Those who forget history are condemned to repeat it
«آنان که تاریخ را فراموش میکنند محکوم به تکرار آن هستند»
این جمله مشهور که احتمالاً گفتهی جورج سانتایانا هست، به اشکال مختلف، فراوان تکرار شده است. در ایران ما هم بسیاری بر این باورند که آنچه امروز به سر ما آمده است و همچنان هم میآید، از ندانستن و یا فراموشکردن تاریخمان ناشی میشود. اما سرعت تحولات دنیای جدید، شاید دیگر وقت خواندن و به یادسپردن تاریخ پر تلاطم و پرواقعهی کشور ما را به کسی نمیدهد، اما نگاهی بسیار کوتاه به این تاریخ آنهم بدون درگیر شدن با نامها وسالها قطعاً میتواند دورنمایی از آنچه در این مرز و بوم روی داده در پیش چشمان ما قرار دهد. این تاریخ مختصر را از مقدمهی اثر پژوهشی استاد بهرام بیضایی به نام «نمایش در ایران» نقل کردهام، جالب اینکه به وضوح میتوان تکرار چندبارهی وقایع تاریخی را در این خلاصه ببینیم و در نهایت متوجه شویم که این محکومیت به تکرار تاریخ به سبب نداستن ِ ما در طول این قرون چه توانی را از ما ربوده است.
تاریخ مختصر ایران به روایت بهرام بیضایی
مختصهی کلی تمدن و فرهنگ ایران، مثل اغلب تمدنهای کهن، آنست که تمدنی است وابسته به زمین. یعنی پیکرهی اصلی آن را اقتصاد روستایی، روستانشینی و استبداد زمین و همهی عوارض آن یعنی روال پدرسالاری و استبداد در سلسله مراتب اجتماعی –از پایینترین تا بالاترین آن- و طبقات بسته و غیرقابل نفوذ تشکیل میدهد. در این سرزمین خشک و کم آب اکثریت جمعیت به صورت جوامع خرد در پهنهای وسیع پراکنده بوده است و این اکثریت همواره در حدود احتیاج خود توانسته است تولید کند، و این واحدهای کوچک را جز کوره راهها به هم نمیپیوسته است، و آن تحولی که به سوی شهرنشینی و رشد و رفاه اجتماعی در چندی از تمدنهای کهن صورت گرفت، اینجا – با وجود پیدایش چند شهر و اجتماع نسبتاً مهم و زودگذر – هرگز روی نداد.
ایجا مهاجران آریائی با چهارپایان و کولبار خود بر سر هر دوراهی که از هم جدا شدند ایلی یا تباری یا عشیرهای شدند جدا مانده و بیابانگرد و کوچ کننده و سرگردان در بین کوهها و درههای بیحاصل در جستوجوی قوت و دست به دعا برای ریزش باران و دست به شمشیر برای مبارزه با اقوام بومی و یا مهاجمان ریگزارهای شمالی. اینها از حدود نه قرن قبل از میلاد صاحب تاریخ شدند.
نخستین پادشاهی در جوار تمدنهای بینالنهرین پیدا شد و عواملی را هم از آنها قرض گرفت و هنوز قوامی نیافته سقوط کرد. اندیشهای که ظاهراً پیدایش و پایان این سلسله برای شاهان بعدی جاودانه به ارث گذاشت آن بود که حق با کسی است که قدرت با اوست. سلسلهی بعدی سلطهی خود را گسترش داد و به هرسو تاخت؛ از اقوام وحشی شمالی تا به یونان و حتی مصر، مرزها را توسعه داد بیآنکه بداند برای نگهداری این مرزها همیشه باید در حال آمادهباش یا جنگ باشد، و بود! قلمرویی تشکیل داد مرکب از حدود بیست ملت خراجگزار نامتجانس و منتظر فرصت که هیچ وجه اشتراکی در زبان و خط و فرهنگ و آداب و غیره نداشتند و به همین دلیل رانده میشدند به سوی پراکندگی و استقلالطلبی و شورش و در نتیجه فرسوده کردن قدرت مرکزی و آماده کردنش برای زوال و انقراض. هر گوشهای این دیار به کسی سپرده شد که به میل خود و با اعمال زور آنرا به پا نگه میداشت، و گاه میان این فرماندهان داعیهها برمیخاست، همیشه یا طغیان داخلی بود یا جنگ با خارجیان. و چنین بود که یونانیان از گرد راه رسیدند.
