Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

donkey

«بالاخره پینوکیو هم سوار کالسکه‌ای شد که پر از بچه‌های شیطون و سرزنده و پرانرژی بود و با اونا روانه شهر اسباب‌بازی‌ها شد. در شهر اسباب‌بازی او مثل همه بچه‌های اونجا غرق در تفریح و خنده و شادمانی شد، یک روز صبح که او از خواب بیدار شد متوجه تغییر عجیبی در خودش شد، او گوش‌های بزرگ پشمالویی داشت و دم در آورده بود. پینوکیو خودش رو تو آینه ورانداز کرد، دور خودش چرخید، دمش رو تکون تکون داد، نه خواب نمی‌دید، همه چیز حقیقی ‌ِ حقیقی بود. پینوکیو خر شده بود.»

|

|

|

|

|

اما پینوکیو خیلی خیلی قبل‌تر از اینکه گوش و دم در بیاورد خر شده بود، او بارها و بارها خر شده بود، بارها و بارها به روباه مکار و گربه نره سواری داد بود. این بار هم پینوکیو دقیقاً همان زمانی که تصمیم گرفت سوار کالسکه شهر اسباب‌بازی بشود تمام و کمال تبدیل به خر شد. چیزی که در اون روز صبح اتفاق افتاد تنها بسته تشویقی (Bonus Package) داستان بود. بدون این تغییر هم تفاوتی در وضعیت «خرشدگی» پینوکیو ایجاد نمی‌شد. در تمام آن دفعات پیشین، همگی خوانندگان داستان متوجه می‌شدند که پینوکیو خر شده است، اما احساس خرشدگی معمولاً در خود پینوکیو بوجود نمی‌آمد و اگر هم بوجود می‌آمد دوامی نمی‌آورد و همواره پشیمانی لحظه‌ای او به سرعت به فراموشی سپرده می‌شد. اما این بار فرآیند خرشدگی پینوکیو با فرآیند «خودخرپذیری» او به تکامل می‌رسد. این فرآیند دوم البته در ابتدا با انکار و ناباوری او روبرو می‌‌شود اما در نهایت، این، وجود‌ِ گوش‌های پشمالو، دم دراز و سم‌ها است که بر ناباوری پینوکیو غلبه می‌کند و او به ناچار می‌پذیرد که حقیقتاً خر شده است. جلوه نمادین این خرشدگی (که در گوش و دم و سم به تبلور می‌‌رسد) به پینوکیو کمک می‌کند تا با تمام وجود خریت را درک کند و در انتها همین درک عمیق خریت باعث رستگاری او نیز می‌گردد.

نوشته بابک داد را می‌خوانم، نوشته‌ای با عنوان «”ترور دموکراسی” در ايران! راه جابجايی نرم و قانونی قدرت، “مسدود” است!»  بابک در این نوشته به دادگاه نمایشی سعید حجاریان می‌پردازد و سپس گریزی تاریخی می‌زند به ماجرای ترور سعید حجاریان نزدیک به ده سال قبل و این دادگاه امروز را به ترور مجدد حجاریان همانند می‌کند. در روایت خود از ترور حجاریان می‌نویسد:

«… تمام ۱۷ روزی که سعيد در کما قرار داشت، شبانه روز در بيمارستان بودم ]…[ در بسياری از ديدارها من کنار تخت سعيد ايستاده بودم و واکنشها و احساسات گوناگون دوستان و دشمنان حجاريان را می ديدم. به وضوح می‌توانستم در چهره برخی عيادت کنندگان، «حسرت» را ببينم! حسرت از هدف‌گيری ناشيانه سعيد عسگر! و هراس احتمال زنده ماندن سعيد، که همان روزها حسين شريعتمداری و کيهان او را «سعيد عزيز!» خطاب و برايش به ظاهر دلسوزی می‌کردند! اما بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم. رئيس دفتر مقام معظم(!) رهبری! عصر يکی از همان روزها، يک تاکسی پژوی ساده (!) با چهار سرنشين اجازه يافت وارد محوطه اختصاصی ساختمان شرقی بيمارستان (محل درمان سعيد) شود. داخل تاکسی، چهار مرد تنومند نشسته بودند. وقتی پياده شدند، نفر وسطی عمامه سفيدی بر سر خود گذاشت و ناگهان تبديل شد به «حجت الاسلام محمدی گلپايگانی» رئيس دفتر مقام معظم رهبری! ]…[ آقای گلپايگانی پيام همدردی منافقانه «حضرت آقا» را به خانم دکتر مرصوصی (همسر سعيد) و مسعود حجاريان (برادر سعيد) و ساير بستگان او ابلاغ کرد و گفت «آقا» هر شب سعيد عزيز را دعا می کنند!(که لابد زودتر خلاص شود!) همان موقع، آن «حسرت» را در چهره آقای گلپايگانی ديدم. مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را بابت نشانه گيری ناشيانه و «زخمی کردن» سعيد حجاريان به فحش و نفرين می کشد. مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند.…» 2

