(از آنجا كه مطلب زير بسيار طولاني شد آن را در چند بخش پست خواهم كرد)
جدل مجازي كه بين بامدادي و كمانگير بر سر موضوع جنگ احتمالي آمريكا و ايران در گرفت، با ورود كامنت نويسان و وبلاگ نويسان ديگري (1 2 3 ) به بحث از يك موضوع خاص به بحثي كلي در مورد جنبشها و ديدگاههاي ضد جنگ بدل گشت (البته هيچگاه با صراحت چنين چيزي بيان نشد). موضوعي كه من در اين نوشته سعي در شكافتن آن دارم، مستقيماً پاسخي به هيچكدام از نوشتههاي دوستان نيست، بلكه از اين جدل مجازي تنها به عنوان بهانهاي براي پرداختن به موضوع ديدگاه مخالف جنگ استفاده ميكنم. مسلماً در طول بحث مطالبي مخالف و يا موافق برخي از ديدگاههاي مطرح شده توسط دوستان بيان خواهد شد. لازم به توضيح است كه اين موافقت يا مخالفتها تنها در سطح نظري است و به موضوع جنگ و صلح در مقياسي فراتر از منافع كشورها يا گروهها ميپردازد.
مطالعه سريع مطالب نوشته شده و اظهار نظرهاي ديگر دوستان در كامنتها، اين موضوع را به روشني مشخص ميكند كه تفاوت ديدگاهي كه باعث ايجاد چنان جدلي شده است نه در موضوع موافقت و مخالفت با جنگ بلكه در انتقاد به نوعي مخالفت با جنگ بود كه من آن را تحت عنوان ديدگاه ضد جنگ مجرد يا انتزاعي تعريف ميكنم. ديدگاه ضد جنگ مجرد، ديدگاهي است كه به مساله ضديت و مخالفت با جنگ به عنوان يك موضوع زيربنايي و اعتقادي مينگرد و تلاش خود را متمركز بر مخالفت با هر جنگي، در هر شرايطي و البته به هر قيمتي ميسازد. اين ديدگاه معتقد است كه جنگ در هر شرايطي بد است و به هيچ روي نميتوان كوچكترين منفعتي براي يك جنگ متصور شد. در اين ديدگاه جنگ بهانهاي است براي برخي از گروهها براي پيش بردن منافع شخصي همان گروهها و به شكل خاص ابزاري است در دست كشورهاي قدرتمند كه با استفاده از آن كشورهاي ضعيفتر را به استثمار كشانند و منابع آنها را به غارت ببرند. اين ديدگاه معتقد است كه درهيچ زماني، هيچ جنگي حتي اگر به نيت خير (بسياري از معتقدان به اين ديدگاه جنگ و نبت خير را جمع اضداد ميدانند) هم بوقوع پيوسته منجر به بهبودي اوضاع و شرايط هيچ نقطهاي در جهان نشده است. براي فهميدن اين موضوع هيچ نيازي به آمار و ارقام و عدد و رقم، و سنجشگري علمي وجود ندارد و ذات كثيف جنگ حقيقتي فراتر از هر تحليل آماري است. معتقدان به اين ديدگاه تمركز خود را در نمايش زشتيها، قساوت و خشونت عيان موجود در جنگ ميگذارند و تلاش ميكنند جهانيان را متوجه بدي ذاتي جنگ و بي فايده بودن آن نمايند. اگر از نمايشگاههاي عكسي كه توسط معتقدان به اين ديدگاه برگزار ميشود ديدن كنيد، با مقدار متنابهي از عكسهاي پر از خشونت عيان، كودكان سر و دست شكسته، دست و پاهاي قطع شده، چهرههاي دهشتآور انسانهاي قرباني حملات شيميايي، بچههاي نالقص الخلقه قرباني راديواكتيو، انفجار، خرابي، خون و … روبرو خواهيد شد.
اما من به شخصه اعتقاد دارم كه اين ديدگاه در عين اينكه تمامي تلاش خود را براي جلوگيري از وقوع جنگ و ساختن جهاني بهتر كرده است، در عمل از رسيدن به هدف نهايي خود ناكام مانده است. اين ناكامي البته از اينجا ناشي نميشود كه اين گروه در پيشبرد روش اصلي خود يعني نمايش شرّ ذاتي جنگ موفق نبوده كه اتفاقاً امروز پيدا كردن انساني كه جنگ را ذاتاً خوب بداند كاري بسيار دشوار است. بلكه اين عدم كاميابي به جهت نگاه غير واقعگرايانهاي است كه به موضوع جنگ دارد. از سوي ديگر مخالفت اعتقادي با جنگ در موارد متعددي، اين ديدگاه را دچار تناقضاتي از درون ميكند. در ادامه بحث به ذكر نكاتي از نقطه نظرهاي مختلف ميپردازم تا بتوانم از طريق آنها چرايي اين ناكامي را شرح دهم. در نهايت به ديدگاه متفاوتي در مقابل اين ديدگاه ميپردازم كه ميتواند كاستيها و تناقضات دروني آن را بر طرف سازد و به سمت جهاني سالمتر حركت كند. ديدگاهي كه تحت عنوان ديدگاه حفاظت از صلح مشروط معرفي ميكنم. جان كلام اين ديدگاه اين است كه از آنجا كه صلح به قيمت جان ميليونها انسان كشته شده در جنگهاي مختلف و در طول تاريخ به دست آمده است، بايد براي حفظ آن با چنگ و دندان مبارزه كرد. به عبارت مشخصتر براي حفاظت از صلح بايد جنگيد. اين ديدگاه هدف عملي خود را شناسايي و حذف (يا كمرنگ كردن) عوامل، ريشهها و زمينههاي به خطر افتادن صلح در جهان ميداند. (لازم به ذكر است كه اين ديدگاه تا حدودي متاثر از انديشههاي سر كارل پاپر فيلسوف اتريشي معاصر است.)

