نوشته بابک داد را میخوانم، نوشتهای با عنوان «”ترور دموکراسی” در ايران! راه جابجايی نرم و قانونی قدرت، “مسدود” است!» بابک در این نوشته به دادگاه نمایشی سعید حجاریان میپردازد و سپس گریزی تاریخی میزند به ماجرای ترور سعید حجاریان نزدیک به ده سال قبل و این دادگاه امروز را به ترور مجدد حجاریان همانند میکند. در روایت خود از ترور حجاریان مینویسد:
«… تمام ۱۷ روزی که سعيد در کما قرار داشت، شبانه روز در بيمارستان بودم ]…[ در بسياری از ديدارها من کنار تخت سعيد ايستاده بودم و واکنشها و احساسات گوناگون دوستان و دشمنان حجاريان را می ديدم. به وضوح میتوانستم در چهره برخی عيادت کنندگان، «حسرت» را ببينم! حسرت از هدفگيری ناشيانه سعيد عسگر! و هراس احتمال زنده ماندن سعيد، که همان روزها حسين شريعتمداری و کيهان او را «سعيد عزيز!» خطاب و برايش به ظاهر دلسوزی میکردند! اما بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم. رئيس دفتر مقام معظم(!) رهبری! عصر يکی از همان روزها، يک تاکسی پژوی ساده (!) با چهار سرنشين اجازه يافت وارد محوطه اختصاصی ساختمان شرقی بيمارستان (محل درمان سعيد) شود. داخل تاکسی، چهار مرد تنومند نشسته بودند. وقتی پياده شدند، نفر وسطی عمامه سفيدی بر سر خود گذاشت و ناگهان تبديل شد به «حجت الاسلام محمدی گلپايگانی» رئيس دفتر مقام معظم رهبری! ]…[ آقای گلپايگانی پيام همدردی منافقانه «حضرت آقا» را به خانم دکتر مرصوصی (همسر سعيد) و مسعود حجاريان (برادر سعيد) و ساير بستگان او ابلاغ کرد و گفت «آقا» هر شب سعيد عزيز را دعا می کنند!(که لابد زودتر خلاص شود!) همان موقع، آن «حسرت» را در چهره آقای گلپايگانی ديدم. مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را بابت نشانه گيری ناشيانه و «زخمی کردن» سعيد حجاريان به فحش و نفرين می کشد. مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا میکند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند.…» 2
خطوطی پایینتر در اشاره به دادگاه نمایشی مینویسد:
ديروز باز هم سعيد حجاريان به «تير کين آلود» آيتالله خامنه ای گرفتار آمد و «ترور» شد!»
به روایت تاریخی بابک داد مجدداً و با دقت بیشتری نگاه کنید، به خصوص به زمان افعال مورد استفاده برای اطمینانش:
بيشتر از همه، آن «حسرت» را در چهره آقای محمدی گلپايگانی ديدم
مطمئن بودم دارد توی دلش، سعيد عسگر احمق را … به فحش و نفرين می کشد
مطمئن بودم مقام عظمای ولايت، شب و روز دارد خداخدا میکند، سعيد از کماء بيرون نيايد و تمام کند
متوجه منظور من شدید؟ بابک نمیگوید که در نگاه گلپایگانی چیزی دیدم که الان متوجه شدم حسرت از کشته نشدن حجاریان بود، نمیگوید حالا فهمیدم که گلپایگانی داشت توی دلش به عسگر فحش میدهد، نمیگوید حالا میفهمم که چقدر خامنهای دوست داشته حجاریان زنده نماند، بلکه صحبت از این میکند که همان زمان اطمینان داشته که:
رهبر معظم انقلاب، ولی مطلقه فقیه، بالاترین مقام نظام مقدس جمهوری اسلامی، همانی که برای تایید صلاحیت و فعالیت در نظام جمهوری اسلامی شرط التزام عملی به او لازم است، همانی که طبق اصل 5 قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران 3 عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است و طبق اصل 109 همین قانون 4 باید حائز صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه، عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام، بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری باشد، هم او دستور ترور شهروندان کشورش (نه! مسئولان رده بالای حکومت خودش) را صادر کرده است.
اگر بپذیرم که حقیقتاً بابک داد همان زمان پی به این نکات برده است، سئوالی که برای من پیش میآید این است که به چه دلیل 10 سال باید بگذرد و چنین فجایعی اتفاق بیافتد و نهایتاً مرجع تقلیدی پیدا شود و تلویحا این ولی فقیه را جائر بخواند تا آقای بابک خان داد جسارت نوشتن و گفتن در این موارد را به دست آورد. آیا همان اطمینانی که بابک داد از آن صحبت میکند برای او کافی نبود که در همان موقع به جائریت خامنهای پی ببرد؟ اگر واقعاً همان زمان چنین اطمینانی وجود داشته پس میتوان حدس زد که دلایلی باعث چشمپوشی و اغماض بابک داد بر حقیقتی چنین موحش شده است. اشتباه نشود اصلاً منظورم شخص بابک داد عزیز نیست، منظورم تمامی آن افرادی هستند که دقیقاً پس از اتفاقات این هفتهها و روزها ناگهان پی به ماهیت نظام پی بردهاند و البته همگی صراحتا و یا تلویحاً ادعا میکنند که چنین درکی را از قبل داشتهاند، حال سکوت آنها را در این مدتی که میگویند از ماهیت نظام مطلع بودهاند به چه حساب باید گذاشت. جملهی بسیار درستی که محمدعلی ابطحی فردای روز انتخابات در وبلاگش نوشت را بخوانید:
ببینید، اگر دوباره فراموش نکنیم، پس بار(های) دیگر و شواهد دیگری هم بوده است که متاسفانه فراموش شده یا مورد اغماض و چشمپوشی قرار گرفته است. (اگر خوشبینانه نگاه کنیم)
اما جای چیزی که من را به عنوان یک شهروند عادی این کشور، بتواند به این گونه اصلاحطلبان، امیدوار کند و اعتمادی نسبت به آنها در من بوجود آورد، متاسفانه همچنان خالی است. درست است که تغییر لحن نوشتههای بابک داد و اینکه او برخلاف رویه 2 -3 ماه پیش و قبل از آن، جسورانه و بیمحابا بر خامنهای میتازد و انگشت اتهام به سمت او نشانه میرود ( آنچنان که خود من که با اینکه نسبت به اصلاحطبان هیچ سمپاتیای ندارم گاهی اوقات شدیداً نگران میشوم که اینها که بر سر ابطحی و زیدآبادی و … که هنوز چیزی نگفته و ننوشته بودند چنین بلایی آوردند اگر دستشان به بابک برسد چه برسر روزگار او خواهند آورد) نشانهی بسیار مثبتی است. اما عدم پذیرش و اقرار به اشتباهات دوران زمامداری این افراد، و نقدناپذیر و بدونخدشه دانستن آن دوران (چه از جانب موسوی و کروبی و خاتمی و چه از جانب مسئولان رده پایینتری چون بابک داد ، که به استناد نوشته خودش از همان ده سال پیش ولایت مطلقه امر را به خوبی میشناخته و متاسفانه در این مورد نه تنها سکوت کرده که خود نیز در سلسله مراتبی پایینتر به تقویت نطام او پرداخته است) این تصور را در من بوجود میآورده که اگر امروز چنین تقلبی صورت نگرفته بود و اگر گروه متبوع بابک داد به قدرت میرسید، این خامنهای _که الان بابک داد به تمسخر ِ او میپردازد و در مقابل القابش علامت تعجب میگذارد_ علیرغم اطمینان او از کینهتوزی و جنایتکاری و آمری ترورش مجدداً همان آیتالله خامنهای مقلب به القاب مقام معظم رهبری و مقام عظمای ولایت میبود و بازهم میشد همانند تمام ده سال گذشته بر جنایتکاری او چشمپوشید و به فراموشی سپرد!