خطوطی پایین‌تر در اشاره به دادگاه نمایشی می‌نویسد:

ديروز باز هم سعيد حجاريان به «تير کين آلود» آيت‌الله خامنه ای گرفتار آمد و «ترور» شد!»

به روایت تاریخی بابک داد مجدداً و با دقت بیشتری نگاه کنید، به خصوص به زمان افعال مورد استفاده برای اطمینانش:

بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم

مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را … به فحش و نفرين می کشد

مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند

متوجه منظور من شدید؟ بابک نمی‌گوید که در نگاه گلپایگانی چیزی دیدم که الان متوجه شدم حسرت از کشته نشدن حجاریان بود، نمی‌گوید حالا فهمیدم که گلپایگانی داشت توی دلش به عسگر فحش می‌دهد، نمی‌گوید حالا می‌فهمم که چقدر خامنه‌ای دوست داشته حجاریان زنده نماند، بلکه صحبت از این می‌کند که همان زمان اطمینان داشته که:

رهبر معظم انقلاب، ولی مطلقه فقیه، بالاترین مقام نظام مقدس جمهوری اسلامی، همانی که برای تایید صلاحیت و فعالیت در نظام جمهوری اسلامی شرط التزام عملی به او لازم است، همانی که طبق اصل 5 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران 3 عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است و طبق اصل 109 همین قانون 4 باید حائز صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری باشد، هم او دستور ترور شهروندان کشورش (نه! مسئولان رده بالای حکومت خودش) را صادر کرده است.

اگر بپذیرم که حقیقتاً بابک داد همان زمان پی به این نکات برده است، سئوالی که برای من پیش می‌آید این است که به چه دلیل 10 سال باید بگذرد و چنین فجایعی اتفاق بیافتد و نهایتاً مرجع تقلیدی پیدا شود و تلویحا این ولی فقیه را جائر بخواند تا آقای بابک خان داد جسارت نوشتن و گفتن در این موارد را به دست آورد. آیا همان اطمینانی که بابک داد از آن صحبت می‌کند برای او کافی نبود که در همان موقع به جائریت خامنه‌ای پی ببرد؟ اگر واقعاً همان زمان چنین اطمینانی وجود داشته پس می‌توان حدس زد که دلایلی باعث چشم‌پوشی و اغماض بابک داد بر حقیقتی چنین موحش شده است. اشتباه نشود اصلاً منظورم شخص بابک داد عزیز نیست، منظورم تمامی آن افرادی هستند که دقیقاً پس از اتفاقات این هفته‌ها و روزها ناگهان پی به ماهیت نظام پی برده‌اند و البته همگی صراحتا و یا تلویحاً ادعا می‌کنند که چنین درکی را از قبل داشته‌اند، حال سکوت آن‌ها را در این مدتی که می‌گویند از ماهیت نظام مطلع بوده‌اند به چه حساب باید گذاشت. جمله‌ی بسیار درستی که محمدعلی ابطحی فردای روز انتخابات در وبلاگش نوشت را بخوانید:

«این بار اگر دوباره فراموش نکنیم، جریان غیر دولتی و اصلاح‌طلب را باید به این نتیجه رسانده باشد که دیگر از طریق صندوق‌های رای نمی‌شود، به فکر اصلاح بود.»