آن مقدونی همچنانکه دست خالی به دنیا آمده بود دست خالی از دنیا رفت ولی چند مردهخور از حواشی او بر سر این سرزمین ماندند و خرده میراث یونانی ایشان در سلسلهی بعدی که یونانی نبود اما دوستدار یونان بود باقی ماند. و طی تسلط این سلسله باز جنگ پشت جنگ، با اقوام وحشی شمالی و رومیان نااصل ِ گویا متمدن و نیز گردنکشان داخلی، توسعهی بیجهت مرزها بیآنکه بیاندیشند سرزمینهای تازه را چگونه باید نگه داشت. و سپس سرازیر شدن در سرازیر انقراض. سلسلهی دیگر و باز جنگ با روم مسیحی که یادش رفته بود مسیح را به صلیب کشیده، با اقوام دربدر اطراف مرزها و با شورشیان داخلی. خفه کردن دو مذهب معترض با اندیشههای نو. کمی آرامش، رو کردن به تجمل و تفریح و غرق شدن در کسالت و تنبلی. و چنین بود که اعراب از گرد راه رسیدند.
اعراب مذهب نو آوردند و شعار برادری و برابری و دروازههای بسیار به رویشان گشوده شد. قرنی سکوت بود و پیروی از حکام و عمال خلیفه که این شعار را به راحتی زیر پا گذاشتند. نارضائی و زمزمهی تجدید عظمت و حیثیت. این سوی و آن، خواست حکومتهای ایرانی درست شوند، نشد. شورش در پی شورش و شکست پشت شکست، بعد سرخوردگی، بعد پیدایش فرقهها در مذهب. باز هر تکهی این دیار حاکمی داشت و هر حاکم از فرقهای بود و جنگ فرقهها باهم. ترکها آمدند که بیابانگرد بودند، هر یک از یک جا؛ عصر تسلط اینها بود. باز جنگ حکام محلی باهم، جنگ فتویها، و این میانه مردم بیچاره و بیطرف و بیخبر کشتار میشدند. یکی دوسلسلهی نیرومند پیدا شد، ترک نه ایرانی. باز هوش عظمت، حمله به هند و دیگر جایها. باز توسعهی مرزها و فتح دیارات دوردست، بیآنکه بدانند زیر گوششان مردم چه میکشند. پیدایش یکی دو سلسلهی ایرانی قدرتمند ولی به دلیل این تفرقهها محکوم به زوال و باز سلسلههایی ترکنژاد و ایرانی شده. ممنوعیتهای مذهبی بود، تفکیر، جنگ مذهب با فلسفه و عرفان و هر سخن نو. و چنین بود که مغولها از گرد راه رسیدند.
ویرانی، کشتار، جنگ و گریز، پیدایش دو سه حکومت مغولی، یورشهای چند ساله، خستگی، سکوت. مغولها حل شدند. اختلافهای مذهبی، تکفیر، ممنوعیت، تفرقهی بین فرقهها، توسعهی عرفان که از زمین بریده بود. جنگ مذهب با فلسفه و عرفان، جنگ هر مذهب با مذهب دیگر. پیدایش یک حکومت مرکزی ترکنژاد صوفینمای شیعیمذهب، که دیگران و دیگر مذهبها را طی سالها برانداخت و خود برنشست. جننگ با عثمانی که خواسته بود وارث خلافت و مرجعیت نمدمال شدهی بغداد شود، با پرتقالیها که در سواحل خلیج پی مروارید میگشتند و با شورشیان. کمی آرامش. توسعهی چند شهر، آمدن چند خارجی، توسعهی خرافات دینی، افغانها آمدند؛ هرج و مرج، هر تکه به مردی رسید و هر مرد تحجر و ادعایی داشت. پیدایی یک قدرت زودگذر، باز جنگ با عثمانی، تاراندن افغانها، حمله به هند، باز انقراض. سلسلهی دیگر، آرامش کوتاه و باز جنگهای خانگی. آمدن سلسلهیی قوی دست و ترکنژاد. جنگ با عثمانی، با روسیه، با شورشیان داخلی. خستگی، آرامش. باز شدن دست فرانسه و روس و انگلیس در اینجا، کمی توسعه. رابطه با غرب. کمی فرصت به خود پرداختن، گرفتن عناصری از تمدن غرب، فقر، زدگی، نارضائی، پیدا شدن فکر آزادیخواهی، شورش، مشروطیت!
