<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Philosophical Vertigo of a Maniac</title>
	<atom:link href="http://vertigone.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://vertigone.wordpress.com</link>
	<description>سرگيجه‌ فلسفي يك ديوانه</description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Nov 2009 16:02:37 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='vertigone.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/7cd7adcf9bcc9ab2158e4a63f4830b00?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Philosophical Vertigo of a Maniac</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>حقوق بشر؛ ارزش یا ژست؟ (توضیح وزارت امور خارجه آمریکا درباره کارتون‌های اوباما و پاسخ من)</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/11/18/digitaloutreach/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/11/18/digitaloutreach/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 10:10:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[وزارت امور خارجه آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[پاسخ]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[اوباما]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق بشر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=994</guid>
		<description><![CDATA[در پست قبلی این وبلاگ که گردآوری کارتون‌هایی با موضوع سیاست خارجی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، پرزیدنت اوباما در قبال جمهوری اسلامی ایران بود، گروه فرارسی دیجیتال از وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا، کامنتی در توضیح این سیاست‌ها گذاشته است. نمی‌دانم پاسخ به این کامنت اصلاً خوانده خواهد شد یا نه، اما در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=994&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">در پست قبلی این وبلاگ که گردآوری کارتون‌هایی با موضوع سیاست خارجی رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، پرزیدنت اوباما در قبال جمهوری اسلامی ایران بود، <strong>گروه فرارسی دیجیتال</strong> از <strong>وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا</strong>، کامنتی در توضیح این سیاست‌ها گذاشته است. نمی‌دانم پاسخ به این کامنت اصلاً خوانده خواهد شد یا نه، اما در هرصورت پس از نقل کامل این توضیح نقطه نظرات خود را در این مورد خواهم نوشت:</p>
<blockquote><p><strong>وزارت امور خارجۀ ایالات متحدۀ آمریکا &#8211; گروه فرارسی دیجیتال</strong><br />
نکته جالب این است که اکثر این کاریکاتورها توسط هنرمندان آمریکایی کشیده شده اند و در روزنامه های آمریکایی به چاپ رسیده اند. برای نمونه آقای «گلن مک کوی» کاریکاتوریست شناخته شده ای با عقاید سیاسی خاصی است. حقیقت این است که پرزیدنت اوباما منتقدین زیادی در آمریکا دارند که می توانند آزادانه عقایدشان را پیرامون سیاست های خارجی و داخلی ایشان بیان کنند. ما بر این باوریم که عقیده های گوناگون به تحکیم دموکراسی ما می انجامند و از رئیس جمهور رهبری بهتر می سازند زیرا ایشان را مجبور به شنیدن عقایدی می کنند که شاید تمایلی به شنیدنشان ندارد. اینترنت نیز به وسیله نیرومندی برای این گونه مشارکت شهروندان تبدیل شده است. در حقیقت، یکی از علت هایی که ایشان در انتخابات ریاست جمهوری پیروز شدند این بود که ستاد انتخاباتی ایشان توانستند جوانان را از طریق اینترنت برای شرکت در انتخابات تشویق کنند.</p>
<p>در مورد سیاست دولت اوباما در قبال ایران نیز باید یادآوری کنیم که یکی از وعده های پرزیدنت اوباما هنگام مبارزات انتخاباتی تعامل با ایران بود.دولت ایران پس از اتلاف وقت بالاخره برای گفتگو پیرامون برنامه هسته ای مخفی خود به پای میز مذاکره آمد و تا کنون از پاسخ قانع کننده به جامعۀ جهانی ناکام مانده است. همانطور که پرزیدنت اوباما امروز در چین گفتند بهره نبردن رهبران ایران از فرصتی که جامعه جهانی پیش رویشان گذاشته پیامدهایی را به همراه خواهد داشت. افزون بر این، مذاکره کردن با یک دولت به معنای موافق بودن با سیاست های آن دولت یا نحوه رفتار آن با مردمش نیست. ایالات متحده در اوج جنگ سرد با اتحاد جماهیر شوروی نیز مذاکره می کرد. همچنین اشاره به این نکته حائز اهمیت است که گفتگوهای اخیر تنها میان ایالات متحده و ایران نبوده است. ایالات متحده به عنوان یک عضو گروه ١+۵ در این گفتگوها شرکت می کند. تمامی اعضای این گروه – انگلستان، فرانسه، آلمان، روسیه وچین به اضافۀ ایالات متحده نگرانی های مشترکی را درمورد برنامۀ هسته ای ایران دارند.</p>
<p>دولت ایران در احترام گذاشتن به حقوق بشر و حاکمیت قانون ناکامی های بسیاری دارد و هنگام سرکوب های پس از انتخابات جهان یک بار دیگر نظاره گر این واقعیت بود. همانطور که پیشتر نیز گفته ایم، اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد.</p></blockquote>
<p style="text-align:right;">و نوشته من در پاسخ به این کامنت:</p>
<p style="padding-left:30px;text-align:right;"><span style="color:#008000;">سلام و تشکر از اینکه به این پست توجه داشتین.</span></p>
<p style="padding-left:30px;text-align:right;"><span style="color:#008000;">باید بگم که این پاسخ، تلاش داره که مساله سیاست خارجی دولت اوباما درقبال ایران رو بیش از هرچیز به پایبندی خدشه‌ناپذیر رئیس‌جمهور اوباما به وعده‌های انتخاباتی‌ش <strong>تقلیل </strong>بده. اما ماجرا به نظر من که در مرحله اول یک ساکن کره‌ی خاکی و در مرحله دوم یک ایرانی هستم، بزرگتر از تنها یک وعده انتخاباتی است. چیزی که در این پاسخ (بگذارید بگم توجیه) عمداً نادیده انگاشته شده، تفاوت بنیادین مفهوم دولت ایران در هنگام مبارزات انتخاباتی ایالات متحده با دولت امروز ایران هستش. اینکه آن یکی از حداقل میزان مشروعیت در صحنه‌ی بین‌المللی برخوردار بود اما این یکی فاقد حتی سرسوزنی مشروعیت است. توجه داشته باشید که اصلاً موضوع این نیست که مخالفت با خود انجام مذاکره باشد، حتی در همان زما‌نِ پیش از انتخابات ایالات متحده که مساله مذاکره با ایران از سو<span style="color:#008000;">ی </span></span><span style="color:#008000;">کاراز انتخاباتی (کمپین) اوباما </span><span style="color:#008000;">مطرح می‌شد درصد بسیاری از ایرانیان و همینطور مردم جهان مدافع و موافق انجام این مذاکرات بودند. اما چیزی که در این میان تغییر کرده، همان شکل دولت ایران است که بسیاری از مردم ایران آن‌را دولت قانونی خود هم نمی‌دانند (متاسفانه باید بگویم به نظر می‌رسد که خواست و نگاه مردم ایران حائز کمترین اهمیتی نیست). جالب <span style="color:#008000;">اینکه در کارتون‌ها هم بسیار بیشتر از به نقد کشیدن مفهوم کلی مذاکره با دولت ایران، به سیاست عدم مداخله </span></span><span style="color:#008000;">رئیس‌جمهور اوباما پس از اتفاقات اخیر، تقلب فاحش، سرکوب، قتل، تجاوز، شکنجه و هزاران اتفاق دیگر که در ایران در حال وقوع بوده و هست، انتقاد مطرح شده (سیاستی که از نگاه من بسیار مشابه رویکرد عدم مداخله روسیه و چین در قبال سودان، سوریه، زیمباوه و … است). البته می‌توانید بگویید که در وعده‌های انتخاباتی رئیس‌جمهور اوباما برای مذاکره با ایران صحبتی از نوع دولت ایران که برآمده از چه نوع انتخاباتی و با چه میزان تقلبی، یا از چه نوع کودتایی باشد نشده است، اما چنین حرفی با اینکه از نظر حقوقی کاملاً درست و پذیرفتنی است اما تغییری در حقیقت بی‌توجهی، انفعال و بی‌نفاوتی بزرگترین مدعی حقوق بشر به نقض بسیار گسترده آن در ایران ایجاد نمی‌کند. </span></p>
<p style="padding-left:30px;text-align:right;"><span style="color:#008000;">در توضیح به نقش دیگر دولت‌های ایالات متحده در مذاکره با اتحاد جماهیر شوروی در دوران جنگ و شباهت رویکرد دولت رئیس‌جمهور اوباما به آن اشاره شده، اتفاقاً در کاریکاتورها هم به تفاوت رویکرد فعالانه رئیس‌جمهور ریگان و رئیس‌جمهور کندی در مقابل اتحاد جماهیر شوروی (در مورد دیوار برلین) و در مقابل رویکرد منفعلانه و با عرض پوزش مشمئزکننده رئیس‌جمهور اوباما و اصرار به سیاست عدم مداخله او اشاره شده است. در آن مورد هم تاحد زیادی اطمینان دارم که اگر رویکرد رئیس‌جمهور ریگان در قبال جنگ سرد، مشابه رویکرد رئیس‌جمهور اوباما نسبت به ایران (این شکل از عدم مداخله) بود، همین الان هنوز هم با دو کشور آلمان شرقی و غربی و همان دیوار دونیم کننده‌ی برلین روبرو بودیم.</span></p>
<p style="padding-left:30px;text-align:right;"><span style="color:#008000;">در پارگراف آخر، صحبت از ناکامی (!) دولت ایران در احترام به حقوق بشر و حاکمیت قانون شده است؛ احتمالاً مهمترین تفاوتی که ممکن بود مثلاً در توضیح وزارت امور خارجه چین یا روسیه در قیاس با توضیح وزارت امور خارجه ایالات متحده آمریکا وجود داشته باشد همین پاراگراف آخر است که نشان از توجه این دولت به مساله حقوق بشر و حاکمیت قانون است اما در نهایت نوشته‌اید &#8220;اگر حاکمیت ایران خواستار احترام در عرصه جهانی است باید اول به حقوق مردم خود احترام بگذارد&#8221; و اگر برعکس، حاکمیت ایران به دنبال و خواستار چنین احترامی نباشد (که شواهد نشان می‌دهد نیست) چه؟ هرچه می‌خواهد و می‌تواند با مردم خود بکند؟!؟! حقوق بشر مشروط دیگر چه نوعش است؟</span></p>
<p style="padding-left:30px;text-align:right;"><span style="color:#008000;"><br />
به عنوان یکی از این بشرها، فکر می‌کنم برای نشان دادن دغدغه حقوق بشر غیر از ژست‌گرفتن و نوشتن چند جمله تزئینی و پراز ابهام دیپلماتیک مثل همین پاراگراف آخر، باید کارهای دیگری هم انجام داد. البته این فکر من در صورتی درست است که اصولاً حقوق بشر ارزشی حقیقی تلقی شود و نه صرفاً بهانه‌ای سیاسی.</span></p>
<p style="padding-left:30px;text-align:right;"><strong><span style="color:#008000;">بازهم تشکر و به امید ِ کم‌رنگ ِ جهانی بهتر</span></strong></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/994/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/994/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/994/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/994/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/994/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/994/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/994/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/994/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/994/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/994/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=994&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/11/18/digitaloutreach/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>با ما؟ با اونا؟ با خودش؟ با کی؟ (اوباما و ایران به روایت کارتون)</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/11/16/obama_iran_cartoon/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/11/16/obama_iran_cartoon/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 22:19:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[ماکیاولی]]></category>
		<category><![CDATA[نویل چمبرلین]]></category>
		<category><![CDATA[ندا]]></category>
		<category><![CDATA[وقت‌کشی]]></category>
		<category><![CDATA[کندی]]></category>
		<category><![CDATA[کارتون]]></category>
		<category><![CDATA[اوباما]]></category>
		<category><![CDATA[احمدی‌نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[بمب اتم]]></category>
		<category><![CDATA[حمهوری اسلامی ایران]]></category>
		<category><![CDATA[خوش‌خیالی]]></category>
		<category><![CDATA[ریگان]]></category>
		<category><![CDATA[ساده‌لوحی]]></category>
		<category><![CDATA[سرکوب و اعراب]]></category>
		<category><![CDATA[عدم مداخله]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=954</guid>
		<description><![CDATA[کارتون‌هایی که می‌بینید، از میان نتایج جستجوی سه کلمه ایران، اوباما و کارتون در جستجوگر تصویر گوگل گردآوری شده. ایده ایجاد یک پست در این مورد با استفاده از کارتون با مشاهده این پست دوست عزیزم لونا به ذهنم خطور کرد. ببینیم:
و بالاخره لپ کلام:
       <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=954&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">کارتون‌هایی که می‌بینید، از میان نتایج جستجوی سه کلمه <a href="http://images.google.com/images?rlz=1C1_____enIR336IR336&amp;sourceid=chrome&amp;q=obama%20iran%20cartoon&amp;um=1&amp;ie=UTF-8&amp;sa=N&amp;hl=en&amp;tab=wi">ایران، اوباما و کارتون</a> در جستجوگر تصویر گوگل گردآوری شده. ایده ایجاد یک پست در این مورد با استفاده از کارتون با مشاهده <a href="http://luna4freedom.wordpress.com/2009/11/09/%da%af%d8%a7%d9%84%d8%a7-%da%af%d8%a7%d9%84%d8%a7-%d8%a8%d8%a7-%d8%b9%d9%84%db%8c-%c2%ab%d8%a2%d9%82%d8%a7%c2%bb/">این پست</a> دوست عزیزم <a href="http://luna4freedom.wordpress.com/">لونا</a> به ذهنم خطور کرد. ببینیم:</p>
<div id="attachment_955" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/warren_toons_iran-1.jpg"><img class="size-full wp-image-955" title="warren_toons_iran-1" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/warren_toons_iran-1.jpg?w=500&#038;h=381" alt="warren_toons_iran-1" width="500" height="381" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما بالای سر ندا: متاسفم، اینکه منو در حال مداخله ببینن اصلاَ سازنده نیست </p></div>
<div id="attachment_956" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iranfist.jpg"><img class="size-full wp-image-956" title="iranfist" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iranfist.jpg?w=500&#038;h=378" alt="iranfist" width="500" height="378" /></a><p class="wp-caption-text">مشت ایران_ اشاره به سخنان اوباما درباره مشت بسته ایران</p></div>
<div id="attachment_957" class="wp-caption aligncenter" style="width: 472px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/gm09100620091007120122.jpg"><img class="size-full wp-image-957" title="gm09100620091007120122" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/gm09100620091007120122.jpg?w=462&#038;h=350" alt="gm09100620091007120122" width="462" height="350" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما در رویای عشق ایران</p></div>
<a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/34271192-obamas-response.jpg"><img class="size-full wp-image-959" title="34271192-obamas-response" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/34271192-obamas-response.jpg?w=500&#038;h=316" alt="34271192-obamas-response" width="500" height="316" /></a>
<div id="attachment_961" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/o551.jpg"><img class="size-full wp-image-961" title="o55" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/o551.jpg?w=500&#038;h=500" alt="o55" width="500" height="500" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما سوار بر بادکنک امید: متاسفم دوست ندارم مداخله کنم</p></div>
<div id="attachment_962" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iran-nukes.jpg"><img class="size-full wp-image-962" title="iran-nukes" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iran-nukes.jpg?w=500&#038;h=396" alt="iran-nukes" width="500" height="396" /></a><p class="wp-caption-text">به ما اعتماد کنید، ما قابلیت هسته‌ای رو فقط برای تولید قدرت می‌خوایم. (بازی با کلمه power به دو معنای نیروی برق و قدرت)</p></div>
<div id="attachment_963" class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/kscn1578l.jpg"><img class="size-full wp-image-963" title="kscn1578l" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/kscn1578l.jpg?w=400&#038;h=259" alt="kscn1578l" width="400" height="259" /></a><p class="wp-caption-text">عنوان بزرگ روزنامه_ پلیس ضد شورش معترضان را کشت_ اوباما نگران و با اشاره به خبر کم‌اهمیت گوشه روزنامه: اَاااا خبرو ببین، شهرک سازها‌ی یهودی می‌خوان ساختمون‌سازی رو شروع کنن</p></div>
