Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘آزادی بیان’

یکی از تصاویر تظاهرات اعتراضی برسر قائله مربوط به کارتون‌های محمد بن‌ عبدالله تصویر مردی با قیافه‌ای شبیه به بنیادگرایان اسلامی است در حالیکه در بلندگو صحبت می‌کند و پشت سرش پلاکاردی برافراشته شده که روی آن نوشته «آزادی بیان برو به جهنم». در کنار این پلاکارد و در همین تجمع، پلاکاردهای دیگری با نوشته‌هایی مثل کسانی که به پیامبر اسلام توهین کردند را گردن بزنید، یا سلاخی کنید، یا حتی کشتار دسته جمعی کنید نیز فراوان به چشم می‌خورد* و جالب اینکه این تظاهرات در قلب اروپا و شهرلندن اتفاق می‌افتاد.

freedom-of-expression-go-to-hell

در نگاه اول اینجور به نظر می‌آید که این افراد کاملاًَ نسبت به چیزی که خواستش را با برافراشتن پلاکاردهایشان نشان می‌دهند ناآگاه و بیگانه‌اند. از این موضع که متوجه نیستند حضورشان در خیابان و حمل این چنین پلاکاردهایی مستقیماً ناشی از همین آزادی بیان مورد اعتراض‌شان است و اگر این آزادی بیان به جهنم فرستاده شده بود این افراد نمی‌توانستند به این آسانی در خیابان‌های لندن بایستند و شعار کشتار و سلاخی و نسل‌کشی بدهند. (حتی در بسیاری از مناطق و کشورهای آزاد دنیا چنین پلاکاردهای تهدید آمیزی عبور از خطوط قرمز آزادی بیان محسوب می‌گردد) اما ماجرا اینگونه نیست، این افراد کاملاً از آنچه درصدد انجام آن هستند آگاه هستند. آنها هرگز درفکر فرستادن آزادی بیان به جهنم نیستند، بلکه در فکر این هستند که آزادی بیان را برای خود و همفکران خود انحصاری کنند. «آزادی بیانی که اجازه ابراز عقیده‌های مخالف ِ اعتقادات من را بوجود می‌آورد باید به جهنم برود». آنچه این افراد می‌خواهند آزادی بیان مطلق مشابه نوع کیهانی و رجانیوزی آن هست: با آزادی مطلق هرچه می‌خواهی در مورد هرکسی و هر اندیشه‌ای و هر رفتاری که در مقابل خود می‌دانی بگو و بنویس و رفتار کن.

چنین درکی از آزدی بیان انحصاری دو دلیل متفاوت می‌تواند داشته باشد:

دلیل اول منافع مختلفی هست که این نوع آزادی بیان کمک به نگهداری و بقای آن می‌کند

و دلیل دوم این است که فرد تصور می‌کند صاحب حقیقت محض تنها او و همفکرانش هستند و به این شکل به خود حق می‌دهد در مورد دیگر صداها داوری کند و آنهایی را که نادرست و باطل می‌داند از بین ببرد.

نکته جالب اینست که آن گروه اول که علت انحصارطلبی بیان برای‌شان منافع نهفته در این انحصار است نیز لااقل وانمود می‌کنند که از نگاه گروه دوم و با این توجیه که صدای مقابل باطل و عاری از حقیقت و یا حتی دشمن حقیقت است دست به این انحصار زده‌اند. تفاوت این دو گروه در این است که گروه اول نه از سر تعصب ِ ناشی از نادانی، بلکه با اگاهی کامل دست به از بین بردن صدای مقابل می‌زند و در این راه منافعی به دست می‌آورد و هرزمان که این منافع ایجاب بکند به راحتی مدافع و قاتل انواع دیگری از اندیشه می‌شود اما گروه دوم صرفاً به دلیل عدم درک مفهوم آزادی بیان و از سر تعصب ِ ناشی از کم‌دانی، این حذف صدای مقابل، مخالف و یا متفاوت را انجام می‌دهد. در دراز مدت این حذف نه تنها به منفعت او نخواهد بود بلکه به ضرر او و به منفعت افرادی از گروه اول (که در بسیاری از موارد از گروه دوم بهره ‌می‌برند) تمام خواهد شد. مثال کاملاً قابل درک گروه اول همان کیهان و رجانیوز، معرف حضور همگان هست و مثال گروه دوم هم فکر می‌کنم لازم به معرفی نباشد: حامیان متعصب گروه‌های سیاسی فعال در ایران از چپ و راست و میانه، اصولگرا و اصلاح‌طلب و محافظه‌کار و …

