Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘آزادی’

24 اردیبهشت سال 89، نوشته‌ای را در گویا می‌خوانم، نوشته‌ای به قلم هوشنگ اسدی ِ پاریس نشین:

جرس از بهار می‌ترسد؟

صحبت از حقی از يک نويسنده قديمی (خود هوشنگ اسدی) است که به قول او ناحق شده است، توسط سایت جرس که سردبیرش _جمیله کدیور_ همسر وزیر ارشاد دوره اصلاحات عطاءالله مهاجرانی‌ست،

با هم می‌خوانیم:

حالا از وزير و روزنامه‌نويس قربانی استبداديم و همگی اسير غربت. در سايتی که سردبيرش خانم وزير است  حقی از يک نويسنده قديمی ناحق می شود که من باشم. چندخطی می‌نويسم با ادبياتی که خواننده شاهد آن است و بيشتر برای ياد از زن قهرمانی که جان خود را فدای آزادی ايران کرد

در سايتی که خود را «جرس» آزادی نام داده و می‌خواهد «راه سبز» بگشايد و ايران را از قعر استبداد به بلندای آزادی برکشد، «توضيح خيلی خيلی کوچک» يک ايرانی به زير پاگذاشتن حقوق شهروندی‌اش ظاهر و سپس غيب می‌شود. مقام معظم سردبيری هم که در دسترس نيستند. به خودم می‌گويم تا روز بعد صبوری پيشه می‌سازم و سپس مطلب را به جای ديگر بسپارم. ودراين فاصله فردائی فرضی را مجسم می‌کنم که «تيم جرس» قدرت را بدست بگيرد و خانم سردبير- بقول نازنينی حداقل دستکم- بر مسندسابق همسر تکيه بزند. و از خودم می‌پرسم:

– تحمل وزير آينده همين است که امروز می‌بينيم؟ حتی چند خط توضيح هم سانسور خواهد شد؟ زنی که استبداد روانه غربتش کرد؛ نام زنی را که برای آزادی پای چوبه اعدام ايستاد، حذف خواهد کرد؟ سقف «تحمل» فردای آزادی اينقدر کوتاه است؟

[…]

بر تارک «برگ سبز» که «توضيح خيلی خيلی خيلی کوچک» را تاب نياورد، نوشته خانم سردبير است که با اين پرسش از احمدی‌نژاد پايان می‌گيرد:

– مديريتی که در حوزه خرد شهری اينچنين با تشتت و ناهماهنگی مواجه‌ست، چگونه ادعای مديريت جهانی و نقطه اميد و اتکای مردم دنيا را دارد؟

من از خودم می‌پرسم:

– هر کدام ما يک احمدی نژاد نيستيم؟

و کسی در من به من می‌گويد:

– خدا پدر احمدی‌نژاد را بيامرزد که در قدرت استبداد می‌ورزد و نه از غربت…

امروز 12 مهر 1390 است:

زیر عکس نهال سحابی در صفحه اول سایت روزآنلاین* نوشته شده: نهال سحابی آماده پرواز – عکس از آلبوم خانوادگی

اما قلم ناشیانه فتوشاپ‌کاری آنجا خودنمایی می‌کند. به نظر اندکی اصلاح! لازم بوده است که انجام شده.

عکس منتشر شده نهال سحابی در روزآنلاین و تصویر اصلی

دیدن عکس نهال با آن وضعیت ناخودآگاه مرا به یاد آن نوشته هوشنگ اسدی انداخت که سال‌هاست خود عضو شورای سردبیری سایت روزآنلاین هست و تا آنجا که می‌دانم سردبیری روزآنلاین را هم همسر ایشان خانم نوشابه امیری به عهده دارند. (البته هرچه در سایت روزآنلاین گشتم تا جایی نام سردبیر و سایر مسئولان این سایت را بیابم موفق نشدم، گویا مثل بسیاری از سایت‌های هم طیف، در این رسانه‌ها شفافیت جایی برای عرض اندام ندارد)

به جای نوشتن هر حرفی، دوباره نوشته هوشنگ اسدی را می‌خوانم …

_______________________________________________

* در صفحه درباره‌ی ما روزآنلاین نوشته شده: «اين روزنامه، محصول مشترک جمعي از روزنامه نگاران مستقل و اصلاح طلب مدافع دموکراسي و حقوق بشر در داخل و خارج ايران است. يک شوراي سردبيري، وظيفه تعيين سياست هاي روز را به عهده دارد.»

Read Full Post »