<div id="attachment_964" class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/090324_p09_cartoon1.jpg"><img class="size-full wp-image-964" title="090324_p09_cartoon1" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/090324_p09_cartoon1.jpg?w=450&#038;h=321" alt="090324_p09_cartoon1" width="450" height="321" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما شاخه زیتونی به سمت ایران دراز کرد</p></div>
<div id="attachment_965" class="wp-caption aligncenter" style="width: 472px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/ca0415bd20090415060840.jpg"><img class="size-full wp-image-965" title="ca0415bd20090415060840" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/ca0415bd20090415060840.jpg?w=462&#038;h=350" alt="ca0415bd20090415060840" width="462" height="350" /></a><p class="wp-caption-text">اخبار:آمریکا وارد مذاکرات مستقیم با ایران می‌شود _ اوباما: یکم زمان می‌بره. ؛ خامنه‌ای در تماس با فیروزآبادی: حسن وضعیت بمب‌ها چطوره؟</p></div>
<div id="attachment_966" class="wp-caption aligncenter" style="width: 472px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iran-bombs-the-white-house-cartoon.jpg"><img class="size-full wp-image-966" title="Iran-bombs-the-White-House-cartoon" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iran-bombs-the-white-house-cartoon.jpg?w=462&#038;h=350" alt="Iran-bombs-the-White-House-cartoon" width="462" height="350" /></a><p class="wp-caption-text">بمب ایران در داخل کاخ سفید _ صدای اوباما: ولـی ولی من که باهشون مهربون بودم</p></div>
<div id="attachment_988" class="wp-caption aligncenter" style="width: 472px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama-iran-1.jpg"><img src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama-iran-1.jpg?w=462&#038;h=350" alt="Obama-Iran-1" title="Obama-Iran-1" width="462" height="350" class="size-full wp-image-988" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما با گل و شیرینی: سلام، منو یادتون میاد، گفته بودم واسه چاق‌سلامتی میام خدمتتون ؛ خامنه‌ای : نه، الان وقت خوبی نیستش</p></div>
<div id="attachment_967" class="wp-caption aligncenter" style="width: 509px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/garl050209_1289959a.jpg"><img class="size-full wp-image-967" title="garl050209_1289959a" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/garl050209_1289959a.jpg?w=499&#038;h=342" alt="garl050209_1289959a" width="499" height="342" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما: کشورهای مثل ایران اگر مشتشون رو باز کنن …</p></div>
<div id="attachment_968" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/toon060909.gif"><img class="size-full wp-image-968" title="toon060909" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/toon060909.gif?w=500&#038;h=340" alt="toon060909" width="500" height="340" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما در حال دون‌پاشی برای ایران</p></div>
<div id="attachment_969" class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama_talks_iran.jpg"><img class="size-full wp-image-969" title="obama_talks_iran" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama_talks_iran.jpg?w=400&#038;h=313" alt="obama_talks_iran" width="400" height="313" /></a><p class="wp-caption-text">احمدی‌نژاد: مسلمه که ما دوست داریم مذاکره کنیم آقای اوباما</p></div>
<div id="attachment_970" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/adams2203_1370499a.jpg"><img class="size-full wp-image-970" title="adams2203_1370499a" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/adams2203_1370499a.jpg?w=500&#038;h=380" alt="adams2203_1370499a" width="500" height="380" /></a><p class="wp-caption-text">دست درازشده اوباما به سمت ایران</p></div>
<div id="attachment_971" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/quicksand.jpg"><img class="size-full wp-image-971" title="quicksand" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/quicksand.jpg?w=500&#038;h=357" alt="quicksand" width="500" height="357" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما: چرا هر وقت تو این طرفایی این لاشخورها هم پیداشون میشه، احمدی نژاد: آخه اونا هم مثل من دوست دارن نزدیک تو باشن</p></div>
<div id="attachment_974" class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/cartoon-obama-doctrine-450.jpg"><img class="size-full wp-image-974" title="cartoon-obama-doctrine-450" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/cartoon-obama-doctrine-450.jpg?w=450&#038;h=347" alt="cartoon-obama-doctrine-450" width="450" height="347" /></a><p class="wp-caption-text">  جان اف کندی: برای اطمینان از بقا و موفقیت آزادی از هر دوستی حمایت و با هر دشمنی مخالفت می‌کنیم. ؛ اوباما: برای اطمینان از بقا و موفقیت ارعاب‌ از هر دشمنی حمایت و با هر دوستی مخالفت می‌کنیم.</p></div>
<div id="attachment_976" class="wp-caption aligncenter" style="width: 410px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/north-korea-iran-nuclear-tests-obama-joke-cartoon.jpg"><img class="size-full wp-image-976" title="North Korea Iran nuclear tests obama joke cartoon" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/north-korea-iran-nuclear-tests-obama-joke-cartoon.jpg?w=400&#038;h=303" alt="North Korea Iran nuclear tests obama joke cartoon" width="400" height="303" /></a><p class="wp-caption-text">احمدی‌نژاد و کیم‌ایل‌جونگ در حال سرهم کردن بمب_ احمدی‌نژاد: همینجوری که دارم با تو حرف می‌زنم، کارم هم بکنم که ناراحت نمی‌شی؟</p></div>
<div id="attachment_978" class="wp-caption aligncenter" style="width: 472px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/6-23-ramirez-obama-iran.jpg"><img class="size-full wp-image-978" title="6-23-Ramirez-Obama-Iran" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/6-23-ramirez-obama-iran.jpg?w=462&#038;h=350" alt="6-23-Ramirez-Obama-Iran" width="462" height="350" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما بالای سر ندا: دوست دارم کاری بکنم، اما به نظر نمیاد که شما مشغول بازجویی از تروریستا باشین که من دخالت کنم.</p></div>
<div id="attachment_979" class="wp-caption aligncenter" style="width: 510px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama-wont-meddle.jpg"><img class="size-full wp-image-979" title="Obama-wont-Meddle" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama-wont-meddle.jpg?w=500&#038;h=428" alt="Obama-wont-Meddle" width="500" height="428" /></a><p class="wp-caption-text">کندی (به زبان آلمانی): من هم برلینی هستم. ؛ ریگان خطاب به گورباچف: این دیوار رو جمعش کنید، ؛ اوباما: نمی‌خوام مداخله کنم</p></div>
<div id="attachment_980" class="wp-caption aligncenter" style="width: 417px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iranandobamaimage2.jpg"><img class="size-full wp-image-980" title="iranandobamaImage2" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iranandobamaimage2.jpg?w=407&#038;h=510" alt="iranandobamaImage2" width="407" height="510" /></a><p class="wp-caption-text">اوباما: ما که می‌دونیم شماها دارین بمب اتم می‌سازین، فقط قسم بخور، بگو جون خودم ازش علیه اسرائیل استفاده نمی‌کنم؛ احمدی نژاد: باشه، قسم می‌خورم، حال می‌کنم ازت اوباما</p></div>
<div id="attachment_981" class="wp-caption aligncenter" style="width: 472px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obamairan.jpg"><img class="size-full wp-image-981" title="ObamaIran" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obamairan.jpg?w=462&#038;h=350" alt="ObamaIran" width="462" height="350" /></a><p class="wp-caption-text">احمدی‌نژاد: کدوم بمب اتمی؟ ؛ اوباما، خوشحال: نگفتم نشستن پیش این آدما کارها رو راه می‌ندازه</p></div>
<p style="text-align:center;">و بالاخره لپ کلام:</p>
<div id="attachment_982" class="wp-caption aligncenter" style="width: 460px"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/toon080520.jpg"><img class="size-full wp-image-982" title="toon080520" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/toon080520.jpg?w=450&#038;h=583" alt="toon080520" width="450" height="583" /></a><p class="wp-caption-text">روح هیتلر و نویل چمبرلین ِ ساده‌لوح بالای سر احمدی‌نژاد و اوباما__ اوباما: بمب نه! باشه؟ ؛ احمدی‌نژاد: حتما، به جون خودم</p></div>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/954/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/954/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/954/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=954&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/11/16/obama_iran_cartoon/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/warren_toons_iran-1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">warren_toons_iran-1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iranfist.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">iranfist</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/gm09100620091007120122.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">gm09100620091007120122</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/34271192-obamas-response.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">34271192-obamas-response</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/o551.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">o55</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iran-nukes.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">iran-nukes</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/kscn1578l.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">kscn1578l</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/090324_p09_cartoon1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">090324_p09_cartoon1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/ca0415bd20090415060840.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ca0415bd20090415060840</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iran-bombs-the-white-house-cartoon.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Iran-bombs-the-White-House-cartoon</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama-iran-1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Obama-Iran-1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/garl050209_1289959a.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">garl050209_1289959a</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/toon060909.gif" medium="image">
			<media:title type="html">toon060909</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama_talks_iran.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">obama_talks_iran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/adams2203_1370499a.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">adams2203_1370499a</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/quicksand.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">quicksand</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/cartoon-obama-doctrine-450.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">cartoon-obama-doctrine-450</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/north-korea-iran-nuclear-tests-obama-joke-cartoon.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">North Korea Iran nuclear tests obama joke cartoon</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/6-23-ramirez-obama-iran.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">6-23-Ramirez-Obama-Iran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obama-wont-meddle.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Obama-wont-Meddle</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/iranandobamaimage2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">iranandobamaImage2</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/obamairan.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ObamaIran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/11/toon080520.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">toon080520</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فقط یک لیوان آب</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/10/12/just_a_glass_of_water/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/10/12/just_a_glass_of_water/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 20:21:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Life]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[یک لیوان آب]]></category>
		<category><![CDATA[کنسرت]]></category>
		<category><![CDATA[کپی‌رایت]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[اموش کولک]]></category>
		<category><![CDATA[بازی وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[تن‌فروشی]]></category>
		<category><![CDATA[حقوق مولف]]></category>
		<category><![CDATA[سوسن دیهیم]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=940</guid>
