در بخش پیش اشاره داشتم که دیدگاه مخالف جنگ مجرد یا انتزاعی (دیدگاهی که مخالفت خود با جنگ را موضوعی اعتقادی و زیربنایی میداند) را در عمل به اهداف مورد نظرش ناتوان یافتهام. در مقابل دیدگاهی را مطرح کردم به عنوان دیدگاه حافظ صلح مشروط، و سپس به اشاره به نکاتی پرداختم که آنها را در درک و تشخیص چرایی ناکامی دیدگاه مخالف جنگ مجرد مفید میدانستم.
نکته اول که در بخش قبل به شکل مبسوط به آن پرداخته شد، نقش دیدگاه مخالف جنگ مجرد (دوستی در کامنتی به جای مخالف جنگ مجرد از ترکیب هوشمندانهی جنگگریز استفاده کرده بود) در شرایط پیش از آغاز جنگ جهانی دوم بود که به باور من با پافشاری سادهلوحانه و غیرمنطقیای بر جلوگیری از وقوع هر جنگی، شرایط را برای بوجود آمدن یک جنگ تمامعیار جهانی با دهها میلیون تلفات انسانی مهیا کرد.
اکنون به دیگر نکات مورد نظرم خواهم پرداخت:
- 1- جنگ جهانی دوم و جنبش صلح طلبی اروپا
- 2- مخالفت زیربنایی با جنگ و موضوع دفاع
دیدگاه مخالف جنگ مجرد، جنگ را به دلیل سبعیت و ویرانگری ذاتی آن رد میكند، طرفداران این دیدگاه استدلال میكنند كه چون جنگ در اولویت اول باعث كشتهشدن و آسیب دیدن انسانها (غیرنظامی و نظامی) میگردد، و در اولویتهای بعدی زیرساختهای اقتصادی، صنعتی و …. جوامع را به نابودی میكشاند و از آنجا كه این ضربات به بكارگیری تسلیحات و تجهیزات پیشرفته امروزی، قدرت تخریبگری بسیار زیادی دارد، باید با تمام وجود با وقوع جنگها مخالفت كرد. این اعتقاد تا آن حد زیربنایی است كه حتی برای آمار و ارقامی كه بتواند منفعتی در جنگی به تصویر بكشد هم اهمیتی قائل نیست. میبینیم كه در این استدلال جایی برای نیت و انگیزه هم در نظر گرفته نشده است، یعنی بیان نشده كه اگر به عنوان مثال جنگ به انگیزهی دفع خطر ملخهای چشم گردویی باشد مجاز است.
اما این استدلال آنجا دچار تناقض درونی میگردد كه مدافعانش در معرض هجوم نیروهای یك قوای خارجی قرار میگیرند. در این موارد اكثر معتقدان به این دیدگاه سعی میكنند تنها با جایگزین كردن واژه جنگ به دفاع این تناقض درونی را رفع كنند. اما اگر خارج از فضای احساساتگرایی ناسیونالیستی، مذهبی، قومی یا قبیلهای به این موضوع نگاه كنیم، میبینیم كه این جایگزینی واژهها نمیتواند رافع این تناقض باشد. (البته نباید فراموش كرد كه دستهای از مدافعان دیدگاه مخالف جنگ مجرد (دستهای از پاسیفیستها) از آنجا كه اصولاً نافی هرگونه خشونتورزی هستند، حتی مساله دفاع شخصی را نیز ترویج خشونت میدانند و با آن مخالفت میكنند.) چرا كه عاملی كه باعث مخالفت با جنگ به شكل مجرد میگردد بحث تخریبگری و خشونتورزی ذاتی ماشین جنگ است، و نه اینكه انگیزه آن الحاق منطقهای به كشوری و یا غارت ثروت ساكنان دیگر مناطق باشد و یا حفاظت از آب و خاك و حق زیستن. متاسفانه ابزاری كه برای دفاع به كار