Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘ارعاب’

کامنت دوست عزیزم ناباور را در پای مطلب دوست‌دیگری می‌خوانم:

«راستش من هم دارم کم‌کم به این نتیجه می‌رسم که ملت خوشحاله و داره حالشو می‌کنه! گاهی آدم دیگه می‌زنه به سرش می‌گه جهنم! چرا من خون خودمو کثیف کنم؟! ایناکه دارن زندگیشونو می‌کنن و هر چیم جلوشون انداخته بشه می‌خورن و شکرشم بجا می‌یارن!

ولی خب هنوز هم بارقه هایی از امید هست. با وجود مشکلات راه باید تلاش کرد. اگر ما تلاش نکنیم نسل بعد ما، و اگر نسل بعد تلاش نکند، فکر نمی‌کنم دیگر نسلی پس آنها باشد!»

فکر می‌کنم احساسی که ناباور داره بهش اشاره می‌کنه _احساس ناامیدی از شرایط، احساس اینکه هر تلاشی بیهوده هست_ کم و بیش برای همه‌ی ما تجربه شده باشه. اینکه افراد جامعه به شرایط نامطلوب موجود خو گرفتن و نه تنها دیگر آنرا غیرقابل تحمل نمی‌دانند بلکه خودشون هم به مهره‌هایی از این شرایط نامطلوب تبدیل شدند. بسیاری از ما که در ایران زندگی می‌کنیم، بارها و بارها با خودمون گفتیم که دیگر نمیشه امیدی به بهبود شرایط داشت، باید از این مملکت خراب‌شده رفت. اما همانطور که ناباور گفته هنوز بارقه‌هایی از امید هست.

چند هفته پیش فیلم بسیار زیبای «زندگی دیگران» اثر فیلمساز آلمانی فلورین هنکل فون دونرسمارک را تماشا می‌کردم. فیلم داستان یک افسر وفادار ِ سازمان امنیت ملی آلمان شرقی (اشتازی) را روایت می‌کند که مامور تحت نظر گرفتن یک زوج هنرمند است. در طول فیلم کم کم این مامور اشتازی آن چنان با زندگی این زوج هنرمند آمیخته می‌شود که نقشش به جای جستجو برای پیدا کردن نقاط انحراف این زوج از اندیشه‌ی سوسیالیستی، تبدیل به مخفی کننده این نقاط برای نجات آنها می‌شود. داستان شبیه داستان مشهور فارنهایت 451 است که روایت جدایی یک مامور وفادار کتاب‌سوز در کشور تخیلی ِ توتالیتر که کتاب خواندن در آن ممنوع شده از سیستم و پیوستنش به صف مخالفان است. در هر دو فیلم مامور معتقد و وفادار در برخورد با حقیقت ِ اندیشه‌ی حاکم، از درون فرو می‌ریزد و به این شکل ریزش اندیشه‌ای حکومت‌های توتالیتر آغاز می‌شود.

leben-der-anderen

در سکانسی از فیلم جئورجی (نمایشنامه نویس تحت نظر) با دوست و استاد معنوی‌اش (آلبرت که یک نویسنده ممنوع شده است) در گوشه‌ای از مجلس مهمانی به صحبت نشسته است:

جئورجی: تو اومدی اینجا که بشینی کتاب بخونی؟

آلبرت: آخه این برشت هستش! (با اشاره به مهمان‌ها) این مردم تشنه‌ی آزادی نیستن، هستن؟

جئورجی: اگر نیستن پس تو چرا اینجا موندی؟ تو چنین فضایی چیکار میشه کرد؟ مردم به هرچی دور و برمون هستش عادت کردن.

آلبرت: آره، اونا دیگه می‌تونن چیزایی که تا قبل از این غیرقابل تحمل بود بپذیرن، دیگه نمیشه تغییری رو پیش‌بینی کرد.

در انتهای فیلم مقام مافوق مامور اشتازی اونو به خاطر شکست در ماموریتش به پستی بی‌ارزش و تحقیر کننده می‌فرسته. یعنی کار روتین نشستن پشت یک میز و کنترل نامه‌ها. به اون میگه «باید تا بیست سال  دیگه بشینی و نامه‌ها رو باز کنی» و تاکید می‌کنه «بیست سال یک عمره!»

در سکانس بعدی مامور دون‌پایه کنترل نامه‌ها رو می‌بینیم و زیرنویس چهارسال و نیم بعد (و نه بیست سال) خبر برداشته شدن دیوار برلین به گوشش می‌رسه. تغییری که دیگر کسی نمی‌تونست پیش‌بینی‌اش بکنه اتفاق می‌افته، در عین عادت اکثریت مردمان به شرایطشون، در عین اینکه سیستم خودش رو غیرقابل تغییر و پایدار می‌دونه. در همون حالیکه اندیشمندان جامعه از خوگرفتن مردمان به استبداد ناامید شدن. اما نکته اینجاست که این افراد دست از تلاش خودشون برنمی‌دارن، با اینکه گوش شنوایی نمی‌بینن اما از نوشتن و گفتن و خلق کردن و به تصویر درآوردن در اون فضای رعب و وحشت دست نمی‌کشن و البته بابت این لجاجتشون هزینه‌ هم پرداخت می‌کنن. و اتفاقاً همین مهمترین مساله است، لازم نیست تمامی مردمان در مقابل یک نظام دیکتاتوری بایستند (البته اگر چنین ایده‌آلی به تحقق می‌پیوست که چه بهتر بود)، در یک حکومت توتالیتر همین که عده‌ای حتی کم‌تعداد از اندیشمندان تسلیم شرایط نامطلوب موجود نشوند و  همین که صدای مخالف علیرغم تمامی فشارها به طور کامل خفه نشده باشد هم امیدبخش و نشانه‌ی ناتوانی سیستم ‌است.