		<description><![CDATA[روی تختم دراز کشیدم و دارم فیلم «فست‌فود فست ویمن» اموش کولک (کارگردان اسرائیلی) رو برای بار دوم نگاه می‌کنم، در همون حال فکرم درگیر نوشته دوست عزیزم آرتاهرمسه، بازی وبلاگی جدیدی که راه انداخته، اینکه چی می‌خوای و چرا با جمهوری اسلامی مخالفی، و اگه اون چیزایی که می‌خوای بهت بدن بازم باهش مخالفی؟ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=940&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>روی تختم دراز کشیدم و دارم فیلم «<a href="http://www.imdb.com/title/tt0206742/">فست‌فود فست ویمن</a>» اموش کولک (کارگردان اسرائیلی) رو برای بار دوم نگاه می‌کنم، در همون حال فکرم درگیر <a href="http://artahermes.wordpress.com/2009/10/11/%da%86%d9%87-%d9%85%db%8c-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%87%db%8c%d9%85%d8%9f/">نوشته دوست عزیزم آرتاهرمسه، بازی وبلاگی جدیدی که راه انداخته</a>، اینکه چی می‌خوای و چرا با جمهوری اسلامی مخالفی، و اگه اون چیزایی که می‌خوای بهت بدن بازم باهش مخالفی؟ آرتا نوشته <span style="color:#800000;"><span style="color:#000000;">«</span>شاید سوال آسونی به نظر برسه ولی راستش فقط این سواله که آسونه اما جوابش خیلی سخته!</span>» با خودم به این جواب سخت فکر می‌کنم، راست میگه، یعنی بشینم و همه‌ی اون چیزایی رو که می‌‌خواستم و می‌خوام لیست کنم؟ همه‌ی اون چیزایی رو که من در نبودن جمهوری اسلامی منتظر رسیدن بهشونم! همه‌ی اون‌ چیزایی که جمهوری اسلامی مانع رسیدن من بهشون هست؟ واقعاً من چی می‌خوام؟<span style="color:#003366;"> <span style="color:#333399;">جرج، امیلی رو به خونه‌ی خودش دعوت می‌کنه، نوشیدنی چی برات بیارم، یک لیوان آب، امیلی لیوان آب رو سر می‌کشه و از جرج می‌خواد که واسش موسیقی بزاره، چه موسیقی‌ای؟ بلوز، جز. زیر لب زمزمه می‌کنه، اوم اووووم اووووم اوووووووووووووم اووم و از جرج مایلز دیویس می‌خواد. امیلی و جرج با صدای موسیقی جز بی‌نظیر مایل دیویس باهم به رقص درمیان.</span></span> رقص، دیسکو، یعنی اینه چیزی که من می‌خوام، نه نه منکه اهل رقصیدن نیستم، اصلاً بلد نیستم برقصم. شاید اگه جمهوری اسلامی نبود منم بلد بودم برقصم. اما موسیقی قطعاً یکی از اون چیزایی هست که می‌خوام، فکرشو بکن، به جای اینکه بری و باکس‌ست بیتلز رو از روی اینترنت دانلود کنی، اونو از سی‌دی فروشی دور میدون، با بهترین کیفیت و با بسته بندی استثنائی و اینسرت‌های خوش رنگ و لعابش بخری. به جایی که پاشی بری ارمنستان واسه یه کنسرت موسیقی و وسط راه هواپیمای توپولفت سقوط کنه جترو تال بیاد مشهد برنامه اجرا کنه، فکرشو بکن. اون شبی که تا صبح خوابم نبرد، همون شبی که انوشه انصاری به فضا رفته بود رو می‌گم، کانال ماهواره‌ای جام جم (اون موقع هنوز پارازیت همه کانال‌هامو قطع نکرده بود) مهمونش شهره آغداشلو بود، اونم ورداشته بود و <a href="http://sussandeyhim.com/">سوسن دیهیم</a> رو که نمی‌دونم چه رابطه‌ای باهش داشت (خودش می‌گفت دوستمه، ولی اصلاً نمی‌شناختش) آورده بود استودیو. می‌گفت سوسن ترانه‌های مرضیه رو اینقدر قشنگ می‌خونه. این مجری برنامه سپهربند و این شهره آغداشلو هی مزخرف گفتن هی مزخرف گفتن، تلفن‌ها رو که باز کردن ملت پشت خط شروع کردن به تعریف و تمجید از انوشه انصاری و شهره آغداشلو، سوسن دیهیم هم اون گوشه بی صدا نشسته بود، سوسن دیهیم که با پیتر گابریل کار کرده اونم برای موسیقی متن اثر اسکورسیزی، اونجا نشسته، ساکت و بی‌صدا و شهره آغداشلو داره میکروفون رو قورت میده، حرصم در اومد، تلفن رو برداشتم و گفتم حالا حالش رو می‌گیرم، اولین بار بود که به یک شبکه ماهواره‌ای زنگ می‌‌زدم، اشغال پس از اشغال و تعریف تمجید از سرکار خانم وراج ادامه داره. برنامه تموم شد ولی مجری گفت خانوم آغداشلو برای پاسخگویی به تلفن‌ها تا نیم ساعت دیگه هستن، بالاخره خط آزاد شد، یک مردی که نفهمیدم خود سپهربند بود یا نه گوشی رو برداشت، گفتم می‌خوام با خانوم دیهیم صحبت کنم، با تعجب پرسید خانوم دیهیمی؟ حتی فامیلش رو درست نمی‌دونست، باورش نمی‌شد، گوشی رو داد به سوسن دیهیم، بهش گفتم دلم گرفت از این برخورد که انگار شما آدم ناشناسی هستین و آغداشلو کشفتون کرده، با تواضع گفتش که اینجا همینجوریه دیگه. بهش گفتم که من کارهای شما را به سختی از اینترنت دانلود کردم، گفت اشکالی نداره. چرا اشکالی نداره؟ کجای دنیا هنرمندش از اینکه موسیقی‌ش رو بدزدن شاکی نمیشه. خوب معلومه ایران، به خاطر همین جمهوری اسلامی، غیر از اینه؟ <span style="color:#333399;">جرج از دست امیلی ناراحته، دسته گلی که براش گرفته بود هنوز تو دستاشه و داره مغشوش و به هم ریخته به سمت کافه قدم برمی‌داره تا با بـِلا گارسون کافه درد دل کنه، شری دختر تن‌فروش لهستانی جلوشو می‌گیره وبا لکنت زبون بهش می‌گه من نمی‌تونم کاری برای شما بکنم؟ جرج دسته گل رو بهش میده، شری خوشحال میشه و شماره تلفنش رو روی یه تیکه برگه کوچیک می‌نویسه و به جرج میده.</span> اینجا مساله سکس مطرحه یا فقر؟ فکر می‌کنی این همه دختر تن فروش، که هر روز توی کوچه وخیابون به چشم می‌خورن از کجا پیداشون شده؟ از مریخ؟ نزدیکی محل کارم همیشه یک زن تن‌فروش رو می‌بینم، سال‌هاست، شاید 8 ساله، روز به روز هم درب و داغون‌تر میشه. براش متاسف نیستم، اتفاقاً برعکس نسبت بهش احساس احترام می‌کنم. احترامی که حقیقتاً شایسته‌اش هم هست اما ازش دریغ شده. یعنی اون نمی‌تونست کتاب بخونه؟ یعنی نمی‌تونست دست بچه‌ش رو بگیره و بره توی یک سینمای تر و تمیز، با سیستم صدای دی‌تی‌اس، و <a href="http://www.imdb.com/title/tt0451079/">هورتن</a> رو نگاه کنه؟ گاهی اوقات چیزایی که آدما می‌خوان اصلاً چیزی نیستن، حداقل‌ترینی هست که یکی ممکنه بخواد، اونقدر که شاید گفتنش مسخره بیاد. <span style="color:#333399;">جرج از شری می‌پرسه که نوشیدنی چی می‌خواد، یک لیوان آب، شری پشت پیانو میشینه و یک ملودی رو می‌نوازه، لیوان آب رو می‌نوشه، اسکناس‌ها رو از جرج می‌گیره و میاد که لباسش رو دربیاره، جرج جلوشو می‌گیره، می‌گه نمی‌تونم، نمی‌تونم با کسی که دوسش ندارم سکس داشته باشم. شری و جرج روی کاناپه نشستن، شری پاهای قشنگش رو روی پاهای جرج میزاره و ازش می‌خواد که به اونا دست بزنه: می‌بینی پاهام چقدر قوی هستن، من یه روزی ژیمناست بودم.</span> آره، یک زمانی هست که وقتی ازت می‌پرسن چی واسه نوشیدن می‌خوای، میگی آب، فقط یک لیوان آب، منم فقط یک لیوان آب می‌خوام. یکی لیوان آبی که با اینکه عادی‌ترینه اما گاهی وقتا می‌تونه لذت بخش‌ترین باشه. توی اون لحظه هیچی نمی‌تونه جای آب رو بگیره. شربت آلبالو، شراب، خاکشیر، برندی، شامپاین، چای سبز، کافه لاته، … نه هیچکدومش، الان فقط یک لیوان آب، همون آب شیر که بطری ویسکی خالی (که ویسکی‌هاش رو یکی دیگه خورده) را باهش پرکردی و گذاشتی تو یخچال. <span style="color:#333399;">یک نفر می‌میره و وسط اون همه آدم، نه میلیارد دلار واسه بـِلا به ارث میذاره، بـِلا با اون پول یک ویلای بزرگ برای خودش می‌خره، یک رستوران فوق مدرن موفق راه می‌ندازه و شری رو مدیر اونجا میکنه، اما خودش برمی‌گرده و دوباره تو همون کافه کوچیک قدیمی گارسونی میکنه</span>.</p>
<p><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/10/fast-food-fast-women-dvd-2.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-947" title="fast-food-fast-women" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/10/fast-food-fast-women-dvd-2.jpg?w=500&#038;h=500" alt="fast-food-fast-women" width="500" height="500" /></a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/940/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/940/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/940/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=940&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/10/12/just_a_glass_of_water/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>15</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/10/fast-food-fast-women-dvd-2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">fast-food-fast-women</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>صلح تنها در حضور ِ باد ممکن است!</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/10/10/in_front_of_the_wind/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/10/10/in_front_of_the_wind/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 20:02:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[نطق]]></category>
		<category><![CDATA[اوباما]]></category>
		<category><![CDATA[بهرام بیضایی]]></category>
		<category><![CDATA[بیضایی]]></category>
		<category><![CDATA[جایزه نوبل]]></category>
		<category><![CDATA[خوش‌خیالی]]></category>
		<category><![CDATA[دیوان نمایش]]></category>
		<category><![CDATA[در حضور باد]]></category>
		<category><![CDATA[صلح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=932</guid>
		<description><![CDATA[انتخاب باراک حسین اوباما به عنوان برنده جایزه صلح جهانی در مرحله اول بهت برانگیز و غافلگیر کننده بود. این بهت‌برانگیزی حتی برای افرادی که مدافع و هم‌رای دوآتشه حزب دموکرات و رئیس جمهور دموکرات آمریکا و مخالف سرسخت جمهوری‌خواهان و نومحافظه‌کاران هستند نیز وجود داشت. درست است که آنها هم اکنون مشغول تلاش در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=932&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">انتخاب باراک حسین اوباما به عنوان برنده جایزه صلح جهانی در مرحله اول بهت برانگیز و غافلگیر کننده بود. این بهت‌برانگیزی حتی برای افرادی که مدافع و هم‌رای دوآتشه حزب دموکرات و رئیس جمهور دموکرات آمریکا و مخالف سرسخت جمهوری‌خواهان و نومحافظه‌کاران هستند نیز وجود داشت. درست است که آنها هم اکنون مشغول تلاش در جهت توجیه استحقاق اوباما برای دریافت این جایزه و پاسخ‌گویی به افرادی هستند که اعطای این جایزه به فردی که تلاش طولانی مدتی در راه صلح جهانی نداشته است را نادرست، احساساتی، غیرقابل دفاع و مضحک می‌دانند، اما آنها هم از شنیدن این خبر متعجب شدند. من خودم هرچه فکر کردم تا بتوانم مصداق این «تلاش فوق‌العاده برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی و ترغیب به همکاری میان مردم» بیابم جز چند سخنرانی یکی در روز تحلیف، یکی در ترکیه و یکی در مصر چیز دیگری نیافتم. اما اگر خواسته باشم به عنوان یک ایرانی به این موضوع نگاه کنم، باید گفت که در میان سیاستمداران کشورهای دموکرات و مدعی حقوق بشر منفعلانه ترین مواضع را باراک اوباما نسبت به آنچه برسر مردم ایران می‌آمد از خود نشان داد (همین مواضع حداقلی هم به دلیل فشار افکار عمومی اتخاذ شد) و اولین دولتی که از پذیرش رئیس‌جمهور منتخب مردم ایران صحبت به میان آورد هم دولت او بود (امری که مخالفت و واکنش شدید افکار عمومی جهان را برانگیخت و دولت وی مجبور به ماستمالی کردنش شد)، بماند که امروز با هوشمندی تحسین‌برانگیزی از همان‌ مردم ایران برای مستحق نشان دادن خود برای دریافت این جایزه، مایه می‌گذارد (همان‌هایی که اظهار نظر در مورد کشته شدنشان را مصداق دخالت در امور دیگر کشورها می‌دانست و به ابراز نگرانی بسنده می‌کرد)؛</p>
<p style="text-align:right;">نمی‌دانم شاید من تاکنون درک درستی از معنای صلح نداشته‌ام، شاید معنای حقیقی صلح همان است که حکمرانان فارغ از بلایی که بر سر مردمانشان می‌آورند برسر میز بنشینند و به دیپلماسی بین‌اللملی اصرار ورزند، شاید صلح همان <span style="color:#ff0000;">بوسه‌ای</span> است که فروغ فرخزاد در شعرش به تصویر درمی‌آورد:</p>
<p style="text-align:right;"><strong>من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>و اين جهان پر از صدای حركت پاهای مردمی‌ست</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>كه همچنان كه تو را </strong><span style="color:#ff0000;"><strong>می‌بوسند</strong></span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>در ذهن خود طناب دار</strong><strong> </strong><strong>تو را می‌بافند</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong> </strong></p>
<p style="text-align:right;">اما احساس می‌کنم این نوع نگرش به صلح نوعی پاک‌کردن صورت مساله است، موکول کردنش به زمانی دیرتر است، زمانی که همه می‌دانند بالاخره خواهد رسید اما همه تلاش می‌کنند که تنها در دوره مسئولیت خودشان نباشد. <a href="http://vertigone.wordpress.com/2008/09/19/antiwar_movement_1/">این روش </a>مسبوق به سابقه هم هست، در گذشته هم فراوان اتفاق افتاده که به جای تلاش در جهت حذف موانع صلح، تنها آن را به زمانی دیرتر به عقب انداخته‌اند و به همان دل خوش کرده‌‌اند.</p>
<p style="text-align:right;">بگذریم، اهدای جایزه صلح نوبل به اوباما مرا یاد نمایشنامه‌ای از استاد بهرام بیضایی انداخت، نمایشنامه‌ای قدیمی با عنوان «در حضور باد» که در سال 1347 زمانی که اوباما هنوز وارد دبستان هم نشده بود نوشته شده است، و عجیب است که شکل دنیا هنوز هم کوچکترین تغییری نکرده است.</p>
<p style="text-align:right;">نمایشنامه در فضایی تخیلی اتفاق می‌افتد جنگی در میان بوده و تمامی ساکنان کره زمین کشته شده‌اند، تنها 3 تن باقی مانده‌اند، و این سه تن به دنبال یافتن مسئول این واقعه هستند، از آنجا که نمی‌توانم تمامی این نمایشنامه را تایپ کنم، تنها بخش‌های مورد نظر خود را می‌اورم و ارتباط بین بخشی با بخش دیگر را با توضیحی کوتاه شرح می‌دهم (جملات خودم را با رنگی متفاوت مشخص می‌کنم)، البته خواندن نمایشنامه‌های استاد بیضایی به طور کامل مشخصاً لطف بسیار بیشتری دارد.</p>
<p style="text-align:right;">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<h1 style="text-align:right;">در حضور باد</h1>
<p style="text-align:right;">[یک مضحکه‌ی بی‌معنی]</p>
<p style="text-align:right;">1347 منتشر شده در دیوان نمایش [جلد 2] بهرام بیضایی – انتشارات روشنگران و مطالعات زنان- ISBN 964 6751 68 9</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;"><strong>اشخاص<br />
</strong> میانجی<br />
مرد چاق<br />
مرد دراز</p>
<p style="text-align:right;"><strong>صحنه<br />
</strong> چهارتیرک با یک سایبان پارچه‌ای؛ یک میز و چند صندلی</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#ffffff;">|</span></p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">[میانجی که دستمال سفیدی را در هوا تکان می‌دهد روی صحنه ایستاده]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> کجا هستید؟ کجایید &#8211; آهای! [مکث. جوابی نیست]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> [نگران عرق پیشانی خود را پاک می‌کند] می‌شنوید؟ &#8211; آهای-جواب بدین &#8211; لطفاً جواب بدین! [مکث. جوابی نیست. میانجی نگران]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> احتیاط؟ البته لازمه &#8211; ولی تا کی؟ می‌شنوید؟ حتماً! پس لطفاً منو بی‌جواب نذارین! [کلافه] اصلاً کجا هستید؟</p>
<p style="text-align:right;">[از راست مرد چاق وارد می‌شود]<br />
<strong> مرد چاق:</strong> [خوشحال] آشتی کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">[از چپ مرد دراز وارد می‌شود]<br />
<strong> مرد دراز:</strong> [خوشحال] آشتی کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">[از روبرو میانجی خوشحال پیش می‌دود]<br />
<strong> میانجی:</strong> بله آشتی؛ آشتی. پس همه موافقیم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> همه با هم تفاهم داریم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> همه دارای یک هدف مشترک هستیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> بیایید دست بدهیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> توجه کنید تماشاگران محترم؛ ما با هم دست می‌دهیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> ما می‌خواهیم از فواید آشتی صحبت کنیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> و حتی ممکن است قواعد دوستی را تشریح کنیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> ما ثابت می‌کنیم که دوستی با آشتی رابطه‌ی مستقفیم دارد.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> «زندگی کن و بگذار دیگران هم زندگی کنند»!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> «بنی آدم اعضای یک پیکرند»! چه گفته‌ی معروفی بله؛ با قلم زر باید نوشت!</p>