ببینید، اگر دوباره فراموش نکنیم، پس بار(های) دیگر و شواهد دیگری هم بوده است که متاسفانه فراموش شده یا مورد اغماض و چشم‌پوشی قرار گرفته است. (اگر خوشبینانه نگاه کنیم)

اما جای چیزی که من را به عنوان یک شهروند عادی این کشور، بتواند به این گونه اصلاح‌طلبان، امیدوار کند و اعتمادی نسبت به آنها در من بوجود آورد، متاسفانه همچنان خالی است. درست است که تغییر لحن نوشته‌های بابک داد و اینکه او برخلاف رویه 2 -3 ماه پیش و قبل از آن، جسورانه و بی‌محابا بر خامنه‌ای می‌تازد و انگشت اتهام به سمت او نشانه می‌رود ( آنچنان که خود من که با اینکه نسبت به اصلاح‌طبان هیچ سمپاتی‌ای ندارم گاهی اوقات شدیداً نگران می‌شوم که اینها که بر سر ابطحی و زید‌آبادی و … که هنوز چیزی نگفته و ننوشته بودند چنین بلایی آوردند اگر دستشان به بابک برسد چه برسر روزگار او خواهند آورد) نشانه‌ی بسیار مثبتی است. اما عدم پذیرش و اقرار به اشتباهات دوران زمامداری این افراد، و نقدناپذیر و بدون‌خدشه دانستن آن دوران (چه از جانب موسوی و کروبی و خاتمی و چه از جانب مسئولان رده پایین‌تری چون بابک داد ، که به استناد نوشته خودش از همان ده سال پیش ولایت مطلقه امر را به خوبی می‌شناخته و متاسفانه در این مورد نه تنها سکوت کرده که خود نیز در سلسله مراتبی پایین‌تر به تقویت نطام او پرداخته است) این تصور را در من بوجود می‌آورده که اگر امروز چنین تقلبی صورت نگرفته بود و اگر گروه متبوع بابک داد به قدرت می‌رسید، این خامنه‌ای _که الان بابک داد به تمسخر ِ او می‌پردازد و در مقابل القابش علامت تعجب می‌گذارد_ علیرغم اطمینان او از کینه‌توزی و جنایتکاری و آمری ترورش مجدداً همان آیت‌الله خامنه‌ای مقلب به القاب مقام معظم رهبری و مقام عظمای ولایت می‌بود و بازهم می‌شد همانند تمام ده‌ سال گذشته بر جنایتکاری او چشم‌پوشید و به فراموشی سپرد!

متاسفانه قرار گیری درون کاست قدرت، امکان و احتمال درک و تحلیل صحیح را از فرد می‌گیرد، محسن سازگارا در صدای آمریکا می‌گفت در زمانی که در قدرت بوده وقتی چیزهایی درباره فجایع درون زندان‌ها می‌شنیده باور نمی‌کرده یا به قول خود او ترجیح می‌داده باور نکند، متاسفانه این خصوصیت قدرت است، زمانی می‌توانی به تحلیل درست آن بپردازی که از آن خارج شده باشی (یا اخراج شده باشی) و منافع شخصی تو دیگر به آن گره نخورده باشد. این موضوع را من شخصاً ممی‌توانم بپذیرم که موسوی، خاتمی، کروبی، رفسنجانی و … به این دلیل که بخشی از قدرت بوده‌اند و به آن دلبسته و وابسته بوده‌اند، توان تحلیل و پذیرش آنچه در دوران قدرتمندی‌شان اتفاق افتاده است را در زمان خودش نداشته‌اند و از آن بی‌خبر بوده‌اند، اما امروز چه؟ امروز که این آقایان ناگهان با واقعیت مخوف جمهوری اسلامی ایران روبرو شده‌اند (با این فرض خوشبینانه که شناختی از آن نداشتند) و خودشان هم دیگر در قدرت نیستند چرا امروز به پذیرش اشتباهات خود و اقرار به آن نمی‌پردازند (البته شاید به اشتباه گمان می‌کنند مجدداً می‌توانند در این نظام شراکت داشته باشند و به این دلیل است که محافظه‌کارانه موضع مشخصی اتخاذ نمی‌کنند) و چرا همچنان و با همان قدرت سابق سخن از اندیشه‌های امام، آرمان امام و دوران طلایی (!) او می‌گویند. از نگاه من مساله اصلاً (آنگونه که حامیان این افراد ادعا می‌کنند) این نیست که این‌ حرف‌ها تاکتیک است و اعتقاد قلبی این آقایون نیست، نه خیر، متاسفانه هنوز هم این آقایان نمی‌خواهند بپذیرند که در رساندن کشور به این مرحله همگی به همراه امامشان و اندیشه‌ها و آرمان‌های او دست داشته‌اند و نقش آفرینی کرده‌اند. هنوز هم نمی‌خواهند بپذیرند که اگر دادگاه‌های نمایشی و اعترفات تحت شکنجه و پخش فیلم اعترفات نادرست است، پس برای قطب‌زاده و آیت‌الله شریعتمداری، احسان طبری و … هم نادرست بوده، اگر حذف دیگر گروه‌های سیاسی  به این شیوه‌ها نادرست است پس رویه‌ی حذفی حزب جمهوری اسلامی و سرانش (همین حذف شده‌های امروز) نادرست بوده است، اگر تجاوز و قتل و شکنجه مخالفان نادرست است پس تمام آنچه در دوران خمینی اتفاق افتاده نادرست بوده است، اگر مرتضوی و رادان متجاوز و جنایتکار هستند پس اسدالله لاجوردی هم متجاوز و جنایتکار هست و نه لایق تعریف و تمجید، اگر انچه در دوران مسئولیت (بگوییم بی‌مسئولیتی) محمود شاهرودی و صادق لاریجانی در حال وقوع است نادرست است، پس آنچه در دوران یوسف صانعی اتفاق افتاده هم نادرست است.