در به بن‌بست رسیدن و اضمحلال یک سیستم سیاسی امروزی عوامل متعددی نقش دارند. اگر به بررسی سقوط هرکدام از حکومت‌های دیکتاتور دوره‌ی معاصر بپردازیم متوجه می‌شیم که عوامل متفاوت خارجی و داخلی دست به دست هم می‌دهند و کار یک حکومت رو به انتها می‌رسونن. در میان این عوامل به نارضایتی مردمان، نافرمانی مدنی، اعتصابات کارگری، شورش‌های خیابانی، تورم و گرانی، شرایط اقتصادی بین‌المللی، سیاست‌های روابط خارجی اشتباه، دشمن خارجی، درگیری نظامی و … می‌توان اشاره کرد، (توجه داشته باشید که در اینجا از سقوط یک حکومت دیکتاتوری صحبت می‌کنم و نه لزوماً رسیدن مردمان یک کشور به آزادی و دموکراسی) در مورد هر کدام از نمونه‌های کشورهای دیکتاتوری معاصر، نبود یا کمرنگ بودن هر کدام از عوامل باعث می‌شد که سقوط آن حکومت به تعویق بیافتد یا اصلاً انجام نگیرد. به عنوان مثال می‌توان به نقش شرایط اقتصادی بین‌المللی در سقوط حکومت کمونیستی شوروی، نقش درگیری نظامی در سقوط حکومت حزب بعث در عراق و نقش اعتصابات کارگری و شرایط نامساعد تورم و گرانی در یوگسلاوی اشاره کرد. در چنین شرایطی آنچه مهم است بهره‌گیری از شرایط منحصر به فرد هر دوره‌ی تاریخی، توسط مردمان یک کشور است تا بتوانند به سقوط حکومت استبدادی کمک کنند و در ادامه با استفاده از این فرصت سقوط، شرایط را برای ایجاد حکومتی دموکراتیک‌تر ایجاد کنند.

به طور خاص اگر به شرایط امروز حکومت جمهوری اسلامی ایران با دقت بنگریم، متوجه می‌شویم که این نظام استبدادی در بدترین شرایط تمام عمر خود قرار دارد، شرایطی که اگر از آن عبور کند شاید دیگر شاهد چنین اوضاع نامناسبی نباشد. چه از لحاظ داخلی و چه خارجی، عوامل متعددی به این نظام سیاسی فشار وارد می‌کند. شرایط بسیار ناگوار اقتصادی (فقر، تورم، گرانی، بیکاری) موجود و پیش رو به تاسی از بحران اقتصادی بین‌المللی، روابط منطقه‌ای نامناسب با کشورهای عرب منطقه، تحلیل قدرت گروه‌های تروریستی وابسته حماس و حزب‌الله و … ، کاهش قیمت نفت و خالی شدن صندوق ذخیره‌ی ارزی و در نتیجه کاهش قدرت باج‌دهی و خریداری متحد برای نظام، نزدیک شدن برنامه‌ی تسلیحات هسته‌ای به نقاط حساس و نگران کننده‌ی خود، وجود نفت مازاد در بازار جهانی که نیاز به نفت ایران را تا حد قابل توجهی از بین می‌برد و در نتیجه امکان مانور بر روی تحریم فروش نفت ایران، درک کشورهای اروپایی از بی‌نتیجه‌ بودن مذاکره با ایران، دوراهی‌ ِ ساخته‌ی اوباما برای به مشخص نمودن پذیرش دیپلماسی و یا رد صریح آن* و عوامل دیگری که هیچگاه این چنین و در یک زمان کنارهم قرار نگرفته بودند.

در چنین شرایطی است که انتخابات ریاست جمهوری دهم هم در پیش رو است و به طور حتم نظام حاکم برای این انتخابات ارزش فوق‌العاده‌ای قائل است. در حقیقت این انتخابات در این شرایط خاص می‌تواند برای حکومت نقش طنابی را ایفا کند که او را از سقوط در دره‌ی نابودی نجات دهد و بسیاری از مشکلات مذکور را با تکیه بر همین انتخابات پشت سر بگذارد. رفتاری که ما مردم ایران در قبال این انتخابات در پیش خواهیم گرفت، می‌تواند نقش قطعه‌ای را بازی کند که پازل شرایط مخالف نظام رو تکمیل کند و عاملی در کنار سایر عوامل نقش‌آفرین در صحنه باشد و یا بلعکس قطعه‌ای از روی پازل کم‌کند. باید دید ما مردمان ایران چه میزان درایت داریم و آیا می‌توانیم از عوامل دیگر به نفع آینده‌ی خودمان بهره‌بریم یا نه.

_________________________________________________________

  • شخصاً اعتقاد دارم که جمهوری اسلامی بازهم بازی شل‌کن سفت‌کن و وقت‌کشی خود را ادامه خواهد داد و نهایتاً هیچگاه حاضر به انجام مذاکرات در سطح سیاسی بالا (مثلاً در سطح وزیر امور خارجه یا حتی معاون او) نخواهد شد و البته از ساده‌لوحی ِ کارتر گونه‌ی اوباما تا حد امکان برای به تعویق انداختن بهره‌گیری از دیگر گزینه‌ها توسط غرب استفاده خواهد کرد.