متاسفانه قرار گیری درون کاست قدرت، امکان و احتمال درک و تحلیل صحیح را از فرد میگیرد، محسن سازگارا در صدای آمریکا میگفت در زمانی که در قدرت بوده وقتی چیزهایی درباره فجایع درون زندانها میشنیده باور نمیکرده یا به قول خود او ترجیح میداده باور نکند، متاسفانه این خصوصیت قدرت است، زمانی میتوانی به تحلیل درست آن بپردازی که از آن خارج شده باشی (یا اخراج شده باشی) و منافع شخصی تو دیگر به آن گره نخورده باشد. این موضوع را من شخصاً ممیتوانم بپذیرم که موسوی، خاتمی، کروبی، رفسنجانی و … به این دلیل که بخشی از قدرت بودهاند و به آن دلبسته و وابسته بودهاند، توان تحلیل و پذیرش آنچه در دوران قدرتمندیشان اتفاق افتاده است را در زمان خودش نداشتهاند و از آن بیخبر بودهاند، اما امروز چه؟ امروز که این آقایان ناگهان با واقعیت مخوف جمهوری اسلامی ایران روبرو شدهاند (با این فرض خوشبینانه که شناختی از آن نداشتند) و خودشان هم دیگر در قدرت نیستند چرا امروز به پذیرش اشتباهات خود و اقرار به آن نمیپردازند (البته شاید به اشتباه گمان میکنند مجدداً میتوانند در این نظام شراکت داشته باشند و به این دلیل است که محافظهکارانه موضع مشخصی اتخاذ نمیکنند) و چرا همچنان و با همان قدرت سابق سخن از اندیشههای امام، آرمان امام و دوران طلایی (!) او میگویند. از نگاه من مساله اصلاً (آنگونه که حامیان این افراد ادعا میکنند) این نیست که این حرفها تاکتیک است و اعتقاد قلبی این آقایون نیست، نه خیر، متاسفانه هنوز هم این آقایان نمیخواهند بپذیرند که در رساندن کشور به این مرحله همگی به همراه امامشان و اندیشهها و آرمانهای او دست داشتهاند و نقش آفرینی کردهاند. هنوز هم نمیخواهند بپذیرند که اگر دادگاههای نمایشی و اعترفات تحت شکنجه و پخش فیلم اعترفات نادرست است، پس برای قطبزاده و آیتالله شریعتمداری، احسان طبری و … هم نادرست بوده، اگر حذف دیگر گروههای سیاسی به این شیوهها نادرست است پس رویهی حذفی حزب جمهوری اسلامی و سرانش (همین حذف شدههای امروز) نادرست بوده است، اگر تجاوز و قتل و شکنجه مخالفان نادرست است پس تمام آنچه در دوران خمینی اتفاق افتاده نادرست بوده است، اگر مرتضوی و رادان متجاوز و جنایتکار هستند پس اسدالله لاجوردی هم متجاوز و جنایتکار هست و نه لایق تعریف و تمجید، اگر انچه در دوران مسئولیت (بگوییم بیمسئولیتی) محمود شاهرودی و صادق لاریجانی در حال وقوع است نادرست است، پس آنچه در دوران یوسف صانعی اتفاق افتاده هم نادرست است.
برسر زبانها انداختهاند که معیار حال افراد است، حتی اگر این را هم بپذیریم آیا نفی و زیرسوال بردن جنایات و وحشیگریهای یک گروه، و در همان حال تعریف و تمجید و آرمانسازی از گروه دیگری با کارنامهای به همین سیاهی و پر از جنایت و وحشیگری (که اتفاقاً خود هم بخشی از آن بوده و نقشی درآن داشتهاند) نشان دهنده حال تغییر یافتهی افراد است، یا نشان دهنده استاندارد دوگانه و سیاست یک بام و دوهوا؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توضیحات:
1- اشاره به شعری که برخی آن را نوشته برتولت برشت و برخی نوشته مارتین نیمولر میدانند و به شکلهای مختلف نقل شده:
«آنها آمدند و کمونیستها را بردند- و من مخالفتی نکردم، چون کمونیست نبودم. آمدند و سوسیالیستیها را بردند- و من اعتراضی نکردم، زیرا سوسیالیست نبودم. آمدند و یهودیان را بردند- و من کلامی بر لب نیاوردم، چرا که یهودی نبودم. و آنگاه آمدند و مرا هم بردند- و کسی نمانده بود که زبان به مخالفت گشاید.»
2- بعضی جملات را برای کوتاه شدن نقل قول حذف کردم که جای حذف را مشخص کردم، تاکیدها، علائم تعجب و گیومهها از خود بابک داد است.
3- اصل ۵:
در زمان غیبت حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه)، در جمهوری اسلامی ایران ولایت امر و امامت امت بر عهده فقیه عادل و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر است که طبق اصل یکصد و هفتم عهدهدار آن میگردد.
4- اصل 109 – شرایط و صفات رهبر
1. صلاحیت علمی لازم برای افتاء در ابواب مختلف فقه.
2. عدالت و تقوای لازم برای رهبری امت اسلام.
3. بینش صحیح سیاسی و اجتماعی، تدبیر، شجاعت، مدیریت و قدرت کافی برای رهبری.
در صورت تعدد واجدین شرایط فوق، شخصی که دارای بینش فقهی و سیاسی قویتر باشد مقدم است.







هممممم
راست میگی
دوست گرامي،
متن قوياي داشتيد. بهخصوص نيمه دوم اين متن. كه به بررسي سران اصلاحطلب بر ميگرده. خوشحالم كه اين بحث رو به صورت شفاف باز كرديد. چون چه مخالف يه چه موافق، ريختن چنين انديشههايي به وسط دايره حداقل باعث تضارب آرا و انديشهها از طرفهاي مختلف ميشود.