از همان روزی که سقراط به راه افتاد و شروع به پرسیدن کردن که: فضیلت چیست؟ یکی از اصلی‌ترین مراکز توجه فیلسوفان به وضوح خود را مشخص کرد: مساله شناخت.
2500 سال تاریخ فلسفه، پر از تلاش فیلسوفان برای حل موضوع شناخت است، چه این شناخت مرتبط با یک جسم دارای حضور فیزیکی باشد مثل یک میز و چه مرتبط با یک مفهوم فاقد حضور فیزیکی مثل آزادی. صور و مثل افلاطون، جوهر ارسطو، عینیت و ذهنیت دکارت، پدیدارشناسی هوسرل، نظریه تصویری معنای ویتگنشتاین و… همگی تلاش‌هایی برای پاسخ به این پرسش بوده است که وقتی واژه‌‌ای به کار می‌بریم مثل میز یا آزادی دقیقاً منظور ما چیست و چه شناختی از آن داریم.
در خارج از دنیای فلسفه اما وضع به گونه‌ای دیگر بوده است، در آنجا «واژه رنگ زندگی بود» و میز، میز بود، شناخته شده بود و هیچ کسی شک نمی‌کرد که چه چیزی هست. اینکه میز بودنش، از میزنیا (صورت ازلی میز) است یا از جوهر میزی، یا از صفاتش، یا از شکل به تجربه درآمدنش، یا از نوع به حس درآمدنش به کلی فاقد معنا و اهمیت بوده است. اما وضع درمورد مفاهیم به این سادگی نبوده است، در اینجا واژه‌ها به بازی گرفته می‌شدند، معانی‌شان آنقدر بالا و پایین می‌شد و شکل عوض می‌کردند و در هر دورانی معنایی را منتقل می‌کردند.  به عنوان مثال واژه آزادی در زبان پارسی و پیش از مشروطیت تنها و تنها یک معنا داشته است و آن رهایی از زندان و حبس و باز شدن غل و زنجیر بوده است، در آن دوران اگر بر دست و پایتان زنجیری بسته نشده بود نمی‌توانستید به دنبال آزادی باشید (در کشور ما خوشبختانه برده‌داری هم مرسوم نبوده که آزادی معنایی در آن متن برای خود پیدا کند). مشروطیت اما آزادی را با معنای جدیدش به میان واژگان ما می‌آورد و این واژه آنقدر مورد استفاده قرار می‌گیرد که امروزه همگان درکی از آن در ذهن خود دارند. مشکلات از زمانی آغاز می‌شود که برخی از واژه‌ها همانند همین آزادی دارای اعتبار می‌شوند، و یا در نـُـرم‌‌های پذیرفته شده‌ی جهانی و بین عموم جا باز می‌کند. اینجاست که هر گروهی سعی می‌کند آن واژه و اعتبار نهفته درآن را از آن خود کند. و ما ناگهان با تلاش تعجب‌برانگیز افرادی روبرو می‌شویم که واژه‌هایی با مفاهیم کاملاً متضاد با عملکرد و تفکرشان را فراوان به کار می‌برند. یکی مثل نقل و نبات از واژه آزادی استفاده (سوءاستفاده) می‌کند دیگری از دموکراسی، آن یکی از روشنفکری و … این رفتار به خصوص در میان سیاست‌بازان مملکت ما که متاسفانه همگی اسلام‌گرا هم هستند بیش از دیگر جاها خودنمایی می‌کند. متاسفانه از این لحاظ که سنت‌های ناپسند اسلامی و به خصوص شیعی  به کمک این تصاحب مفاهیم و واژه‌ها می‌آیند و رفتاری مثل توریه** در فرهنگ سیاسی جا باز می‌کند و سیاست‌مدار اسلام‌گرای ما بدون کوچکترین نگرانی هرچه می‌خواهد می‌گوید و هرواژه‌ای را که دارای اعتبار می‌یابد لوث می‌کند و درحقیقت به گند می‌کشد. وقتی احمدی‌نژاد از آزادی نسبتاً مطلق در جامعه ایران صحبت می‌کند (بگذریم از این مطلق ِ نسبی) دروغ نگفته است، او تنها توریه کرده و آزادی مورد نظر او نسبت به آنچه شنونده از آن برداشت می‌کند از جنسی متفاوت است. این تازه سیاست در رفتار یک شخص هست، از نگاه سیاست کلی، واژه‌ای مثل بازجویی یا بازپرسی تنها به این خاطر در میان واژه‌های ما جا باز می‌کند که سیستم قضایی ما می‌خواهد رویه‌ای مدرن برای خود دست و پا کند، چرا که تمایل دارد حتی درظاهر هم که شده از نرم‌های رایج جهانی عقب نباشد. اتفاقی که می‌‌افتد اینست که همان استنطاق قدیم (به معنای نطق کسی را باز کردن) که اینک داری بار معنایی منفی شده است انجام می‌شود ولی از نام خنثی و امروزی ِ بازجویی (دوباره و چندباره جستجو کردن) یا بازپرسی ( دوباره و چندباره پرسیدن) استفاده می‌شود. مشکل دیگر اینجا بوجود می‌آید که کم‌کم همین واژه‌های امروزی هم بار معنایی و حسی ِ همتای سابق خود را به خود می‌گیرند و پس از مدتی، بازجویی هم دارای همان بار معنایی منفی استنطاق (یا حتی منفی‌تر از آن) می‌شود.

به این ترتیب واژه‌ها یکی پس از دیگری از معنای اصلی خود تهی می‌شوند و نهایتاً از حیز انتفاع ساقط می‌شوند. نمونه‌های این واژه‌های از معنا تهی‌شده بسیار است، من به جای اینکه بگویم پشتیبان «اصلاح‌طلبی» هستم، ترجیح می‌دهم بگویم که پشتیبان رفرم هستم، چرا که اصلاح‌طلبی به خاطر همین سوءاستفاده سیاسی مکرر، دیگر معنای مشخص خود را حمل نمی‌کند، و اگر بخواهم بگویم «بی‌دین» (لامذهب=لامصّب) یا «بی‌خدا» هستم اینگونه می‌گویم که به دین یا به خدا باور ندارم. یا واژه «مهرورزی» که ترجیح می‌دهم اصلا از آن استفاده نکنم. نمونه دیگر واژه «گزینش» واژه‌ای که به خودی خود دارای بار معنایی مثبتی باید باشد، آنچنان در این سال‌ها منفی و ترسناک شده‌است که فکر می‌کنم ده‌ها سال زمان ببرد که دوباره بتواند سرخود را بالا بگیرد.