Read Full Post »

در پایان سال 1387 خورشیدی آنچه در ایران اتفاق می‌افتد نقطه‌ای بسیار تاریک در تاریخ بشر و به همان میزان نقطه‌ای بسیار روشن در تاریخ حکومیت‌های تمامیت خواه محسوب می‌شود.

شیوه‌ی حکومتی‌ای که با ظهور استالین به اوج قدرت نمایی خود رسیده بود، با پایان عمر اتحاد جماهیر شروری و سرنگونی آن جای خود را به این امید می‌داد که عصر شیوه‌های حکومتی ارعاب و اختناق کم کم به پایان خود نزدیک می‌شوند. سیستم‌های حکومتی که قدرت خود را در سازمان‌های امنیت ملی و پلیس مخفی‌های بی‌رحم و جنایت‌پیشه خود متمرکز کرده بودند یکی پس از دیگری سقوط کردند، حکومت‌های لهستان، آلمان شرقی، مجارستان، چکسلواکی و … با اینکه زندگی تک تک افراد و هرچه در هرگوشه‌ی کشورشان اتفاق می‌افتاد را تحت نظر داشتند و کوچکترین اعتراض، انتقاد و حتی فاصله‌گرفتن از ایدئولوژی رسمی حاکمیت را توسط شهروندان برنمی‌تابیدند و آن را با مخوف‌ترین شیوه‌ها در نطفه خفه می‌کردند اما لحظه به لحظه و پله به پله به سقوط ناباورانه‌ی خود نزدیک شدند و نهایتاً در میان شادی و شعف مردمان این کشورها از پای درآمدند.

siegelbaum_coverپس از آن سقوط که در اوایل دهه 90 اتفاق افتاد، آرام آرام تعدادی از گروه‌های مستبد حاکم بر کشورها به فکر به کارگیری مجدد شیوه‌های استالینیستی برای بقای نظامهایشان که عموماً هم نظام‌های ایدئولوژیک هستند افتادند. به این ترتیب شیوه‌ای که من نام آنرا شیوه‌ی حاکمیت نواستالینیستی می‌گذارم به وجود آمد. این شیوه‌ی حکومتی از دو عامل عمده بهره‌ می‌جوید، عامل اول کسب قدرت تاثیرگذاری منطقه‌ای یا جهانی از طرق مختلف (قدرت اقتصادی، قدرت نظامی، قدرت صنعتی، قدرت ترورریستی و …) به هدف باج‌گیری از جامعه‌ی بین‌الملل است. عامل دوم بهره‌گیری نمایشی از جلوه‌های دموکراسی همچون انتخابات و پارلمان و … است. این دو عامل به این رژیم‌های استبدادی کمک می‌کند که در وهله‌ی اول جامعه‌ی ین‌الملل را به خاطر ترس از قدرت‌های تاثیرگذار این کشورها به عقب براند و در وهله دوم به کشورهای دموکراتیک غربی اجازه می‌دهد که بی‌توجهی خود به آنچه از نقض حقوق بشر و ارعابی که درون این کشورها می‌گذرد، را به بهانه همین جلوه‌های نمایشی دموکراسی در این کشورها توجیه و تفسیر نمایند، و در نهایت خود با خیال آسوده به سرکوب صداهای مخالفشان بپردازند.

آنچه در این روزهای آخر سال 1387 اتفاق افتاد، و واکنش کشورهای غربی و به خصوص ایالات متحده‌ی آمریکا، اما نشان می‌دهد که شیوه‌ی در پیش گرفته توسط این حکومت‌ها اشتباه و نادرست هم نبوده است. مرگ (قتل) امیرحسین حشمت‌ساران در 2 هفته پیش، و در ادامه‌ی آن مرگ (قتل) امیدرضا میرصیافی وبلاگ‌نویس‌جوان و بی‌گناه در دوشب مانده به سال نو، تکمیل کننده آنچه در تمام طول سال اتفاق افتاده بود از سنگسار و اعدام دست‌جمعی تا تهدید وبلاگ‌نویسان توسط سعید مرتضوی، تا سرکوب زنان و دانشجویان، دستگیری بهاییان، دستگیری دراویش گنابادی، دفن اجساد کشته‌شدگان جنگ در دانشگاه‌ها و هزاران عمل ناقض حقوق بشر دیگر در ایران گردید.

البته آن هم کافی نبود و برای افزودن پیازداغ ماجرا، سناریوی دستگیری مدیران و انهدام! سایت‌های پورنوگرافیک ایرانی، آن هم توسط سپاه پاسداران و اعلام پرآب تاب این داستان _به شیوه‌ی اعلام فتوحات جنگ هشت‌ساله_ و در ادامه پخش اعترافات این افراد ساعاتی پس از تحویل سال نو، نیز برای تکمیل سناریوی ارعاب و خفقان نظام حاکم اجرا گردید. به این که ابعاد این ماجرای اخیر چه میزان است و اصولاً چه میزان آن را می‌توان باور کرد البته کاری ندارم (که ماجرا بیش از حد بودار است). اما سیستم‌ اعتراف‌گیری و پخش آن به این شکل که بازهم زاییده شیوه‌های حکومتی استالینیستی است، پس از سال‌ها مدتی است که دوباره با قدرت هرچه بیشتر انجام می‌گیرد و هنوز هم بسیارانی آن را باور دارند و از آن تاثیر می‌گیرند. بی شک هدف نهایی این رفتارها ایجاد جو ترس و وحشت در میان وبلاگ نویسان است، تا بیش از پیش دست به خودسانسوری بزنند. بلافاصله پس از مرگ یک وبلاگ‌نویس در زندان‌های نظام، تبلیغ این موضوع که حتی اگر بانام مستعار بنویسید و تمام مسائل امنیتی را رعایت کنید و حتی در کشوری آزاد و بسیار دور از مرزهای جمهوری اسلامی زندگی کنید بازهم در تیررس ما قرار دارید چه هدفی غیر از اعمال هرچه بیشتر سانسور و خودسانسوری می‌تواند دنبال کند؟ کما اینکه روز به روز از تعداد کسانی که در مخالفت با نظام سیاسی ایران می‌نوشتند به بهانه‌های مختلف کم می‌شود، یکی اعلام می‌کند که گرفتار است، دیگری می‌گوید در رابطه با موضوعاتی غیر از سیاست خواهد نوشت و سومی بی‌ سروصدا نوشتن را به کناری گذاشته است.