برسر زبان‌ها انداخته‌اند که معیار حال افراد است، حتی اگر این را هم بپذیریم آیا نفی و زیرسوال بردن جنایات و وحشی‌گری‌های یک گروه، و در همان حال تعریف و تمجید و آرمان‌سازی از گروه دیگری با کارنامه‌ای به همین سیاهی و پر از جنایت و وحشی‌گری (که اتفاقاً خود هم بخشی از آن بوده‌ و نقشی درآن داشته‌اند) نشان دهنده حال تغییر یافته‌ی افراد است، یا نشان دهنده استاندارد دوگانه و سیاست یک بام و دوهوا؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات:

1- اشاره به شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده:
«آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.»

2- بعضی جملات را برای کوتاه شدن نقل قول حذف کردم که جای حذف را مشخص کردم، تاکیدها، علائم تعجب و گیومه‌ها از خود بابک داد است.

3- اصل ۵:
در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهده‏دار آن می‌گردد.

4- اصل 109 – شرایط و صفات رهبر
1. صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه.
2. عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام.
3. بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری.
در صورت تعدد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قوی‏تر باشد مقدم است.

ما مردمان دانا!

جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.

نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،

اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.

خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همه‌گان را گردن زدند.

1363 احمد شاملو مدایح بی‌صله

هفته پیش شاهد برنامه‌ی تفسیرخبر صدای آمریکا بودم با حضور هوشنگ اسدی و حسن ماسالی، تاکید چندباره هوشنگ اسدی بر موضوعی دلیل نوشتن این پست شد که البته نوشتنش به تاخیر افتاد. در پاسخ به حسن ماسالی که معتقد بود روشنفکران باید در این میانه نقش درست را (برخلاف فرصت‌های قبلی) ایفا کنند، هوشنگ اسدی بیان می‌کرد که ما (یعنی روشنفکرهایی شامل خودش و احتمالاً حسن ماسالی) در این میانه نقشی نداریم و باید دنباله‌روی مردم باشیم. این سخن با اعتراض ماسالی روبرو بود که روشنفکر نباید جوگیر و احساسی، دنباله‌روی توده شود وگرنه تجربه 57 تکرار خواهد شد. در مقابل هوشنگ اسدی برای بار چندم در آن برنامه تاکید کرد که مردم ایران باهوش هستند و همواره بهترین انتخاب را انجام می‌دهند و الان هم می‌دانند چه باید بکنند، روشنفکران تنها باید نظاره‌گر رفتار و عملکرد آن‌ها باشند و به دنبال خواست مردم و درجهت آن حرکت کنند.