درخواست من اين است كه اين بجث را ادامه بدهيد و در عين حال نسبت به شنيدن آرا مخالف باز باشيد. بگذاريد كه فرهنگ گفتوگوي بدون برچسب زدن فراهم شود. البته احتمال اين شما خواهيد بود كه مورد برچسب قرار خواهيدگرفت. ولي در هر صورت اين فرصت رو بدهيد كه افكار و نظرات در فضايي آرام رد و بدل گردد.
چون مهم است كه حتي اگر امروز اصلاحطلبان بر سر قدرت باز آيند، آيا پس از مدتي تععد خود به مفاهيم زيربنايي مانند آزادي، مردمسالاري، و جريان آزاد اطلاعات را رعايت بكنند يا خير.
سپاس از توجه شما.
ورتیگونه:
سلام بهرنگ عزیز، ممنون از محبتت،
راستش نگرانی از اینکه مورد برچسبزنی قرار بگیرم ندارم، البته الان که کامنتها رو میخونم تا کامنت هشتم همه دوستان نظرشون رو بدون بهرهگیری از این شیوه مد این روزها بیان کردند.
بازهم ممنون از کامنت
متاسفانه قرار گیری درون کاست قدرت، امکان و احتمال درک و تحلیل صحیح را از فرد میگیرد
متن عالي بود – منطق بي نظير
با متن و انديشه شما تا حدود زيادي موافقم.
اما به اندازه شما بد بين به اصلاح طلباني چون خاتمي و موسوي نيستم چراكه گناه آنان شايد فقط تسامح بيش از اندازه انان است و نه دگميت تحجر و شراكت در جنايات رژيم. همان طور كه دكتر نوري زاده هم چند شب پيش اذعان داشت، اگر اندك آبرويي اين نظام داشته باشد صدقه سر امثال خاتمي كروبي نبوي و امين زاده و رمضانزاده است
ورتیگونه:
دوست عزیز سلام؛
تسامح یا معادل فارسیش رواداری البته به خودی خود صفت مثبتی محسوب میشود اما نه در زمانی که این تسامح در مقابل جنایت و وحشیگری اتفاق بیوفته.
دوست عزیز سلام
تاحدودی با منطق شما مخالم . مواردی که اشاره کرده ای درست است اما فراموش نشود این خاصیت اغلب جوامعی است که بشکل دیکتاتوری اداره می شوند. چه تضمینی برای ابراز عقیده یک سیاستمدار ، روزنامه نگار ، استاد دانشگاه ، محقق و … است تا پس ابراز عقیده ، سر از ناکجا آباد در نیاورد. تا کی باید ما ایرانی ها دنبال قهرمان باشیم. بابک داد فقط بابک داد نیست ، او یک همسر ، یک پدر ، یک کارمند حقوق بگیر و …. است. در مملکتی که با اظهار نظر یک محقق ـ آقاجری ـ حکم اعدام صادر میگردد و مقایسه آن با سعید عسگر تروریست که پس انجام آن کار چند سال حبس صوری صادر میگردد و بقیه داستان که همه می دانیم. بیرون گود نشستن و گفتن اینکه لنگش کن.
وقتی حکم آقای آقاجری صادر شد چند نفر مثل من و شما شهروند اعتراض کردیم ، ریختیم تو خیابون فریاد زدیم ، رفتیم جلوی دادگاه اعتراض کنیم . نهایت کاری که خوبامون کردن نشستیم پشت کامپیوتر مطلبی نوشتیم تو وبلاگمون.
دوست عزیز
بدست آوردن آزادی کم چیزی نیست برای بدست آوردن سریع آن خونها باید ریخته شود آیا حاضرید شما….
ورتیگونه:
سلام هوشنگ جان، ممنون از نظری که دادی.
ببین دوست من، به عنوان مثال موسوی وقت و بیوقت شروع به تمجید و تعریف و آرمانسازی از دوره خمینی میکنه، در حالیکه همهی ما میدونیم از چه دورهی سیاهی داره صحبت میشه، اگر نمیتوان به عملکرد افرادی انتقاد و یا اعتراض کرد (به خاطر همان مسائلی که شما عنوان کردی)، حتماً که نباید180 درجه در خلاف اون رفتار کرد و شروع به تمجید و تعریف از یک دورهی جنایت و وحشیگری کرد. اونهم برای سیاست مداران مسلمان ما که روشهای توریه و تقیه اسلامی را در کنار شیوههای سیّاسیگری به کار میبرند کار آسانی است که به نحوی سخن بگویند که نه سیخ بسوزد و نه کباب.
عالی بود رفیق. این دقیقا همون سوالی بود که برای من هم ایجاد شده است. واقعا این آقایون و سران اصلاح طلب بتازگی فهمیدند که با چه جنایتکاری طرف هستند؟ یا چون دوستانشون در یند هستند و چون امروز در مرحله ی تصفیه قرار دارند به این نتیجه رسیدند؟
ورتیگونه:
سلام دوست عزیز، منم دقیقاً همین سوال مد نظرم هست
Very well put.
The only way to keep the bastards honest is to have a democratic system with powerful media.
Vertigoneh:
My Dear Sherwin, as you said freedom of expression and free media definitely can play a major role for tackling our political problems
سلام، و ممنون از متن قوی و مستدلتان،
چند نکتهای که به ذهنم میرسد رو اینجا میگم:
۱) جایی که اشاره کردید بابک “حسرت” گلپایگانی رو دیده بود، و نتیجه گرفتید که میدانست ترور حجاریان به دستور خامنهای بود، موافقم، احتمالا حدس میزد که اینطور بوده، ولی باید قبول کار در یک حکومت تمامیتخواه خیلی سخت هست که انگشت اتهام رو به سمت شخص اول نشانه گرفت، همونطوری که دوست عزیز هوشنگ بالاتر اشاره کردند.
۲) وقتی که به سکوت اصلاح طلبهای کنونی در موقع کشتارهای گذشته اشاره کردید، و پرسیدید آیا الان اصلاحطلبها قابل اعتماد هستند، به نظر میاد سوالتان کمی صوری (rhetorical) بود. ببینید هرکسی که در یک جنبش سیاسی فعالییت داره یکی از هدف هاش دسترسی به قدرت سیاسی هستش، حل هرچقدر هم که از انسانیت و سایر شعارها حرف بزنند. هدف قدرت هستش، خوب یا بد. حتا اگه آقای خمینی بگه “ما تشنگان قدرت نیستیم” نباید باور کرد. در مورد اصلاحطلبها هم وضعیت خیلی فرق نمیکنه دوست عزیز. هدف این گروه هم دستیابی به قدرت هست، و مردم باید ببینند در ازای قدرتی که به این گروه میدند چه چیزی ازشون میتوانند بگیرند. کاملا مثل یک معامله هستش.