footwear_military_german_army_para_boot

همه‌ی این اتفاقات می‌افتد و نهایتاً جناب آقای حسین اوباما پشت تریبون قرار می‌گیرند. شروع تازه !

برخلاف پرزیدنت جرج بوش که همواره ایران را به دو بخش تقسیم می‌نمود اکثریت مردم و جمع کوچک حاکمان و همواره لااقل در کلام اعلام می‌کرد که در کنار مردم ایران قرار دارد، حسین اوباما راه دیگری در پیش می‌گیرد، او به راحتی مردم و مسئولان جمهوری اسلامی را به وحدت می‌رساند و با تاکید، حداقل دوبار از عبارت «مردم و مسئولان جمهوری اسلامی ایران» استفاده می‌کند. می‌گوید که سی‌سال است با ما (مردم و مسئولان) اختلاف نظر داشته است. پرزیدنت بوش همیشه بر دوستی بین مردم ایران و آمریکا تاکید می‌کرد*. تبریک می‌گم بالاخره جمهوری اسلامی ایران هم به رسیمت شناخته شد و بالاخره ما مردمان ایران هم موقعیت مناسب خود را پیدا کردیم. در حقیقت هم ما مردمانی که همواره بودن خود در کنار حاکمانمان را بلند بلند فریاد کشیده‌ایم نباید انتظاری جز این داشته باشیم. حاکمانی که همیشه در پاسخ هر خبرنگار خارجی‌ای حضور شهورندان کشور را در انتخابات‌های رنگارنگی که برگزار می‌شود به درستی نشانه‌ی مقبولیت خود اعلام می‌کنند و به این حضور می‌نازند، و ما مردمان که البته خود را بسیار باهوش‌تر از آنها می‌پنداریم بازهم هوشمندانه تفسیر می‌کنیم که برای این نظام عدم حضور ما مطلوب است نه حضورمان. واقعاً من چرا باید انتظار داشته باشم که دوروز پس از مرگ بی‌دلیل امیدرضا میرصیافی در زندان ِ بازهم بی‌دلیلش، توسط رئیس تنها ابرقدرت دنیا از حاکمانی که مسئولان مرگ او هستند مجزا شوم. مگر هر سال در انتخابات‌های این نظام شرکت نکردم و در کنار حاکمانم مشتی محکم بر دهان استکبار جهانی به سرکردگی آمریکای جهان‌خوار نکوفته‌ام. مگر به هر سازشان نرقصیده‌ام که اکنون از جمع بسته‌شدن با آنها شاکی باشم.

حالا باید منتظر ماند و به نظاره نشست تا گذشت زمان مشخص کند آیا آغاز سال 1388 خورشیدی نقطه‌ی عطفی در تاریخ حکومت‌های تمامیت خواه بوده است یا نه.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* مفسران سیاسی همواره به پرزیدنت بوش ایراد می‌گرفتند که تحریم‌ها در نهایت به ضرر مردم ایران تمام خواهد شد و این با چیزی که او اعلام کرده (اینکه در کنار مردم ایران است و آنها را از حاکمان ایران جدا می داند) در تناقض است، خوشبختانه پرزیدنت اوباما اصلاً به چنین جدایی‌ای معتقد نیست، او می‌تواند شدیدترین تحریم‌های اقتصادی را به اجرا بگذارد و مورد انتقاد کسی هم قرار نگیرد.

Read Full Post »

"رویایی درسر دارم"

"رویایی درسر دارم"

صبح 15 آبان یکهزار سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی است، رویای آمریکایی به تحقق پیوسته است. در آگوست 1963مارتین لوترکینگ از رویای خود سخن می‌گوید، اینکه روزی دختران و پسران کوچک سیاه‌پوست بتوانند دست دختران و پسران کوچک سفید‌پوست را به عنوان خواهران و برادارن خود در دست گیرند، که در کشوری زندگی کنند که نه بر اساس رنگ پوستشان، بلکه بر اساس شخصیتشان مورد قضاوت قرار بگیرند. پسربچه‌ی سیاه‌پوست دو ساله‌ی آنروز، امروز به ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا برگزیده شده است.

پست جدید دوست نازنینم اهر «رویای آمریکایی، رویای ایرانی» را می‌خوانم، می‌گوید:

دوست عزیز ضد امپریالیست، ضد آمریکایی، ضد سرمایه داری و مدافع تمام محرومان عالم که فکر میکنی راه حل همه مشکلات را در جیب بغل داری، نگاه کن ببین چطور آن مردم قدم به قدم در راه ترقی پیش میروند و ما با این همه ادعای آسمانی در نژاد پرستی و مذهب و تعصب دست و پا میزنیم و همچنان به رای دادن به کسانی که منتظر ظهور امام دوازدهم هستند و اولین اولویت حکومتشان برپا بودن علم اسلام است ادامه میدهیم.