اینها که گفتیم مربوط به قدرتمندان بود، آنها که نامشان در تاریخها ثبت میشود، اما دیگران هم بودند؛ تقریباً نود درصد مردم روستانشین و بیابانگرد مجبور به اطاعت که اغلب هم فراموش میشدند. اکثریت مردم این ملک، مردم بیاهمیت که نه عقیدهی آنها برای کاری خواسته میشد و نه ایشان خود عقیدهیی داشتند. مردمی که فقط بالاجبار به جنگها کشیده میشدند، که از طرف استثمارگران غارت میشدند، کشتار میشدند. مردم بی دانش و بیفرهنگ که فقط به وقت تقدیم مالیات و جزیه و سرباز و هدایا بیاد آورده میشدند. که از جور زبردستان به امامزادهها و مقابر اجدادشان پناهنده میشدند. وحدت نداشتند، از ایل و تبار و عشیره و خونهای مختلف بودند، از هم دور بودند، از فرقههای مذهبی جورواجور بودند، و به علت این تفرقههای بیش از حد در کارهای دستهجمعی –حتی دادخواهی- فرصت رشد نداشتند. آنچه در تاریخ خسته کنندهی این ملک زود به چشم میخورد نه تنها جمع تضادهاست بلکه جمع بیثباتیها هم هست. مثلاً بگیریم بیثباتی در عین سرسختی طبیعت این سرزمین را خصوصاً برای اکثریت کشتگر و صحرانشین و بیابانگرد که به دلیل وابستگی حیاتش به زمین، همیشه در جستوجوی تکه ابری بارانی چشمی به آسمان و دلی در اضطراب داشته است. یا بیثباتی فرهنگی را درقالب تعدد و دوری زبانها و لهجهها و گویشها مثلاً. یا در بسیاری و تضاد فرقهها و مذاهب و مشربها. یا بیثباتی در دستگاه حاکم را چه پیش از اسلام که هر سلسلهی تازه به کار آمده با آمدنش آثار و ساختههای ذوقی و عرفی آن قبلی را برمیانداخت و آنچه را که آن وضع کرده بود این نقض میکرد، چه پس از اسلام که هر حاکم وابسته به مذهبی و مشربی و بساطی بود و با سرنگون شدن او سرنوشت عقیدتی و حتی اقتصادی جامعه دستخوش تزلزل و بحران میشد؛ چه به واسطهی مخالفخوانیهای حاکم بعد و چه به سبب قدرت یافتن تشکیلات خاصی در سازمان آن جامعه. مهمتر از همه بیثباتی کلی سیاسی بود که به زندگی فردفرد مردم بستگی داشت؛ برای نمونه کافیست تعداد جنگهای این تاریخ را به سالهایی که گذارده تقسیم کنیم و ببینم که معدلی در حدود اند سال میدهد و این تازه در صورتی است که از طول مدت جنگها صرفنظر کنیم. در چنین شرایطی آن که میخواست زندگی کند باید مدام خود را با اوضاع و احوال جدید تطبیق میداد و آن که این زندگی را نمیپذیرفت خود را کنار میکشید. بدینگونه همین بیثباتیها و متغیر بودن احوال و آداب محیط خود ایجادکنندهی روحیهی متغیر و متلون در گروهی شد، همانطور که در گروهی دیگر انزواطلبی و در خود فرورفتن و تزلزل و گریز از صراحت و پنهان داشتن عقاید و بطون و بیطرفنمایی و به انتظار معجزه نشستن و سپردن آینده به دست تقدیر و بیعلاقگی به امروز و ناامیدی از فردا را به وجود آورد.
برگرفته از«نمایش در ایران» اثر استاد بهرام بیضایی ISBN 964 – 6751 – 09 – 1