میرود مجدداً همان ماشین جنگ است و با همان قدرت تخریبگری و نابودسازی بشریت. نیروی مدافع هم برای مقابله با تهاجم از تسلیحات تخریبگر متعارف و غیر متعارف، بمب، مین و توپ و تانك و مسلسل بهره میگیرد و باعث افزایش میزان تلفات در هر دو سوی میدان جنگ میگردد، میتوان در مقابل دشمن متجاوز دست به سلاح و حمله متقابل نزد و بدون مقاومت تسلیم شد، و در نتیجه میزان تلفات انسانی ، اقتصادی و … را به حداقل میزان ممكن رساند. اگر اشتباه نكنم مشابه چنین تفكری را در سلوك شرقی هم میبینیم، در سلوك شرقی با مقایسه درخت قدرتمند ایستاده با علف كم ریشهی منعطف گفته میشود كه بعد از طوفانهای شدید آنهایی كه میشكنند و به زمین میافتند درختان هستند و نه علفها، درختان از آنجا كه در مقابل نیروی مهاجم ایستادگی میكنند از كمر میشكنند، ولی علفها تا روی زمین خم میشوند و پس از گذشتن طوفان مجدداً قامت راست میكنند. (این هم تفكریست) این اندیشه البته بیشك تناقض موجود در دیدگاه ضدجنگ مجرد را حل میكند، ولی فكر میكنم در میان مخالفان جنگ هم طرفداران ناچیزی داشته باشد. از سوی دیگر نمیتوان جنگی را متصور شد كه مدافعان در استراتژی خود جایگاهی برای حمله به نقاط ضعف دشمن در جهت امتیازگیری در نظر نگرفته باشند. اگر كشوری نقطهای از خاك خود را از دست بدهد علاوه بر اینكه برای بازپسگیری آن تلاش میكند، سعی میكند با پیشروی در نقطهای دیگر عاملی برای گرفتن امتیاز از نیروی مهاجم به دست آورد. از لحاظ عملی فقط در همان لحظهی آغاز یك جنگ نیروی مهاجم و مدافع معنایی دارد، پس از آغاز یك جنگ دیگر لحظهای مدافع و مهاجم را نمیتوان از هم تفكیك كرد.
با این توضیحات جایگزینی واژه دفاع به جای جنگ هم تنها كاری كه انجام میدهد این است كه مساله انگیزه را به میان میكشد، یعنی مشخص میسازد كه مخالفت با جنگ آن چنان هم زیربنایی و اعتقادی نبوده است و میتوان با در نظر گرفتن انگیزههای مختلف (تا اینجا حداقل یك مورد) برخوردی متفاوت در مورد آن در پیش گرفت. به عبارتی سادهتر مسائلی زیربناییتر و اعتقادیتر از مساله جان انسانهای قربانی جنگ به میان كشده میشود، مسائلی مانند، استقلال، وطنپرستی، خاك، هویت و …
به این شكل تلاش در جهت رفع این تناقض منجر به این میشود كه كلیت ادعای مخالفت اعتقادی و زیربنایی با جنگ زیر سوال برود. در مقابل جنبش محافظ صلح مشروط بدون اینكه چنین ادعای بزرگی را مطرح كرده باشد و بدون اینكه مجبور به توجیه تناقضاتی از این دست گردد، از همان ابتدا مشخص میكند كه برای بدست آوردن وحفظ صلح در مقیاس جهانی حتی در صورت لزوم میتوان و باید جنگید. مسلماً اینكه در چه مواقعی میتوان برای دستیابی به سنگری دیگر در جهت استقرار صلح به جنگ روی آورد و اصولاً بر اساس چه معیار و توسط چه افراد یا سازمانهایی این لزوم را میتوان تشخیص داد، جای مباحثات فراوانی دارد. - 3- عملكرد مقطعی دیدگاه مخالف جنگ