- 1- جنگ جهاني دوم و جنبش صلح طلبي اروپا
در ساعت يازده ظهر از روز يازدهم نوامبر 1918 جنگ جهاني اول وارد مرحله آتش بس خود شد. جنگي كه نزديك به بيست ميليون نفر تلفات انساني در برداشت. معاهده ورساي در 1919 به امضا رسيد و شرايط صلح پايدار شد. آلمان كه رهبر نيروهاي محور بود متعهد به پرداخت غرامتي بسيار سنگين و محدوديت شديد تعداد نيروهاي نظامي و محروميت از داشتن نيروي هوايي گرديد. جنگ جهاني اول باعث تغيير چهره اروپا با تغيير امپراطوريها به جمهوريها گرديد. امپراطوري عثماني به جمهوري تركيه تبديل شد و در آلمان پس از چند ماه درگيريهاي جسته و گريخته بالاخره قانون اساسي جديد آلمان در شهر وايمار تصويب شد و جمهوري وايمار حيات خود را آغاز نمود. در سال 1920 حزب كارگران ناسيونال سوياليست آلمان (NSDAP) يا همان حزب نازي از درون حزب كارگران آلمان بوجود آمد و يك سال بعد آدولف هيتلر رئيس اين حزب شد. حزب نازي با استفاده از روشهاي دموكراتيك تا جايي پيش رفت كه 37 درصد نمايندگان رايشتاگ را از آن خود كرد. در ژانويه 1933 هيتلر در مقام صدر اعظم آلمان سوگند ياد كرد. به قدرت رسيدن هيتلر را بايد پايان عمر جمهوري وايمار تلقي كرد. تنها يك هفته پس از به قدرت رسيدن هيتلر سركوب مخالفان آغاز گرديد. نشستهاي احزاب چپ ممنوع گشت. حتي اعضاي احزاب ميانهرو نيز مورد تعرض و تهديد قرار گرفتند.اين كار تا مرحله دستگيري غير قانوني اعضاي كمونيست رايشتاگ نيز پيش رفت. هيتلر با سو استفاده از ماده 48 قانون اساسي همهي عوامل را براي پيروزي نهايي در آخرين انتخابات دموكراتيك آلمان بوجود آورد. در 23 مارس 1933 هيتلر با استفاده از 81 كرسي خالي احزاب كمونيست، فريب و اغواي لودويگ كاس رئيس حزب كاتوليك ميانه و تهديد ديگر اعضاي رايشتاگ توانست قانون اختيارات ويژه را به تصويب برساند. قانون اختيارت ويژه اين قدرت را به دولت او ميداد كه بدون موافقت رايشتاگ قانونگزاري كند، تصميمات سياست خارجي را بگيرد و حتي قانون اساسي را در جهتي كه مناسب ميداند تغيير دهد. هيتلر از اين اختيارت در جهت حذف تمام مخالفان ديكتاتوري خود استفاده كرد. به سرعت همهي آزاديهاي فردي مردم آلمان از آنها گرفته شد. همهي احزاب ممنوع شدند، تمام افرادي كه عضو حزب نازي نبودند از بيمه اجتماعي محروم شدند و بدين ترتيب امپراطوري رايش سوم شكل رفت. 2 آگوست 1934 هيندنبورگ ريسجمهور آلمان درگذشت و هيتلر به جاي برگزاري انتخابات رياست جمهوري قانوي تصويب كرد كه قدرت را به عنوان پيشوا (فوهرر) و صدراعظم آلمان به هيتلر منتقل كند و به اين شكل هيتلر فرمانده كل قوا شد، فرماندهاي كه افسرانش به جاي كشور و يا قانون اساسي به شخص او بايد سوگند ميخوردند. در اكتبر 1933 آلمان خود را از ليگملل و كنفرانس خلع سلاح جهاني بيرون كشيد. در فوريه 1934 هيتلر اعلام كرد كه آلمان داراي يك نيروي هوايي شده است (بر خلاف معاهدهي ورساي). در مارس 1935 هيتلروجود يك ارتش ششصدهزار نفري (6 برابر تعهد آلمان در معاهده ورساي) و افزايش نيروهاي دريايي را اعلام كرد. انگليس، فرانسه و ايتاليا تنها اين عمل را محكوم كردند. در همان ماه هيتلر بازگشت به ليگ ملل را منوط به بازپسگيري مستعمرات آلمان در آفريقا كرد. در سپتامبر 1935 هيتلر قانوني معروف به قانون نورمبرگ را تسليم رايشتاگ نمود، به موجب اين قانون ازدواج آلمانيهاي آريايي و يهودي ممنوع شد، استخدام زنان كمتر از 45 سال سن آريايي توسط يهوديان ممنوع شد و آلمانيهاي غير آريايي از مزاياي شهروندي آلمان محروم ميشدند. در مارس 1936 هيتلر مناطق غير نظامي راينلند رو بر خلاف معاهده ورساي تصرف كرد. انگليس و فرانسه در مقابل اين عمل واكنشي نشان ندادند. در جولاي 1936 هيتلر قواي خود را به كمك ژنرال ديكتاتور اسپانيايي فرانكو فرستاد. در 