از کیهان و رجانیوز و هر گروهی که در فکر حفظ منافع خود از راه خفه کردن صدای مقابل هست که نمی‌توان انتظاری داشت. اما نگرانی زمانی بوجود می‌آید که گروه‌ها و افرادی که لااقل در ظاهر (انگیزه خوانی که نمی‌توان کرد) شعار برابری و آزادی و دموکراسی می‌دهند، اقدام به تحدید و قربانی کردن آزدی بیان می‌کنند. و متاسفانه برای این تحدیدها همواره توجیه‌های ارزشی ِ غیرقابل نقد فراون است و همیشه چیزهایی هست که فراتر و باارزش‌تر از انسان می‌گردند و بهانه‌ی حذف صدای مخالف می‌شوند. یک روز این اسلام است که دست بالا را دارد، روزی خون شهیدان، روزی میراث مارکس، روزی سیبیل رفیق استالین، روزی آرمان والای حزب و …

بدترین اشتباه زمانی اتفاق می‌افتد که هرکس نقش قاضی و دادستان و مامور اجرای احکام رو خود به عهده بگیرد، ابراز عقیده‌ای را به داروی بنشیند و براساس نظام ارزش‌گذاری خود و همفکرانش حکم صادر کند و خود دست به اجرای آن بزند. در جوامع استبداد زده‌ای مثل جامعه ما متاسفانه، اکثریت همواره گمان می‌کند که حق دارد آنچه رو خود صحیح می‌داند به دیگران تحمیل کند و هرچه مخالف آن است را سانسور کند. این اتفاق بخصوص در شرایط بحرانی و ویژه بیشتر به چشم می‌آید، مثلاً در شرایط امروز کشور ما که یک شبه‌کودتا به وقوع پیوسته است، گروهی هم‌فکر به این نتیجه می‌رسند (به درست یا به غلط) که فلان نویسنده یا وبلاگ نویس مزدور رژیم است و آنچه می‌نویسد در جهت حمایت از کودتاچیان و توهین به خون شهدای (!) جنبش سبز است. پس به خود اجازه می‌دهد که صدای مجازی او را با استفاده از انواع و اقسام ترفندها (هک سایت، از بین بردن پهنای باند سایت، پرکردن میل باکس، فحاشی، ساخت اکانت‌های فیس‌بوک و تویتر و فرندفید جعلی و هزاران شیوه‌ی دیگر) حذف کند. غافل از اینکه اگر این شیوه‌ها باب شود گروه همفکر دیگری هم می‌تواند به این توجیه برسد که مثلاً نوشته‌های فلان رهبر اصلاح‌طلب توهین به خون شهدای (!) مبارزه با استبداد، مثلاً میرزاده عشقی و جهانگیرخان صوراسرافیل است و اقدام به حذف و ایجاد مشکل در راه ابراز عقیده‌ی او نماید و دیگر به هیچ شکل نمی‌توان جلوی این شیوه‌ها را گرفت. اگر می‌پنداریم که عقیده‌ای در راستای حمایت از استبداد است، تنها دو راه برای مقابله با آن داریم، یکی اینکه به نقد و پاسخگویی محترمانه آن عقیده بپردازیم (و البته احتمال اینکه این بحث‌ها به نتیجه برسد بسیار ناچیز است) و دیگر اینکه کمکی به انتشار آن اندیشه نکنیم، ولی هرگز نمی‌توانیم و نباید مانع ابراز عقیده‌ای و انتشار آن شویم.