امروزه خوشبختانه در جهانی زندگی میكنیم كه صلح به میزان بسیار فراگیرتری نسبت به همهی سالها و قرنها گذشته گسترده شده است. دیگر همگان در كابوس جنگهای همیشگی سر بر بالین نمیگذارند، هر از چند سالی زمزمه آغاز جنگی در گوشهای از دنیا بلند میشود كه معمولاً هم ابعاد بزرگی ندارند. این صلح كم و بیش فراگیر امروز جهان این احساس را بوجود آورده است كه دیگر جای نگرانی نیست. جنبشهای مخالف جنگ هم به پیروی از این احساس نادرست به فراموشی سپرده میشوند و تنها زمانی شكل میگیرند كه وقوع جنگی شدیداً محتمل میشود. البته از یك دیدگاه مخالف جنگ هم نمیتوان انتظار دیگری داشت جز اینكه هر زمان كه احتمال وقوع جنگی باشد پای به میدان بگذارد. این نوع عملكرد ِ از نظر زمانی مقطعی ِ دیدگاههای مخالف جنگ نقطعه ضعف دیگری به كارنامهی آنها اضافه میكند. نقطه ضعفی كه با وارد شدن یك عملكرد مقطعی دیگر از لحاظ مكانی (كه ریشه در نوعی خودخواهی جمعی قبیلهای دارد) تشدید هم میشود. متاسفانه جریانهای ضدجنگ تنها زمانی فعال میشوند كه خطر جنگی كه منافع همان جریانها را تحت الشعاع قرار میدهد بر سرشان سایه افكند. به شكلی كه مخالفت این دیدگاهها در هنگامی كه احتمال وقوع جنگی میان دو كشور مطرح است، تنها و تنها توسط همان كشورها و در مخالفت با همان كشورها شنیده میشود. مخالفان جنگ در ایالات متحده آمریكا تنها زمانی پلاكاردها و بلندگوهای خود را بیرون میآوردند كه منافع هموطنانشان در جنگ ویتنام یا عراق به خطر بیوفتد. ایرانیان هم به محض اینكه خطر جنگ را حس كنند، به یاد مخالفت با جنگ میافتند. به محض اینكه این خطر هم برطرف شد پلاكاردها و بلندگوها مجدداً به انباریها باز میگردند. تصور اینكه گروههای مخالف با جنگ مثلاً در نیوزلند، برای ابراز مخالفت با جنگ بین آنگولا و مكزیك به صحنه بیایند برای من كه بسیار دشوار است. البته انتقال یك نوع احساس دیگردوستی و انساندوستی در این مخالفتها انجام میگیرد كه من شخصاً خیلی صادقانه نمیدانمشان. به یاد تجمع مخالفان جنگ در مقابل كاخ سفید در سال 2007 افتادم، تیم رابینز هنرپیشهی مشهور آمریكایی (همسر سوزان ساراندون) همان كه در فیلم مشهور رهایی از شاوشنگ نقشآفرینی میكند به عنوان سخنران به پشت تریبون رفت و پس از مقایسه جورج بوش با ریچارد نیكسون و اینكه نیكسون با دیوار سخن میگفت و بوش با خدا، ادامه داد كه خدایی كه به او اجازه میدهد دروغ بگوید، خدایی كه به او اجازه میدهد دزدی كند، نفت مردم بیچاره عراق را بدزدد و … . ببخشین آقای رابینز من حرف شما را میفهمم ولی اجازه میخوام كه دلسوزی شما برای مردم عراق را صادقانه ندونم، چرا كه اگر صد سال هم مردم عراق در زیر ضربات شلاق عدی صدام خورد میشدند، بعید می دونم كه صدایی از شما در حمایتشون بلند میشد.