1937 هيتلر تصميم خود مبني بر ورود به جنگهاي محلي به قصد تصرف چكسلواكي و اتريش را با وزيران خود در ميان گذاشت، اين تصميم با مخالفت شديد وزير جنگ فيلدمارشال بلومبرگ، وزير خارجه بارون نيوراث و رئيس ارتش ژنرال فريتشه روبرو شد. آن ها اعتقاد داشتند كه اين تصميم بيش از حد ريسكي است و ممكن است قبل از آنكه آلمان آماده باشد منجر به جنگي بزرگ شود، آنها توصيه كردند كه قبل از انجام اين كار هيتلر بازهم به تقويت نيروي نظامي خود بپردازد. در نوامبر همان سال لرد هاليفاكس انگليسي در ملاقات خود با هيتلر تاكيد كرد كه انگليس دوست دارد تنها تغييراتي در نظام مرزها را ببيند كه بر اساس تغيرات صلح آميز باشد. در 4 فوريه 1938 هيتلر كه از مخالفت بلومبرگ، نيوراث و فريتشه ناراضي بود، وزارت جنگ را منحل كرد، وزير خارجه را بركنار كرد و فرماندهي عالي نيروهاي نظامي (OKW) را جايگزين وزارت جنگ كرد. اين عمل هيتلر هدف واقعي او را به روشني مشخص نمود چرا كه تاسيس چنين سازمانهاي ويژهاي اصولا در شرايط جنگي نقش دارند و نه در شرايط صلح. در همان ماه هيتلر اتحاد اسمي خود با چين را به هم زد و به امپراطوري ژاپن متحد شد. در مارس 1938 سر نويل هندرسون پيشنهاد تشكيل يك كنسرسيوم بينالملي با محوريت آلمان را براي فرمانروايي در آفريقا به نمايندگي بريتانيا با هيتلر مطرح كرد، و در مقابل آلمان متعهد شود كه براي تغيير مرزها به جنگ متوسل نشود. هيتلر در پاسخ گفت كه حاضر است 20 سال براي پسگيري مستعمراتش در آفريقا منتظر بماند تا اينكه شرايط انگليس براي جلوگيري از جنگ را بپذيرد. در 28 مي 1938 هيتلر در كنفرانسي تصميم غير قابل تغيير خود براي له كردن چكسلواكي را اعلام كرد. آگوست 1938 اخباري مبني بر اينكه به خدمت گرفتن نيروهاي ذخيره در آلمان آغاز شده است به انگليس رسيد. همچنين اين خبر كه جنگ بر عليه چكسلواكي در سپتامبر آغاز ميشود. نهايتاً تحت فشار ديپلماتيك فرانسه و انگلستان، در5 سپتمامبر ادوارد بنش رئيس جمهور چكسلواكي پلن چهارم براي تغيير قانون اساسي به نحوي كه خودمختاري سودتن (بخش مورد مناقشه با آلمان) تامين گردد و به اين ترتيب بهانه شروع جنگ از هيتلر گرفته شود. در 13 سپتامبر لرد نويل چمبرلين نخست وزير انگلستان براي حل بحران به برلين پرواز كرد (در حاليكه كه خبرها مبني بر اين بود كه اشغال چكسلواكي در 18 سپتامبر آغز خواهد شد) او به هيتلر قول داد كه كاري كند رئيس جمهور چكسلواكي با او موافقت كند و در عوض هيتلر زمان حمله را به عقب بياندازد. هيتلر كه سوتدن را بهانهاي براي آغاز جنگ ميخواست با اكراه به تلاش چمبرلين براي حفظ صلح پاسخ داد. وقتي كه چمبرلين با در برنامهي انتقال سرزمينهاي سوتدن به آلمان برگشت، هيتلر براي پايان دادن به تلاش چمبرلين براي صلح اعلام كرد كه توافقات قبلي را غير قابل قبول ميداند. و تقاضا كرد كه ظرف 6 روز سوتدن بدون قيد و شرط و بدون مذاكرهاي بين برلين و پراگ به آلمان الحاق شود و آلمان هم گزينهي جنگ را تا زمان تامين تمامي ادعاهاي لهستان و مجارستان بر عليه چكسلواكي بر روي ميز نگه خواهد داشت. در 30 سپتامبر 1938 كنفرانس يك روزهاي در مونيخ با شركت هيتلر، چمبرلين، دالاديه (رئيس جمهور فرانسه) و موسوليني برگزار شد و منجر به عقد قراداد مونيخ گشت كه بر اساس آن منطقه سودتن لند به آلمان الحاق ميشد. در پايان اين نشست چمبرلين هيتلر را وادار به امضاي بيانيه دوستي انگليس_آلمان كرد و براي آن اهميتي فوقالعاده قائل شد در حاليكه كه هيتلر كوچكترين اهميتي براي آن قائل نبود. در ادامه همين بيانيه بود كه چمبرلين آن جملهي معروف خود را در بازگشت به لندن و بروي پلكان هواپيما بيان كرد كه “صلح زمان ما ” را به دست آورده است. هيتلر بسيار عصباني بود كه چرا به اين شكل بهانهي جنگ را از دستان