البته تمامی این ماجرا را نباید و نمی‌توان به گردن سیاست‌بازان اسلام‌گرا انداخت، بخش بسیار بزرگی از این فرآیند به خود ما برمی‌گردد. مقداری به دلیل بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها و مقدار بیشتری به دلیل عدم حساسیت ما نسبت به این قلب معنای در حال وقوع.

بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها به خصوص وقتی رخ می‌نماید که از واژه‌ای بدون اینکه از معنای درست آن مطلع باشیم صرفاً به خاطر اینکه آن واژه مد شده یا هردلیل دیگری استفاده کنیم، به طور مثال از چندماه قبل از انتخابات شاهد استفاده روزافزونی از واژه‌های عملگرایی یا پراگماتیسم و ایده‌آلیسم بوده‌ام و در اکثر موارد منظور نویسنده یا گوینده ارتباط بسیار ناچیزی با معنای واقعی این واژه‌ها داشته است. یا سال‌ها پیش و به شکل خاص در دوره‌ی هشت‌ساله دولت اصلاح‌طلبان حکومتی واژه‌ای که بسیار پرمصرف شده‌بود پارادایم بود.

اما قسمت بسیار عمده‌ی تاثیر ما بر این روند آنجاست که نه تنها حساسیتی نسبت به آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم نشان نمی‌دهیم بلکه با دلایل و توجیهات بسیاری نوع گفتار و واژه‌گزینی گوینده یا نویسنده در استفاده از ترکیبات و واژه‌های غیرشفاف و پرایهام و ابهام را تائید هم می‌کنیم و به این ترتیب اجازه می‌دهیم این تخریب زبانی پرقدرت‌تر از پیش ادامه پیدا کند. در مقابل این تخریب و برای بازپس گیری رنگ زندگی‌مان کاری که از دست ما برمی‌آید اینست که دست به یک پالایش کلامی در واژه‌های سیاسی مورد استفاده خود بزنیم*** و درکنار آن هر جمله‌بندی و واژه‌گزینی مبهم و غیرشفافی را که از هرفردی و درهرمقامی می‌شنویم _فارغ از اینکه شخصاً توانسته‌ایم منظور و هدف او را از میان خطوط و جملات و واژه‌ها درک کنیم (یا تصور می‌کنیم توانسته‌ایم درک کنیم)_ مورد اعتراض و نقد قرار دهیم و تقاضای شفافیت کنیم. شاید بد نباشد که این کار را از همین نوشته شروع کنیم.

آنچه در این خطوط نوشته‌ام نگاه یک فرد عادی به موضوعی بسیار پیچیده بود که به دعوت دوست عزیزم کودن با استعداد انجام شد، به نظر من پرداختن شایسته به چنین موضوعی از گروهی  متشکل از زبان‌شناسان، جامعه‌شناسان، روانشناسان و فلاسفه امکان‌پذیر می‌گردد. طبق شیوه این پاس‌کاری‌های وبلاگی من هم از دوستان عزیزم، ابلیس، اولاد و لوبیا خواهش می‌کنم در صورت تمایل و داشتن وقت، من و دیگر دوستان را از نگاه منحصربه فردشان به این موضوع بهره‌مند سازند، البته بهتر است برای درک بهتر موضوع این بازی وبلاگی، مطلب کودن با استعداد را مطالعه کنند.

____________________________________________________________
توضیحات:

* بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی به نام شب‌گریه که توسط ابی اجرا شده است

** توریه

از دانشنامه جهان اسلام:
اصطلاحی در متون دینی بدین معنا که متکلم معنایی از کلام خود را که مرادش نیست به مخاطب منتقل کند. توریه، در لغت به معنای پنهان کردن، پوشانیدن و افشا نکردن راز است.
در اصطلاح متون دینی و فقها توریه آن است که متکلم از سخن خود معنایی را جز آنچه مخاطب می فهمد (یعنی معنایی خلاف ظاهر) اراده کند. به تعبیر منابع ادبی و علوم قرآنی ، توریه که از محسِّنات معنویِ سخن به شمار می‌رود، آن است که گوینده، لفظی را که دو معنای نزدیک و دور (قریب و بعید) دارد، به کار بَرَد و به اتکای قرینه‌ای پنهان، معنای دور را اراده کند، حال آنکه مخاطب به معنای نزدیک التفات بیابد. در این منابع ، توریه با واژه هایی چون ایهام و تخییل و مغالطه و توجیه هم معرفی و اقسامی برای آن بیان شده است

از ویکیپدیا:
توریه یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت یا سخن نیمه‌راست بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شخص دوم از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند.
مثال‌ها
«من واقعاً راننده خوبی‌ هستم. در این سی سال اخیر، فقط دوبار به خاطر سرعت بالا جریمه شده‌ام.» این جمله درست است، اما گوینده هفته پیش رانندگی را شروع کرده و با این حال دوبار هم جریمه شده‌است؛ پس راننده خوبی نیست.
«متأسفم، نمی‌توانم پولی را که درخواست کردی، به تو بدهم. متأسفانه امروز صبح فراموش کردم کیف پولم را همراه خودم بیاورم.» گوینده دروغ نگفته‌است، اما پول‌هایش را در جیبش گذاشته و کیف پولش را همراه نیاورده‌است.