حالا اگر گروهی بود که واقعا تونست بعد از سر کار اومدن حتّی قسمتی از اون چیزی که مردم میخواهند رو (آزادی بیان، آزادیهای سیاسی، مردمسالاری غیر دینی، …) برآورد کنه حتا اگه منشیانش آدمهای بینقصی نباشند به نظر من قبوله.
برای اینکه بحث خیلی بلند نشه، نتیجه اخلاقی خودم رو عرض میکنم: به هیچ گروه سیاسی همینجوری نباید اعتماد کامل کرد. به حرفشون گوش میدیم، اگر دیدیم که حرف حساب میزنند، پیششون وایمیستیم. اگر هم به قدرت رسیدند مسولشون نگه میداریم واسه همه قولهایی که دادند.
ورتیگونه:
سلام پیمان نازنین، ممنون از نظرت،
در مورد اول باید بگم که این نتیجهگیری من نبود که بابک داد میدانست ترور حجاریان به دستور خامنهای بوده است، بلکه عین ادعای خود او هست که همان زمان مطمئن بود که خامنهای دستور ترور را صادر کرده است. من خودم اگر در موقعیتی بودم که میدیدم برای رئیسجمهوری کار میکنم که ملتزم به یک ولی فقیه جنایتکار است، لااقل از چنین همکاری خودم را کنار میکشیدم، حتما لازم نبود که انگشت اتهام را به سمت خامنهای دراز میکردم بماند که بسیاری بودهاند که هم از همکاری خود را کنار کشیدهاند و هم انگشت اتهام را نشانه گرفتند، نمونه دکتر محمد ملکی و احمد قابل را میشه مثال زد و البته هزینهی این صداقتشان را هم پرداخت کردهاند.
اما در مورد دوم، به هرحال نمیتوان از مساله اعتماد چشمپوشی کرد (حتی در مسیر دستیابی به یک هدف موقتی). فکر میکنم بخشی از شهروندان ایرانی باشند که همانند من تا زمانی که این سیاست دوگانه توسط آقایان (که دورهی مسئولیت ما با آن همه جنایتش، دوران طلایی و شکوهمند بوده و رهبرش خمینی با آن پرونده غیرقابل انکار، دارای آن صفات والاست ولی این دوره چنین و چنان است) کنار گذاشته نشود، اطمینانی به اینکه این افراد بتوانند و یا حتی بخواهند قسمتی از چیزی که مردم میخواهند را تامین کنند نداشته باشند.
در نهایت با حرف شما مبنی براینکه اگر حرف حساب زدند کنارشان بایستیم موافقم اما همین سیاست دوگانهای رو که بهش اشاره کردم رو مصداق حرف حسابگویی نمیدانم. فقط توجه داشته باشیم که متاسفانه در سیستم سیاسی ما ابزاری برای کنترل رفتار سیاستمدار در جهت قولهایی که وعدهاش داده شده وجود ندارد و معمولاً خر که از پل گذشت من و شما فراموش میشویم.
آرزوی بهترینها دوست عزیز
درود ورتیگونه عزیز
واقعا عالی بود.تمام حرفهایی که توی دلم تلنبار شده بود رو به زیبایی گفتی و خیلی خوب این ماجرا را تفسیر کردی.خیلی خوشحالم که در بالاترین لینکت داغ شده تا طرفداران جنبش سبز که کورکورانه و چشم و گوش بسته از موسوی و کروبی و …دفاع می کنند بتوانند حقایق را ببینند.هر چند که آنها چشم و گوش خود را خود بسته اند و نمیشود بیدارشان کرد.
ممنون.
ورتیگونه:
سلام دوست خوب من؛
ممنون
ورتیگونه ی عزیز
مطلب خیلی خوبی بود. حرف دلم رو با بیان شیوا و استدلالی روشن از قلم تو خواندم. امیدوارم همیشه برقرار باشید.
اگر فرصت داشتید نگاهی به این مطلب بیندازید :
“گریز از استبداد مطلقه ی فقیه با پناه آوردن به ولایت فقیه”
http://sarbalaee.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html
در ضمن من برای آوردن نقل قولی از شما در یکی از یادداشت هایم یک سپاسگزاری به شما بدهکار بودم که الان تقدیم می کنم!
ورتیگونه:
سلام دوست عزیز، تشکر از لطفی که به من داری، در ضمن:
من هم « شک دارم به ترانهای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند»
بسیاری از جمله همین آقای ابطحی عزیز دیر فهمیدند و کاری کردند که اینقدر دیر به اینجا برسیم. مثالها فراوان است. مثلا من از برنامه ۲۰ و ۳۰ از همان اول دل خوشی نداشتم. از همان اول فهمیدم که شیره مالی به سبک جدید است ولی همین جناب ابطحی به تعریف از ۲۰ و ۳۰ پرداخت. عدهای از پیامگذاران در وبلاگش سعی میکردند که او را متوجه کنند ولی نمیدانم در گوششان رفت یا نه. مشکل عقب افتادگی ما همین است که درست تحلیل نمیکنیم، از تجربیات دیگران و تاریخ عبرت نمیگیریم و مجبوریم خود تجربه کنیم. ابطحی این تجربه را کرد و در همان برنامه ۲۰ و ۳۰ که تعریفش را میکرد به زور و روشهای دیگر حاضر شد و مثلا اعتراف نمود.
مثالها زیاد است: مثلا آقای خاتمی (که او را البته دوست دارم) فرصتها را برباد داد، چون مثلا میخواست رهبر را از خود نرنجاند و … همین اهمال کاریها باعث شد که تلاش واقعی و محکم برای اصلاح کند شود. حاتمی باید محکم در مقابل آنها میایستاد و این ممکن بود و نظام هم به خطر نمیافتاد ولی کندی و مماشات و تصور اینکه آنان رفقای سابقشان در انقلاب هستند و ممکن است به راه بیایند، اصلاحات را در آن زمان و با آن پشتوانه قوی مردمی به شکست کشاند.
عدهای حتی پیش از انقلاب فهمیدند که چه در پیش است. ولی مثلا بنده نفمیدم. ولی وقتی آن کارهایی را که با بازرگان و بنی صدر کردند، دیدم بوی فساد به مشامم خورد ولی نمیدانم چرا هنوز دلبستگیهایی مرا نگه میداشت گرچه انفصال آغاز شده بود. آن اتصال تا سالها داشت ولی هر روز ضعیف تر شد. تا چند ماه پیش فقط به تاری بند بود که پس از ۲۲ خرداد آن تار هم پاره شد.