اما دیدگاه محافظ صلح مشروط به این اصل پایبند است كه صلح و استقرار آن نیاز به مراقبت و محافظت همیشگی و همهجایی دارد و نمیتوان كار گروههای طرفدار صلح را در هیچ شرایطی تعطیل كرد. گروههای محافظ صلح همانند گروههای حامی حقوق بشر باید همیشه و در همهجا فعال و گوش به زنگ باشند، چرا كه هر لحظه و در هر گوشهای از دنیا اتفاقی برای به خطر انداختن این صلح شكننده در حال وقوع است. - 4- اخلاق كانتی، دفع افسد به فاسد و بمب اتمي
در ششم و نهم ماه آگوست 1945 در روز 2166ام و 2169ام جنگ جهانی دوم (جنگی كه هر روز به طور میانگین 32500 نفر قربانی میگرفت)، ایالت متحد آمریكا بمبهای اتمی پسر بچه و مرد چاق را بر روی دو شهر هیروشیما و ناكازاكی (برنامه برای اوكیناوا تنظیم شده بود) میاندازد. 140 هزار نفر درهیروشیما و 80هزار نفر در ناكازاكی بر اثر انفجار اتمی این دو بمب كشته میشوند (میزان تلفات ناشی از این دو بمب به میزان بیشتری افزایش مییابد). 6 روز بعد ژاپن شكست در برابر نیروهای ائتلاف را میپذیرد و نهایتاً در روز دوم سپتامبر پایان رسمی جنگ جهانی دوم اعلام میشود.
كانت فیلسوف اخلاقگرای آلمانی به یك گونهی بسیار مطلق از اخلاق اعتقاد دارد، اخلاقی كه به اخلاق كانتی معروف است و بر ارزشهای اخلاقی غیر مشروط بنا شده است، در توصیف این نوع اخلاق معمولاً از این مثال استفاده میشود، A از شما نشانی محل مخفی شدن B را میپرسد، شما میدانید كه گفتن محل مخفی شدن B به كشته شدن او منجر خواهد شد، اما از آنجا كه دروغگویی امری غیراخلاقی است و برای ارزش اخلاقی هم نمیتوان شرایط قائل شد، شما باید حقیقت را بگویید حتی اگر به كشته شدن B توسط A منجر شود. در مقابل این نوع تفكر، قاعدهای سنتی مطرح میشود كه فكر نمیكنم كسی تا كنون تجربهی بكاربردنش را نداشته باشد، قاعدهای كه به دفع افسد به فاسد مشهور است. همان چیزی كه این روزها و همیشه در آستانهی انتخابات در كشورما به شدت تبلیغ میشود، انتخاب میان بد و بدتر. اینكه شما از نظر اخلاقی مجازید برای جلوگیری از وقوع یك افسد، تن به یك فاسد دهید. البته امروزه بحث برسر این قاعده زیاد است، مخالفان بكارگیری این قاعده، چنین استدلال میكنند كه رواج این قاعده باعث همهگیر شدن بیاخلاقی میگردد چرا كه بر اساس آن هر كسی توجیهی برای هر رفتار غیر اخلاقی خود به دست میآورد. ایراد دیگری كه به این قاعده وارد میشود این است كه همواره مهمترین موضوع در اینجا یعنی سنجش بین افسد و فاسد، امری سلیقهای میگردد. به عنوان مثال در موضوع بحث برانگیز اتانازی هر دوی موافقان و مخالفان اتانازی از این قاعده در تائید نظر خود استفاده میكنند، گروهی بیان میكنند كه پایان دادن به عمر یك انسان افسد است و گروه مقابل زجركشیدن و نفی استقلال فردی انسان در تصمیمگیری را افسد تلقی میكنند. مخالفان این قاعده در جواب كسانی كه استفاده از این قاعده را در مواردی اجتناب ناپذیر میدانند، این چنین استدلال میكنند كه طرح فقط دو انتخاب افسد و فاسد نادرست است و همواره انتخاب سومی وجود دارد.