در روزهای بعد، از نوشتن پستی در مورد این موضوع که می‌دانستم باعث واکنش احساسی مخاطب خواهد شد صرفنظر کرده بودم، اما تکرار ِ فراوان جملاتی با همین مضمون از جانب بسیاری از حامیان این جنبش ِ به اصطلاح سبز وادارم کرد که دست به کی‌بورد شوم و خطوطی در این مورد بنویسم.

در این هفته‌ها حتماً شما هم با چنین جملاتی فراوان روبرو شده‌اید:

مردم ایران باهوش هستند و بهترین انتخاب را انجام می‌دهند.

مردم ایران خودشان می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند.

مردم ایران نشان دادند که درک سیاسی بسیار بالایی دارند.

و…

نه، به این موضوع که این «مردم» که همه از جانبش صحبت می‌کنند اصلاً چه مفهومی دارد و چگونه و از طریق چه مکانیسمی می‌توان صفتی را به یک چنین مجموعه ناهمگونی اطلاق کرد نمی‌خواهم بنویسم که درموردش زیاد نوشته شده و گوشی به این حرف‌ها بدهکار نبوده و بازهم نخواهد بود.

از موضع دیگری می‌خواهم به این قضیه نگاه کنم: اینکه چگونه و براساس چه شواهدی می‌توان به این نتیجه رسید که ما مردم ایران‌زمین مردمانی باهوش هستیم، خودمان می‌دانیم باید چه کار کنیم، همواره بهترین انتخاب را انجام داده‌ایم و احتیاج به کمک هیچ فردی هم نداریم.

اگر منظور از این دانستن و باهوش بودن، زرنگی به معنای مصطلح این روزهایش باشد (همان که آقا کمال _بنگاهی فیلم صمد دربدر می‌شود_ به صمدآقا می‌گوید: زرنگی اونه که کار نکنی، ولی وانمود کنی داری کار می‌کنی) من صددرصد با او هم عقیده‌ام که اکثریت ما مردم ایران بسیار زرنگ و باهوش هستیم، خیلی خوب می‌دانیم چگونه از زیر بار مسئولیت خود شانه‌ خالی کنیم، به خوبی می‌دانیم که چگونه تقصیرات خود را به گردن دیگران بیاندازیم و چگونه از موقعیت و شرایط خود به خاطر منافع شخصی‌مان سوءاستفاده کنیم. ما همواره در بدست آوردن منافع کوتاه مدت خود بالاترین حد هوش و دانایی را از خود بروز می‌دهیم. اما وقتی که صحبت از اتفاقات و تغییر و تحولات سیاسی می‌شود دیگر صحبت این نوع زرنگی نیست، صحبت از دانش و هوشی است که تاثیر خود را آنچنان نمایان به ظهور رسانده که هرکسی می‌تواند به راحتی از چنین امری به عنوان یک حقیقت غیرقابل کتمان صحبت کند. چنین چیزی حتماً باید از دست‌آوردهای تاریخی و نتایج ِ اعمال و تصمیم‌گیری‌های ما و یا از تلاش هرروزه‌مان در جهت کسب دانایی و آگاهی مشخص شود.

42-15533322_24_36 (1)

به تاریخ و دستآوردهای تاریخی ما مردمان باهوش و دانا نگاه می‌کنیم، جنگ؛ کشتار؛ فرقه‌سازی؛ تکفیر؛ برادرکشی؛ بازگشایی دروازه‌ها در مقابل عرب، مغول، ترک و افغان؛ پناه بردن به هر مهاجمی برای رهایی از ظلم و ستم حاکمان وقت و گرفتار ظلم و ستم حاکمان جدید شدن و آخرین دستآورد دانایی و هوش درخشانمان هم نظام ولایت مطلقه فقیه است.