همانطور که میبینید انسانها کم و زیاد به دلایل و مصداقهای زیادی برای بستگی یا نابستگی دارند. و حد این بریدنها یا دلبستگیها در افراد مختلف بنا به فهم و عقل و موقعیت اجتماعی آنها متفاوت است. (البته مزدوران و منفعت طلبان و پیروان حزب باد موضوع دیگری دارد. حرف من در اینجا در مورد افرادی است که تا حد قابل قبول صادقند)
ورتیگونه:
سلام حسن جان؛
به نظرم موضوع دلبستگی به یک جریان، فرد یا طرز تفکر، یک فرآیند روانشناختی بسیار پیچیده هست و مسلماً جدا شدن کامل از موضوعی که به هر شکل متوجه نادرستی آن شدهایم، حقیقتاً کار سادهای نیست. چنین کاری احتیاج به یک تلقی خودنقدگری داره، که به طور معمول در بین ما ایرانیان یا کلاً وجود نداره و یا اگه هست بسیار ضعیفه. به خصوص اینکه ما ایرانیان همیشه میپنداریم که درستترین تحلیل را از همه چیز در اختیار خود داریم، و به همین دلیل پذیرش اشتباه محاسبه و نیوفتادن در دام توجیه اشتباه برامون بسیار بسیار سختتر میشه.
در بسیار مواقع هم وقتی که نهایتاً از یک دلبستگی نادرست رها شدیم، بازهم ته قلبمون تعلق خاطر بهش رو تا مدتها همراه خواهیم داشت.
با توجه به متن بالا به نظرم در مورد صرف قرارگیری در کاست قدرت اشتباه میکنید. قرارگیری در کاست قدرت موضوع را شدیدا تقویت میکند ولی وجود آن لازم نیست. خود من مثالی از آن هستم. من با اینکه به کشتار زندانیان در سال ۶۷ مطمئن شده بودم و ناراضی بودم ولی از فوت خمینی هم غمگین شدم. نمیدانم چه بود. شاید فکر میکردم امام مطلع نبوده (که بعدا فهمیدم بوده)، شاید علایق مذهبی و چیزهایی باطلی مثل احترام به سید مانع میشد. همین حال کسانی را میشناسم که نفرتشان از آمریکا آنفدر زیاد است که چشم آنها بر جنایات این حکومت به صرف مبارزه با آمریکا و استقلال خواهی بسته شده است. وقتی هم به ایشان میگویم که من هم از آمریکا و اسراییل دل خوشی ندارم ولی هر چه آمریکا گفت دلیل بر غلط بودن آن نمیشود، گویا یاسین به گوش خر خواندن است. در مغز اینها کردهآند که هر چه دشمن میگوید شما درست برعکس عمل کنید. احمقانه است ولی اینها باور کردهآند و باور کنید که عدهای از آنها هیچ نفعی از حکومت نبرده و نمیبرند. من اضافه میکنم که هم قرارگیری در کاست قدرت است و هم اعتقادات پوچ و هم حماقت. مثلا اگر بنده در جلو اینان به اعدامهای سال ۶۷ و یا به دشمن تراشی و طرد طرفداران مجاهدین در سالهای ۶۰ اعتراض کنم بلافاصله به من مارک طرفداری از منافقین را میزنند. در حالی که مجاهدین برای من از لحاظ درجه حماقت با حزب الله فرقی ندارد. نکته اینجاست که حکومت با کمی نرمخویی میتوانست دست کم عده زیادی از جوانانی را که به دام ایدهيولوژی مجاهدین افتاده بودند جذب کند. حتا با مسامحه و آزادی ممکن بود مجاهدین در سیستم جذب شوند ولی دگماتیسمی که امام شروع کرد اجازه اینکار را نداد و باعث شد که مجاهدین دست به اسلحه ببرند. پس از آن بود که احمقها ظاهرا دلیلی برای خائن بودن مجاهدین پیدا کردند و عنوان کردند که دیدید میگفتیم اینها منافق هستند. در حالی که خود آنها، ایشان را به آن سمت سوق دادند.
ورتیگونه:
درسته دوست عزیز، حق با شماست، اگر موشکافانه به قضیه نگاه کنیم حتماً افرادی هستند که بدون بودن در داخل حلقهی قدرت نسبت بهش دلبستگی پیدا میکنن و در مقابل کسانی هم وجود دارند که حتی بودن در درون هم نمیتونه دلبستگی آنچنان محکمی براشون بوجود بیاره.
ممنون از دو نظری که وقت گذاشتی و نوشتی.
آخیش! بالاخره یک نفر پیدا شد که بدون تعلق به این گروه و اون گروه همه حرف حساب را بزند. به امید روزی که از این همه تعلقات حزبی و گروهی و ترس سوسک شدن نجات پیدا کنیم و با فکری آزاد به تحلیل وقایع و خیروصلاح خود بپردازیم.
نظر من اینه تمام کار های این نظام (البته 99 %) از روی اصول بوده و چهره مخوف این نظام وقتی معلوم میشه که میخواهد کارهایش رو به صورت احمقانه جلوه بده مثل همین 22 خرداد .
از نظر من نظام در 30 سال سه دوره ی رشد رو سپری کرده
دوره ی اول تا مرگ خمینی دوران اقتدار ،به دلیل شخصیت کارزماتیک خمینی و استفاده از نیرو های در دست قدرتش (یا با کمال بی ادبی بگوییم سگ هایش ) مثل موسوی ،صانعی ،رفسنجانی ،خاتمی ، و … هر بلایی را که بر سر این ملت می خواستند در اوردند ،دور ه ی دوم دوران ناراضی کردن مردم و نشان دادن حقایق به مردم و نشان دادن مهره به ظاهر خوب نظام مثل خاتمی و کروبی که این دوره از مرگ خمینی تا سال 84 بود و دوران سوم که ما اکنون در ان قرار داریم و دوران باسازی مهره های سوخته ای مثل ابطحی و خاتمی و کروبی و رفسنجانی و…. میباشد . بنده به شخصه معتقد هستم این دوران تا چند سال دیگر به پایان میرسد و مردم ایران بار دیگر در دام این دودوزه بازان خواهند افتاد وافتاده اند هماطور که دراین حوادث چند ماه اخیر دیدیم ، تا اینکه دوران چهارم کی به پایان برسد ؟؟؟؟؟ الله اعلم
باز هم من: در این مورد زیاد میتوان حرف زد و چونکه من کارشناس نیستم حرفهایم جسته گریخته است. موضوع دیگر در ایران بی ارزش بودن انسان در مقابل ایدهئولوژی است. همانطور که میدانید امام میگفت: «بکشید ما را، اسلام زنده تر میشود» (نقل به مضمون). در جنگ تحمیلی در موارد بسیاری این گوشت (محتوی ایمان) بود که جلو سلاح صدامیان قرار گرفت. توجه کنید که خمینی گفت: حفظ نظام از اوجب واجبات است (همین جملهاش البته در منافات کامل با خود اسلام است). در این ايدئولوژی، اسلام و نظام و جامعه اسلامی است که ارزش دارد و نه انسان. آن خلبان گمشده اسراييلی را بیاد دارید که آن کشور چه سرو صدایی در مورد وی و معامله با حزب و الله و ایران برای یافتن خودش یا جسدش به راه انداخته بود؟ یادتان میآید چند بار اسراييل تنها یک یا دو سوار مرده یا زخمی خود را با تعداد زیادی اسیر فلسطینی یا حزب الله معاوضه نمود؟ در مقابل عدهای از نمایندگان سیاسی ایران در لبنان هنوز هم گمشدهاند ولی صدایی از حکومت ما در نمیآید. دیدگاه این است: آنها فدای اسلام شدهاند و جایشان در بهشت است و ارزش معاملات بزرگی را که برای اسلام سودی نداشته باشد ندارند (البته اگر آنها را پیدا کنند خوشحال خواهند شد ولی این موضوع اولویت آنها نیست). یا مدتها تعدادی از دیپلماتهای ما در عراق زندانی بودند (البته در واقع جاسوس). اگر آمریکا چند تن از مامورین خود را به همین ترتیب در خطر میدید، موضوع آنها در طول سالها سر تیتر اخبار بود. ولی حکومت ما انگار نه انگار. پس از چند ماه سکوت یکدفعه دیدیم آزاد شدهاند.