و در پایان سوالی مطرح می‌کند:

آیا میشود یک روز این رویای آمریکایی در ایران من هم جاری بشود؟

سوالی که پاسخ دادن به آن برای من دقایقی بیشتر زمان نمی‌برد. چرا که پاسخ رو به سرعت در وبلاگ مدیار سمیع نژاد (مجتبی) می‌یابم. پاسخ منفی است. نوشته مدیار سمیع‌نژاد رو بخوانید، به یاد داشته باشید که این مطلب در مورد اتحاد جماهیر شوروی ِ دوران استالین نوشته نشده است!

آری، من بر خاکی هرزه روئیدم
در سرزمینی که زندان و شکنجه‌ام کردند و دو سال تمام از زنده‌گی‌ام را گرفتند، زنده‌گی می‌کنم. در سرزمینی که همراه همه‌ی اهالی‌اش دروغ‌ها و تهمت‌ها را می‌بینم و همراه همه‌ی اهالی‌اش به تماشا می‌نشینم زندانی شدن کارگر و معلم و دانش‌جو را، سرزمینی که در آن دوستان‌ام به جرم آزاداندیشی ممنوع از تحصیل هستند، سرزمینی که در آن زندان‌های انفرادی و عمومی‌اش پر است از روزنامه‌نگار و دانش‌جو و نویسنده. در سرزمینی زنده‌گی می‌کنم که در قوه‌ی قضاییه‌اش به جای رسیده‌گی به جرم‌های مفسدان اقتصادی و جاعلان مدارک تحصیلی و برپاکننده‌گان نماز جماعت عریان، پرونده‌ی روزنامه‌ها و دانش‌‌جویان روی میز قاضیان است و رئیس جمهوری‌اش آن را آزادترین کشور دنیا می‌خواند که در آن به مسائل خصوصی مردم هیچ‌کس کاری ندارد. آری من بر خاکی هرزه روئیدم و بر خاکی هرزه زنده‌گی می‌کنم که گوییا در تاریخ‌اش گفته‌اند از هزاران پهلوانی و دلیری و مردانه‌گی که هنوزش ندیده‌ام چیزی.
متاسفم و صدها بار متاسفم از این‌که سرزمینی را که برای هزارها دلیل دوست می‌دارم، نامردان و گرگ‌صفتانی پر کرده‌اند که مانندش را ندیده‌ام. متاسفم از این که یک ماه تمام است که ماموران امنیتی با تلفن‌های‌شان به تهدید من و همسرم همت گماشته‌اند. متاسفم که آن‌قدر ناتوانند که همسرم را در روز روشن در خیابان بازداشت می‌کنند و از او می‌خواهند که از من جدا شود و او را تهدید به زندان و پرونده‌سازی می‌کنند. متاسفم که آن‌قدر حقیرند که برای رسیدن به خواسته‌های‌شان سعی می‌کنند دست به هر کاری بزنند.
آری، من بر چنینی خاک هرزه‌یی زنده‌گی می‌کنم که مردان حکومتی‌اش رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی را خوب می‌دانند. خاک هرزه‌یی که ماموران امنیتی‌اش شاعرکشی مرام‌شان است و هر کدام کتاب لغتی دارند که باید هر نویسنده تنها از روی آن بنویسد.

ماموران امنیتی که طبق معمول همیشه هیچ مجوز و نشانی از خود نشان نداده‌اند همسرم را هنگام برگشت از محل کار، در خیابان متوقف می‌کنند و وی را سوار ماشین می‌کنند. آن‌ها به وی می گویند که می‌خواهند مرا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و نوشتن وبلاگ بازداشت کنند. پرینت وبلاگ‌ام را نشان‌اش می‌دهند و بعد از وی می‌خواهند که از من جدا شده و به دلیل مسائل اخلاقی از من شکایت کند و وقیحانه از وی می‌خواهند که بر علیه من شکایت کند و می‌گویند که اگر این‌کار را نکند خود وی راهی زندان می‌شود.
و همه‌ی این‌ها همان است که در پرونده‌ی قبلی‌ام بود و با تک به تک آن‌ها آشنایی دارم. فعال شدن دفتر اینترنت و لایحه‌یی را که برای وبلاگ‌نویسان به مجلس فرستاده‌اند گوییا قربانی می‌خواهد و چه کسی از من بهتر که کینه‌های بسیار از من دارند و تبرئه شدن از بسیاری از اتهامات در پرونده‌ی قبلی‌ام داغی ابدی بر دل‌شان گذاشته است.