<p style="text-align:right;">…</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">سه نفر مدتی با هم تعارف می‌کنند، بعد از یکدیگر تعریف می‌کنند، بعد برای کشته شدگان گریه می‌کنند، بعد باز با هم تعارف می‌کنند، بعد هندونه زیز بغل هم می‌گذارند، بعد برای شهدا ابراز احترام ودلسوزی می‌کنند و</span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> آقایان – آقاین؛ یک لحظه‌ی تاریخی فرارسیده.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> آنها به ما رای داده بودند.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> ما جبران می‌کنیم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> ما باید مسئول این واقعه را به جهانیان معرفی کنیم! [آن دو دست می‌زنند و سوت می‌کشند]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> مسئول این واقعه باید به سزای اعمال ننگین خود برسد!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> در هر واقعه یک مسئول وجود دارد. شاید هم چندتا!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> شاید هم بیشتر!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> شاید هم کمتر!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> [به مرد دراز] به نظر شما مسئول کیست؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> رای بگیریم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> ولی اول رای بگیریم که رای بگیریم یا نه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> نمی‌خواهد رای بگیریم؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> اگر مسئول این فاجعه خودش رو داوطلبانه معرفی نکند –</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> اگر معرفی نکند چطور بشناسیمش؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [فکر می‌کند] من چه می‌دانم. ما چه می‌دانیم. اصلا چرا ما باید بدانیم؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> درسته ما کاره‌ای نبودیم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> ماهم یکی بودیم مثل دیگران؛ ما هم قربانی شدیم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> ولی بالاخره یک مسئول باید وجود داشته باشد.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> ما هیچ شرکتی نداشتیم. مارا قربانی کردند. ما را محکوم به یک شکنجه‌ی اخلاقی کرده‌اند. بله شکنجه! [گریان] من خجالت می‌کشم که زنده‌ام!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> ببینید چه رنجی می‌بریم! دیدید چقدر گریه کردیم؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> آقایان و خانمها؛ پس معلوم شد که ما هیچ دخالتی نداشتیم. [آن دو دست می‌زنند و هلهله می‌کنند]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> با این عواطف، چطور ما می‌توانستیم دخالتی داشته باشین؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> بله ما تکذیب می‌کنیم که دخالتی داشته‌ایم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> افسوس که آنها نیستند تا از ما تجلیل کنند!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> ولی با همه‌ی دخالتی که ما نداشته‌ایم- صبر کنید ببینم- [دقیق می‌شود] آقایان – با کمال احترام- ممکنه جیب‌هاتون رو بگردید؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [گیج] جیب‌ها؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> بگردید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [گیج] توی جیب ما خیلی چیزها هست.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> ولی یک چیز مشخص؛ بله – سر یک چیز مشخص از جیبتان بیرون مانده.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> راستی؟ [دستش با اسلحه از جیب بیرون می‌آید] عجب، این دیگه چیه؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [دستش با اسلحه‌ای بیرون می‌آید] دهه! کی این رو گذاشته توی جیب من؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> اصلاً این از کجا پیداش شده؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> امتحان کنید؛ شاید یک اسباب‌بازی معمولی باشه. یا فقط برای دفاع شخصی!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> نه نه؛ این خطرناکه. بهش دست نزنید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> بکشید کنار؛ مواظب باشید! خطر؛ خطر!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [ناگهان با خوشنودی] فهمیدم. خودشه! گیرش آوردیم؛ این مسئول همه جنایت‌هاست!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> درسته؛ بالاخره پیدا شد؛ خودشه! و باید سریعاً محکوم، طرد و نابود بشه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> محاکمه علنی؛ باید انتقام شهدا ازش گرفته بشه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> توجه، توجه؛ صحنه‌ی بعدی محاکمه است!</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">مرد چاق نقش دادستان و مرد دراز نقش وکیل مدافع رو به عهده می‌گیرن و بر سر اینکه آیا اسلحه به خودی خود مقصر است یا انسان مقصر است شدیداً با هم درگیر می‌شوند تا اینکه:</span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> شما مغلطه می‌کنید.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> شما سفسطه می‌کنید.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> شما بنده را نمی‌فهمید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق: </strong>شما بنده را بد تعبیر می‌کنید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> شما حسن نیت ندارید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> شما سوء نیت دارید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> ابله!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> بیشعور!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> نوبت را رعایت کنید.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [اسلحه را بر می‌دارد] بزنم مغزت را-</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [اسلحه را بر می‌دارد] پدرت را همین‌جا-</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> آفرین – آفرین؛ متشکرم. موضوع روشن شد!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [با خوشحالی] واقعاً؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [با خوشحالی] ما موفق شدیم! [با مرد چاق دست می‌دهد] تبریک!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> بله، شما نقشه را بسیار خوب و طبیعی اجرا کردید. آزمایش به نتیجه رسید. این دعوای ساختگی نشان داد که شما در اوج خشم و نفرت به اسلحه متوسل می‌شوید. بنابراین بهتر است اسلحه‌ای نباشد که به آن متوسل بشوید.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [خوشحال] درست است! منطقی است!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [اعلام می‌کند] رای دادگاه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>چاق و دراز:</strong> توجه؛ توجه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> [گویی رای را می‌خواند] ما، با توجه به مفهوم انسانی ِ انسانیت؛ درحالی‌که ارکان چهارگانه و حواس پنجگانه‌مان سالم بود؛ با به کار انداختن ششدانگ فکرمان در هقت وادی تصمیم؛ نتیجه گرفتیم که این وجود بی‌عاطفه، که هم گرم است و هم سرد – و هم مفید و هم مضر- این‌که گرچه ساخته‌ی ماست، ولی حاکم برماست، باید طرد و خلع و نابود شود!</p>
<p style="text-align:right;">[مرد چاق و مرد دراز به شدت دست می‌دهند و هلهله می‌کنند. میانجی تعظیم می‌کند]</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">حکم توسط دو مرد چاق و دراز به اجرا در می‌آید و پس از مدتی کلنجار رفتن با یکدیگر و تعارف تکه پاره کردن که چه کسی اول نطق کند، مرد چاق شروع می‌کند:</span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [سینه‌اش را صاف می‌کند] بله، آشتی چیز خوبی است. آشتی چیزی است که چیزس بهتر از آن نیست. آشتی همان است که همیشه بوده است و ما همان نیستیم که همیشه نبودیم. آشتی از چهار حرف تشکیل شده؛ و این چهار حرف – بدون شک – همان حروفی هستند که آشتی را تشکیل می‌دهند. پس اگر لازم باشد نتیجه‌ای بگیریم، نتیجه می‌گیریم که آشتی فراموش نشده و ما داریم راجه به آن حرف می‌زنیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> آفرین؛ زنده‌باد! نوبت شماست.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> من نمی‌دانم چه چیزی بگویم که تا به حال کسی نگفته باشد. هرکس هرچه را که داشته گفته است؛ و گاهی حتی آنچه را هم که نداشته. اما صحبت سر آشتی بود و سر چیزی جز آشتی نبود؛ و هر کس هرچه را که داشته و نداشته راجع به آن گفته است! به نظر من که نظری است مثل نظر همه؛ آشتی خیلی خوب است! و ما باید این را ضمن اعلامیه‌ای به دنیا بگوییم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> آقا ما این را به دنیا گفته‌ایم و دنیا به ما گفته است که آن را شنیده است!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> بله من هم شنیده‌ام که دنیا این را شنیده است؛ ولی کسی را ندیده‌ام که آن را دیده باشد!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> اجازه اجازه؛ این آشتی بی‌شک متضمن تمام آن منافعی است که این آشتی دارد و بی‌شک متضمن تمام آن مضاری نیست که این آشتی ندارد</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> احسنت!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> آفرین!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> معروضم خدمت آقایان که آشتی چیزی است که درهرکتاب لغتی پیدا می‌شود؛ ولی این خود کتاب لغت است که دیگر پیدا نمی‌شود!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> بله دیگر – وقتی همه مرده باشند اصلاً دیگر چه کتابی و چه لغتی؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> شیرین گفتید؛ بعد از این واقعه‌ی جانگداز</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">سه مرد تصمیم می‌گیرند که به نطق‌شان ادامه دهند اما مرد چاق و مرد دراز سر میزان صمیمیت و محبت و ارداتمندی و جان‌نثاری و بشردوستی‌‌شان برای چندمین مرتبه شدیداً بایکدیگر درگیر می‌شوند.</span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [تیر چوبی را می‌اندازد] من ارادتمندم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [سایبان را پاره می‌کند] من مشتاقم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [خود را به زمین می‌کوبد] من مخلصم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [خود را می‌زند] من فدایی‌ام!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> آقدر به شما علاقه دارم که –</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> آنقدر شما را محترم می‌شمارم که –</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> شما را به خدا بس کنید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> تو دیگه خفه شو؛ او باید قبول کند.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> نخیر؛ من از تو بشردوست‌ترم</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> هیچکس حق ندارد از من بشر دوست‌تر باشد.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> حالا که من هستم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> نیستی!</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">میانجی که برای میانداری به وسط آمده خود مورد هجوم دو مرد قرار می‌گیرد:</span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> نخیر – وایسا ببینم؛ تو به کدوم یک از ما حق می‌دهی</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> چه حقی؟ به نظر من بحث شما اصلاً بی‌معنی است.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> عجب؛ حرفهای من بی‌معنی است؟ پس تو لاید طرفدار او هستی!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> من چنین حرفی نزدم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> چطور؟ طرفدار من نیستی؟ پس لابد از او پول گرفته‌ای!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> ولم کنید؛ ولم کنید.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> وقتی ولت می‌کنم که عقیده‌ی واقعی‌ات رو بشنوم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> من هیچ عقیده‌ای ندارم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> تا سه شماره فرصت داری که عقیده‌ای پیداکنی. شنیدی؟ [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] بگو؛ کی بیشتر از همه دوستدار بشریت است؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> [وحشت‌زده]این؛ این کجا بود؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> از چی حرف می‌زنی؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> مگر نابودش نکردید؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> فقط به خاطر دفاع از حقیقت!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> که آن چه باشد؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> این که قبول کنید که من بشردوست‌ترم. وگرنه – [گریان] وگرنه خودم رو می‌کشم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> تو حق نداری خودت را بکشی.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [خشمگین] عجب؛ کی جلویم را می‌گیرد؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [اسلحه‌ای بزرگتر از قبلی بیرون می‌کشد] من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> [قلبش را می‌گیرد] خدایا –</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> نترسید؛ من نیت خیری دارم! تا وقتی زنده‌ام نمی‌گذام که او خودکشی کند!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> اگر جرات داری تکرار کن.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> بله – اگر بخواهی خودکشی کنی، می‌کشمت!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> چه غلطها – من دندانهایت را خرد می‌کنم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> من حلقومت را اره می‌کنم!</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">‌میانجی تصمیم به ترک آنجا می‌گیرد که آن دوجلویش را می‌گیرند</span></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> به عنوان یک بی‌طرف باید اعلام کنی که من بشردوست‌ترم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> شما دیوانه‌اید. شما دیوانه‌اید!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> بله؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> حرفهای شما اصلاً معنی ندارد.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> حرف من معنی ندارد؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> حرف هیچ‌کدامتان!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> حالا نشانت می‌دهم!<br />
[شلیک]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> حالا معنی‌اش را می‌فهمی<br />
[شلیک]</p>
<p style="text-align:right;">…<strong> </strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [هراسان] مثل این که می‌خواست چیزی بگوید.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [لرزان] آره – بگذاریم زمین.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> باشه اول تو.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> تو – [مکث] خواهش می‌کنم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> از کجا که وقتی گذاشتم تامین داشته باشم؟</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> من هم می‌گذارمش زمین؛ من به آشتی علاقمندم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> بله دارم می‌بینم!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> کوتاه بیا</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> تا وقتی این را دارم در شرایط مساوی هستیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> یعنی &#8211; هیچکدام از ترس شروع نمی‌کنیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> آره. ترس بدی است. در عوض با این ترس بشریت حفظ می‌شه. می‌بینی من هم مثل تو به فکر بشریتم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> بالاخره یکی اشتباه می‌کنه؛ یکی شروع می‌کنه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> نه، اونی که بشردوست‌تره اول شروع نمی‌کنه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> پس اونی که بشردوست‌تره قربانیه!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [وحشت زده] یعنی من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [ترسیده] من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [شلیک می‌کند] من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [شلیک می‌کند] من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> قبول کن من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> من بیشتر از تو به آشتی علاقه دارم.<br />
[شلیک]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> نخیر من<br />
[شلیک]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> من!<br />
[شلیک]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد دراز:</strong> [به زانو می‌افتد] من!</p>
<p style="text-align:right;"><strong>مرد چاق:</strong> [به زانو می‌افتد] من!</p>
<p style="text-align:right;">[هر دو می‌افتند. میانجی ناگهان شاد و خوش و خندان بلند می‌شود]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>میانجی:</strong> آشتی چیز خوبی است!</p>
<p style="text-align:right;">[اوهم می‌افتد]</p>
<p style="text-align:right;"><strong>پایان</strong></p>
<p style="text-align:right;">ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ</p>