از هر گروه و دسته‌ای که باشیم، اگر هدف‌مان درهربازه‌ی زمانی و با هر روشی (در کوتاه مدت، میان‌مدت، درازمدت، پله‌پله، دوپله‌دوپله، خرگوشی، لاکپشتی و…) دست‌یابی به آزادی و دموکراسی و در نهایت «آینده‌ی بهتر» باشد حذف اندیشه‌های مخالف هر قدرهم عجیب و غریب و احمقانه و مزورانه در حمایت استبداد و …**به نظرمان آید و مانع‌تراشی در برابر ابراز و انتشارش نمی‌تواند ما را در این راه یاری کند. وقتی هدف ایجاد جامعه‌ای باشد که هــــــــــــمـــــــــگـان از حقوق برابر برای بیان عقیده خود و دست‌یابی آزاد به اطلاعات و انتشار آن عقاید برخوردار باشند و هیچ‌ فرد یا گروهی به دلیل قرار گرفتن در میان اکثریت یا به خاطر دین، جنسیت، رنگ و… خود دارای امتیاز ویژه‌ای (رانت) نسبت به دیگران نباشد از همین حالا باید این کار را شروع کرد، این موضوعی نیست که بتوان آن‌را به فازی دیگر موکول کرد که اگر این چنین شود هرگز آن فاز را به چشم نخواهیم دید.

ممکن است اینگونه توجیه شود که رژیم خود پروژه‌ی حذف و تحدید اندیشه‌های مخالف را با انواع و اقسام روش‌های سبعانه و ناجوانمردانه آغاز کرده است و عمل ما مقابله به مثل محسوب می‌شود، همانطور که بالاتر گفتم انتظاری که از یک حکومت تمامیت‌خواه مذهبی می‌توان داشت متفاوت از انتظاری است که از مدعیان مباره با استبداد و تلاش‌گران راه آزادی و دموکراسی داریم. اتفاقاً نمونه‌ی همین رژیم تمامیت‌خواه، بهترین نمونه‌ی ممکن در پیش چشمان ماهست که چطور وقتی حذف اندیشه کلید خورد یکی پس از دیگری هراندیشه‌ی مخالفی را تار و مار می‌کند و حتی به افرادی که روزی در همین حذف‌ها همراه و یاورش بودند هم رحم نمی‌کند. از درون حذف اندیشه تنها چیزی که به دست می‌آید استبداد است و تنها تفاوت در رنگ این استبدادهاست که می‌تواند سیاه، سرخ، سبز و … باشد.

در انتها باید بگویم که من به شخصه وقتی با فردی روبرو می‌شوم که علیرغم ادعای آزادی و دموکراسی و برابری‌اش بازهم به توجیهات مختلف سعی در تحدید آزادی بیان دیگران می‌کند نمی‌توانم در ادعایش به دیده تردید نگاه نکنم.
_________________________________________________________

توضیحات:

*وقتی در گوگل در جستجوی عکس‌های مربوط به این تظاهرات بودم، به شوخی بسیار عمیق و جالبی که با یکی از این پلاکاردها شده بود برخوردم
پلاکاردی که می‌گوید:
«آنهایی را که به اسلام توهین کردند گردن بزنید»

behead_those_who_insult_islam
به راحتی می‌توان هرچیزی را مقدس شمرد و در این پلاکارد جایگزین کرد، به خصوص ما ایرانیان که در مقدس‌سازی‌های یک‌شبه بسیار توانا هستیم.

behead

**مسلماً منظورم از هر اندیشه‌ای نژادپرستی، پورنوگرافی کودکان و مواردی مشابه آن‌ها نیست که در هر یک از این موارد ملاحضاتی مختص به خود آن‌ها وجود دارد.