او درآوردند، در نتيجهي اين قرارداد هيتلر به عنوان مرد سال مجله تايمز انتخاب شد. در تمام طول اين سالها هيتلر مشغول بازسازي قواي نظامي خود بود، آلمان نازي كه به خاطر بودجه نظامي خود در شرايط اقتصادي نامناسبي به سر ميبرد در 15 مارس 1939 با زير پا گذاشتن قرارداد مونيخ، پراگ را به تصرف خود در آوردند تا با استفاده از داراييهاي چكسلواكي شرايط خود را بهبود بخشند. سپس نوبت لهستان بود، هيتلر تلاش كرد كه لهستان را تبديل به يكي از اقمار خود براي جنگ با غرب كند، وقتي اين موضوع توسط لهستان رد شد، تصميم او به پاك كردن لهستان از روي نقشه زمين تغيير كرد. بهانهي او براي حمله به لهستان اينبار شهر دانزيگ بود. بالاخره در روز 1 سپتامبر 1939 آلمان لهستان غربي را تصرف كرد. در 3 سپتامبر بريتانيا و فرانسه به آلمان اعلام جنگ كردند ولي واكنش عملي از خود نشان ندادند. در 17 سپتامبر ارتش سرخ لهستان شرقي را اشغال نمود. به اين ترتيب جنگ جهاني دوم آغاز گرديد، جنگي كه 6 سال و 1 روز به طول انجاميد. 2192 روز جنگ. نزديك به 72 ميليون نفر يعني ميانگين روزي 32500 نفر كشته شدند (62 ميليون مستقيماً به خاطر جنگ و 10 ميليون به خاطر قحطي ناشي از آن)، از اين كشتهشدگان بيش از 60 درصد غير نظاميان بودند، و 83 درصد تلفات انساني جنگ به كشورهاي ائتلاف تحميل گرديد. توجه كنيد كه كشورهاي ائتلاف كشورهايي بودند كه براي جلوگيري از تسلط آلمان بر كل اروپا و نهايتاً جهان و عليرغم خواست خود به جنگ كشيده شدند.در تمام مدت زمان بين پايان جنگ جهاني اول تا شروع جنگ جهاني دوم، اروپا در يك فضاي صلح طلبانه و كاملاً مخالف جنگ به سر ميبرد. احساس عمومي آن سالها به اينگونه بود كه ديگر هرگز نبايد جنگي سر بگيرد. اما در عمل چيزي كه ديده ميشود تلاش خوشبينانهاي است كه با راضي نگهداشتن آلمان نازي و دادن امتيازات و مشوقها به آن در جهت حفظ صلح انجام ميگرفت. هيتلر يكي پس از ديگري، معاهدات بينالملي خود را زير پا ميگذاشت و هر روز قدرت نظامي خود را بر خلاف تعهدات خود افزايش ميداد، هر روز به تهديد ديگر كشورها ميپرداخت و در مقابل همهي اين تلاشها اروپا به او امتياز ميداد و يا نهايتاً چشم خود را فرو ميبست. سمبل اين نوع طلحطلبي انتزاعي خوشبينانه (بهتر است بگويم سادهلوحانه) هم كسي نيست جز نويل چمبرلين و آن جمله معروفش صلح زمان ما. به اين ترتيب اين جنبش ضد جنگ در عمل در جهت تقويت و كمك به هيتلر و مآلاً در جهت جنگطلبي فعاليت كرد. تفكر آن زمان كه در بسياري از بيانيههاي دولتهاي اروپايي قبل از سال 1939 نيز به چشم ميخورد اين بود كه هرچه پيش ميآمد، نبايد جنگ ديگري آغاز شود. شايد اگر اين تفكر نبود، هرگز جنگ جهاني دوم به وقوع نميپيوست، اما آن چيزي كه در قبال اين رويكرد پيش آمد جنگي به مراتب دهشتناكتر از هر پيشبيني بود. در آن زمان اگر يك جنبش محافظت از صلح مشروط وجود ميداشت كه به اين واقعيت توجه داست كه چيزي كه امروز به شكل صلح در اروپا شكل گرفته، به قيمت جان نزديك به بيست ميليون انسان كشته شده در جنگ جهاني اول به دست آمده است، دولتهاي اروپايي را تحت فشار قرار ميداد كه در مقابل نقض تعهدات آلمان نازي در مورد معاهده ورساي و به خصوص افزايش نيروهاي ارتش، نيوري هوايي و دريايي واكنش مناسب نشان دهند. و حتي با اعمال زور بر اجراي تعهدات آلمان پافشاري ميكردند، حتي اگر اين اعمال زور به شكل تهديد به بمباران ارتش آلمان نازي ميبود.
ادامه دارد …









ورتیگونهی عزیز،
اول از هر چیز باید تشکر کنم به دو دلیل:
1. زحمت زیادی برای نوشتن این مقاله کشیدی، معلومه که بررسی کردی و با فکر و مطالعه دست به کیبورد شدی.
2. لحنات متین و موقرانه است و موقع خوندن نوشتهات آدم عصبی نمیشه که بخواد مونیتور رو بکوبه توی سر تو یا خودش.