همسرم وقتی پشت خط‌های تلفن ماجرای این بازداشت را بازگو می‌کرد می‌گریست و زار می‌گریست. همراه این ماموران یک زن هم بوده است، مانده‌ام که این زن چه‌گونه تاب آورده این‌چنین ظلمی را در حق یک زن دیگر. مانده‌ام که نوشته‌های یک وبلاگ چه مقدار گران می‌آید که تا خصوصی‌ترین مسائل زنده‌گی وارد می‌شوند و جدایی همسرم را از من طلب می‌کنند. هیهات من الذلة

حال من از چه کسی به خاطر بازداشت همسرم و تهدید‌های یک ماهه‌ی خود و همسرم از طریق کامنت گذاری در وبلاگ‌های‌مان و تلفن‌‌های مداومی که به ما می‌شود باید شکایت کنم؟ هم‌چون این تلفن‌ها که هر چه زنگ می‌زنی ناکجاآباد است انگار:
77999366
77219535
77999390
77999127
1000526650
1000547560
1002649230
باید چه‌گونه و به کجا شکایت ببرم که کسانی با استفاده از امکانات خاص می‌توانند به ما زنگ بزنند و ما را تهدید کنند و برای این‌که ما تلفن را برداریم می‌توانند کاری کنند که شماره‌های دوستان‌مان روی نمایش‌گر همراه‌مان بیافتد؟ این شماره‌های یک طرفه چه کسی دارد و کدام سازمان و ارگان امنیتی می‌تواند چنین کند؟

می زنم فریاد هرچه باداباد

stop_tyranny

"ارعاب را متوقف کنید"

Read Full Post »

طاها بذري نازنين لطف كرده و در ادامه مطلب قبلي من به نام «انتخابات رياست جمهوري دهم، حقايق عريان و شيشه‌هاي رنگارنگ» كامنتي مرقوم كرده. پاسخ به اين كامنت به قدري طولاني شد كه من ترجيح دادم اين كامنت و نظرات خودم در پاسخ به آن را به عنوان مطلبي جديد پست كنم.

در ابتدا كامنت طاها را مي‌بينيم:

ورتیگونه ی عزیز. من به شدت به ادامه ی این بحث راغبم. مقدمه عالی بود و میشه گفت بدون جهت دهی. حال که مقدمه و فرضیات همه تعریف شده ( فکر نمی کنم چیز خاصی رو از قلم انداخته باشی ) باید یک نقطه ی شروع هم پیدا کرد.

من فکر می کنم این نقطه ی شروع خوبی باشه :

ما به دنبال رسیدن به یک جامعه و حکومت دموکراتیک هستیم. آیا اصلاح طلبان می توانند با توجه به پیش فرضهای اعتقادی خود، و با فرض به در دست داشتن قدرت جامعه را به این مسیر رهنمون کنند؟

یک سری از موضوعات را هم نباید از یاد برد. در دوران احمدی نژاد به عقیده ی من گونه ای از آزادی بیان به مراتب بیشتر از دوران خاتمی شده! امروز تو اگر صفحه ی حرف مردم یک روزنامه ی محافظه کار مثل «خراسان» را هم که ورق بزنی میبینی انتقادات صریح از حتی علم الهدی امام جمعه ی مشهد را هم چاپ می کنند.

این یک سیر است که به عقیده ی من عدم رضایت مردم در دوران احمدی نژاد و آزادی بیان بسیار محدود دوران خاتمی به عنوان پیش زمینه باعث بوجود آمدنش شده.

البته نباید از یاد برد که در دوران احمدی نژاد چه بسیار بگیر و ببندهایی شد و چه بسیار خشونت هایی اعمال شد که نمونه اش در دوران خاتمی هم بود. یک خوبی دیگر این دوران احمدی نژاد هم آن است که به قول مسعود بهنود گروه های فشار جای خود را از کفن پوشان قم به مردم عادی داده اند. یعنی روند مدیریتی باعث شده که گروه فشار امروز مردمان ناراضی باشند.

نکته ی دیگری که حتما باید در نظر گرفت افزایش میزان معتقدان به بن بست سیاسی است. بدین معنی که در دوران خاتمی عده ی زیادی از مردم راه برون رفت از مشکلات موجود را اصلاحات می دانستند و حال نه تنها اکثر آنها بلکه بسیاری از طرفداران راستگرا هم در تفکر رسیدن به بن بست سیاسی به سر می برند.

دیواری که ما مانع ما از رسیدن به دموکراسی می شود چیست؟ این سوال را باید پاسخ دهیم.

آیا فساد نیست؟
آیا فساد به دلیل این نیست که فاسد مصونیت دارد؟
آیا مصونیت فاسد به دلیل وجود تقدس نیست؟
آیا تقدس از وجود ایدئولوژی بوجود نمی آید؟

تاریخ نشان داده که همیشه فساد به دلیل وجود ایدئولوژی بوده. پس برای از بین بردن این فساد و رسیدن به نظامی دموکراتیک باید ابتدا فساد را نابود کرد.

حال به سوال اول باز می گردیم. آیا شرکت در انتخابات می تواند در دراز مدت باعث از بین رفتن این فساد بر گرفته از ایدئولوژی شود؟

و نظر من:

در مرحله اول بسياري از ايرانيان به راهكار شركت انتخابات به عنوان مسيري كم هزينه براي رسيدن به حكومتي دموكراتيك نگاه مي‌كنند. بسياري ديگر از افراد هم به دلايل متعدد، شركت در انتخابات را حركت در كوچه بن‌بست و فاصله بيشتر گرفتن از يك حكومت دموكراتيك مي‌دانند. در اين ميان افراد زيادي هم هستند كه انتخابات همانند يك موضوع روزمره زندگي‌شان است، افرادي كه علت مشكلاتشان را در همين مسائل روزمره جستجو مي‌كنند و هرگز سهمي براي سياست و موضوعات وابسته به آن (كه در يك حكومت استبدادي بازه‌اي بسيار بزرگ دارد) قائل نيستند. همان عده‌اي كه شعار سياست پدر مادر نداره را آويزه گوششون كردند و به همين دليل از سياست دوري مي‌گزينن. اين دسته اصولاً با دغدغه‌هاي ما دموكراسي، حقوق بشر، آزادي بيان و … بيگانه‌اند. زيرا رابطه‌ي اين موضوعات با مسائل اقتصادي، رفاه، بزهكاري، فساد و فحشا و ديگر معضلات جامعه را درك نمي‌كنند. دسته چهارمي هم وجود دارند كه منافعشون در بقاي حكومت استبدادي نهفته است.
موضوع صحبت ما بيش از همه همان دو دسته اول هستند و درصدي از دسته سوم كه ممكن است به دسته‌ي هواخواهان حكومت دموكراتيك (دسته اول يا دوم) بپيوندند. چيزي كه پس از پايان يافتن بهانه‌اي به نام جنگ در كشور ما اتفاق افتاده، حركت شهروندان از دسته اول به دسته دوم بوده، اين حركت در انتهاي حكومت خاتمي به سريعترين ميزان خود رسيد (بيش از هر چيز به دليل عملكرد اصلاح‌طلبان حكومتي) پس از انتخاب احمدي‌نژاد و به رغم تمامي تبليغات اصلاح‌طلبان مبني بر اينكه سياست‌هاي احمدي‌نژاد منجر به اقبال مجدد مردم به اصلاح‌طلبان شده، در انتخابات مجلس ديديم كه هنوز اين حركت از اردوي مشاركتيان به تحريميان متوقف نشده. البته همچنان اصلاح‌طلبان در تلاشند كه با ادامه‌ي سياست شيطان‌سازي از احمدي‌نژاد و فرشته‌سازي از خودشان باعث توقف و حتي معكوس شدن اين جريان بشوند. اينكه تا چه حد در اين كار موفق خواهند شد را زمان مشخص خواهد كرد.
اما بيشترين و مهم‌ترين كاري كه اصلاح‌طلبان در جهت بازگشت اقبال شهروندان به خودشان انجام داده‌اند و مي‌دهند، همان بزرگنمايي ناداني‌ها، سيا‌ست‌هاي نادرست و احمقانه و ساير نقاط ضعف احمدي‌نژاد است و مقايسه شرايط امروزين جامعه (به خصوص با تاكيد بر طرح امنيت اجتماعي) با شرايط در دوره رياست جمهوري خاتمي است. در حاليكه راه بازپس‌گيري اقبال مردمان، تنها و تنها پذيرش اشتباهات و خطاها، سهل‌انگاري‌ها و عقب‌نشيني‌ها، خلف وعده‌ها و تمامي آن عواملي است كه جنبشي به نام اصلاحات را ناكام گذاشت. از همان روزي كه عباس عبدي، به دوري از اردوي اصلاح‌طلبان دست زد، همواره آنها را تشويق به نقد منصفانه خود كرده است. چيزي كه هرگز شاهدش نبوده‌ايم. همچنان اصلاح‌طلبان تمامي عوامل را در ناكامي خود موثر مي‌دانند الا نقش خودشان. تنها حرفي كه به عنوان نقدي از خود، از اصلاح‌طلبان شنيده‌ايم، اتفاقاً حرفي در خلاف جهت انتظار بود، اين حرف كه دليل ناكامي اصلاحات (مسلماً منظور در اينجا حزبي به نام اصلاح‌طلبان است) نه عدم مقاومت و پايداري و نه كوتاه‌امدن اصلاح طلبان در مقابل جبهه مقابل بلكه تندروي آنها بوده است!!!
سوال اصلي اينجاست كه چرا اصلاح طلبان حاضر به انجام يك نقد منصفانه از عملكرد خود نيستند؟ آيا حقيقتاً در 8 سال دولتمردي خود هيچ نكته‌ي قابل نقدي نمي‌بينند؟ آيا آنقدر به عملكرد خود مطمئن هستند؟ آيا توانايي يا اجازه‌ي انجام نقد خود را ندارند؟
پاسخ هر كدام از اينها باشد، نشان دهنده تنها يك چيز است و آن اينكه چنين گروهي صلاحيت سكانداري جامعه‌اي به سوي دموكراسي را ندارند.
اما نظر من خلاف اين است، اصلاح‌طلبان به خوبي به خطاهاي خود در دوره‌ي دولتمردي‌شان واقفند، آنها به خوبي از توانايي نقد خود (همانطور كه نقد ديگران) برخوردارند. اما آنها به شكلي كاملاً هدف‌مند و آگاهانه نمي‌خواهند خود را نقد كنند.
چرا؟