نمونهها زیاد است. همه این موارد نشان میدهد که جان یک انسان برای اینها ارزشی ندارد (باز هم بر خلاف قرآن). خود خامنهای همین پریروز گفت که قربانیان «معدود» بودهاند و مهم آبروی نظام است. میبینید که صریحا اعلام میکند. در حالی که حتی اگر یک نفر در وقایع اخیر کشته یا شکنجه شده باشد، موضوع فوق العاده مهمی است.
حال میرسم به موضوع مقاله شما: اگر با طرفداران این جنایتکاران به بحث بنشینید نکتهها درک خواهید کرد. به یکی از اینان ویدئوها و عکسهای واقعا ناراحت کننده از کشتهها، تیراندازیها، کتکها در وقایع اخیر را نشان دادم تا متقاعدش کنم. میدانید چه گفت؟ گفت: میخواستند بیرون نیایند! یعنی صرف کشته شدن یا کتک خوردن یک انسان برایش مهم نیست و ارزشی ندارد. برا ی بقیه کشته شدن حتی کسی که نقشی نداشته مهم نیست، چون چیزهایی مهمتر از جان و شرافت و آبروی انسانها برای آنها وجود دارد. خیلی خیلی لطف کنند فقط خواهند گفت که اشتباه شده. ولی مگر دولت قدر قدرت و ایدهال اسلامی را میتوان به این اشتباهها زیر سوال برد؟ دولتی که مهر تایید امام زمان بر آن خورده است!
میبینید که جان انسان هم در ایران ارزشی ندارد تا چه برسد به حقوقش. پس انتظار نداشته باشید که همه با دیدن یک بی عدالتی آگاه شوند و پی به ماهیت این حکومت ببرند. عدهای از آنها تا به این درجه برسند نیاز به دیدن شواهد بسیار دارند که با روح و جسم و جانشان قابل درک باشد. مثلا فرزندشان به همان بلا دچار شود.
ورتیگونه جان،
از اینکه دیدگاههای شاید غلط مرا بی پاسخ نگذاشتید، سپاسگزارم. آنها را مطالعه کردم.
سلام
اين روزا نقدوتفسير سياسي خيلي زياد شده.
من كه ديگه كمتر حوصله ي خوندن نقدهارو دارم،ولي اين يكي واقعا عالي ومنطقي بود.مورد اشاره شده دقيقا ذهن منم رو درگير كرده بود.
بازم مرثي.
وبلاگت رو favorite كردم.
Excellent. This is a very good and important issue. Please keep on discussing the subject.
Regards
سلام
فقط يك نكته:
انتصاب ترور سعيد به دفتر رهبري – به اين شكل عريان – براي اولين بار بود كه مي ديدم در حاليكه خوده سعيد حجاريان يكبار گفته بود:
“در بين شخصيت هاي نظام يك نفر هست كه هرگز واكنشي به ترور من نشون نداده ، پشت پرده ي ترور اونه!”
در حاليكه مي بينيد رهبر و گلپايگاني نشون دادن واكنشي رو اما يك نفر هست كه نه مثبت و نه منفي واكنش نشون نداده
مي تونيد پيداش كنيد؟!!
خوب بگردين ببينين كي تا حالا سكوت مطلق كرده!!
سلام
تقریبا نظام ایران دارای مشکل اساسی است ان هم دین محمدبن عبدالله است که در ان انواع مزخرفات شکل گرفته وعقل در ان راهی ندارد
مشکل اصلی دین هست که از بین برنده عقل است
http://aghlgarayan.wordpress.com
دانلود کتابهای ممنوعه وفیلتر شکن
فکر کنم که اگر نان به نرخ روز خورها، وابستگان به قدرت و کسانی را که هنوز به اطمینان نرسیدهاند را کنار بگذاریم، وضعیت بقیه را با این اصطلاح میتوان بیان کرد: زیر سبیلی رد کردن. در انگلیسی اصطلاحی است به صورت for greater good که نمیدانم چگونه ترجمه کنم. معمولا جنایتکاران یا دیکتاتورهای به اصطلاح مصلح (البته به تصور خام خودشان)، ستمهای خود را با توسل به همین طرز تفکر توجیه میکنند. به عبارت دیگر هر چیزی هزینهای دارد !!
سلام بر ورتيگونه گرامی.
اول خواستم مرتبط با مطلب شما،چند جمله ای درباره نظر خودم درمورد ضعفها و نارساییهای “گروههای درون حکومتی” مانند اصلاح طلبان بنويسم اما به نظرم اين پرده ديگه کاملاً بر افتاده و کسی که گوش استماع داره مدتهاست که به کنه اين گروهها و کارکردشون پی برده(سياه و سفيد نمي بينم در ميان اين گروه انسانهاي با شرف و ايراندوست هم هستند). طرفدار انقلاب یکشبه نیستم و از خشونت هم بیزارم اما این را هم با بغض فریاد می کنم که صبح یک روز سه تا چهار میلیون نفر به خیابان آمدیم،بعد از سی سال خاموشی دعوت به راهپیمایی سکوت شدیم،با تاخیر برایمان نیم ساعتی درباره بازگشت به اصول امام راحل سخن گفتند و شب به خانه ها باز گشتیم.چرا؟آنان که منافع بیشتری دارند،دل نگرانیهای بیشتری هم دارند و طبیعتا از مردم پاپرهنه جا می مانند.بگذریم.