اما در مورد موضوعی که مطرح کردی:
به نظر من باید یه عامل دیگه رو هم توی معادلات خودمون وارد کنیم. کسانی که کلا مخالف جنگ هستند (به قول تو مخالفین جنگ مجرد)، مخالف دفاع شخصی نیستند. اصولا در هیچ بحث حقوقی، انسانی، دینی یا فلسفیای موضوع دفاع شخصی محکوم دانسته نمیشه (تا جایی که من اطلاع دارم).
خوب اینجا بحث کمی پیچیده میشه. چون اگر قبول کنیم که ضد جنگ هستیم و درعین حال قبول کنیم که حق دفاع شخصی داریم، وقتی کشور همسایهی ما (مثلا همون آلمان هیتلری که مثال زدی) شروع میکنه به ساختن زرادخانهی عظیم نظامی تکلیف ما چیه؟ آیا باید حملهی پیشگیرانه کنیم؟ آیا باید ما هم یک زرادخانه درست کنیم که اگر به ما حمله شد بتونیم «دفاع جانانه» بکنیم؟
اینها سئوالاتیه که به نظر من به این سادگیها نمیشه بهشون پاسخ داد. اگر بگیم، نه نباید اینکارها رو بکنیم، خوب فردای روزگار اون کشور همسایه به ما حمله میکنه و ما حتی امکان دفاع شخصی هم از خودمون نداریم. اگه بگیم بله، مشکل بزرگتری پیش میاد:
حملهی پیشگیرانه با چه معیاری؟ چه کسی باید تعیین کند حملهی پیشگیرانهی ما به خاطر دفع خطر بالقوهی آلمان به ما، خود حرکتی تهاجمی نبوده است؟
همینطور اگر بگوییم ساختن زرادخانهی بزرگ تسلیحاتی (در پاسخ به همسایهی مان) اشکالی ندارد، باز هم مشکلی ایجاد کردهایم. چرا که در این حالت همسایهمان را به رقابت تسلیحاتی بیشتر وادار کردهایم و چه بسا او را توی مسیری بیاندازیم که حمله به ما را اجتناب ناپذیر سازد. چیزی که ما نمیخواهیم.
به نظر من بحث صلحخواهی یا ضدجنگ بودن را باید در لایهی دیگری پیش برد. ضدیت با جنگ نه در یک کشور یا منطقهی خاص، ضدیت با جنگ به صورت زیربنایی، به صورت جهانی. جنگهای امروزی خیلی هولناک هستند و تسلیحات جدید کشورها و ملتها را نابود میکنند (بعضی از آنها میتوانند کل بشریت را نابود کنند). بنابراین به نظر میرسد بیش از اینکه به بحث جنگ خوب یا بد بپردازیم، باید به این فکر کنیم که صلح منطقهای معنای چندانی ندارد و صلح به معنای جهانی معنا دارد و ضدیت با جنگ هم وقتی معنا پیدا میکند که جهانی باشد.
هوارد زین تاریخدان آمریکایی میگوید: باید برای حذف مفهوم جنگ تلاش کنیم. این مساله شاید الان دور از ذهن به نظر برسد، اما فراموش نکنیم لغو بردهداری هم روزگاری دور از ذهن به نظر میرسید (یا مثلا حق رای زنان، روزگاری خندهدار به نظر میرسید).
معلوم نیست بشریت بتواند روزی مفهوم جنگ را ریشه کند، اما معلوم هم نیست نتواند. من و تو شاید تعیین کننده باشیم. من و تو و نسل ما و نسلهای آینده باید تصمیم بگیریم.
دوستارت
بامداد
ورتيگونه:
متشكرم از نظرت؛
دقيقاً يكي از مهمترين تناقضاتي كه اين ديدگاه مجرد ضد جنگ با اون روبرو ميشه، همون مساله دفاع هستش، اتفاقاً عدهاي از طرفداران اين ديدگاه حتي دفاع از خود را هم در راستاي ترويج خشونت ميدانند، به عنوان مثال دستهاي از پاسيفيستها. به اين موضوع و همچنين مسالهي صلح جهاني در بخشهاي بعدي پرداختهام.
احترام.
سلام بر دون ورتیگونه ی عزیز.
به نظر می رسد برای نظر دادن باید تا آمدن بخش های بعدی صبر کرد.
لذا خواهشمندم زودتر مقاله را به اتمام برسانید.
ورتیگونه عزیز، قهرمان سابق بالاترین


اینقدر تلاش شما برای نوشتن بخش تاریخی پربار این نوشته برام ستودنی بود که تصمیم گرفتم لینکش کنم. با این حال وقتی نتیجه گیری شما رو که اون رو از نظر تحلیل تاریخی اشتباه میدونم خوندم نظرم احتراما کاملا عوض شد.