<p style="text-align:right;">اهدای جایزه صلح نوبل به باراک اوباما آنهم فقط به خاطر نطق‌های غرا و خواندن شعر سعدی باعث یادآوری این نکته به من شد که همچنان دنیا به مضحکی همین مضحکه‌ی استاد بیضایی است و هنوز خیلی مانده که بتوان شاهد دنیای بهتری بود اگر اصلاً چنین اتفاقی نه در طول عمر من بلکه در طول عمر جهان بوقوع بپیوندد. اما با این رویه‌ای که امورز شاهد آنیم تصور می‌کنم که صلح تنها زمانی که همه انسان‌ها از بین رفته باشند و تنها در حضور باد ممکن است.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/932/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/932/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/932/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/932/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/932/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/932/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/932/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/932/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/932/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/932/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=932&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/10/10/in_front_of_the_wind/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>رجزخوانی قرآنی و انتخاب قاطع محمود احمدی‌نژاد</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/09/27/quran_bluff/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/09/27/quran_bluff/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 15:36:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Social Article]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[بلوف]]></category>
		<category><![CDATA[بازی در زمین حریف]]></category>
		<category><![CDATA[رجزخوانی پوچ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=925</guid>
		<description><![CDATA[امروز بعد از مدتی گرفتاری ِ اداری وقت کردم کمی وب‌گردی کنم، در بالاترین لینک «اگر میتوانید آیه‌ای مانند قرآن بیاورید» خودنمایی می‌کرد، فرستنده لینک این رجزخوانی قرآن را که اگر راست مى‏گويند سخنى مثل آن بياورند به چالش گرفته و از نگاه من، سخنی نه مثل نوشته‌های قرآن، بلکه بسیار ارزشمندتر از آن ارائه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=925&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">امروز بعد از مدتی گرفتاری ِ اداری وقت کردم کمی وب‌گردی کنم، در بالاترین لینک «<a href="http://balatarin.com/permlink/2009/9/26/1774064"><span style="color:#000000;">اگر میتوانید آیه‌ای مانند قرآن بیاورید</span></a>» خودنمایی می‌کرد، فرستنده لینک این رجزخوانی قرآن را که <span style="color:#993300;"><strong>اگر راست مى‏گويند سخنى مثل آن بياورند</strong></span> به چالش گرفته و از نگاه من، سخنی نه مثل نوشته‌های قرآن، بلکه بسیار ارزشمندتر از آن ارائه کرده است. ذوق کامنتگذاران هم دست کمی از فرستنده لینک ندارد و در کامنت‌ها هم انبوهی از سخنان زیبا، عمیق و بسیار انسانی‌ به چشم می‌آید. اما نکته‌ای که در میان بحث و جدل موافقان معتقد و متعصب و مخالفان، نظر من را به خود جلب می‌کند، انتخابات ریاست جمهوری دهم است.</p>
<p style="text-align:right;">انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری اسلامی ایران، چقدر مشابه این رجزخوانی قرآنی (بهتره بگم <strong>بلوف</strong> قرآنی) و توجیهات موافقانش است. آن یکی می‌گوید سخنی مشابه من بیاورید؛ به فرض که چنین کاری هم انجام شود، چه مکانیسمی به قضاوت در مورد ارزش این دو سخن ِ در مقابل ِ هم (یکی سخن قرآن و دیگر سخن مدعی) بنشیند و نشان دهد که کدامیک ارزشمند‌تر است. مکانیسم شورای نگهبان چطور است؟ خوب اگر هیات قضّات این مسابقه بازهم احمد جنتی و دیگر فقهای دست‌نشانده‌ی رهبر فرزانه انقلاب باشند، نتیجه، مسلماً پیروزی قاطع و با اختلاف زیاد قرآن و محمود در کنار هم خواهد بود و هر ادعای پیروزی ِ دیگری کار دشمنان و فریب‌خوردگان و مُهربردل‌خوردگان و غرض‌ورزان است.</p>
<p style="text-align:right;">اصلاً مگر قرار بوده از مسابقه‌ای که داور و قواعد و شرکت کننده‌اش همگی در یک گروه و دسته هستند، پیروزی گروه مقابل حاصل آید!</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/925/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/925/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/925/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=925&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/09/27/quran_bluff/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خرشدگی وابسته به خودخرپذیری و خرشدگی مستقل از آن!</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/09/16/self_donkey_recognition/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/09/16/self_donkey_recognition/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2009 14:14:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Social Article]]></category>
		<category><![CDATA[فریب]]></category>
		<category><![CDATA[پینوکیو]]></category>
		<category><![CDATA[پشیمانی]]></category>
		<category><![CDATA[خودخرپذیری]]></category>
		<category><![CDATA[خر]]></category>
		<category><![CDATA[خرشدگی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=910</guid>
		<description><![CDATA[
«بالاخره پینوکیو هم سوار کالسکه‌ای شد که پر از بچه‌های شیطون و سرزنده و پرانرژی بود و با اونا روانه شهر اسباب‌بازی‌ها شد. در شهر اسباب‌بازی او مثل همه بچه‌های اونجا غرق در تفریح و خنده و شادمانی شد، یک روز صبح که او از خواب بیدار شد متوجه تغییر عجیبی در خودش شد، او [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=910&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><img class="size-full wp-image-909 alignleft" title="donkey" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/09/donkey.jpg?w=214&#038;h=308" alt="donkey" width="214" height="308" /></p>
<p style="text-align:right;padding-left:120px;"><span style="color:#000080;background-color:#ffffff;">«بالاخره پینوکیو هم سوار کالسکه‌ای شد که پر از بچه‌های شیطون و سرزنده و پرانرژی بود و با اونا روانه شهر اسباب‌بازی‌ها شد. در شهر اسباب‌بازی او مثل همه بچه‌های اونجا غرق در تفریح و خنده و شادمانی شد، یک روز صبح که او از خواب بیدار شد متوجه تغییر عجیبی در خودش شد، او گو<span style="background-color:#ffffff;">ش‌های بزرگ پشمالویی داشت و دم در آورده بود. پینوکیو خودش رو تو آینه ورانداز کرد، دور خودش چرخید، دمش رو تکون تکون داد، نه خواب نمی‌دید، همه چیز حقیقی ‌ِ حقیقی بود. پینوکیو خر شده بود.»</span></span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;"><span style="color:#ffffff;">|</span></span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;"><span style="color:#ffffff;">|</span></span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;"><span style="color:#ffffff;">|</span></span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;"><span style="color:#ffffff;">|</span></span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;"><span style="color:#ffffff;">|</span></span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="background-color:#ffffff;">اما پینوکیو خیلی خیلی قبل‌تر از اینکه گوش و دم در بیاورد خر شده بود، او بارها و بارها خر شده بود، بارها و بارها به روباه مکار و گربه نره سواری داد بود. این بار هم پینوکیو دقیقاً همان زمانی که تصمیم گرفت سوار کالسکه شهر اسباب‌بازی بشود تمام و کمال تبدیل به خر شد. چیزی که در اون روز صبح اتفاق افتاد تنها بسته تشویقی (Bonus Package) داستان بود. بدون این تغییر هم تفاوتی در وضعیت «خرشدگی» پینوکیو ایجاد نمی‌شد. در تمام آن دفعات پیشین، همگی خوانندگان داستان متوجه می‌شدند که پینوکیو خر شده است، اما احساس خرشدگی معمولاً در خود پینوکیو بوجود نمی‌آمد و اگر هم بوجود می‌آمد دوامی نمی‌آورد و همواره پشیمانی لحظه‌ای او به سرعت به فراموشی سپرده می‌شد. اما این بار فرآیند خرشدگی پینوکیو با فرآیند «خودخرپذیری» او به تکامل می‌رسد. این فرآیند دوم البته در ابتدا با انکار و ناباوری او روبرو می‌‌شود اما در نهایت، این، وجود‌ِ گوش‌های پشمالو، دم دراز و سم‌ها است که بر ناباوری پینوکیو غلبه می‌کند و او به ناچار می‌پذیرد که حقیقتاً خر شده است. جلوه نمادین این خرشدگی (که در گوش و دم و سم به تبلور می‌‌رسد) به پینوکیو کمک می‌کند تا با تمام وجود خریت را درک کند و در انتها همین درک عمیق خریت باعث رستگاری او نیز می‌گردد.</span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/910/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/910/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/910/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/910/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/910/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/910/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/910/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/910/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/910/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/910/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=910&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/09/16/self_donkey_recognition/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/09/donkey.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">donkey</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من اعتراضی نکردم، من سوسیالیست نبودم 1</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/28/double_standard/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/28/double_standard/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 20:35:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[Double Standard]]></category>
		<category><![CDATA[منفعت]]></category>
		<category><![CDATA[ولایت فقیه]]></category>
		<category><![CDATA[یک بام و دو هوا]]></category>
		<category><![CDATA[گذشته]]></category>
		<category><![CDATA[بابک داد]]></category>
		<category><![CDATA[دادگاه نمایشی]]></category>
		<category><![CDATA[درون کاست قدرت]]></category>
		<category><![CDATA[سکوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=906</guid>
		<description><![CDATA[نوشته بابک داد را می‌خوانم، نوشته‌ای با عنوان «&#8221;ترور دموکراسی&#8221; در ايران! راه جابجايی نرم و قانونی قدرت، &#8220;مسدود&#8221; است!»  بابک در این نوشته به دادگاه نمایشی سعید حجاریان می‌پردازد و سپس گریزی تاریخی می‌زند به ماجرای ترور سعید حجاریان نزدیک به ده سال قبل و این دادگاه امروز را به ترور مجدد حجاریان همانند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=906&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">نوشته بابک داد را می‌خوانم، نوشته‌ای با عنوان «&#8221;<a href="http://mag.gooya.com/politics/archives/2009/08/092799.php">ترور دموکراسی&#8221; در ايران! راه جابجايی نرم و قانونی قدرت، &#8220;مسدود&#8221; است!</a>»  بابک در این نوشته به دادگاه نمایشی سعید حجاریان می‌پردازد و سپس گریزی تاریخی می‌زند به ماجرای ترور سعید حجاریان نزدیک به ده سال قبل و این دادگاه امروز را به ترور مجدد حجاریان همانند می‌کند. در روایت خود از ترور حجاریان می‌نویسد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align:right;">«… تمام ۱۷ روزی که سعيد در کما قرار داشت، شبانه روز در بيمارستان بودم ]…[ در بسياری از ديدارها من کنار تخت سعيد ايستاده بودم و واکنشها و احساسات گوناگون دوستان و دشمنان حجاريان را می ديدم. به وضوح می‌توانستم در چهره برخی عيادت کنندگان، «حسرت» را ببينم! حسرت از هدف‌گيری ناشيانه سعيد عسگر! و هراس احتمال زنده ماندن سعيد، که همان روزها حسين شريعتمداری و کيهان او را «سعيد عزيز!» خطاب و برايش به ظاهر دلسوزی می‌کردند! اما بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم. رئيس دفتر مقام معظم(!) رهبری! عصر يکی از همان روزها، يک تاکسی پژوی ساده (!) با چهار سرنشين اجازه يافت وارد محوطه اختصاصی ساختمان شرقی بيمارستان (محل درمان سعيد) شود. داخل تاکسی، چهار مرد تنومند نشسته بودند. وقتی پياده شدند، نفر وسطی عمامه سفيدی بر سر خود گذاشت و ناگهان تبديل شد به «حجت الاسلام محمدی گلپايگانی» رئيس دفتر مقام معظم رهبری! ]…[ آقای گلپايگانی پيام همدردی منافقانه «حضرت آقا» را به خانم دکتر مرصوصی (همسر سعيد) و مسعود حجاريان (برادر سعيد) و ساير بستگان او ابلاغ کرد و گفت «آقا» هر شب سعيد عزيز را دعا می کنند!(که لابد زودتر خلاص شود!) همان موقع، آن «حسرت» را در چهره آقای گلپايگانی ديدم. مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را بابت نشانه گيری ناشيانه و «زخمی کردن» سعيد حجاريان به فحش و نفرين می کشد. مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند.…» <span style="color:#999999;">2</span></p>
</blockquote>
<p style="text-align:right;">خطوطی پایین‌تر در اشاره به دادگاه نمایشی می‌نویسد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align:right;">ديروز باز هم سعيد حجاريان به «تير کين آلود» آيت‌الله خامنه ای گرفتار آمد و «ترور» شد!»</p>
</blockquote>
<p style="text-align:right;">به روایت تاریخی بابک داد مجدداً و با دقت بیشتری نگاه کنید، به خصوص به زمان افعال مورد استفاده برای اطمینانش:</p>
<p style="text-align:right;">بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی <strong><span style="text-decoration:underline;">ديدم</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="text-decoration:underline;">مطمئن بودم</span> </strong>دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را … به فحش و نفرين می کشد</p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="text-decoration:underline;">مطمئن بودم</span> </strong>مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا می‌کند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند</p>
<p style="text-align:right;">متوجه منظور من شدید؟ بابک نمی‌گوید که در نگاه گلپایگانی چیزی دیدم که الان متوجه شدم حسرت از کشته نشدن حجاریان بود، نمی‌گوید حالا فهمیدم که گلپایگانی داشت توی دلش به عسگر فحش می‌دهد، نمی‌گوید حالا می‌فهمم که چقدر خامنه‌ای دوست داشته حجاریان زنده نماند، بلکه صحبت از این می‌کند که همان زمان اطمینان داشته که:</p>
<p style="text-align:right;">رهبر معظم انقلاب، ولی مطلقه فقیه، بالاترین مقام نظام مقدس جمهوری اسلامی، همانی که برای تایید صلاحیت و فعالیت در نظام جمهوری اسلامی شرط التزام عملی به او لازم است، همانی که طبق اصل 5 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران <span style="color:#999999;">3</span> عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است و طبق اصل 109 همین قانون <span style="color:#999999;">4</span> باید حائز صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری باشد، هم او دستور ترور شهروندان کشورش (نه! مسئولان رده بالای حکومت خودش) را صادر کرده است.</p>
<p style="text-align:right;">اگر بپذیرم که حقیقتاً بابک داد همان زمان پی به این نکات برده است، سئوالی که برای من پیش می‌آید این است که به چه دلیل 10 سال باید بگذرد و چنین فجایعی اتفاق بیافتد و نهایتاً مرجع تقلیدی پیدا شود و تلویحا این ولی فقیه را جائر بخواند تا آقای بابک خان داد جسارت نوشتن و گفتن در این موارد را به دست آورد. آیا همان اطمینانی که بابک داد از آن صحبت می‌کند برای او کافی نبود که در همان موقع به جائریت خامنه‌ای پی ببرد؟ اگر واقعاً همان زمان چنین اطمینانی وجود داشته پس می‌توان حدس زد که دلایلی باعث چشم‌پوشی و اغماض بابک داد بر حقیقتی چنین موحش شده است. اشتباه نشود اصلاً منظورم شخص بابک داد عزیز نیست، منظورم تمامی آن افرادی هستند که دقیقاً پس از اتفاقات این هفته‌ها و روزها ناگهان پی به ماهیت نظام پی برده‌اند و البته همگی صراحتا و یا تلویحاً ادعا می‌کنند که چنین درکی را از قبل داشته‌اند، حال سکوت آن‌ها را در این مدتی که می‌گویند از ماهیت نظام مطلع بوده‌اند به چه حساب باید گذاشت. جمله‌ی بسیار درستی که محمدعلی ابطحی فردای روز انتخابات در وبلاگش نوشت را بخوانید:</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146310128">«این بار اگر دوباره فراموش نکنیم، جریان غیر دولتی و اصلاح‌طلب را باید به این نتیجه رسانده باشد که دیگر از طریق صندوق‌های رای نمی‌شود، به فکر اصلاح بود.»</a></p>