برداشت من این است كه واقعاً در مواردی نمیتوان به چیزی بیش از دو انتخاب فكر كرد. شاید هنر سینما در این مورد بتواند به كمك ما بیاید، نمیدانم فیلم فرار از گولاك را به خاطر دارید یا نه، داستان 3 نفر كه از گولاكهای مخوف استالین در سرمای وحشتناك سیبری فرار میكنند و در طول مسیر بسیار طولانی رسیدن به مرزهای دنیای آزاد (فكر میكنم در انتهای فیلم به مرز سوئیس میرسند) یكی از این سه نفر به دلیل گرسنگی میمیرد و دو نفر دیگر از بین دو انتخاب تغذیه از گوشت دوست مردهشان و از گرسنگی مردن، اولی را انتخاب میكنند. (من و شما در موقعیت مشابه چه انتخابی میكردیم؟)
نمونهی دیگری كه میتوانم به آن اشاره كنم، عمل سرهنگ اشتوفنبرگ در جولای 1944 در انجام نقشه ترور هیتلر و قرار دادن كیفدستی پر از ماده منفجره در زیر میز كنفرانس هیتلر است كه متاسفانه با بدشانسی تمام به موفقیت منجر نشد، و نتیجهاش دستگیری و تیرباران اشتوفنبرگ و همراهانش شد، با اینكه در تعریف عملیات مذموم و غیراخلاقی تروریستی میگنجد، اما با استفاده از همین قاعده توسط اكثریت مردم دنیا به عنوان عملی قهرمانانه و بسیار تحسین برانگیز به یاد آورده میشود.
البته باید توجه داشت كه قاعده دفع افسد به فاسد مثل بسیاری دیگر از قواعد اخلاقگرایانه به راحتی میتواند مورد سوء استفاده قرار گیرد. چرا كه نمیتوان معیار مشخص و غیرقابل اشتباهی برای بكارگیری آن و سنجش شرایط به دست داد.
در طول مدت جنگ جهانی دوم، با توجه به پیشرفت روزافزون و سریع دانش تسلیحات نظامی در آلمان، این نگرانی در میان دانشمندان نظامی آمریكا به وجود آمد كه نكند آلمان نازی به بمب اتم دست پیدا كند. این نگرانی منجر به ایجاد یك رقابت اعلام نشده برای تولید بمب اتمی گردید. در نهایت این آلمان نازی نبود كه توانست اولین بمبهای اتمی را بسازد. (تصور اینكه چنین سلاحی در دست هیتلر قرار میگرفت برای من هیچ معنایی جز انهدام كامل بشریت تداعی نمیكند.)
اینکه سیاستمداران ایالت متحده آمریکا به رهبری هری ترومن، چه انگیزه ای برای به کاربردن بمب های اتمی خود داشتند، موضوعی نیست که بتوان از آن در قضاوت درباره این موضوع استفاده کرد، چرا که درک انگیزه در چنین موردی بیشتر بر پايهي حدس و گمان استوار است، اما می توان با مقایسه نتایج دو انتخاب استفاده یا عدم استفاده از بمب اتم به دیدگاهی در جهت قضاوت این موضوع دست یافت.
استفاده از بمب اتم: کشته شدن نزدیک به 300 هزار نفر – پذیرش سریع شکست توسط ژاپن و پایان جنگ – دست بالای آمریکا در شرایط پس از جنگ.
عدم استفاده از بمب اتم: ادامه جنگ تا زمانی نامعلوم (شاید یک استراتژیست جنگی بتواند به شکل تقریبی مشخص کند که در صورت عدم استفاده از بمب های اتم، ژاپن چه زمانی شکست می خورد و میزان تلفات ادامه جنگ چه میزان میبود ( كه كمتر از تلفات بمبهاي اتمي ميبود يا بيشتر))، دست بالای اتحاد جماهیر شوروی استالین در شرایط پس از جنگ.