*** چند ماه پیش نیز دوست خوبم اسد زمینی در مطلبی که متاسفانه نتونستم پیداش کنم از لزوم چنین پالایشی صحبت کرده‌بود.

Read Full Post »

30 سال پیش در همین روزها، در 31 ام تیرماه یکهزار سیصد و پنجاه و هشت، احمد شاملو یکی از بیادماندنی‌ترین اشعارش را می‌سراید، «در این بن‌بست»1، شعری که همواره توسط آزادی‌خواهان به عنوان نماد روزگار خفقان شدید و سرکوب اندیشه مورد استفاده قرار گرفته است:

به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار غریبی‌ست، نازنین
آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لب‌ها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان

اما آنچه شاملو در زندگی خود دنبال می‌کند بی‌شک سیر ناب تحول اندیشه است، تحولی که از یک شوونیست فدایی و دوآتشه ما را به یک اومانیست‌ ِ جهان‌وطن می‌رساند2. واژه ی میهن، وطن و ایران که در کتابچه‌های اشعار اولیه شاملو بسیار به کار برده می‌شود هرچه به جلو می‌رویم بیش از پیش جای خود را به واژگان زمین و سیاره و کهکشان می‌دهد.

کاریکاتور احمد شاملو اثر هژیر میرتیموری

کاریکاتور احمد شاملو اثر هژیر میرتیموری

در این میانه، روزگاری رقم می‌‌خورد که شاملو _آیینه‌ی تمام‌نمای اندیشه_ از خطر اندیشیدن می‌گوید؛

به اندیشیدن خطر مکن

شاملو در این شعر و برای تصویر عمق شرایط خفقانی که حاکم گردیده، چه خوب از خطر اندیشیدن می‌گوید، از خطر روزگاری که شخصی‌ترین و خصوصی‌ترین لحظات زندگی تورا به جستجو بپردازند، به دنبال بهانه‌ای: عشق، نور، دوستت دارم، سرود و شعر، نور و شوق همه و همه می‌تواند همان بهانه‌‌ی لازم باشد تا تو باشی و قصاب ِ ساتور و تازیانه به دست. در این میان، این جستجو برای یافتن بهانه، حتی به اعماق وجودت، به درون اندیشه تو هم راه می‌یابد.

اما آیا تنها در همین شرایط و در چنین روزگاری است که اندیشه به خطر تبدیل می گردد، و آیا خطر همان‌هایی است که شاملو به آن اشاره می کند، تازیانه، سرما، کشتن ِ چراغ، قصابان مستقر بر گذرگاه‌ها با ساتورهای خونین و …

نه اینگونه نیست، خطر اندیشه محدود به شرایط و وضعیت ویژه‌ای نمی‌گردد، اندیشیدن همواره خطرناک بوده است و همیشه قربانی می‌گرفته است، 2500 سال پیش در دادگاه یکی از بزرگترین قربانیان اندیشه، او در دفاع از خویش خطاب به محاکمه‌گرانش می‌گوید:

شما مردم این شهر مانند اسب تنبلی هستید که احتیاج دارید برای اینکه براه بیفتید، خرمگسی گاهی به شما نیش بزند، و من همچون آن خرمگس بوده‌ام که نیشکی می‌زده‌ام و شما را به اندیشیدن وامی‌داشته‌ام و اکنون اگر مرا بکشید، دیگری را مثل من نخواهید یافت.

سقراط پیش از نوشیدن جام شوکران، تابلوی «مرگ سقراط» اثر ژاک لویی دیود 1787

سقراط پیش از نوشیدن جام شوکران، تابلوی «مرگ سقراط» اثر ژاک لویی دیود 1787

اما اسب‌های تنبل چرت خود را ترجیح می‌دادند و حکم به مرگ خرمگس دادند. در طول تاریخ هم فروان بوده‌اند اندیشمندانی که سر و کارشان با آتش و دار و گیوتین و جوخه ِ اعدام افتاده است، متاسفانه هنوز هم این داستان اسبان تنبل و خرمگس‌ها ادامه دارد، اما امروزه دیگر مرگ خطر اصلی اندیشه نیست، دردناک‌ترین و در عین حال لذت‌بخش‌ترین خطر اندیشه، خطر تنهایی است، خطر قرار گرفتن در میان اقلیت است، خطر اینکه چون می‌اندیشی، به پرسش می‌گیری و همچون خرمگس نیش می‌زنی و چشم‌بسته با اکثریتی هم مسیر و هم قدم نمی‌شوی و به این بهانه، کار دشوار اندیشیدن را بر دیگران محول نمی‌کنی مورد خشم و غضب آن اکثریت قرار بگیری، انگ بخوری، به سخره ‌گرفته شوی و در نهایت تنها شوی، همان تنهایی که بارها و بارها در اشعار شاملو به آن اشاره شده است:

تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ 3

و یا:

توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی ِ عریان 4

شرایط اصلاً مهم نیست، اگر می‌اندیشی، در هرشرایطی، در هر ساختار سیاسی و در هر بافت اجتماعی‌ای بازهم تنها و در اقلیت خواهی بود، شرایط تغییر می‌کند، ساختارهای سیاسی عوض می‌شوند، بافت اجتماعی دگرگون می‌شود اما همچنان اندیشه خطرناک و خطرناک باقی می‌ماند و قربانی می گیرد. اما آنکه راه اندیشه را می‌گزیند از همان ابتدا به این خطر آگاه است، او توان تحمل این تنهایی را در خود دیده است و با آغوش باز به پیشوازش، به پیشواز این تنهایی پرهیاهو 5 می‌رود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پانویس:

1- در این بن‌بست  31 تیر 1358 از مجموعه «ترانه‌های کوچک غربت»

2- نمونه‌های اندیشه شوونیستی شاملو را در اشعار اولیه او می بینم به عنوان مثال در آذر 1324 در شعر پرچمدار می‌نویسد:

همقطار! اگر گلوله‌ای به سینه‌ات رسید و قلبت را سوراخ کرد، مبادا پرچم را رها کنی… تو باید آنقدر جسارت داشته باشی که پرچم را تا آخرین لحظه‌ی نبرد برافراشته نگاه بداری!

