما با دوست دختر يا دوست‌پسرتان جنبه قانوني بدهد. منفعت ديگر مساله ارائه آمارهايي در جهت تائيد اعمال حكومت است (اارائه آمارهاي فريبكارانه در حكومت‌هاي تماميت‌خواه، همواره يكي از راهكارهاي گريز از مشكلات و فرافكني آنها است): اينكه ما توانسته‌ايم روابط نا مشروع در سطح كشور را با استفاده از روش‌هاي مترقي اسلام !! به حداقل برسانيم – در حاليكه كار انجام شده تنها يك تغيير نام بوده است- و بعد هم استفاده از اين آمار كذب براي سياست تخريب غرب و تفكر غربي استفاده ببريم و بعد هم بيماران روان‌پريش و نارسيست ديگري پيدا شوند كه براي معضلات غرب نسخه بپيچند و از تمايل عجيب و غريب غربيان به صيغه، داد سخن سر دهند.

بازهم تاكيد مي‌كنم كه رواج اين موضوع توسط حكومت، نه تنها هيچ مشكلي از ما مردمان حل نخواهد كرد بلكه بازهم به مشكلات عديده‌مان خواهد افزود  و در نهايت شايد 10 سال بعد از همه‌گير كردن اين موضوع، آنگاه متوجه شويم كه اين روش هم همانند چيزي كه 20 سال قبل ترويج مي‌كردند (افزايش جمعيت) جز گرفتاري و مشكلات براي جامعه ايران و البته خود حضرات چيزي در بر نداشته است.

در انتها توجه شما را  به همان شعر مورد اشاره از ايرج ميرزا به نام «تصوير زن» جلب مي‌كنم كه بهتر از هر سخني ماهيت تلاش اين آقايون را هويدا مي‌كند:

تصوير زن

در سردر کاروانسرايی
تصوير زني به گچ کشيدند

ارباب عمايم اين خبر را
از مخبر صادقی شنيدند

گفتند که وا شريعتا خلق
روی زن بی نقاب ديدند

آسيمه سر از درون مسجد
تا سردر آن سرا دويدند

ايمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنين رسيدند

اين آب آورد آن يکی خاک
يک پيچه ز گل بر او بريدند

ناموس به باد رفته ای را
با يک دو سه مشت گل خريدند

چون شرع نبی از اين خطر جست
رفتند و به خانه آرميدند

غفلت شده بود و خلق وحشی
چون شير درنده می جهيدند

بی پيچه زن گشاده رو را
پاچين عفاف می دريدند

لب های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می کيدند

بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپيدند

درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنميدند

می گشت قيامت آشکارا
يکباره به صور می دميدند

طير از وکرات و وحش از جحر
انجم ز سپهر می رميدند

اين است که پيش خالق و خلق
طلاب علوم روسفيدند

با اين علما هنوز مردم
از رونق ملک نااميدند

____________________________________________________________________________

*متاسفانه در چنين زمينه‌هاي نه تنها آماري وجود ندارد بلكه اصولاً تحت لواي اين ساختار سياسي حتي امكان برگزاري  چنين آمارگيري‌هايي موجود نيست. هر‌انچه گفته مي‌شود و تحليل و بررسي مي‌شود از ديده‌ها و تجربيات شخصي افراد نشات مي‌گيرد.

**ظرف چند ماه اخير هر اتفاقي كه قرار است در جامعه بيافتد از حدود يك ماه زودتر زمزمه‌هايش را در اين سايتها مي‌بينيم، به عنوان مثال افزايش غير طبيعي،غير قابل توجيه و قابل توجه لينك‌ها و كاربران بهايي ستيز در اين سايتها و ارتباط دادن هر مساله‌اي كه اتفاق ميافتد به بهائيان توسط اين افراد، يك ماه بعد به دستگيري سران بهائيان در شيراز منتهي مي‌شود.

Read Full Post »

وقتي كه خبر ماجراي معاون دانشجویی دانشگاه زنجان را خواندم، دچار مجموعه‌اي از احساسات و تفكرات متضاد و متناقض شدم.

اين خبر تاسف بار كه معاون دانشجويي دانشگاه زنجان و از اساتید گروه زبان و ادبیات فارسی دكتر حسن مددي* قصد داشته با تهديد يك دانشجوي دختر او را مجبور به ايجاد رابطه‌ي جنسي نمايد (تا به اين شكل به او كمك كند كه  از اخراجش از دانشگاه جلوگيري شود !!) و در كنارش خبر اقدام شجاعانه و هوشمندانه دانشجويان اين دانشگاه براي افشاي نقشه‌ي جناب استاد (قرار گذاشتن دختر قهرمان ماجرا با استاد محترم و يورش دانشجويان به دفتر وي در حاليكه مشغول در آوردن پيراهن خود بوده است و البته فيلمبرداري از اين قضايا**) و در ادامه تحصن دانشجويان دانشگاه زنجان *** براي بركناري هيات رئيسه دانشگاه و عذرخواهي وزير علوم دولت امام زمان.

هنوز هم مطمئن نيستم در مقابل اين خبر چه احساسي بايد داشت و چه واكنشي بايد نشان داد. نمي‌دانم بايد خوشحال باشم كه دانشجويان ايران ديكتاتور زده، خود آستين‌ها را بالا زده‌اند كه در مقابل اين فساد روزافزون مخفي در پشت ريش و تسبيح و انگشتر عقيق اقدامي انجام دهند يا بايد ناراحت باشم كه  بازهم مردم ما خود مي‌خواهند مجري قانون باشند. نمي‌دانم بايد خوشحال باشم كه رفتار مسئولان كشور روز به روز و هر چه بيشتر چهره واقعي حاكميت اسلام (و دقيقاً خود اسلام و نه روايت اين‌ها يا آنها از اسلام)  را به معرض قضاوت همگان مي‌گذارد و يا بايد متاسف و غمگين باشم از آنچه بر سر دانشگاه ما و اساتيدش آمده است.