به یک سری دلایل فکر میکنم نتیجهگیری شما اشتباهه : شما خودت در ابتدای مقاله اشاره کردی که آلمان بعد از جنگجهانی اول نابود شد. بسیاری از بخشهای اون جدا شد، بر اساس بند معروف به war guilt clause مجبور شد مسئولیت کامل کشتهها و خسارات جنگ رو بپذیره (که خود به خود غرور ملی آلمانیها رو نابود کرد) و تازه مجبور به پرداخت غرامت به متفقین شد. به طوری که بعد از جنگ اقتصاد المان که به خاطر مشکلات جنگ فلج بود فلجتر هم شد و بعد هم قطع کمکهای مالی آمریکا به آلمان بعد از شروع بحران معروف به The Great Depression در آمریکا به وقوع پیوست. این عملا پایان جمهوری وایمار بود چون از این به بعد این جمهوری نمیتونست نیازهای مردمش رو برطرف کنه. در آلمان گرسنگی بیشتر شد و صفهای غذا درازتر. این شرایط رو خواست اشتباه انگلیس و فرانسه- که بر خلاف آمریکا خواستار تنبیه شدید آلمان بودند- به آلمان تحمیل کرد و هیتلر زاده چنین بحرانی بود. هیچ انسان صلح طلبی با کاری که بریتانیا و انگلیس در اون زمان کردند موافقت نخواهد کرد. بنابراین اساسا بهوجود آمدن هیتلر نتیجه تصمیمات “«بالانگرانه» است که به نظرم در نهاد در تضاد با صلحطلبی نامشروطند. اگر تفکرات صلحطلب رو- که وودرو ویلسون در آمریکا در اون زمان نمایندهاش بود- اجرا میکردند اصلا هیتلری متولد نمیشد. جالبه که بدونی این سیاستها باعث شد در فاصله جنگ جهانی اول فاشیسم در بخشی از اروپا طرفداران زیاد پیدا کنه و کشورهای زیادی سیستمهای فاشیستی برای خودشون برگزیدند. بنابراین انداختن مسئولیت جنگجهانی دوم بر صلح طلبها به نظرم همون قدر اشتباهه که انداختن جنایات شوروی سابق به دوش کمونیستهای ایران
از سویی توصیفکردن گرایش منفعلانه انگلستان و فرانسه در فاصله جنگهای جهانی اول و دوم به «صلح طلبی» به نظرم یک اشتباه بزرگه. صلح طلبی اصولا با ایده داشتن یک دنیای آرام شکل میگیره و در حقیقت یک صلحطلب ذاتا صلح رو میپذیره و ازش استقبال می کنه نه اینکه ناچار بشه و از روی اکراه رو به صلح طلبی بیاره. روزی که سران دولتهای پیروز در ورسای برای تصمیممگیری درباره آینده دنیا بعد از جنگ جمع شده بودند تنها ویلسون بود که عقیده داشت جنگ جهانی اول باید جنگی باشه که همه جنگها را به پایان برسونه. بقیه کشورها اونقدر سرمست بودن از پیروزیشون بر آلمان که احساس میکردن دنیا افتاده دستشون و صلح خودبهخود با آقایی اونها برقرار میشه. اینکه بعدها همین کشورها اقدامات «جنگ گریزانه» – و نه صلحطلبانه- رو در پیش گرفتند بیشتر به خاطر وضع ناآرام داخلی این کشورها بعد از جنگ و پدیده بحرانهای اقتصادی بود که در اون زمان در بسیاری نقاط دنیا از جمله آمریکا و انگلیس و در درجه بسیار شدیدتر آلمان به وجود اومد و باعث شد دول پیروز برای مدتی بیخیال وضع دنیا بشند و «دیده فرو ببرند به گریبان خویش». بنابراین اونها هیچ نوع هدف برقرای امینت نداشتند و صرفا در اون زمان امکانات مقابله با آلمان رو نداشتند. شاید بشه اصلا گفت اونها اگر صلحطلب بودن هیچگاه اون بلا رو سر آلمان نمی آوردند که بخوان یک روز به آلمان باج بدهند.
بنابراین نتیجهای که گرفتی به این دلایل( نه حاکمان دول متفق صلحطلب واقعی بودند و نه اعمالشون صلحطلبانه بود) به نظرم یکجانبهنگر و سطحیه. البته نظر منه.
امیدوارم موفق باشی و ممنون از اینکه به وب من سر زدی.
مخلصیم
ورتيگونه:
سلام؛
اجازه بده اول از نگاه تاريخي با تو مخالفت كنم؛ نوشتي كه قطع كمكهاي مالي آمريكا به آلمان و بحران اقتصادي در آلمان در عمل جمهوري وايمار را به پايان رسونده بود، اين ارتباط را درست نميدانم، اوج بحران اقتصادي جمهوري وايمار در سال 1923 اتفاق ميوفته زماني كه تنها 4 سال از عمر 14 ساله جمهوري وايمار گذشته و حزب تازه تاسيس نازي در حالي كه هيتلر در زندان هستش، تنها تعداد بسيار محدودي كرسي در رايشتاگ در اختبار داره، محض توضيح بيشتر از ابتداي تاسيس حزب نازي تا سال 1930 اين حزب هيچوقت موفق نميشه كه در بهترين شرايط بيشتر از 6.5 درصد از كرسيهاي رايشتاگ رو به دست بياره. اتفاقاً حزب نازي پس از دوراني به قدرت ميرسه كه به دوران طلايي استرسمان معروف هستش، دوران 6 سالهاي (1923 تا 1929) كه تحت صدارت گوستاو استرسمان جمهوري وايمار كم كم بر مشكلات اقتصادي غلبه ميكنه، تورم رفته رفته كاهش پيدا ميكنه و ارزش پول آلمان پس از معرفي واحد جديد پولي مجدداً بالا ميره. اين دوران طلايي با مرگ استرسمان در 1929 پايان پيدا ميكنه و اتفتاقاً قدرت گرفتن حزب نازي پس از همين دورهي شكوفايي نسبي اقتصادي هستش كه آغاز ميشه. به صورت خلاصه ميخوام بگم كه جمهوري وايمار از شديدترين بحران اقتصادي خودش سربلند بيرون مياد. درسته كه مساله great depression و بحرانهاي اقتصادي در قدرت گرفتن حزب نازي در 1930 نقش بازي ميكنه، اما عامل اصلي پايان حيات جمهوري وايمار نبوده است، چرا كه اگر قرار بود اين ارتباط (بحراناقتصادي و پايان عمر وايمار و ظهور هيتلر)درست باشد در 1923 احتمال چنين اتفاقي بسيار بسيار بيشتر بود، بلكه سوء استفاده هيتلر از ماده 48 و روشهاي غيرقانوني و غير دموكراتيك هيتلر در حذف رقبا باعث پايان حيات جمهوري وايمار ميشه.