این صدای ارواح فدائیانیست که در آسمان‌ها خدا را خوانده و از او برای شما نیرو می‌طلبند…

آهای؟ سربازان رشید ما! با شهامت پیش برانید… این آسمان نیست که می‌غرد؛ فرشتگانند که کوس افتخار ما فرو می‌کوبند، مادر میهن ست که فریاد می‌زند:

«ایرانیان به پیش!»

در مورد اشعار اومانیستی و جهان وطنی شاملو هم فکر می‌کنم نیاز به معرفی نوشته‌ی خاصی نباشد، بسیاری از شاهکارهای فلسفه‌آمیخته شاملو به خصوص اشعار مجموعه‌‌های «مدایح بی صله» و «در آستانه» نمونه‌ی این اندیشه شاملو است.

3- ما نیز روزگاری – 22 مهر 1372 از مجموعه‌ی «در آستانه»

4- در آستانه – 29 آبان 1371 از از مجموعه‌ی «در آستانه»

5- عنوان کتاب مشهور هرابال بهومیل نویسنده نامدار چک

Read Full Post »

این روزها گلوله‌ها‌ی مزدوران رژیم اسلامی قلب جوانان پاک ایران را در مبارزه خود برای آزادی هدف گرفته است. ندا صالحی آقا سلطان * یکی از این جوانان بود که تمام دنیا شاهد جان سپردن او شد. عده‌ای این جوانان را شهید می‌نامند، چرا که می‌پندارند این واژه دارای بار مفهومی فراتری از دیگر واژه‌ها هست، بسیاری گمان می‌کنند می‌توان این واژه را در کارکردی غیرمذهبی مورد استفاده قرار دادد. اما من اینگونه نمی‌پندارم، نه  به این خاطر که به دلیل نگره‌ی فکری خودم به دین نسبت به این واژه‌ها آلرژی داشته باشم، بلکه به این خاطر که مفهوم شهید و شهادت اصولاً در فضایی کاملاً متفاوت از آنچه در این روزها اتفاق می‌افتد معنا پیدا می‌کند. چند سال پیش مطالبی از اسفندیار منفردزاده، آهنگ‌ساز چیره دست و سازنده بسیاری از آثار ماندگار فرهاد مهراد، که در قبل از انقلاب یک انقلابی دوآتشه چپ معتقد به شهید و شهادت پروری بوده است، در همین رابطه می‌خواندم، امروز آن نوشته‌ها را به سختی یافتم، وبلاگ او «بالای گود» که از وبلاگ‌های حلقه ملکوت بود تعطیل شده است، اما خوشبختانه این مطالب را در سایت گویا پیدا کردم، بد نیست ببینیم او در این مورد چه می‌نویسد، شاید خواندن نوشته‌ی یکی از مبارزانی که در نهایت تلاشش، به برپایی حکومت اسلامی منجر شد، 25 سال بعد از آن تلاش نافرجام بتواند درس‌هایی برای ما داشته باشد. بخش‌هایی از این مطالب را که مرتبط با موضوع شهادت است در اینجا میاورم. مطالب کامل با عناوین «… تا میوه‌ی ممنوعه‌ی آزادی را تاب آورند!» نوشته شده در تاریخ پانزدهم اسفند 1383 و «شهید در راه خدا و دین کشته می‌شود!» نوشته شده در بهمن 1383 در سایت گویا موجود است.

نقل شده از «شهید در راه خدا و دین کشته می‌شود!»:

به نظر من راه رسیدنِ انسان ایرانی به زندگی بهتر از آنچه تجربه کرده است، نمی‌تواند راه تجربه شده بر بستر فرهنگِ اسلامی باشد. به ویژه بخش مُردن برای زندگی که خون می‌طلبد و در واژه‌ی «شهید» خلاصه و موجّه به اوج خود می‌رسد. لازم است یادآوری کنم؛ آنان که برای انسان، ناخواسته کشته شدند، ارج‌شان ماندگار تاریخ مبارزاتِ بشر است و البته آنان که برای خدا شهادت راپذیرفتند و شهید شدند نیز، نزد خدا و رسولِ و «سالارِشهیدان» اجرشان محفوظ!

توجّه کنید! اکنون وبرای من امّا با گذشتِ بیش از ربع قرن، آن مبارزانِ بزرگی که «شهادت» را با آغوش باز پذیرا شدند و»زندگی پس از مرگ در بهشتِ آن دنیا» را به «زندگی دراین جهانِ فانی» ترجیح دادند،»شهید» هستند و آن مبارزان که بدونِ باور به «بهشت و دوزخ» و بی آن که عاشقِ مُردن باشند برای زندگی بهتر در این جهان مبارزه کردند امّا کشته شدند، «شهید» نیستند. ایثارِ کردند، زیرا در ازائ مرگِ ناخواسته‌شان بهشتی نگرفتند. با تعریفِ این بازنگری آنان که با کم توجّهی «شهید» نامیدیم‌شان، با ارجی پسندیده‌تر «زنده یاد» هستند. ذرّه‌ای از ارزشِ مبارزاتِ «شهیدان» کم نمی‌شود، اگر امروز ما روشن و شفاف ارزیابیِ از تجربه‌ی نسل خود را، نه برای آنان که با تابلوی «شهید» اعتباری کاسب‌اند که تنها برای بازنگری و تردید در شعار‌هائی مانندِ «یا مرگ یا ….» برای این نسل از مبارزان فریاد کنیم ؛