<p style="text-align:right;">ببینید، <strong>اگر دوباره فراموش نکنیم</strong>، پس بار(های) دیگر و شواهد دیگری هم بوده است که متاسفانه فراموش شده یا مورد اغماض و چشم‌پوشی قرار گرفته است. (اگر خوشبینانه نگاه کنیم)</p>
<p style="text-align:right;">اما جای چیزی که من را به عنوان یک شهروند عادی این کشور، بتواند به این گونه اصلاح‌طلبان، امیدوار کند و اعتمادی نسبت به آنها در من بوجود آورد، متاسفانه همچنان خالی است. درست است که تغییر لحن نوشته‌های بابک داد و اینکه او برخلاف رویه 2 -3 ماه پیش و قبل از آن، جسورانه و بی‌محابا بر خامنه‌ای می‌تازد و انگشت اتهام به سمت او نشانه می‌رود ( آنچنان که خود من که با اینکه نسبت به اصلاح‌طبان هیچ سمپاتی‌ای ندارم گاهی اوقات شدیداً نگران می‌شوم که اینها که بر سر ابطحی و زید‌آبادی و … که هنوز چیزی نگفته و ننوشته بودند چنین بلایی آوردند اگر دستشان به بابک برسد چه برسر روزگار او خواهند آورد) نشانه‌ی بسیار مثبتی است. اما عدم پذیرش و اقرار به اشتباهات دوران زمامداری این افراد، و نقدناپذیر و بدون‌خدشه دانستن آن دوران (چه از جانب موسوی و کروبی و خاتمی و چه از جانب مسئولان رده پایین‌تری چون بابک داد ، که به استناد نوشته خودش از همان ده سال پیش ولایت مطلقه امر را به خوبی می‌شناخته و متاسفانه در این مورد نه تنها سکوت کرده که خود نیز در سلسله مراتبی پایین‌تر به تقویت نطام او پرداخته است) این تصور را در من بوجود می‌آورده که اگر امروز چنین تقلبی صورت نگرفته بود و اگر گروه متبوع بابک داد به قدرت می‌رسید، این خامنه‌ای _که الان بابک داد به تمسخر ِ او می‌پردازد و در مقابل القابش علامت تعجب می‌گذارد_ علیرغم اطمینان او از کینه‌توزی و جنایتکاری و آمری ترورش مجدداً همان آیت‌الله خامنه‌ای مقلب به القاب مقام معظم رهبری و مقام عظمای ولایت می‌بود و بازهم می‌شد همانند تمام ده‌ سال گذشته بر جنایتکاری او چشم‌پوشید و به فراموشی سپرد!</p>
<p style="text-align:right;">متاسفانه قرار گیری درون کاست قدرت، امکان و احتمال درک و تحلیل صحیح را از فرد می‌گیرد، محسن سازگارا در صدای آمریکا می‌گفت در زمانی که در قدرت بوده وقتی چیزهایی درباره فجایع درون زندان‌ها می‌شنیده باور نمی‌کرده یا به قول خود او ترجیح می‌داده باور نکند، متاسفانه این خصوصیت قدرت است، زمانی می‌توانی به تحلیل درست آن بپردازی که از آن خارج شده باشی (یا اخراج شده باشی) و منافع شخصی تو دیگر به آن گره نخورده باشد. این موضوع را من شخصاً ممی‌توانم بپذیرم که موسوی، خاتمی، کروبی، رفسنجانی و &#8230; به این دلیل که بخشی از قدرت بوده‌اند و به آن دلبسته و وابسته بوده‌اند، توان تحلیل و پذیرش آنچه در دوران قدرتمندی‌شان اتفاق افتاده است را در زمان خودش نداشته‌اند و از آن بی‌خبر بوده‌اند، اما امروز چه؟ امروز که این آقایان ناگهان با واقعیت مخوف جمهوری اسلامی ایران روبرو شده‌اند (با این فرض خوشبینانه که شناختی  از آن نداشتند) و خودشان هم دیگر در قدرت نیستند چرا امروز به پذیرش اشتباهات خود و اقرار به آن نمی‌پردازند (البته شاید به اشتباه گمان می‌کنند مجدداً می‌توانند در این نظام شراکت داشته باشند و به این دلیل است که محافظه‌کارانه موضع مشخصی  اتخاذ نمی‌کنند) و چرا همچنان و با همان قدرت سابق سخن از اندیشه‌های امام، آرمان امام و دوران طلایی (!) او می‌گویند. از نگاه من مساله اصلاً (آنگونه که حامیان این افراد ادعا می‌کنند) این نیست که این‌ حرف‌ها تاکتیک است و اعتقاد قلبی این آقایون نیست، نه خیر، متاسفانه هنوز هم این آقایان نمی‌خواهند بپذیرند که در رساندن کشور به این مرحله همگی به همراه امامشان و اندیشه‌ها و آرمان‌های او دست داشته‌اند و نقش آفرینی کرده‌اند. هنوز هم نمی‌خواهند بپذیرند که اگر دادگاه‌های نمایشی و اعترفات تحت شکنجه و پخش فیلم اعترفات نادرست است، پس برای قطب‌زاده و آیت‌الله شریعتمداری، احسان طبری و … هم نادرست بوده، اگر حذف دیگر گروه‌های سیاسی  به این شیوه‌ها نادرست است پس رویه‌ی حذفی حزب جمهوری اسلامی و سرانش (همین حذف شده‌های امروز) نادرست بوده است، اگر تجاوز و قتل و شکنجه مخالفان نادرست است پس تمام آنچه در دوران خمینی اتفاق افتاده نادرست بوده است، اگر مرتضوی و رادان متجاوز و جنایتکار هستند پس اسدالله لاجوردی هم متجاوز و جنایتکار هست و نه لایق تعریف و تمجید، اگر انچه در دوران مسئولیت (بگوییم بی‌مسئولیتی) محمود شاهرودی و صادق لاریجانی در حال وقوع است نادرست است، پس آنچه در دوران یوسف صانعی اتفاق افتاده هم نادرست است.</p>
<p style="text-align:right;">برسر زبان‌ها انداخته‌اند که معیار حال افراد است، حتی اگر این را هم بپذیریم آیا نفی و زیرسوال بردن جنایات و وحشی‌گری‌های یک گروه، و در همان حال تعریف و تمجید و آرمان‌سازی از گروه دیگری با کارنامه‌ای به همین سیاهی و پر از جنایت و وحشی‌گری (که اتفاقاً خود هم بخشی از آن بوده‌ و نقشی درآن داشته‌اند) نشان دهنده حال تغییر یافته‌ی افراد است، یا نشان دهنده استاندارد دوگانه و سیاست یک بام و دوهوا؟</p>
<p style="text-align:right;">ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
<strong> توضیحات:</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>1-</strong> اشاره به شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نی‌مولر می‌دانند و به شکل‌های مختلف نقل شده:<br />
«آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم.  و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.»</p>
<p style="text-align:right;"><strong>2-</strong> بعضی جملات را برای کوتاه شدن نقل قول حذف کردم که جای حذف را مشخص کردم، تاکیدها، علائم تعجب و گیومه‌ها از خود بابک داد است.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>3- </strong> اصل ۵:<br />
در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهده‏دار آن می‌گردد.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>4-</strong> اصل 109 – شرایط و صفات رهبر<br />
1. صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه.<br />
2. عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام.<br />
3. بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری.<br />
در صورت تعدد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قوی‏تر باشد مقدم است.</p>
<p style="text-align:right;">
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/906/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/906/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/906/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/906/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/906/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/906/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/906/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/906/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/906/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/906/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=906&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/28/double_standard/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>33</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ما مردمان دانا!</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/19/knowledge/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/19/knowledge/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 19 Aug 2009 16:21:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[Social Article]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[باهوش]]></category>
		<category><![CDATA[دانایی]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دستآورد]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکر]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=891</guid>
		<description><![CDATA[
جخ امروز
از مادر نزاده‌ام
نه
عمر ِ جهان بر من گذشته است.
نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،
…
اعراب فريب‌ام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.
…
خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=891&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><blockquote>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#993300;">جخ امروز<br />
از مادر نزاده‌ام<br />
نه<br />
عمر ِ جهان بر من گذشته است.</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#993300;">نزديک‌ترين خاطره‌ام خاطره‌ی قرن‌هاست.<br />
بارها به خون ِمان کشيدند<br />
به ياد آر،<br />
…</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#993300;">اعراب فريب‌ام دادند<br />
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينه‌ی خويش بر ايشان در گشودم،<br />
مرا و همه‌گان را بر نطع ِ سياه نشاندند و<br />
گردن زدند.<br />
…</span></strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong><span style="color:#993300;">خوش‌بيني‌ برادرت تُرکان را آواز داد<br />
تو را و مرا گردن زدند.<br />
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد<br />
تو را و همه‌گان را گردن زدند.<br />
…</span></strong></p></blockquote>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#993300;">1363 احمد شاملو مدایح بی‌صله</span></p>
<p style="text-align:right;">هفته پیش شاهد برنامه‌ی تفسیرخبر صدای آمریکا بودم با حضور هوشنگ اسدی و حسن ماسالی، تاکید چندباره هوشنگ اسدی بر موضوعی دلیل نوشتن این پست شد که البته نوشتنش به تاخیر افتاد. در پاسخ به حسن ماسالی که معتقد بود روشنفکران باید در این میانه نقش درست را (برخلاف فرصت‌های قبلی) ایفا کنند، هوشنگ اسدی بیان می‌کرد که ما (یعنی روشنفکرهایی شامل خودش و احتمالاً حسن ماسالی) در این میانه نقشی نداریم و باید دنباله‌روی مردم باشیم. این سخن با اعتراض ماسالی روبرو بود که روشنفکر نباید جوگیر و احساسی، دنباله‌روی توده شود وگرنه تجربه 57 تکرار خواهد شد. در مقابل هوشنگ اسدی برای بار چندم در آن برنامه تاکید کرد که مردم ایران <strong>باهوش</strong> هستند و همواره <strong>بهترین انتخاب</strong> را انجام می‌دهند و الان هم <strong>می‌دانند</strong> چه باید بکنند، روشنفکران تنها باید نظاره‌گر رفتار و عملکرد آن‌ها باشند و به دنبال خواست مردم و درجهت آن حرکت کنند.</p>
<p style="text-align:right;">در روزهای بعد، از نوشتن پستی در مورد این موضوع که می‌دانستم باعث واکنش احساسی مخاطب خواهد شد صرفنظر کرده بودم، اما تکرار ِ فراوان جملاتی با همین مضمون از جانب بسیاری از حامیان این جنبش ِ به اصطلاح سبز وادارم کرد که دست به کی‌بورد شوم و خطوطی در این مورد بنویسم.</p>
<p style="text-align:right;">در این هفته‌ها حتماً شما هم با چنین جملاتی فراوان روبرو شده‌اید:</p>
<p style="text-align:right;">مردم ایران باهوش هستند و بهترین انتخاب را انجام می‌دهند.</p>
<p style="text-align:right;">مردم ایران خودشان می‌دانند چه کاری را باید انجام دهند.</p>
<p style="text-align:right;">مردم ایران نشان دادند که درک سیاسی بسیار بالایی دارند.</p>
<p style="text-align:right;">و…</p>
<p style="text-align:right;">نه، به این موضوع که این <strong>«مردم»</strong> که همه از جانبش صحبت می‌کنند اصلاً چه مفهومی دارد و چگونه و از طریق چه مکانیسمی می‌توان صفتی را به یک چنین مجموعه ناهمگونی اطلاق کرد نمی‌خواهم بنویسم که درموردش زیاد نوشته شده و گوشی به این حرف‌ها بدهکار نبوده و بازهم نخواهد بود.</p>
<p style="text-align:right;">از موضع دیگری می‌خواهم به این قضیه نگاه کنم: اینکه چگونه و براساس چه شواهدی می‌توان به این نتیجه رسید که ما مردم ایران‌زمین مردمانی باهوش هستیم، خودمان می‌دانیم باید چه کار کنیم، همواره بهترین انتخاب را انجام داده‌ایم و احتیاج به کمک هیچ فردی هم نداریم.</p>
<p style="text-align:right;">اگر منظور از این دانستن و باهوش بودن، زرنگی به معنای مصطلح این روزهایش باشد (همان که آقا کمال _بنگاهی فیلم صمد دربدر می‌شود_ به صمدآقا می‌گوید: زرنگی اونه که کار نکنی، ولی وانمود کنی داری کار می‌کنی) من صددرصد با او هم عقیده‌ام که اکثریت ما مردم ایران بسیار زرنگ و باهوش هستیم، خیلی خوب می‌دانیم چگونه از زیر بار مسئولیت خود شانه‌ خالی کنیم، به خوبی می‌دانیم که چگونه تقصیرات خود را به گردن دیگران بیاندازیم و چگونه از موقعیت و شرایط خود به خاطر منافع شخصی‌مان سوءاستفاده کنیم. ما همواره در بدست آوردن منافع کوتاه مدت خود بالاترین حد هوش و دانایی را از خود بروز می‌دهیم. اما وقتی که صحبت از اتفاقات و تغییر و تحولات سیاسی می‌شود دیگر صحبت این نوع زرنگی نیست، صحبت از دانش و هوشی است که تاثیر خود را آنچنان نمایان به ظهور رسانده که هرکسی می‌تواند به راحتی از چنین امری به عنوان یک حقیقت غیرقابل کتمان صحبت کند. چنین چیزی حتماً باید از دست‌آوردهای تاریخی و نتایج ِ اعمال و تصمیم‌گیری‌های ما و یا از تلاش هرروزه‌مان در جهت کسب دانایی و آگاهی مشخص شود.</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/42-15533322_24_36-1.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-892" style="margin-left:10px;margin-right:10px;" title="42-15533322_24_36 (1)" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/42-15533322_24_36-1.jpg?w=243&#038;h=365" alt="42-15533322_24_36 (1)" width="243" height="365" /></a></p>
<p style="text-align:right;">به تاریخ و دستآوردهای تاریخی ما مردمان باهوش و دانا نگاه می‌کنیم، جنگ؛ کشتار؛ فرقه‌سازی؛ تکفیر؛ برادرکشی؛ بازگشایی دروازه‌ها در مقابل عرب، مغول، ترک و افغان؛ پناه بردن به هر مهاجمی برای رهایی از ظلم و ستم حاکمان وقت و گرفتار ظلم و ستم حاکمان جدید شدن و آخرین دستآورد دانایی و هوش درخشانمان هم نظام ولایت مطلقه فقیه است.</p>
<p style="text-align:right;">ممکن است در پاسخ گفته شود که آنچه در گذشته بوده این چنین بوده و امروز با وضعیتی متفاوت روبرو هستیم، امروز و به خاطر حکومت سی‌ساله جهل و استبداد مذهبی حاکم آگاه شده‌ایم و دیگر آن اتفاقات قبلی تکرار نخواهد شد. به امروز می‌نگریم:</p>
<p style="text-align:right;">به آمار کتاب‌خوانی ما مردمان دانا: سرانه دو دقیقه کتابخوانی در شبانه‌روز برای هر ایرانی! به متوسط شمارگان کتاب‌ها بنگریم، 3000 نسخه! و این آمارها را در مقابل مصرف 60 میلیارد و 200 میلیون نخ سیگار در سال یعنی سرانه 2.35 نخ در شبانه‌روز  برای هر ایرانی قرار دهید. ما مردمان دانا به ازای هر 2 دقیقه‌ای که در شبانه‌روز  کتاب می‌خوانیم، 2.5 نخ سیگار دود می‌کنیم! نمی‌دانم کشیدن هر سیگار دقیقاً چقدر زمان می‌برد، اگر میانگین دو دقیقه برای هر سیگار را در نظر بگیریم سرانه‌ی سیگارکشی ما ایرانیان بیش از 2 برابر سرانه‌ی کتابخوانی ماهست. سرچشمه‌ی دانایی ما مردمان اگر این <strong>دوست بی‌زبان سابق</strong> نیست پس کجاست. نکند کلاس‌های برگزار شده در تاکسی‌ها و دود سیگارها منبع این دانش است؟</p>
<p style="text-align:right;">بازهم به آمار نگاه می‌کنیم، فیلم پرفروش ما مردمان دانا چه نام دارد: «اخراجی‌های 2»!؟ در حالیکه در سالن سینماهایی که فیلم بهرام بیضایی «وقتی همه خوابیم» پخش می‌شود به زحمت دو ردیف صندلی پر می‌شود، ما مردمان دانا ساعت‌ها برای دیدن فیلم اخراجی‌های 2 به صف می‌ایستیم. این از فیلم پرفروشمان، پربیینده‌ترین فیلم‌مان هم به قول بزرگواری فیلم مستند «نرگس2» است.</p>
<p style="text-align:right;">کتاب پرفروش ما چیست؟ «کافه پیانو»!؟ کتابی که در یک سال بیش از 20 بار چاپ شده و سهم به سزایی از آن  سرانه کتاب‌خوانی (چند خط بالاتر) ما مردمان را به خود اختصاص داده است. توجه داشته باشید که این آمارها اصلاً قدیمی نیستند، اصلاً به گذشته‌ی تاریخی‌ ِ ما و مردمان نسل‌های گذشته مربوط نمی‌شود، مربوط به همین سه- چهار ماه پیش است و همین مردم ِ مورد ِ نظر ِ هوشنگ اسدی، که هنوز صدای هلهله و تمجید و تعریفشان از این دواثر پرفروش در دو زمینه‌ی تاثیرگذار فرهنگی کتاب و سینما گوش‌ها را نوازش می‌داد، و زمان نواختن پدیدآورندگانشان فرا نرسیده بود.</p>