در كشور ما حكومت و كشورداري تبديل به يك پروژه‌ي آزمون و خطا شده است. جناح‌هاي مختلف حكومت روش پيشنهادي و شيوه‌اي كه براي بقاي نظام مناسب‌تر مي‌دانند به آزمون مي‌گذارند. در دوره‌اي سيستم اقتصاد سوساليستي را به آزمون مي‌گذارند، دوره‌ بعد به آزمون اقتصاد كاپيتاليستي مي‌پردازند، در دوره‌اي سعي به بازنمودن فضاي اجتماعي مي‌كنند و در دوره بعد به سيستم حكومت ارعاب رو مي‌آورند. ادامه يافتن اين آزمون‌ها بدين خاطر است كه حكومت هر روشي كه درپيش مي‌گيرد، بازهم نتيجه‌ي مورد انتظارش را به دست نمي‌آورد. البته حكومت از درك اين موضوع عاجز است كه مشكل در روش نيست،‌ كه با تست روش‌هاي مختلف بتوان راه برون‌رفتي (در جهت بقاي نظام) به دست آورد، بلكه اين ساختار است كه دچار تناقضات غير قابل اجماع است.
هشت سال حكومت اصلاح‌طلبان هم يكي از اين آزمون‌هاي انجام گرفته است. در انتهاي اين دوره 8 ساله حكومت اصلاح‌طلبان به آنها نشان داد كه با اين روش هم نمي‌توان بقاي سيستم را تضمين كرد. چرا كه بازگشايي حتي اندك فضاي اجتماعي، به شكل صعودي منجر به افزايش مطالبات به نفع دموكراسي مي‌گردد.11 سال پيش اصلاح‌طلبان گمان مي‌كردند كه با ايجاد آزادي بيان نسبي مي‌توانند به مهار بحران بپردازند، اما از يك نكته غافل بودند و آن اينكه آزادي بيان مآلاً عاملي در جهت به قيد بستن ِ قدرت و نقد‌ ِ قدرت است. آن‌ها نمي‌توانستند درك كنند كه مقدار اندكي از آزادي بيان هم باعث بروز مشكلاتي (به زعم آن‌ها) براي آنانكه در قدرت هستند خواهد شد. به اين ترتيب مي‌بينيم كه اصلاح‌طلبان وعده‌هاي خود را پس از واقعه 18 تير يكي يكي پس مي‌گيرند و هر روز بيشتر به سمت استبداد عقب‌نشيني مي‌كنند.
بايد توجه داشت كه هدف يك جنبش اصلاح‌طلب با شعارهاي دموكراتيك قطعاً حركت به سمت حصول دموكراسي است. دموكراسي‌اي كه اگر به شكل تمام و كمال به اجرا برسد عواقبي هم به همراه خود دارد، نقد قدرت، شايسته‌سالاري و … عواقبي است كه قطعاً اصلاح‌طلبان خواستار آن نبودند. به اين شكل اصلاح‌طلبي ِ اصلاح‌طلبان حكومتي ما به شكل تف سر بالا در‌مي‌آمد. آن‌ها مي‌خواستند در قدرت باشند و ميزاني از آزادي بيان را بوجود بيآورند، ولي انتظار نداشتند كه اين آزادي بيان به نقد قدرت خود آنها بپردازد. اصلاح‌طلبان خودشان بهتر از هر كس مي‌دانند كه حضور آنها در ميانه‌ي رو به بالاي هرم قدرت (و همينطور حضور بقيه افراد در اين هرم)، مديون و به لطف‌ِ همين ساختار غيردموكراتيك و معيوب جمهوري اسلامي است. سيستمي كه با فيلتر كردن همه‌چيز باعث حذف حق انتخاب شدن براي عده‌ي زيادي از شهروندان شده است و بلعكس راه را براي به قدرت رسيدن نامحقّانه‌ي عده‌اي ديگر بر اساس زد و بند‌هاي خاص باز نموده است. نهايتاً مي‌بينيم كه اصلاح طلبان براي حضور مجدد در بخش‌هاي بالاتر هرم قدرت، از همان رفتار مفلوكانه خود هم عقب نشيني مي‌كنند و همان حداقل‌ها را هم به حساب تندروي مي‌گذارند. در مقابل جناح راست اصولگرا وقتي شكست روش رقيب قدرت خود را مي‌بينند، به همان سيستم‌هاي معروف «ارعاب» در حكومت‌هاي استبدادي روي مي‌آورند. فضاي ارعاب و خفقان به همراه ماشين پروپاگانداي پر قدرت دولتي با استفاده از علايق مذهبي، ميهن‌پرستي و …
براساس اين تحليل حضور مجدد اصلاح‌طلبان حكومتي اينبار نه خواهد توانست و نه خواهد خواست فضاي سياست داخلي كشور را به شرايط آن 8 سال و به خصوص دو سال اول آن باز گرداند. به خصوص اينكه اعمال چنين روشي بلافاصله پس از يك دوره‌ي اختناق خطرات بسيار بيشتري براي حكومت خواهد داشت. در ماه‌هاي آينده شايد اصلاح‌طلبان براي به دست آوردن حمايت مردم در انتخابات شعارهايي در راستاي ايجاد فضاي باز اجتماعي را مطرح كنند، اما حتي در صورت انتخاب شدن هم، ما با همان سيستم مشت آهنين (حالا كمي‌ نرم‌تر مثلاً سربي) در داخل و سياست لبخند در برابر دنياي خارج روبرو خواهيم شد. البته پيش‌بيني من اينست كه از نگاه حكومت تغيير دولت لزومي نخواهد داشت چرا كه در سيستم مشت آهنين كه همين دولت از همه‌ تواناتر است و براي سياست لبخند هم راست اصولگرا هر زمان كه ارداه كند مي‌تواند وقيحانه ماسك لبخند خود را بر صورت بگذارد. ماسكي كه از لبخند محمد خاتمي هم بسيار مليح‌تر باشد. اظهارات اسفنديار رحيم مشايي را ميتوان در راستاي همين سياست لبخند ارزيابي كرد و واكنش مجلس به اين اظهارات را همان سيسات مشت آهنين.
در نهايت نظر من اين است كه شركت در نمايش انتخابات تنها و تنها اين پيام را به حاكمان خواهد رساند كه بازهم به انواع و اقسام آزمون‌ و خطاهاي خود بر ما موش‌هاي آزمايشگاهي ادامه دهيد، ما هستيم.

Read Full Post »