هشدار! «این ره که تو می‌روی به گورستان است!» پرهیزکن از تکرار راهِ آن اسلامِ «شهید پرور»! با «فرهنگِ شهید پرور» من اگر مشکل نداشتم و نظیر سی سال پیش هم چنان «شهید» را ستایش می‌کردم یقین بدانید اینک می‌باید در ایران بودم و با این نظام مبارزه مسلّحانه می‌کردم چون بی‌تردید به مقامِ «رفیعِ شهادت» نائل می‌شدم. اگر «بالایِ گود»‌نشینان، شما بویژه جوانانِ مبارز را به نوشیدنِ «شربتِ شهادت» دعوت کردند، با تلخنده بفرمائید؛ گوارایِ وجود خودتان و بستگان‌تان، نوشِ جان!

هر دین یا فلسفه‌ای هرگاه حاکم شود، تجاوزی آشکار به حقوقِ انسان‌هایِ دگراندیش آن حکومت است. می‌توان دین داشت آری، امّا نمی‌توان برای جدائی دین از دولت و حکومت یا سکولاریزم و حکومتِ مردم و دموکراسی، با ابزار دین مبارزه کرد! روشن این که برآوردنِ نیازهایِ زمینیِ امروزینِ انسان با ابزار آسمانی پسا پس پس پریروزِین ممکن نیست…

از «…تا میوه‌ی ممنوعه‌ی آزادی را تاب آورند!»:

خسرو گلسرخی را نمی‌توان «شهید» خطاب کرد و او را مبلّغ شهید پروری دانست مگر سازمانی که گلسرخی پیش از انقلاب خود را از آن می‌دانست، تشکّلی از «دین»باوران بوده باشد! امثالِ سعید سلطانپور، محمّد مختاری، محمّدجعفر پوینده، پروانه اسکندری و داریوش فروهر و حتا سعیدی سیرجانی‌ها نیز «شهید» نیستند. اینان مقتول هستند. در این قتل‌ها فاعل قاتل است. در «شهادت» امّا، فاعل «شاهد» است که به استقبالِ مرگ می‌رود و با گفتنِ «اشهدُ اَن لااِللهَ اِلاّالله» زندگی دیگری را در بهشت انتخاب می‌کند. «شهید» کسی است که در راهِ خدا و دین کشته می‌شود! در فرهنگ‌های «شهید پرور»،«شهادت» امتیازاست و «شهید» نامِ خدا هم هست. واژه‌هائیِ لطیف چون « مظلوم، ظالم و ظلم» در برابر «مقتول، قاتل و قتل» بکارشان می‌آید و گاه دادخواهی از «ظالمان» را به «پیشگاه عدلِ الهی» حواله می‌کنند. بنابراین، مبارزانی که به زندگی پس از مرگ باور ندارند و در نهایتِ عشقِ به زندگی، برایِ تغییرِ شرایطِ زندگیِ انسان در همین جهان، جانِ می‌بازند، آیا «شهید» هستند؟ برای آن که ارزشِ ایثارِ این «زنده‌یاد»ان را کم نکرده باشیم، آیا بهتر نیست با پرهیز از تکرارِ بی‌توجّهی‌های تاریخی برایِ نسلِ بعد، سرگذشتِ مبارزه را پالایش کنیم؟


______________________________________________________

* به نوعی به نظر می رسد طرفداران آقای موسوی ندا را به او ربط داده اند. اما این طوری نیست. […] ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه


Read Full Post »

توجه: هرگونه شباهتی بین کاراکترهای قصه و شخصیت‌های واقعی تصادفی هست.

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود یک جنگلی بود که قانون جنگل در اون حکمفرما بود ،شنگول و منگول و حبه انگور به همراه تعداد زیادی حیوانات اهلی دیگر از اسب، الاغ و قاطر گرفته تا گاو و گوسفند و بز، چرنده و پرنده، مرغ و بوقلمون و کبک و قرقاول تو این جنگل زندگی می کردند. تعداد کمی از حیوانات درنده نیز زیر نظر شیر مستبد بر این حیوانات اهلی فرمانروایی می کردند. هرچند مدت هم چندتا از این حیوونا رو می‌گرفتن و یا خودشون یک لقمه‌چپ می‌کردن و یا برای شیر مستبد می‌بردن . حیوانات جنگل از ظلم این درندگان وحشی عاصی شده بودند اما سم‌ها و شاخ‌های بریده‌شده اونا نمی‌تونست در مقابل دندون‌ها و چنگال‌های تیز این گروه درندگان کاری از پیش ببرد. اوضاع جنگل از زمانی که گرگ بد گنده به نمایندگی شیر مستبد به عنوان رئیس جنگل انتخاب شده بود، بدتر از قبل شده بود.