<p style="text-align:right;">شاید بیان کنندگان جملات مذکور معتقدند که ظرف همین 2 ماه ِ پس از شبه‌کودتای حکومتی، ما مردم ایران ناگهان به سرچشمه‌ی دانایی و هوش دست یافته‌ایم، پس در این صورت باید شکرگذار و ممنون این حکومت و کودتایش هم باشیم که باعث شد چنین اتفاق خجسته‌ای روی دهد. اما نـه، چنین اعتقادی درکار نیست، به نظر من در پس این جملات، یک فریبکاری منفعت‌طلبانه عمیق نهفته است که از احساساتی بودن ما مردمان و نیازمان به تمجید و تحسین به خوبی بهره می‌برد و آنچنان سخن می‌گوید که مخاطب خوش‌خوشان‌ش بشود و ذوق زده از این تمجید پرمبالغه، حسابی ویژه برای گوینده این سخنان باز کند و روزی جبران این شکسته نفسی دروغین او را به بهترین شکل ممکن بکند.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ<br />
پی‌نوشت:</strong></p>
<p style="text-align:right;"><strong>1:</strong> کشیدن یک سیگار بین 5 تا 6.5 دقیقه به طول می‌انجامد، این عدد را با اندازه‌گیری زمان در فرد سیگاری بدون آنکه خود او متوجه باشد به دست آورددم. به این شکل ما نزدیک به 6  برابر زمانی که به کتاب خواندن اختصاص می‌دهیم مشغول سیگار کشیدن هستیم.</p>
<p style="text-align:right;"><strong>2:</strong> خواندن نوشته شیدان وثیق با عنوان <a href="http://mag.gooya.com/politics/archives/2009/08/092414.php">«جنبش همگانی، &#8220;جنبش سبز&#8221; و پس نشستن‌ها»</a> در خبرنامه‌ی گویا را به دوستان توصیه می‌کنم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/891/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/891/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/891/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=891&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/19/knowledge/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/42-15533322_24_36-1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">42-15533322_24_36 (1)</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آزادی بیان برو به درک !!</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/14/freedom_expression/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/14/freedom_expression/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 21:10:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[مخالف]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی بیان]]></category>
		<category><![CDATA[اندیشه]]></category>
		<category><![CDATA[استبداد]]></category>
		<category><![CDATA[بنیادگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[دموكراسی]]></category>
		<category><![CDATA[سانسور]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=873</guid>
		<description><![CDATA[یکی از تصاویر تظاهرات اعتراضی برسر قائله مربوط به کارتون‌های محمد بن‌ عبدالله تصویر مردی با قیافه‌ای شبیه به بنیادگرایان اسلامی است در حالیکه در بلندگو صحبت می‌کند و پشت سرش پلاکاردی برافراشته شده که روی آن نوشته «آزادی بیان برو به جهنم». در کنار این پلاکارد و در همین تجمع، پلاکاردهای دیگری با نوشته‌هایی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=873&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">یکی از تصاویر تظاهرات اعتراضی برسر قائله مربوط به کارتون‌های محمد بن‌ عبدالله تصویر مردی با قیافه‌ای شبیه به بنیادگرایان اسلامی است در حالیکه در بلندگو صحبت می‌کند و پشت سرش پلاکاردی برافراشته شده که روی آن نوشته «آزادی بیان برو به جهنم». در کنار این پلاکارد و در همین تجمع، پلاکاردهای دیگری با نوشته‌هایی مثل کسانی که به پیامبر اسلام توهین کردند را گردن بزنید، یا سلاخی کنید، یا حتی کشتار دسته جمعی کنید نیز فراوان به چشم می‌خورد* و جالب اینکه این تظاهرات در قلب اروپا و شهرلندن اتفاق می‌افتاد.</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/freedom-of-expression-go-to-hell.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-874" title="freedom-of-expression-go-to-hell" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/freedom-of-expression-go-to-hell.jpg?w=300&#038;h=451" alt="freedom-of-expression-go-to-hell" width="300" height="451" /></a></p>
<p style="text-align:right;">در نگاه اول اینجور به نظر می‌آید که این افراد کاملاًَ نسبت به چیزی که خواستش را با برافراشتن پلاکاردهایشان نشان می‌دهند ناآگاه و بیگانه‌اند. از این موضع که متوجه نیستند حضورشان در خیابان و حمل این چنین پلاکاردهایی مستقیماً ناشی از همین آزادی بیان مورد اعتراض‌شان است و اگر این آزادی بیان به جهنم فرستاده شده بود این افراد نمی‌توانستند به این آسانی در خیابان‌های لندن بایستند و شعار کشتار و سلاخی و نسل‌کشی بدهند. (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Hate_speech">حتی در بسیاری از مناطق و کشورهای آزاد دنیا چنین پلاکاردهای تهدید آمیزی عبور از خطوط قرمز آزادی بیان محسوب می‌گردد</a>) اما ماجرا اینگونه نیست، این افراد کاملاً از آنچه درصدد انجام آن هستند آگاه هستند. آنها هرگز درفکر فرستادن آزادی بیان به جهنم نیستند، بلکه در فکر این هستند که آزادی بیان را برای خود و همفکران خود انحصاری کنند. «آزادی بیانی که اجازه ابراز عقیده‌های مخالف ِ اعتقادات من را بوجود می‌آورد باید به جهنم برود». آنچه این افراد می‌خواهند آزادی بیان مطلق مشابه نوع کیهانی و رجانیوزی آن هست: با آزادی مطلق هرچه می‌خواهی در مورد هرکسی و هر اندیشه‌ای و هر رفتاری که در مقابل خود می‌دانی بگو و بنویس و رفتار کن.</p>
<p style="text-align:right;">چنین درکی از آزدی بیان انحصاری دو دلیل متفاوت می‌تواند داشته باشد:</p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;">دلیل اول منافع مختلفی هست که این نوع آزادی بیان کمک به نگهداری و بقای آن می‌کند</span></p>
<p style="text-align:right;"><span style="color:#000080;">و دلیل دوم این است که فرد تصور می‌کند صاحب حقیقت محض تنها او و همفکرانش هستند و به این شکل به خود حق می‌دهد در مورد دیگر صداها داوری کند و آنهایی را که نادرست و باطل می‌داند از بین ببرد.</span></p>
<p style="text-align:right;">نکته جالب اینست که آن گروه اول که علت انحصارطلبی بیان برای‌شان منافع نهفته در این انحصار است نیز لااقل وانمود می‌کنند که از نگاه گروه دوم و با این توجیه که صدای مقابل باطل و عاری از حقیقت و یا حتی دشمن حقیقت است دست به این انحصار زده‌اند. تفاوت این دو گروه در این است که گروه اول نه از سر تعصب ِ ناشی از نادانی، بلکه با اگاهی کامل دست به از بین بردن صدای مقابل می‌زند و در این راه منافعی به دست می‌آورد و هرزمان که این منافع ایجاب بکند به راحتی مدافع و قاتل انواع دیگری از اندیشه می‌شود اما گروه دوم صرفاً به دلیل عدم درک مفهوم آزادی بیان و از سر تعصب ِ ناشی از کم‌دانی، این حذف صدای مقابل، مخالف و یا متفاوت را انجام می‌دهد. در دراز مدت این حذف نه تنها به منفعت او نخواهد بود بلکه به ضرر او و به منفعت افرادی از گروه اول (که در بسیاری از موارد از گروه دوم بهره ‌می‌برند) تمام خواهد شد. مثال کاملاً قابل درک گروه اول همان کیهان و رجانیوز، معرف حضور همگان هست و مثال گروه دوم هم فکر می‌کنم لازم به معرفی نباشد: حامیان متعصب گروه‌های سیاسی فعال در ایران از چپ و راست و میانه، اصولگرا و اصلاح‌طلب و محافظه‌کار و &#8230;</p>
<p style="text-align:right;">از کیهان و رجانیوز و هر گروهی که در فکر حفظ منافع خود از راه خفه کردن صدای مقابل هست که نمی‌توان انتظاری داشت. اما نگرانی زمانی بوجود می‌آید که گروه‌ها و افرادی که لااقل در ظاهر (انگیزه خوانی که نمی‌توان کرد) شعار برابری و آزادی و دموکراسی می‌دهند، اقدام به تحدید و قربانی کردن آزدی بیان می‌کنند. و متاسفانه برای این تحدیدها همواره توجیه‌های ارزشی ِ غیرقابل نقد فراون است و همیشه چیزهایی هست که فراتر و باارزش‌تر از انسان می‌گردند و بهانه‌ی حذف صدای مخالف می‌شوند. یک روز این اسلام است که دست بالا را دارد، روزی خون شهیدان، روزی میراث مارکس، روزی سیبیل رفیق استالین، روزی آرمان والای حزب و …</p>
<p style="text-align:right;">بدترین اشتباه زمانی اتفاق می‌افتد که هرکس نقش قاضی و دادستان و مامور اجرای احکام رو خود به عهده بگیرد، ابراز عقیده‌ای را به داروی بنشیند و براساس نظام ارزش‌گذاری خود و همفکرانش حکم صادر کند و خود دست به اجرای آن بزند. در جوامع استبداد زده‌ای مثل جامعه ما متاسفانه، اکثریت همواره گمان می‌کند که حق دارد آنچه رو خود صحیح می‌داند به دیگران تحمیل کند و هرچه مخالف آن است را سانسور کند. این اتفاق بخصوص در شرایط بحرانی و ویژه بیشتر به چشم می‌آید، مثلاً در شرایط امروز کشور ما که یک شبه‌کودتا به وقوع پیوسته است، گروهی هم‌فکر به این نتیجه می‌رسند (به درست یا به غلط) که فلان نویسنده یا وبلاگ نویس مزدور رژیم است و آنچه می‌نویسد در جهت حمایت از کودتاچیان و توهین به خون شهدای (!) جنبش سبز است. پس به خود اجازه می‌دهد که صدای مجازی او را با استفاده از انواع و اقسام ترفندها (هک سایت، از بین بردن پهنای باند سایت، پرکردن میل باکس، فحاشی، ساخت اکانت‌های فیس‌بوک و تویتر و فرندفید جعلی و هزاران شیوه‌ی دیگر) حذف کند. غافل از اینکه اگر این شیوه‌ها باب شود گروه همفکر دیگری هم می‌تواند به این توجیه برسد که مثلاً نوشته‌های فلان رهبر اصلاح‌طلب توهین به خون شهدای (!) مبارزه با استبداد، مثلاً میرزاده عشقی و جهانگیرخان صوراسرافیل است و اقدام به حذف و ایجاد مشکل در راه ابراز عقیده‌ی او نماید و دیگر به هیچ شکل نمی‌توان جلوی این شیوه‌ها را گرفت. اگر می‌پنداریم که عقیده‌ای در راستای حمایت از استبداد است، تنها دو راه برای مقابله با آن داریم، یکی اینکه به نقد و پاسخگویی محترمانه آن عقیده بپردازیم (و البته احتمال اینکه این بحث‌ها به نتیجه برسد بسیار ناچیز است) و دیگر اینکه کمکی به انتشار آن اندیشه نکنیم، ولی هرگز نمی‌توانیم و نباید مانع ابراز عقیده‌ای و انتشار آن شویم.</p>
<p style="text-align:right;">از هر گروه و دسته‌ای که باشیم، اگر هدف‌مان درهربازه‌ی زمانی و با هر روشی (در کوتاه مدت، میان‌مدت، درازمدت، پله‌پله، دوپله‌دوپله، خرگوشی، لاکپشتی و&#8230;) دست‌یابی به آزادی و دموکراسی و در نهایت «آینده‌ی بهتر» باشد حذف اندیشه‌های مخالف هر قدرهم عجیب و غریب و احمقانه و مزورانه در حمایت استبداد و …**به نظرمان آید و مانع‌تراشی در برابر ابراز و انتشارش نمی‌تواند ما را در این راه یاری کند. وقتی هدف ایجاد جامعه‌ای باشد که <strong>هــــــــــــمـــــــــگـان</strong> از حقوق برابر برای بیان عقیده خود و دست‌یابی آزاد به اطلاعات و انتشار آن عقاید برخوردار باشند و هیچ‌ فرد یا گروهی به دلیل قرار گرفتن در میان اکثریت یا به خاطر دین، جنسیت،  رنگ و&#8230; خود دارای امتیاز ویژه‌ای (رانت) نسبت به دیگران نباشد از همین حالا باید این کار را شروع کرد، این موضوعی نیست که بتوان آن‌را به فازی دیگر موکول کرد که اگر این چنین شود هرگز آن فاز را به چشم نخواهیم دید.</p>
<p style="text-align:right;">ممکن است اینگونه توجیه شود که رژیم خود پروژه‌ی حذف و تحدید اندیشه‌های مخالف را با انواع و اقسام روش‌های سبعانه و ناجوانمردانه آغاز کرده است و عمل ما مقابله به مثل محسوب می‌شود، همانطور که بالاتر گفتم انتظاری که از یک حکومت تمامیت‌خواه مذهبی می‌توان داشت متفاوت از انتظاری است که از مدعیان مباره با استبداد و تلاش‌گران راه آزادی و دموکراسی داریم. اتفاقاً نمونه‌ی همین رژیم تمامیت‌خواه، بهترین نمونه‌ی ممکن در پیش چشمان ماهست که چطور وقتی حذف اندیشه کلید خورد یکی پس از دیگری هراندیشه‌ی مخالفی را تار و مار می‌کند و حتی به افرادی که روزی در همین حذف‌ها همراه و یاورش بودند هم رحم نمی‌کند. از درون حذف اندیشه تنها چیزی که به دست می‌آید استبداد است و تنها تفاوت در رنگ این استبدادهاست که می‌تواند سیاه، سرخ، سبز و &#8230; باشد.</p>
<p style="text-align:right;">در انتها باید بگویم که من به شخصه وقتی با فردی روبرو می‌شوم که علیرغم ادعای آزادی و دموکراسی و برابری‌اش بازهم به توجیهات مختلف سعی در تحدید آزادی بیان دیگران می‌کند نمی‌توانم در ادعایش به دیده تردید نگاه نکنم.<br />
_________________________________________________________</p>
<p style="text-align:right;">توضیحات:</p>
<p style="text-align:right;">*وقتی در گوگل در جستجوی عکس‌های مربوط به این تظاهرات بودم، به شوخی بسیار عمیق و جالبی که با یکی از این پلاکاردها شده بود برخوردم<br />
پلاکاردی که می‌گوید:<br />
&#8220;آنهایی را که به  اسلام توهین کردند گردن بزنید&#8221;</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/behead_those_who_insult_islam.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-875" title="behead_those_who_insult_islam" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/behead_those_who_insult_islam.jpg?w=255&#038;h=345" alt="behead_those_who_insult_islam" width="255" height="345" /></a><br />
به راحتی می‌توان هرچیزی را مقدس شمرد و در این پلاکارد جایگزین کرد، به خصوص ما ایرانیان که در مقدس‌سازی‌های یک‌شبه بسیار توانا هستیم.</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/behead.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-876" title="behead" src="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/behead.jpg?w=500&#038;h=661" alt="behead" width="500" height="661" /></a></p>
<p style="text-align:right;">**مسلماً منظورم از هر اندیشه‌ای نژادپرستی، پورنوگرافی کودکان و مواردی مشابه آن‌ها نیست که در هر یک از این موارد ملاحضاتی مختص به خود آن‌ها وجود دارد.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/873/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/873/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/873/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/873/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/873/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/873/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/873/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/873/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/873/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/873/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=873&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/14/freedom_expression/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/freedom-of-expression-go-to-hell.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">freedom-of-expression-go-to-hell</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/behead_those_who_insult_islam.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">behead_those_who_insult_islam</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://vertigone.files.wordpress.com/2009/08/behead.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">behead</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>واژه رنگ ِ زندگی بود *</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/08/terms_color/</link>
		<comments>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/08/terms_color/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 Aug 2009 14:35:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>ورتيگونه</dc:creator>
				<category><![CDATA[Politics]]></category>
		<category><![CDATA[Social Article]]></category>
		<category><![CDATA[قلب معنا]]></category>
		<category><![CDATA[معنازدایی]]></category>
		<category><![CDATA[واژه]]></category>
		<category><![CDATA[آزادی]]></category>
		<category><![CDATA[اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[استنطاق]]></category>
		<category><![CDATA[بازجویی]]></category>
		<category><![CDATA[توریه]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ]]></category>
		<category><![CDATA[دزدی واژه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=866</guid>
		<description><![CDATA[از همان روزی که سقراط به راه افتاد و شروع به پرسیدن کردن که: فضیلت چیست؟ یکی از اصلی‌ترین مراکز توجه فیلسوفان به وضوح خود را مشخص کرد: مساله شناخت.