اما برداشتي كه من از باقي كامنت ميكنم اينه كه شما با اينكه با نتيجهگيري من به صراحت مخالفت ميكني ، اما ناخودآگاه در تائيد اين نظر گام برميداري. اگر توجه كني من بين يك ديدگاه مخالفت با جنگ مجرد و يك ديدگاه صلح طلبي مشروط ديدگاه اول رو مورد انتقاد قرار دادم و اون رو باعث بوجود آمدن جنگ جهاني دوم ميدونم، شما هم دقيقاً همين تحليل رو انجام ميدي، فقط به جاي عنوان مورد استفاده من از عنوان جنگگريزي كه برخي مواقع هم به منفعلانه بودن متصفش ميكني استفاده كردي.
نوشتهاي كه من تقصير جنگ جهاني دوم را بر گردن صلحطلبها مياندازم، نه چنين نيست، من از تقصير چيزي كه جنبش ضد جنگ مجرد و در جاي ديگر نوعي طلحطلبي انتزاعي خوشبينانه (بهتر است بگويم سادهلوحانه) خواندم در آغاز جنگ جهاني صحبت ميكنم.
با احترام.
[...] تو، مرا به امید سراب نبر، مقصد را نشانم بده، کهن دیارا باز هم مرتبط: دیدگاه مخالف جنگ مجرد، ناکام از دستیابی …، [...]
دوست عزیز از زحمتت و وقتی که صرف تهیه این نوشته کردی ممنونت هستم.
در کل با قسمت اول نوشته ات موافقم و منتظر خواندن قسمتهای بعدی.
همین که از یک عبارت ساده بی معنی “من در سطح زیربنایی مخالف جنگم” رسیدیم به اینجا که داریم درباره اش حرف میزنیم بدون اینکه انتظار داشته باشیم بقیه اول خودشان را عوض کنند تا بتوانیم بحث کنیم بنظرم خیلی ارزشمند است.
(وقتی میگویم بی معنی نه اینکه خالی از معناست& یعنی هر کسی یک جور معنا میکند)
همین نوشته شما خیلی خوب نشان میدهد که چقدر این مفاهیم در هم آمیخته و به سادگی قابل تفکیک نیست و در آخر هم هر نتیجه ای بدست بیاید حاصل یک توافق است.
یک جمله جالب نوشته ات همان برای حفاظت از صلح باید جنگید است. اگر کسی بفهمد که تا رسیدن به ایده آل بشر ناگزیر از جنگیدن برای صلح است یک قدم بزرگ رو به جلو برای حذف همان جنگ است. مثالش همان حذف برده داری است که برایش جنگ شد.
نکته دیگری که امیدوارم دوستان از نوشته تو و جوابی که به کامنت بامدادی بگیرند، اشاره به موضوع دفاع و نگاه مخالفان جنگ به آن است. چند بار اینرا تکرار کردیم که یک مخالف جنگ آرمانگرا برای جنگ ما یا جنگ آنها به یک میزان خباثت قایل است و شرافت قایل نیست! تفکیک اگر کردید باید مبنای تفکیک را روشن کنید پس باید وارد بازی قدرتهای جهانی بشوید و گاهی شاید بجنگید! دعوا که سر اسم نداریم، موضوع نوع نگاه است.
فقط از جانب خودم دو نکته را یادآوری میکنم:
1- بحث اصلی من تایید جنگ یا مخالفت با آن نبود. بلکه تلاش کردم تا نشان بدهم لازم است در این مورد با استدلال صحبت کرد (مثل همین کاری که شما کردی یا شخصیت مورد علاقه دوستان نوام چامسکی میکند) . نه با کوبیدن جهانبینی توی سر پرسشگر یا برداشتن علامت سوال از آخر جمله و بکار بردنش بعنوان یک جمله خبری در مورد فرد پرسشگر!(-:
2- اگر در هر موضوعی بحث کنیم نظرات مخالف و موافق پیش میاید و بنا باشد ما تصمیم بگیریم توی سر کی مونیتور بزنیم یا نزنیم خیلی با روح ضد جنگ تطابق ندارد.
در هر حال اگر کسی جای جواب خواست مونیتور بکوبد یک خبر خوش برایش دارم که توی سر من میتواند دو تایش را بکوبد!(-:
باز هم ارادت
پویا جان، برای کامنتی که زیر نوشته من گذاشتی جوابی نوشتم. ممنون از حضورت.
ورتيگونه
اهر نازنين، سلام و ممنون از نظرت، فقط در مورد نكته اول كامنتت بگم كه ، من كاملاً متوجه بودم كه بحث شما در چه موردي است به همين دليل هم در ابتداي نوشتهام آوردم كه به بهانهي مجادلات دوستان و تاكيد كردم كه اين نوشته پاسخي به هيچ كدام از نوشتههاي قبلي نيست.