و اما بعد؛از جنبه های زیادی میتونیم به مشکلات کشورمون نگاه کنیم.از نظر کارکردهای حزبی و گروهی،بدبختانه در مملکت استبداد زده ما هيچ حزب پاکيزه،در خدمت مردم و مترقی وجود ندارد و اگر گروهی پای در اين مسير بگذارند در اثر ده ها عامل خارجی(حکومت) و داخلی(منازعات درونی)خيلی زود شکسته،متفرق و تجزيه ميشوند.حکومت فاسد و فاشیستی نظیر ایران اجازه رشد اين احزاب راهگشا را نميدهد،اين احزاب از هم ميپاشد(یا جزئی از بازی قدرت می شوند)،ارتباط روشنفکران،اندیشمندان،دانشمندان و دوستداران واقعی جامعه با مردم قطع مي شود و در نتیجه توده جامعه(افرادی مانند بنده) در اثر بي اطلاعی، اشتباه و استبداد زدگی دوباره همان حکومت را تغذيه ميکنند و بدين سان سيکل معيوبی ايجاد ميگردد که دريدن و گسستن آن بسيار مشکل ميشود.
آرزوی سلامتی برایتان دارم ورتیگونه جان و ممنون بخاطر مطلبتان.
این روزها مطرح کردن چیزهایی که تو این پست نوشتی رو به عنوان “گزاره های تفرقه افکن” حساب می کنن و “هیس هیس” کنان باش برخورد می کنن. اما به نظرم وحدتی که زیر سایه جهالت باشه مفت نمی ارزه.
من بات کاملا موافقم و اقلیتی در میان اقلیت بودن هیچ تاثیری در موافقتم بات نداره و نباید هم داشته باشه
بگذارید بگویم که در ذهن برخی از اینها چه میگذرد. مثلا یک نماینده مجلس که آشنایی هم با برخی دارم: وقتی در مورد جنایتها و تجاوزها به یقین میرسد، سر به زیر میاندازد و الله و اکبری میگوید و کلمه «جانیان» از زبانش خارج میشود. معتقد است که این کارها به ضرر نظام است و انشالله درست میشود. سر خود را زیر انداخته میرود و در دل کمی ناراحت و البته خوشحال که اکنون نماینده مجلس است و سالهاست از برکت رانت فکری و اطلاعاتی حکومت به نان و نوایی رسیده و در مناقصههایی که شرکتش در آن شرکت میکند دست بالا دارد چون بالاییها میشناسندش که مثلا انقلابی و متعهد است ! شب به مسجد میرود و با جنایتکاران نماز و خوش بش میکند، آنها رفقایش هستند و میدانید که گاهی حتی ما کثافتکاری رفقایمان را میخشیم. آخر چگونه میتوان با کسی که سالها به روی تو خندیده و بارها کمکت کرده و با او نماز خواندهای، سینه زدهای و انقلاب کردهای یکشبه بد شوی. مگر همین حاج فلان که میگویند بچههای مردم را در خیابان مجروح کرده نبود که بچهات را در بدترین شرایط بیماری نصف شب سوار ماشینش کرد و به بهترین بیمارستان و پزشک رساند تا نجاتش دهند. همین حاج فلان چقدر در عاشورا غذا داده است و لباس و کفش به به محرومان هدیه کرده. نماینده ما کنار حاجی نماز میخواند و در آخر دست هم را میفشارند و لبخند میزنند. لبخند خر کننده. نماینده به خانه میرود و بچههای شیرین خود را میبیند، پیرژامهاش را میپوشد و جلو صدا و سیما لم میدهد. هنوز کمی ناراحت است ولی بچههای شیرینش دور او میچرخند و از افسردگیاش میکاهند. تلوزیون از ظلم اسراییلیها به فلسطین میگوید. نماینده ما به زنش میگوید: ببین باز به این ملت محروم ستم کردند، از بس ستم به فلسطینیان اعصاب مرا بهم میریزد، بهتر است این اخبار را نگاه نکنم. به پشت میز خود میرود تا سخنرانی فردا را برای مجلس آماده کند: بسم الله الرحمن رحیم. همانطور که مقام معظم رهبری در سخنانشان فرمودند …. (البته هنوز از ستمی که به فرزندان این مردم پس از ۲۲ خرداد شد ناراحت است)
میبینید که افراد پیچیده هستند و شیرمرد کم پیدا میشود.
با تشکر از عقل گرا بابت معرفی سایت
حضرت ورتیگونه!
ضمن اعلام اتمام غیبت صغرای جناب شاتوت!!
از بیانات شیوای معظم له در این مطلب جدیدتون استفاده شد.
کاشکی همه ما اندکی دچار این سرگیجه های شما بشیم!!
سلام شما در وبلاگ
در قسمت نوفرستها اورده اگر مایل بودین تبادل لینک کنیم
به همان دلیلی که نیک آهنگ کوثر هنوز از کشیدن کاریکاتور خامنه ای طفره می رود. نه به دلیل اینکه از عواقب آن در مورد خودش و خانواده اش می ترسد٬ که دلیلی می بود بسیار موجه و متین٬ بلکه به این دلیل که خامنه ای الان مرجع تقلید است و عده ای مقلد دارد!
اقا درود بر شما
من شما رو لینک کردم امیدوارم بتونیم به هم کمک کنیم من اگر بحث داغی داشته باشین حتما تو نظرات شرکت میکنم
موفق باشید
من هم فکر میکنم سواره را از پیاده خبری نیست که اگر این گونه باشد که هست دوست ندارم آن هایی که حالشان مساعد برای امروز نیست حال سرزمینی را خراب کنند برای گذشته از دست رفته شان…من به حال این مردم دلم میسوزد …همچون خودم
ورتیگونه عزیز و دوستداشتنی سلام
دست روی نکته جالبی گذاشتهای. فقط به سه مورد اشاره میکنم بدون اینکه بخواهم کلیت آنچه گفتهای را زیر سوال ببرم.