2500 سال تاریخ فلسفه، پر از تلاش فیلسوفان برای حل موضوع شناخت است، چه این شناخت مرتبط با یک جسم دارای حضور فیزیکی باشد مثل یک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=866&subd=vertigone&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:right;">از همان روزی که سقراط به راه افتاد و شروع به پرسیدن کردن که: فضیلت چیست؟ یکی از اصلی‌ترین مراکز توجه فیلسوفان به وضوح خود را مشخص کرد: مساله شناخت.<br />
2500 سال تاریخ فلسفه، پر از تلاش فیلسوفان برای حل موضوع شناخت است، چه این شناخت مرتبط با یک جسم دارای حضور فیزیکی باشد مثل یک میز و چه مرتبط با یک مفهوم فاقد حضور فیزیکی مثل آزادی. صور و مثل افلاطون، جوهر ارسطو، عینیت و ذهنیت دکارت، پدیدارشناسی هوسرل، نظریه تصویری معنای ویتگنشتاین و… همگی تلاش‌هایی برای پاسخ به این پرسش بوده است که وقتی واژه‌‌ای به کار می‌بریم مثل میز یا آزادی دقیقاً  منظور ما چیست و چه شناختی از آن داریم.<br />
در خارج از دنیای فلسفه اما وضع به گونه‌ای دیگر بوده است، در آنجا «واژه رنگ زندگی بود» و میز، میز بود، شناخته شده بود و هیچ کسی شک نمی‌کرد که چه چیزی هست. اینکه میز بودنش، از میزنیا (صورت ازلی میز) است یا از جوهر میزی، یا از صفاتش، یا از شکل به تجربه درآمدنش، یا از نوع به حس درآمدنش به کلی فاقد معنا و اهمیت بوده است. اما وضع درمورد مفاهیم به این سادگی نبوده است، در اینجا واژه‌ها به بازی گرفته می‌شدند، معانی‌شان آنقدر بالا و پایین می‌شد و شکل عوض می‌کردند و در هر دورانی معنایی را منتقل می‌کردند.  به عنوان مثال واژه آزادی در زبان پارسی و پیش از مشروطیت تنها و تنها یک معنا داشته است و آن رهایی از زندان و حبس و باز شدن غل و زنجیر بوده است، در آن دوران اگر بر دست و پایتان زنجیری بسته نشده بود نمی‌توانستید به دنبال آزادی باشید (در کشور ما خوشبختانه برده‌داری هم مرسوم نبوده که آزادی معنایی در آن متن برای خود پیدا کند). مشروطیت اما آزادی را با معنای جدیدش به میان واژگان ما می‌آورد و این واژه آنقدر مورد استفاده قرار می‌گیرد که امروزه همگان درکی از آن در ذهن خود دارند. مشکلات از زمانی آغاز می‌شود که برخی از واژه‌ها همانند همین آزادی دارای اعتبار می‌شوند، و یا در نـُـرم‌‌های پذیرفته شده‌ی جهانی و بین عموم جا باز می‌کند. اینجاست که هر گروهی سعی می‌کند آن واژه و اعتبار نهفته درآن را از آن خود کند. و ما ناگهان با تلاش تعجب‌برانگیز افرادی روبرو می‌شویم که واژه‌هایی با مفاهیم کاملاً متضاد با عملکرد و تفکرشان را فراوان به کار می‌برند. یکی مثل نقل و نبات از واژه آزادی استفاده (سوءاستفاده) می‌کند دیگری از دموکراسی، آن یکی از روشنفکری و … این رفتار به خصوص در میان سیاست‌بازان مملکت ما که <strong>متاسفانه</strong> همگی اسلام‌گرا هم هستند بیش از دیگر جاها خودنمایی می‌کند. متاسفانه از این لحاظ که سنت‌های ناپسند اسلامی و به خصوص شیعی  به کمک این تصاحب مفاهیم و واژه‌ها می‌آیند و رفتاری مثل توریه** در فرهنگ سیاسی جا باز می‌کند و سیاست‌مدار اسلام‌گرای ما بدون کوچکترین نگرانی هرچه می‌خواهد می‌گوید و هرواژه‌ای را که دارای اعتبار می‌یابد لوث می‌کند و درحقیقت به گند می‌کشد. وقتی احمدی‌نژاد از آزادی نسبتاً مطلق در جامعه ایران صحبت می‌کند (بگذریم از این مطلق ِ نسبی) دروغ نگفته است، او تنها توریه کرده و آزادی مورد نظر او نسبت به آنچه شنونده از آن برداشت می‌کند از جنسی متفاوت است. این تازه سیاست در رفتار یک شخص هست، از نگاه سیاست کلی، واژه‌ای مثل بازجویی یا بازپرسی تنها به این خاطر در میان واژه‌های ما جا باز می‌کند که سیستم قضایی ما می‌خواهد رویه‌ای مدرن برای خود دست و پا کند، چرا که تمایل دارد حتی درظاهر هم که شده از نرم‌های رایج جهانی عقب نباشد. اتفاقی که می‌‌افتد اینست که همان استنطاق قدیم (به معنای نطق کسی را باز کردن) که اینک داری بار معنایی منفی شده است انجام می‌شود ولی از نام خنثی و امروزی ِ بازجویی (دوباره و چندباره جستجو کردن) یا بازپرسی ( دوباره و چندباره پرسیدن) استفاده می‌شود. مشکل دیگر اینجا بوجود می‌آید که کم‌کم همین واژه‌های امروزی هم بار معنایی و حسی ِ همتای سابق خود را به خود می‌گیرند و پس از مدتی، بازجویی هم دارای همان بار معنایی منفی استنطاق (یا حتی منفی‌تر از آن) می‌شود.</p>
<p style="text-align:right;">به این ترتیب واژه‌ها یکی پس از دیگری از معنای اصلی خود تهی می‌شوند و نهایتاً از حیز انتفاع ساقط می‌شوند. نمونه‌های این واژه‌های از معنا تهی‌شده بسیار است، من به جای اینکه بگویم پشتیبان «اصلاح‌طلبی» هستم، ترجیح می‌دهم بگویم که پشتیبان رفرم هستم، چرا که اصلاح‌طلبی به خاطر همین سوءاستفاده سیاسی مکرر، دیگر معنای مشخص خود را حمل نمی‌کند، و اگر بخواهم بگویم «بی‌دین» (لامذهب=لامصّب) یا «بی‌خدا» هستم اینگونه می‌گویم که به دین یا به خدا باور ندارم. یا واژه «مهرورزی» که ترجیح می‌دهم اصلا از آن استفاده نکنم. نمونه دیگر واژه «گزینش» واژه‌ای که به خودی خود دارای بار معنایی مثبتی باید باشد، آنچنان در این سال‌ها منفی و ترسناک شده‌است که فکر می‌کنم ده‌ها سال زمان ببرد که دوباره بتواند سرخود را بالا بگیرد.</p>
<p style="text-align:right;">البته تمامی این ماجرا را نباید و نمی‌توان به گردن سیاست‌بازان اسلام‌گرا انداخت، بخش بسیار بزرگی از این فرآیند به خود ما برمی‌گردد. مقداری به دلیل بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها و مقدار بیشتری به دلیل عدم حساسیت ما نسبت به این قلب معنای در حال وقوع.</p>
<p style="text-align:right;">بی‌مبالاتی ما در به‌کارگیری واژه‌ها به خصوص وقتی رخ می‌نماید که از واژه‌ای بدون اینکه از معنای درست آن مطلع باشیم صرفاً به خاطر اینکه آن واژه مد شده یا هردلیل دیگری استفاده کنیم، به طور مثال از چندماه قبل از انتخابات شاهد استفاده روزافزونی از واژه‌های عملگرایی یا پراگماتیسم و ایده‌آلیسم بوده‌ام و در اکثر موارد منظور نویسنده یا گوینده ارتباط بسیار ناچیزی با معنای واقعی این واژه‌ها داشته است. یا سال‌ها پیش و به شکل خاص در دوره‌ی هشت‌ساله دولت اصلاح‌طلبان حکومتی واژه‌ای که بسیار پرمصرف شده‌بود پارادایم بود.</p>
<p style="text-align:right;">اما قسمت بسیار عمده‌ی تاثیر ما بر این روند آنجاست که نه تنها حساسیتی نسبت به آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم نشان نمی‌دهیم بلکه با دلایل و توجیهات بسیاری نوع گفتار و واژه‌گزینی گوینده یا نویسنده در استفاده از ترکیبات و واژه‌های غیرشفاف و پرایهام و ابهام را تائید هم می‌کنیم و به این ترتیب اجازه می‌دهیم این تخریب زبانی پرقدرت‌تر از پیش ادامه پیدا کند. در مقابل این تخریب و برای بازپس گیری رنگ زندگی‌مان کاری که از دست ما برمی‌آید اینست که دست به یک پالایش کلامی در واژه‌های سیاسی مورد استفاده خود بزنیم*** و درکنار آن هر جمله‌بندی و واژه‌گزینی مبهم و غیرشفافی را که از هرفردی و درهرمقامی می‌شنویم _فارغ از اینکه شخصاً توانسته‌ایم منظور و هدف او را از میان خطوط و جملات و واژه‌ها درک کنیم (یا تصور می‌کنیم توانسته‌ایم درک کنیم)_ مورد اعتراض و نقد قرار دهیم و تقاضای شفافیت کنیم. شاید بد نباشد که این کار را از همین نوشته شروع کنیم.</p>
<p style="text-align:right;">آنچه در این خطوط نوشته‌ام نگاه یک فرد عادی به موضوعی بسیار پیچیده بود که به دعوت دوست عزیزم <a href="http://talentedmoron.blogspot.com">کودن با استعداد</a> انجام شد، به نظر من پرداختن شایسته به چنین موضوعی از گروهی  متشکل از زبان‌شناسان، جامعه‌شناسان، روانشناسان و فلاسفه امکان‌پذیر می‌گردد. طبق شیوه این پاس‌کاری‌های وبلاگی من هم از دوستان عزیزم، <a href="http://crimsondevil50.blogspot.com/">ابلیس</a>، <a href="http://olad.blogsky.com/">اولاد</a> و <a href="http://loobia-loobia.blogspot.com/">لوبیا </a>خواهش می‌کنم در صورت تمایل و داشتن وقت، من و دیگر دوستان را از نگاه منحصربه فردشان به این موضوع بهره‌مند سازند، البته بهتر است برای درک بهتر موضوع این بازی وبلاگی، <a href="http://talentedmoron.blogspot.com/2009/08/twisting-words.html">مطلب</a> کودن با استعداد را مطالعه کنند.</p>
<p style="text-align:right;">____________________________________________________________<br />
توضیحات:</p>
<p style="text-align:right;">* بخشی از ترانه ایرج جنتی عطایی به نام شب‌گریه که توسط ابی اجرا شده است</p>
<p style="text-align:right;">** توریه</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=4032">از دانشنامه جهان اسلام</a>:<br />
اصطلاحی در متون دینی بدین معنا که متکلم معنایی از کلام خود را که مرادش نیست به مخاطب منتقل کند. توریه، در لغت به معنای پنهان کردن، پوشانیدن و افشا نکردن راز است.<br />
در اصطلاح متون دینی و فقها توریه آن است که متکلم از سخن خود معنایی را جز آنچه مخاطب می فهمد (یعنی معنایی خلاف ظاهر) اراده کند. به تعبیر منابع ادبی و علوم قرآنی ، توریه که از محسِّنات معنویِ سخن به شمار می‌رود، آن است که گوینده، لفظی را که دو معنای نزدیک و دور (قریب و بعید) دارد، به کار بَرَد و به اتکای قرینه‌ای پنهان، معنای دور را اراده کند، حال آنکه مخاطب به معنای نزدیک التفات بیابد. در این منابع ، توریه با واژه هایی چون ایهام و تخییل و مغالطه و توجیه هم معرفی و اقسامی برای آن بیان شده است</p>
<p style="text-align:right;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/توریه">از ویکیپدیا</a>:<br />
توریه یا صرفه‌جویی در بیان حقیقت یا سخن نیمه‌راست بیان سخنی‌است که معنای آن به ظاهر درست است؛ اما آن‌چه مخاطب از آن درک می‌کند نادرست و دروغ است؛ یعنی جمله صادق بیان می‌شود که موجب می‌گردد، شخص دوم از آن جمله مفهوم گمراه‌کننده و فریبنده موردنظر گوینده را دنبال کند.<br />
مثال‌ها<br />
&#8220;من واقعاً راننده خوبی‌ هستم. در این سی سال اخیر، فقط دوبار به خاطر سرعت بالا جریمه شده‌ام.&#8221; این جمله درست است، اما گوینده هفته پیش رانندگی را شروع کرده و با این حال دوبار هم جریمه شده‌است؛ پس راننده خوبی نیست.<br />
&#8220;متأسفم، نمی‌توانم پولی را که درخواست کردی، به تو بدهم. متأسفانه امروز صبح فراموش کردم کیف پولم را همراه خودم بیاورم.&#8221; گوینده دروغ نگفته‌است، اما پول‌هایش را در جیبش گذاشته و کیف پولش را همراه نیاورده‌است.</p>
<p style="text-align:right;">*** چند ماه پیش نیز دوست خوبم <a href="http://pardeh.blogspot.com">اسد زمینی</a> در مطلبی که متاسفانه نتونستم پیداش کنم از لزوم چنین پالایشی صحبت کرده‌بود.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/vertigone.wordpress.com/866/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/vertigone.wordpress.com/866/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/vertigone.wordpress.com/866/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/vertigone.wordpress.com/866/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/vertigone.wordpress.com/866/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/vertigone.wordpress.com/866/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/vertigone.wordpress.com/866/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/vertigone.wordpress.com/866/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/vertigone.wordpress.com/866/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/vertigone.wordpress.com/866/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=vertigone.wordpress.com&blog=1818680&post=866&subd=vertigone&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://vertigone.wordpress.com/2009/08/08/terms_color/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/3b1f1e4d93d663fb1c44362513e865ea?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">ورتيگونه</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>