در سريال ايتاليا ايتاليا،  قاطبه (نقش اول داستان با بازي درخشان نوذر آزادي) پاپيوني بر گردن داشت و بچه‌هاي خود را نيز مجبور كرده بود كه آنها نيز پاپيون بزنند و با همان طرز بيان مخصوص به خودش مي‌گفت كه در اين دوره و زمانه  يك عدد پاپيون از همه چيز مهمتر است. حالا هم ماجرا همين است. وقتي كه يك قبضه ‌ريش و يك مهر روي پيشاني از همه چيز مهمتر باشد نبايد انتظار داشت كه نهايت كار ما چيزي متفاوت از كمدي ايتاليا ايتاليا شود. فقط به جاي خنده‌اي از سر سرخوشي در پاي آن سريال بايد زهرخندي از جنون در پاي اين سريال قرار داد. سريال مسئولان معتقد جمهوري اسلامي كه بوي گند رياكاري‌شان عالم و آدم را برداشته است و همچنان دست از هياهوي مديريت جهاني‌شان برنداشته اند. ولي تصور دنيايي كه مديريتش دست دولت امام زمان و خود او باشد خيلي كمدي جالبي بايد باشد. فكرش را بكنيد كه تمامي دانشگاه‌هاي دنيا مثلاً آكسفورد يا كمبريج هم شبيه دانشگاه‌هاي زنجان و سهند و ساير دانشگاه‌هاي ايران شود .(حتماً فيلم احمق‌ها در آكسفورد با بازي لورل و هاردي را ديده‌ايد)

اما هر چه سعي مي‌كنم كه به اقدام تحسين برانگيز اين دانشجويان مغرور و خرسند باشم، باز تاسف نسبت به آنچه حكومت اسلام و عواملش بر سر ما مردم ايران، آوردند و مي‌آورند و خواهند آورد، برمن قالب مي‌شود. به آنچه در انتهاي اين ماجرا پيش خواهد آمد هم اصلاً اميدوار نيستم (احتمال دارد كه بازهم مثل تمامي دفعات پيش ماجرا وارونه شود و اينگونه مطرح شود كه دختر بوده كه قصد اغفال استاد را داشته و يا قصد حق‌السكوت گرفتن و نمره گرفتن و اينها بوده است) تنها جايي كه باعث اميدواري من است همين تكنولوژي ارتباطات است كه پيشرفت بي‌وقفه‌آش هر روز معضلي جديد براي حكومت اسلام بوجود مي‌آورد. يك روز مساله ماهواره است و روزي ديگر اينترنت، چند مدت پيش وبلاگ‌ها و سايت‌ها، روزي ام‌ام‌اس معضل است و فردايش گوشي‌هاي دوربين‌دار و اين معضلات همچنان براي حكومت اسلام مشكل‌آفرين است.

جالبي ماجرا اين است كه سودآوري اقتصادي عظيمي كه عرصه‌ي تكنولوژي ارتباطات براي حضرات در پي دارد، باعث شده كه يك سياست يك بام و دوهوا در پيش گرفته شود. وسوسه سود‌هاي كلان اقتصادي باعث شده كه حكومت قيد حذف كامل اين تكنولوژي‌ها را بزند و در مقابل به ايجاد دشواري‌هايي براي استفاده كارآمد از آنها بپردازد. اما خوشبختانه فيلترينگ شديد اينترنتي، پهناي باند بسيار پائين، قيمت بالاي خدمات اينترنتي، بستن گمرك بسيار بالا به گوشي‌هاي موبايل (در مقطعي)، افزايش قيمت پيام‌كوتاه، توقف سرويس ام‌ام‌اس، ايجاد پارازيت بر روي شبكه‌هاي ماهواره‌اي و … هيچكدام نتوانست جلوي شوق مردم ايران (لازم نيست بگويم جوانان چرا كه مردم ايران اكثراً جوان هستند) براي استفاده از تكنولوژي و درك يك نوع آزادي در فضاي مجازي را بگيرد.

اينكه فيلم تلاش معاون دانشجويي دانشگاه زنجان براي تجاوز به دانشجوي دختر همان دانشگاه و در دفتر كار همان دانشگاه، به طرفةالعيني در مقابل چشمان همگان قرار گيرد حقيقتاً باعث اميدواري است. هميشه نقطه‌ضعف حكومت ديكتاتوري اسلام در ايران را مساله اقتصاد مي‌دانستم ولي الان به اين نتيجه رسيده‌ام كه پيشرفت غيرقابل جلوگيري تكنولوژي هم را بايد به نقاط ضعف اين جنس حكومت‌ها اضافه كرد.

* پروفايل جناب معاون «حسن مددي» را در اين آدرس ببنيد:

http://www.znu.ac.ir/modules.php?name=teachers&func=viewteacher&tid=216

** فیلم مربوط به افشای فساد اخلاقی معاون دانشجویی دانشگاه زنجان در سایت يوتیوب را در اين آدرس ببيند:

http://www.youtube.com/watch?v=y95o5iUJGMU

*** گزارش تصويري تجمع شنبه شب دانشجويان زنجان در اعتراض به اين ماجرا را در اين آدرس ببينيد:

http://www.autnews.eu/archives/1387,03,0009933

Read Full Post »