Read Full Post »

"رویایی درسر دارم"

"رویایی درسر دارم"

صبح 15 آبان یکهزار سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی است، رویای آمریکایی به تحقق پیوسته است. در آگوست 1963مارتین لوترکینگ از رویای خود سخن می‌گوید، اینکه روزی دختران و پسران کوچک سیاه‌پوست بتوانند دست دختران و پسران کوچک سفید‌پوست را به عنوان خواهران و برادارن خود در دست گیرند، که در کشوری زندگی کنند که نه بر اساس رنگ پوستشان، بلکه بر اساس شخصیتشان مورد قضاوت قرار بگیرند. پسربچه‌ی سیاه‌پوست دو ساله‌ی آنروز، امروز به ریاست جمهوری ایالات متحده آمریکا برگزیده شده است.

پست جدید دوست نازنینم اهر «رویای آمریکایی، رویای ایرانی» را می‌خوانم، می‌گوید:

دوست عزیز ضد امپریالیست، ضد آمریکایی، ضد سرمایه داری و مدافع تمام محرومان عالم که فکر میکنی راه حل همه مشکلات را در جیب بغل داری، نگاه کن ببین چطور آن مردم قدم به قدم در راه ترقی پیش میروند و ما با این همه ادعای آسمانی در نژاد پرستی و مذهب و تعصب دست و پا میزنیم و همچنان به رای دادن به کسانی که منتظر ظهور امام دوازدهم هستند و اولین اولویت حکومتشان برپا بودن علم اسلام است ادامه میدهیم.

و در پایان سوالی مطرح می‌کند:

آیا میشود یک روز این رویای آمریکایی در ایران من هم جاری بشود؟

سوالی که پاسخ دادن به آن برای من دقایقی بیشتر زمان نمی‌برد. چرا که پاسخ رو به سرعت در وبلاگ مدیار سمیع نژاد (مجتبی) می‌یابم. پاسخ منفی است. نوشته مدیار سمیع‌نژاد رو بخوانید، به یاد داشته باشید که این مطلب در مورد اتحاد جماهیر شوروی ِ دوران استالین نوشته نشده است!

آری، من بر خاکی هرزه روئیدم
در سرزمینی که زندان و شکنجه‌ام کردند و دو سال تمام از زنده‌گی‌ام را گرفتند، زنده‌گی می‌کنم. در سرزمینی که همراه همه‌ی اهالی‌اش دروغ‌ها و تهمت‌ها را می‌بینم و همراه همه‌ی اهالی‌اش به تماشا می‌نشینم زندانی شدن کارگر و معلم و دانش‌جو را، سرزمینی که در آن دوستان‌ام به جرم آزاداندیشی ممنوع از تحصیل هستند، سرزمینی که در آن زندان‌های انفرادی و عمومی‌اش پر است از روزنامه‌نگار و دانش‌جو و نویسنده. در سرزمینی زنده‌گی می‌کنم که در قوه‌ی قضاییه‌اش به جای رسیده‌گی به جرم‌های مفسدان اقتصادی و جاعلان مدارک تحصیلی و برپاکننده‌گان نماز جماعت عریان، پرونده‌ی روزنامه‌ها و دانش‌‌جویان روی میز قاضیان است و رئیس جمهوری‌اش آن را آزادترین کشور دنیا می‌خواند که در آن به مسائل خصوصی مردم هیچ‌کس کاری ندارد. آری من بر خاکی هرزه روئیدم و بر خاکی هرزه زنده‌گی می‌کنم که گوییا در تاریخ‌اش گفته‌اند از هزاران پهلوانی و دلیری و مردانه‌گی که هنوزش ندیده‌ام چیزی.
متاسفم و صدها بار متاسفم از این‌که سرزمینی را که برای هزارها دلیل دوست می‌دارم، نامردان و گرگ‌صفتانی پر کرده‌اند که مانندش را ندیده‌ام. متاسفم از این که یک ماه تمام است که ماموران امنیتی با تلفن‌های‌شان به تهدید من و همسرم همت گماشته‌اند. متاسفم که آن‌قدر ناتوانند که همسرم را در روز روشن در خیابان بازداشت می‌کنند و از او می‌خواهند که از من جدا شود و او را تهدید به زندان و پرونده‌سازی می‌کنند. متاسفم که آن‌قدر حقیرند که برای رسیدن به خواسته‌های‌شان سعی می‌کنند دست به هر کاری بزنند.
آری، من بر چنینی خاک هرزه‌یی زنده‌گی می‌کنم که مردان حکومتی‌اش رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی را خوب می‌دانند. خاک هرزه‌یی که ماموران امنیتی‌اش شاعرکشی مرام‌شان است و هر کدام کتاب لغتی دارند که باید هر نویسنده تنها از روی آن بنویسد.