از آنجا كه این موضوع بسیار جنجالی و حساسیت برانگیز است، به دنبال این نیستم كه نظر شخصی خود را نسبت به این موضوع (چه تلاش دانشمندان نظامی آمریكا برای دستیابی به بمب اتم و چه بمباران اتمی ژاپن) ارائه كنم كه كدامیك از این اتفاقات فاسد است و كدامیك افسد و یا اصولاً آیا میتوان مساله بمباران اتمی ژاپن را در چنین فضایی بررسی كرد یا نه. تنها تلاش من این است كه شیوهی نگرشی كه به گمان من میتواند در تحلیل این موضوع (و به صورت كلی موضوعاتی كه در بحثهای مربوط به جنگ اتفاق میافتد) مفید فایده باشد را معرفی كنم.
The basic features of the post-war era were established between 1944 and 1949, when the US and Soviet Union developed nuclear weapons, when the Red Army held the territory it captured in WWII, and when the US chose to take on an active global role, economically and militarily, beginning with the Marshall Plan and NATO.
ادامه دارد…
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پينوشت: سخنراني احمدينژاد در سازمان ملل رو بعد از پست كردن اين مطلب ديدم، چقدر تيم رابينز و محمود احمدينژاد در مورد موضوع جنگ آمریكا و عراق با هم توافق نظر دارند. انگار همين سخنراني تيم رابينز رو ترجمه كردن و دادن دست احمدينژاد كه تو سازمان ملل بخونه.







یعنی دون ورتی… من لذت می برم از این همه دقت و انسجام این سری مطالبت. باز هم منتظر بخش های بعدی مقاله هستم. به نظر من پایان این مقاله می تونه نتیجه گیری خوبی داشته باشه.
یک بحثی این وسط بوجود میاد.
نکته ی اول – یک ایراد عده ای می تونن بگیرن به مطلب که خوب حالا شما از کجا می تونید بگید که ج.ا به دنبال بمب اتم هست. خوب این جوابش برای خیلی ها روشن هست اما برای انسجام مقاله باید توضیح داده بشه که چرا.
نکته ی دوم – عده ای دیگه ایراد می گیرین که چرا شما فکر می کنین ج.ا اگر هم به بمب اتم دست پیدا کنه استفاده ی نا مشروع می کنه. این رو هم خوب باید توضیح داد. از همه ی جوانب. مثلا اینکه تهدیدات لفظی ای تا به حال بوده و هست و پایه های ایدئولوژی ج.ا
نکته ی سوم – اینکه باید بررسی کرد که دسته ی اپوزوسیون که اتفاقا مخالف جنگ هستند باید بپذیرند که با سیری که در پیش گرفته شده یحتمل باید جنگ رو هم نظاره کرد. در این صورت اگر با جنگ مخالف هستند باید آلترناتیوی ارائه بدن. اگر آلترناتیوی ندارن پس مخالفتشون با جنگ غیر معقوله.
حالا این سه نکته رو بزاریم ببینیم در مقاله چگونه پیش میره. اما نظر شخصی من در مورد مورد سوم اینه که بله، آلترناتیوی وجود داره. اون هم تغییر درونی هست. راهی بسیار سخت و تا حدی شاید محال. اما این تنها آلترناتیو هست.
موفق باشی.
ورتيگونه:
طاهاي نازنين، ممنون از لطفت، راستش به دليل حساسيت بيش از حد موضوع جنگ با ايران، نميخواستم به اين موضوع بپردازم، اما سعي ميكنم در آخرين بخش اين مطلب اشارهاي به اين موضوع هم داشته باشم.
با احترام
درود بر ورتیگونه عزیز!
. ممنون از زحمتی که برای نوشتن کشیده اید.
مطلب را لینک کردم ولی هنوز دقیق نخواندمش
ورتيگونه:
اولاد نازنين، ممنون بابت زحمتي كه به خودت دادي تا مطلب كمارزش من رو در بالاترين پست كني. راستش مطالبي كه مينويسم خيلي زياد با استانداردهاي خاص بالاترين همخواني نداره، و بعيد ميدونم مورد توجه اهالي اونجا قرار بگيره. بازهم از محبتت تشكر ميكنم.
ممنون. من هم از این خیلی چیز یاد گرفتم و هم از قبلیش. خسته نباشی