یک روز بزبزخان، به سراغ بزغاله‌های قصه ما اومد و شروع به صحبت کرد: ــ بزغاله‌ها، از وقتی که این گرگ بد گنده رئیس جنگل شده اوضاع خیلی بد شده. باید کاری کرد. روزی نیست که مزدوراش گوسفندی، بزی، گوساله‌ای رو لت و پار نکنن. شبی نیست که با خیال راحت چشمامون رو رو هم بزاریم و فرداش با یک بدبختی جدید مواجه نشیم. این از وضع خورد و خوراکمون، همه بیشه‌ها رو که برای خودشون قرق کردن. از گلوی ما بیرون می‌کشن و به گرگای هم‌پیمانشون تو جنگل‌های دیگه می‌فرستن، این از وضع بد امنیتمون. به همه برادران گرگ و پسرعموهای شغالش هم قدرت داده. بدبختی اینه که شیر مستبد هم هرکاری می‌کنه ازش حمایت می کنه. هر بع بع و مع مع و موموی اعتراضی هم که از جایی بلند بشه با چنگال و دندون تیز و درنده این خونخوار‌ها روبرو میشه. حیوانات بقیه جنگل‌ها هم با ما مثل جذامی‌ها برخورد می‌کنن، دیگر به اینجامون رسیده.

بزبزخان درحالی که ریش بزی خودش رو می خاروند ادامه داد: ــ این شغال‌ ِ دزدی هم که جدیداً به جای اون گرگ متقلب قبلی آورده از همه بدتره. می خواد کاری کنه که حداقل چند سال دیگه هم این گرگ بد گنده رئیس جنگل باشه»

شنگول و منگول با هر جمله بزبزخان سری به نشانه درماندگی و بدبختی تکون می‌دادند و فقط حبه انگور بود که با چهره ای متفکر به حرف‌های بزبزخان گوش می داد.

بزبزخان ادامه داد: ــ چی بگم بزغاله‌ها، هرچقدر از وضعی که این گرگ بد گنده برامون پیش آورده بگم، کم گفتم. گرگ بد گنده و دار و دسته گرگ و شغالش بدترین حیوانات درنده ای هستن که تا حالا بر این جنگل ریاست کردن. واقعا باید کاری کرد. این کفتار پیر هم که پشتیبانش هست.

شنگول پرسید: ــ کفتار پیر دیگه کدومه؟

حبه انگور اجازه نداد بزبزخان جواب شنگول رو بده و خودش گفت: ــ کفتار پیر دیگه، رئیس شورای کفتاران جنگل، هم خودش و هم شورایش پشتیبان گرگ بد گنده هستند، مگه نه بزبزخان؟

ــ آفرین حبه انگور، بعله هم خودش و هم شوراش پشتیبان گرگ بد گنده هستند، و هرکاری هم می‌کنن که بازم رئیس جنگل بمونه0

منگول گفت: ــ منم دیگه نمی‌تونم با بزغاله‌شکر برم تو راه جویبار رانده‌وو بزارم، واقعاً از این وضع خسته شدم.

شنگول گفت: ــ منم از وقتی که این طرح امنیت جنگل رو راه انداختن دیگه نمی‌تونم زنگوله‌ی سیاهم رو به گردنم آوزیون کنم. گیر می‌دن می‌گن نشونه‌ی دراکولا پرستی‌هستش. باید چیکار کنم بزبزخان؟

بزبزخان که انگار منتظر بوده حرف  به همین‌جا برسه چماش برقی ‌زد و گفت: ــ من با گربه‌نره مشورت کردم، اون میگه تنها راه نجاتمون اینه که کاری کنیم روباه خوش‌خنده به جای گرگ بد گنده رئیس جنگل بشه. روباه خوش‌خنده حیوون خوبیه، با کلاسه، دمش قشنگه، دل رئیسای بقیه‌ی جنگل‌ها رو با دم قشنگ و سفیدش می‌بره،، همه بهمون احترام می‌زارن.

big_bad_nice_wolf_fox

شنگول و منگول هر دو با خوشحالی و با صدای بلند فریاد کشیدن: ــ آفرین بزبزخان، آخ جون روباه خوش خنده.

شنگول گفت: ــ آره وضعمون خوب میشه، اون دفعه هم که روباه خوش‌خنده رئیس جنگل بود آزادی زنگوله‌مون بیشتر بود.

و منگول هم در تایید حرف شنگول گفت: ــ اون وقتا کسی به من و برغاله‌شکر هم کاری نداشت.

حبه‌ی انگور چپ‌چپ به دوتا داداشاش نگاه کرد و گفت: ــ شماها دیگه چی می‌‌گین، شما دوتا که اون موقع خیلی کوچیک بودین، چیزی یادتون نمیاد.

 و رو به بزبزخان کرد: ــ‌ آخه چرا روباه خوش‌خنده، ‌اونم که جزو حیووانات درنده هستش، چرا اسب کهر یا الاغ خاکستری رئیس نشه؟ اونا که اهلی هستن و مسائل مارو بهتر درک می‌کنن. تازه مگه یادتون رفته که تو دوره‌ی قبلی روباه خوش خنده، چقدر مرغ و بوقلمون تیکه پاره شدن؟