اول) در نظام فکری و اجتماعی ما ایرانیها چیزی بنام «اعتراف به اشتباهات» و «عذرخواهی» وجود ندارد یا اگر دارد جای مشخصی ندارد. در عین حال مکانیسمی نیز برای طرف مظلوم وجود ندارد تا در صورت عذرخواهی ظالم معلوم باشد که این جناب ظالم چقدر و تا چه زمان باید «خسارت» اشتباه خود را بپردازد. اجازه بده از سیاست خارج شویم و مثلا یک تصادف اتومبیل را در نظر بگیریم که معلوم نیست میزان کامل خسارت فیزیکی و جانیای که مقصر (=ظالم) به دیگری میزند چقدر است و چگونه و تا چه زمان باید تادیه گردد. مرجع رسیدگی کننده به این قضایا هم نداریم. میخواهم بگویم که اگر تو (نوعی) اعتراف کردی به اشتباهی که کردهای هیچ مکانیسمی نیست که به تو بگوید برای جبران اشتباهت چه بکنی و جلوی من مظلوم (نوعی) را هم بگیرد که نپرم تو را تکهتکه کنم!!! این است که هرموقع دست مظلوم رسید به ظالم آنوقت خودش ظالمی میشود که بیا و ببین. خودت چند مثال را در این پست زیبایت آوردهای.
دوم) این آقایان اصلاح طلب بهدنبال «اصلاح» سیستم هستند. آنچه من از «اصلاح» میفهمم این است که مثلا موی سر من بلند شده میروم سلمانی تا او آن را برای من کوتاه و مرتب (=اصلاح) کند. نمیتوان از این حضرات توقع داشت که برای «اصلاح» سیستم موهای سر سیستم را دانه به دانه از ریشه درآورند. ضمن اینکه در پرانتز عرض کنم ظاهرا همین حضرات سر و صورت «پشمالو» را زیبا میدانند و به قول من و شما آنطوری «حال» میکنند. حالا ما یک خروار ریش و سبیل روی صورت مونث نمیپسندیم مشکل ما است، از دید آنها این تازه «اصلاح» شده قضیه است که بنظرشان «هات» تر هم هست!!!
سوم) در زیر چادر سیاست ایران یک «عمود»ی هست (همان ستون چادر) که همه میتوانند پشت آن قایم شوند و از دید رقیب مخفی بمانند. همان ستونی که سی سال پیش بنا نهاده شد. این است که تا دارد دست یکی به گرده دیگری میخورد و میگوید «سوختی» طرف فرار میکند و میرود سمت دیگر این «عمود» مجددا قایم میشود. این همان شیء مقدسی است که هرکس در کشورمان وارد بازی سیاست میشود ناچار است مراتب اخلاص و سرسپردگی خودش را به آن اعلام کند. در عین حال جدیترین برچسبی که میشود به کسی زد همین است که طرف این «ستون مقدس» را قبول ندارد. آنوقت خون این بابا از دید هرکدام از دو طرف ماجرا مباح است. سهل است که هم گروهیهای خودش سرش را گوش تا گوش میبرند تحویل طرف مقابل میدهند تا با آن فوتبال بازی کنند. این است که من از هیچکدامشان نمیخواهم این ستون را انکار یا تکذیب یا نقد کنند. تعظیم در برابر این ستون است که من و شما (نوعی) را وارد بازی سیاست در ایران میکند در غیر این صورت بازی که نمیدهندمان هیچ، همان دم در چادر پوستمان را میکنند تویش را پر کاه میکنند میگذارند برای قشنگی جلوی ورودی خیمه! منتظر این نباید بود که حتی یکی از دو طرف از گل نازکتر به این ستون بگوید یا در زیبائی آن شعر و مدح و قصیده نسراید.
ببخشید که خیلی پر حرفی کردم. شرمنده.
با تقدیم احترام
محمد (ققنوس)
سلام دوست خوبم . عجب مطلب استخون داری بود . اگه یادم نره نکته به نکته باید با هم بحث کنیم . در مورد مقاله بابک و ترور سعید حجاریان که حق داری . اما من به این قضیه مثبت نگاه میکنم . همین امروز برای خیلی ها شون کامنت گذاشتم . خیلی از کسایی تا قبل این جریانات من بهشون میگفتم مزدور حکومت و همیشه باهاشون درگیر بودم حالا اومدن طرف ما و شدن مخالف . جالبه . امروز برای یکی شون نوشتم یادته چقدر با من بحث الکی میکردی . دست این بزغاله درد نکنه که همه تون رو بیدار کرد . الان دیگه میانه رو نداریم . یا مخالف هستن و یا مزدور . یه زمان شبهه روشن فکر های میانه رو داشتیم که پدرمون رو در میاوردن همین ها . اما الان لااقل تکلیف روشن شده و معلوم شده کی با حکومته و کی نیست . برای همین هم به امثال بابک عیب نگیر که یه زمان میانه رو بودن . اشکالی نداره . مهم اینه که الان تیز شدن . از مهره ها انتقاد کرده بودی و عملکرد شون در زمان قدرت . این رو هم حق داری . ولی هنوز وقتش نیست . خودت خوب میدونی که هر حرکتی احتیاج به مهره داره . اگه تا حالا چیزی شروع نشده بوده به خاطر بی سر بودن بوده . اما حالا که شانسی شانسی حرکت سر پیدا کرده بذار کارش رو بکنه . بذار فعلاً عوام دور شون جمع بشن و حرکت به جلو بره . سر وقتش به بقیه ماجرا رسیدگی میشه . الان نه . هنوز زوده . فعلاً باید متحد موند و در برابر دشمن اصلی موضع گیری کرد . یه سری از بحث ها یادم رفت . باز نگاه میکنم هر جا یادم اومد میام ادامه میدم . مطلب فوق العاده خوبی بود . ممنونم
با درود و سپاس فراوان : شهرام
درباره ي قسمت آخر نوشته ات: من فكر مي كنم اين يك جور جدال شخصي رواني در درون افراد است.يعني اينكه موسوي مي گويد دوران امام خوب بود يا اينكه كروبي مي گويد بايد به تفكرات امام مراجعه كنيم و اين را بارها تكرار مي كنند. چيزي فراتر از رهنمود دادن است. فكر مي كنم اينها آدم هايي هستند با عمر بالاي 50 سال و تا قبل از همين اواخر اگر در درجه ي اول قدرت نبودند در درجه ي دوم بودند و تمام اين قدرت را مديون تلاششان براي همين سيستم كه كسي به اسم امام آن را ساخته, بودند. تمام اين سالها امام برايشان خوبي داشت. مي خواهم بگويم اين تكرار كردن ها براي اين است كه اين دوستان مي بينند كه بله احتمالا” در دوران هم همين خبر ها بوده ولي قبول آن به اين معني است كه عمري تلاشي بيهوده داشته اند. حداقل كساني كه در جنايت مستقيما” دست نداشته اند و روحا” آلوده نيستند نمي توانند يكباره باور كنند در نهايت همه تلاش ها و زندانها و ستم هايي كه كشيدند چيزي شده و مهمتر چيزي بوده كه خودش ستم بزرگتري مي كرده!
اين حس رو در خاطرات منتظري هم مي توني ببيني وقتي كه ناباورانه مي گويد: در اين سيستم اتفاقاتي مي افتد كه در رژيم شاه نبود!