“برای صلح جنگیدن” را فکر نمی کنم بشود در دنیای امروز فرض کرد! هرکس برای سود خودش می جنگد. نیت خیری در سیاست نیست (فکر می کنم این هم از آموزههای پوپر باشد)
ورتیگونه:
سلام لرد نازنین:
صلح می تونی تامین کننده سود هر کسی باشه. در ضمن سیاست رو خیلی چیز عجیب و غریبی که از مریخ اومده باشه نمی دونم. در مورد چنین آموزه ای از پوپر هم به چشم من نخورده همچین حرفی، اگر رفرنس بدی تا منم بخونمش ممنون می شم.
«حزب نازي با استفاده از روشهاي دموكراتيك تا جايي پيش رفت كه 37 درصد نمايندگان رايشتاگ را از آن خود كرد… تنها يك هفته پس از به قدرت رسيدن هيتلر سركوب مخالفان آغاز گرديد.»
این حزب روش های ضد دمکراتیک و سرکوب مخالفانش را مدتها قبل از به قدرت رسیدن با خود داشت که اگر قدرت و فهم دمکراتیک کنونی در آن زمان حاکم بود، درش را فورن تخته کرده بودند.
تازگی ها داره مغز من، منو گول میزنه! من هیچ دلیلی نمیتونم پیدا کنم که اسراعیل تعسیسات هسته ای ایران را با هشدار به کسانی که در اطراف آن زندگی میکنند، بمباران نکنه. اگر حکومت ایران بخاهد جواب این حمله را بدهد، حکم نابودی خود را امضا کرده است.
در بلاگ نیوز لینک داده شد.
ورتیگونه:
متشکرم از نظرت دوست عزیز؛ در مورد حمله ی اسرائیل و ÷اسخ ایران کاملاً با تو هم عقیده ام.
درود بر ورتیگونه عزیز!
مطلب بسیار جالبی بود. افسوس که سعادت لینک کردنش نصیب حقیر نگردید
ورتیگونه:
سعادت لینک کردن پست من !!؟؟
ممنون اولاد نازنین ولی فکر می کنم زیادی منو دست بالا گرفتی رفیق.
پوپر در جامعه ی باز و دشمنانش( که حتما” خوندیش) نشان می دهد که چه طور وقتی عده ای جامعه ای آرمانی را تصور می کنند در راه رسیدن به آن چه طور به جنایت دست می زنند و در واقع نیت خیری که در ذهن داشته اند به شرارت و نابودی منتهی می شود.در مورد جنگ هم ممکن است هدف اولیه پایان دادن به آن باشد ولی رفته رفته هدف از تمام کردن جنگ به پیروز شدن و حتی نفع بردن منجر می شود.توجه کن چه طور جنگ با القاعده در افغانستان (که شاید لازم بود)به جنگ عراق منجر شد (که شاید تنها فایده اش برای شرکت ها اسلحه سازی بود که یک فروش بزرگ را تا چند سال تضمین شده داشته باشند) البته اگر جنگی قبلا” ایجاد شده باشد ممکن است وارد شدن به آن باعث خاتمه شود ولی قطعا” صدمات را چند برابر خواهد کرد یعنی صلحی که ایجاد می شود روی ویرانه هاست. ولی در مقابل اگر برای جلوگیری از جنگ جنگی به راه بیفتد خسارت تنها دست آورد است. مثلا” حمله به ایران از ترس جنگ ایران با اسراییل چیزی مشابه عراق خواهد شد. من هم سیاست رو چیز فضایی نمی دونم. فکر می کنم فقط معتقدین به تئوکراسی این ویژگی رو داشته باشند!(یعنی من این قدر کند ذهنم؟)
ورتيگونه:
سلام دوست عزيز؛ در جامعه باز و دشمنان آن، پوپر به نوعي سياست كه اون رو سياست يوتوپيايي يا ناكجا آبادي(مدينهي فاضله) مينامه حمله ميكنه و در مقابل از شيوه سياستي كه مهندسي اجتماعي جزء به جزء ميخونه دفاع ميكنه. در توصيف سياست ناكجاآبادي، به نمونههاي اين نوع تفكر و نتايجش ميپردازه كه مهمترينش تفكرات افلاطون و حكومت 30 تن جبار و در دوران معاصر انديشه ماركس و حكومت كمونيستي شوروي هستش. جان كلام پوپر در اين حملهي جانانه اينه كه “ادعاي ساختن بهشت بر روي زمين منجر به ايجاد جهنم ميشه” يعني برخلاف كامنت قبلي تو هيچگاه پوپر چنين نظري رو در مورد كليت سياست بيان نميكنه كه “در سياست نيت خير وجود ندارد” بلكه در مورد بخشي از آن صحبت ميكنه كه خوشبختانه خيلي هم بزرگ نيست. در بخشهاي بعدي مطلب به برخي از نظرات پوپر در مورد دخالت نظامي براي ايجاد صلح و اينكه صلح رو بايد با زور اسلحه بوجود آورد اشاره خواهم كرد.
[...] همه تلاش میکنند که تنها در دوره مسئولیت خودشان نباشد. این روش مسبوق به سابقه هم هست، در گذشته هم فراوان اتفاق افتاده [...]