بزبرخان درحالی که سرش رو از روی تاسف تکون میداد جواب داد: ــ حبه‌ی انگور، تو جوونی، نمی‌فهمی، روباه خوش‌خنده از گرگ بد گنده که بهتر هستش، یعنی هرکسی از این گرگ خون‌آشام بهتره، ولی بالاخره روباه‌ها از گرگ‌ها خطرشون کمتره، مرغ و بوقلمون می‌خورن ولی به بزها و گوسفندا کاری ندارن. تازه اون دفعه قبل هم تقصیر خود مرغا بود، انتطارشون از روباه خوش‌خنده غیر منطقی و بیش از حد بود، اونا باید خودشون می‌فهمیدن که یک روباه نمی‌تونه بر علیه بقیه حیوانات درنده همجنس خودش قیام کنه. اون هم که خودش همیشه گفته که به شیرمستبد و شیرکبیر وفادار و معتقد هستش0 اسب و الاغ هم نمیشه رئیسشون کرد، قانون جنگل نمی‌ذاره، رئیس جنگل باید حتماً یکی از حیوانات درنده باشه، اگه قانون هم بشه کاریش کرد شورای کفتاران جنگل تائیدشون نمی‌کنه، بهترین و تنها انتخاب ما روباه خوش‌خنده هست، هم از خودشونه و هم دمش قشنگه. روباه خوش‌خنده که رئیس شد، بعدش یواش یواش اوضاع رو برای ما حیوونات اهلی روبراه می‌کنه و شاید پنجاه سال دیگه تونستیم یک سگ رو به ریاست برسونیم.

حبه انگور گفت: ــ ببین بزبزخان با اینکه این حرفت که روباه خوش‌خنده که خودش از حیوونات درنده هست و از خوردن مرغ و بوقلمون زندگی می‌کنه، بیاد و شرایط رو برای ما حیوونات اهلی درست کنه موافق نیستم، اما بگو حالا چطوری می‌خوای این روباه خوش‌خنده رو رئیس جنگلش بکنی؟

بزبرخان که این حرف حبه‌ی انگور رو به نشونه‌ی قانع شدنش گذاشته،  صداش رو صاف کرد و با اعتماد به نفس مثال‌زدنی بالا گفت: ــ کاری نداره، بزغاله‌ها خوشبختانه روباه خوش‌خنده بالاخره اصرار گربه‌نره و بقیه‌ گربه‌ها و روباه‌ها رو قبول کرده و اعلام کرده که حاضره رئیس جنگل باشه. فقط کافیه که همه‌ی حیوانات جنگل بسیج بشیم و هرکدوممون اسم روباه خوش‌خنده رو روی یک برگ بنویسه و تمام، به همین سادگی.

شنگول و منگول شادمانه فریاد پیروزی کشیدن: ــ هوراااااااااااا، روباه خوش‌خنده رئیسمون میشه، جانمی بزغاله‌شکر، آخ‌جون آزادی ِ زنگوله.

حبه‌ی انگور با حیرت به واکنش شنگول و منگول نگاه می‌کنه و به بزبزخان گفت: ــ یعنی چی به همین سادگی، خوب بعد این برگ‌ها رو چیکارش می‌کنیم.

ــ توهم چقدر گیر میدی حبه. تو فقط اسمش رو روی برگ بنویس و به بقیه‌اش کار نداشته باش، اینهمه جزئیات به چه دردت می‌خوره؟

ــ می‌خوام بدونم، بگو با این برگا چیکار می‌کنیم؟

ــ ای‌بابا، خوب برگا رو می‌دیم به شغال‌ دزده که گرگ بد گنده برای جمع آوری همین برگا گذاشتش، اون برگا رو می‌بره پیش شورای کفتاران جنگل و اونا می‌شمارنشون و بعدش اعلام می‌کن که روباه خوش‌خنده رئیس شده، و آخرش هم شیر مستبد روباه خوش‌خنده رو به ریاست جنگل می‌زاره و ما از دست گرگ بد گنده خلاص می‌شیم. خسته‌ام کردی حبه اینقدر سوال کردی، من دیگه برم که باید نقشه رو به بقیه بزها و گوسفندا آموزش بدم.

بزبزخان میره تا به تبلیغاتش برسه، شنگول و منگول خوشحالی می‌کنن و زنگوله‌هاشون رو تکون می‌دن، اما حبه‌ی انگور به فکر فرو رفته، چطوری قراره گرگ بد گنده و شغال دزده، کفتار پیر و شیر مستبد که بزبزخان اینقدر درباره درنده‌خویی و وحشی‌گری و خون‌آشامی‌شون گفتش، همونایی که هر مع‌مع و مومو و قدقد اعتراض رو با چنگ و دندون جواب می‌دن، و همگی‌شون هم پشتیبان گرگ بد گنده هستن، قراره برگ‌ها رو بشمارن و رئیس رو مشخص کنن و اون رئیسه به نفع حیوونای اهلی جنگل باشه؟؟؟!!!

خوب بچه‌های عزیز واسه امروز تا همینجا بسه، ولی شما فکر می‌کنید که چه اتفاقی میوفته؟

آیا روباه خوش خنده رئیس جنگل میشه  و بزبزخان و شنگول و منگول به آرزوی آزادی رانده‌وو و زنگوله‌ خودشون می‌رسن؟

آیا گرگ بد گنده و شغال دزده و کفتار پیر و شیر مستبد تسلیم روباه خوش‌خنده  و گربه‌نره میشن؟

آیا نتیجه‌ی شمارش برگ‌های جمع‌آوری شده توسط شغال دزده و شمرده شده توسط کفتار پیر روباه خوش خنده‌میشه؟

آیا حیوان درنده‌ای مثل روباه خوش‌خنده به منفعت حیوانات اهلی کار می‌کنه و یا مثل دفعه قبل به درندگان خدمت می‌کنه؟

و آیا حبه‌‌ی انگور می‌تونه امیدوار باشه که حیوانات اهلی جنگل دیگه گول این گروه درندگان رو نخورن؟

 

من که فکر نمی‌کنم ‌آخرش نفعی به حیوانات اهلی جنگل برسه، ولی جواب دقیق همه‌ی این سوال‌ها تا چندماه دیگه مشخص میشه.

Read Full Post »