ماموران امنیتی که طبق معمول همیشه هیچ مجوز و نشانی از خود نشان نداده‌اند همسرم را هنگام برگشت از محل کار، در خیابان متوقف می‌کنند و وی را سوار ماشین می‌کنند. آن‌ها به وی می گویند که می‌خواهند مرا به دلیل فعالیت‌های سیاسی و نوشتن وبلاگ بازداشت کنند. پرینت وبلاگ‌ام را نشان‌اش می‌دهند و بعد از وی می‌خواهند که از من جدا شده و به دلیل مسائل اخلاقی از من شکایت کند و وقیحانه از وی می‌خواهند که بر علیه من شکایت کند و می‌گویند که اگر این‌کار را نکند خود وی راهی زندان می‌شود.
و همه‌ی این‌ها همان است که در پرونده‌ی قبلی‌ام بود و با تک به تک آن‌ها آشنایی دارم. فعال شدن دفتر اینترنت و لایحه‌یی را که برای وبلاگ‌نویسان به مجلس فرستاده‌اند گوییا قربانی می‌خواهد و چه کسی از من بهتر که کینه‌های بسیار از من دارند و تبرئه شدن از بسیاری از اتهامات در پرونده‌ی قبلی‌ام داغی ابدی بر دل‌شان گذاشته است.

همسرم وقتی پشت خط‌های تلفن ماجرای این بازداشت را بازگو می‌کرد می‌گریست و زار می‌گریست. همراه این ماموران یک زن هم بوده است، مانده‌ام که این زن چه‌گونه تاب آورده این‌چنین ظلمی را در حق یک زن دیگر. مانده‌ام که نوشته‌های یک وبلاگ چه مقدار گران می‌آید که تا خصوصی‌ترین مسائل زنده‌گی وارد می‌شوند و جدایی همسرم را از من طلب می‌کنند. هیهات من الذلة

حال من از چه کسی به خاطر بازداشت همسرم و تهدید‌های یک ماهه‌ی خود و همسرم از طریق کامنت گذاری در وبلاگ‌های‌مان و تلفن‌‌های مداومی که به ما می‌شود باید شکایت کنم؟ هم‌چون این تلفن‌ها که هر چه زنگ می‌زنی ناکجاآباد است انگار:
77999366
77219535
77999390
77999127
1000526650
1000547560
1002649230
باید چه‌گونه و به کجا شکایت ببرم که کسانی با استفاده از امکانات خاص می‌توانند به ما زنگ بزنند و ما را تهدید کنند و برای این‌که ما تلفن را برداریم می‌توانند کاری کنند که شماره‌های دوستان‌مان روی نمایش‌گر همراه‌مان بیافتد؟ این شماره‌های یک طرفه چه کسی دارد و کدام سازمان و ارگان امنیتی می‌تواند چنین کند؟

می زنم فریاد هرچه باداباد

stop_tyranny

"ارعاب را متوقف کنید"

Read Full Post »