ممکن است در پاسخ گفته شود که آنچه در گذشته بوده این چنین بوده و امروز با وضعیتی متفاوت روبرو هستیم، امروز و به خاطر حکومت سی‌ساله جهل و استبداد مذهبی حاکم آگاه شده‌ایم و دیگر آن اتفاقات قبلی تکرار نخواهد شد. به امروز می‌نگریم:

به آمار کتاب‌خوانی ما مردمان دانا: سرانه دو دقیقه کتابخوانی در شبانه‌روز برای هر ایرانی! به متوسط شمارگان کتاب‌ها بنگریم، 3000 نسخه! و این آمارها را در مقابل مصرف 60 میلیارد و 200 میلیون نخ سیگار در سال یعنی سرانه 2.35 نخ در شبانه‌روز  برای هر ایرانی قرار دهید. ما مردمان دانا به ازای هر 2 دقیقه‌ای که در شبانه‌روز کتاب می‌خوانیم، 2.5 نخ سیگار دود می‌کنیم! نمی‌دانم کشیدن هر سیگار دقیقاً چقدر زمان می‌برد، اگر میانگین دو دقیقه برای هر سیگار را در نظر بگیریم سرانه‌ی سیگارکشی ما ایرانیان بیش از 2 برابر سرانه‌ی کتابخوانی ماهست. سرچشمه‌ی دانایی ما مردمان اگر این دوست بی‌زبان سابق نیست پس کجاست. نکند کلاس‌های برگزار شده در تاکسی‌ها و دود سیگارها منبع این دانش است؟

بازهم به آمار نگاه می‌کنیم، فیلم پرفروش ما مردمان دانا چه نام دارد: «اخراجی‌های 2»!؟ در حالیکه در سالن سینماهایی که فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» پخش می‌شود به زحمت دو ردیف صندلی پر می‌شود، ما مردمان دانا ساعت‌ها برای دیدن فیلم اخراجی‌های 2 به صف می‌ایستیم. این از فیلم پرفروشمان، پربیینده‌ترین فیلم‌مان هم به قول بزرگواری فیلم مستند «نرگس2» است.

کتاب پرفروش ما چیست؟ «کافه پیانو»!؟ کتابی که در یک سال بیش از 20 بار چاپ شده و سهم به سزایی از آن  سرانه کتاب‌خوانی (چند خط بالاتر) ما مردمان را به خود اختصاص داده است. توجه داشته باشید که این آمارها اصلاً قدیمی نیستند، اصلاً به گذشته‌ی تاریخی‌ ِ ما و مردمان نسل‌های گذشته مربوط نمی‌شود، مربوط به همین سه- چهار ماه پیش است و همین مردم ِ مورد ِ نظر ِ هوشنگ اسدی، که هنوز صدای هلهله و تمجید و تعریفشان از این دواثر پرفروش در دو زمینه‌ی تاثیرگذار فرهنگی کتاب و سینما گوش‌ها را نوازش می‌داد، و زمان نواختن پدیدآورندگانشان فرا نرسیده بود.

شاید بیان کنندگان جملات مذکور معتقدند که ظرف همین 2 ماه ِ پس از شبه‌کودتای حکومتی، ما مردم ایران ناگهان به سرچشمه‌ی دانایی و هوش دست یافته‌ایم، پس در این صورت باید شکرگذار و ممنون این حکومت و کودتایش هم باشیم که باعث شد چنین اتفاق خجسته‌ای روی دهد. اما نـه، چنین اعتقادی درکار نیست، به نظر من در پس این جملات، یک فریبکاری منفعت‌طلبانه عمیق نهفته است که از احساساتی بودن ما مردمان و نیازمان به تمجید و تحسین به خوبی بهره می‌برد و آنچنان سخن می‌گوید که مخاطب خوش‌خوشان‌ش بشود و ذوق زده از این تمجید پرمبالغه، حسابی ویژه برای گوینده این سخنان باز کند و روزی جبران این شکسته نفسی دروغین او را به بهترین شکل ممکن بکند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت:

1: کشیدن یک سیگار بین 5 تا 6.5 دقیقه به طول می‌انجامد، این عدد را با اندازه‌گیری زمان در فرد سیگاری بدون آنکه خود او متوجه باشد به دست آورددم. به این شکل ما نزدیک به 6 برابر زمانی که به کتاب خواندن اختصاص می‌دهیم مشغول سیگار کشیدن هستیم.

2: خواندن نوشته شیدان وثیق با عنوان «جنبش همگانی، “جنبش سبز” و پس نشستن‌ها» در خبرنامه‌ی گویا را به دوستان توصیه می‌کنم.

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »