<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
		>
<channel>
	<title>دیدگاه‌ها برای: زنانگی و تنانگی و حركتی سريع‌تر از مورچگان در ناتنی مهدی خلجی</title>
	<atom:link href="http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/</link>
	<description>سرگيجه‌ فلسفي يك ديوانه</description>
	<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 10:50:07 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
		<item>
		<title>با: نصف‌جهان</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-933</link>
		<dc:creator>نصف‌جهان</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 07:18:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-933</guid>
		<description>درود.
لینک دانلود مشکل داره، آپ پلیز!
&lt;strong&gt;ورتیگونه:&lt;/strong&gt;
درست شد، می‌تونی دانلودش کنی</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>درود.<br />
لینک دانلود مشکل داره، آپ پلیز!<br />
<strong>ورتیگونه:</strong><br />
درست شد، می‌تونی دانلودش کنی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: محمدمهدی</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-448</link>
		<dc:creator>محمدمهدی</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Jan 2009 19:18:43 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-448</guid>
		<description>سر بزن</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سر بزن</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: غلامرضا مخلصي زاده</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-312</link>
		<dc:creator>غلامرضا مخلصي زاده</dc:creator>
		<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 21:47:38 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-312</guid>
		<description>خلجي كدام سگ پدر امثال شماها را اورده تو سياست و...دور بر نداري والا روت كم ميكنيم .هر روز براي اربابات با دم تكان دادن يك جور خوش خدمتي ميكني امثال تو را بايد برد واز روي پل دزفول به پايين انداخت قروم دنگ بي ارزش امريكاهيچ غلطي نمي تواند بكند اصلا كلاس سياسي ومذهبيت در چه سطحي است كه هر چرت وپرتي از دهانت بيرون ميايد.قروم ساق مخت تكان خورده.
&lt;strong&gt;ورتیگونه:&lt;/strong&gt;
الله‌اکبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر منافقین و صدام، مرگ بر شوروی


</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>خلجي كدام سگ پدر امثال شماها را اورده تو سياست و&#8230;دور بر نداري والا روت كم ميكنيم .هر روز براي اربابات با دم تكان دادن يك جور خوش خدمتي ميكني امثال تو را بايد برد واز روي پل دزفول به پايين انداخت قروم دنگ بي ارزش امريكاهيچ غلطي نمي تواند بكند اصلا كلاس سياسي ومذهبيت در چه سطحي است كه هر چرت وپرتي از دهانت بيرون ميايد.قروم ساق مخت تكان خورده.<br />
<strong>ورتیگونه:</strong><br />
الله‌اکبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه، مرگ بر منافقین و صدام، مرگ بر شوروی</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ناتنی:روایتی لغزنده از سرگشتگی &#171; 13</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-190</link>
		<dc:creator>ناتنی:روایتی لغزنده از سرگشتگی &#171; 13</dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Sep 2008 01:37:27 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-190</guid>
		<description>[...] در سپتامبر 1, 2008  چند روز پیش دوست خوبم ورتیگونه یک رمان معرفی کرد به نام ناتنی نوشته ی مهدی خلجی. از خلجی چیز زیادی ندیده [...]</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>[...] در سپتامبر 1, 2008  چند روز پیش دوست خوبم ورتیگونه یک رمان معرفی کرد به نام ناتنی نوشته ی مهدی خلجی. از خلجی چیز زیادی ندیده [...]</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: سمن</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-180</link>
		<dc:creator>سمن</dc:creator>
		<pubDate>Sat, 30 Aug 2008 13:40:06 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-180</guid>
		<description>من نفهمیدم زهرا در سوربن چه می کرد؟ اون که قبلا خودکشی کرده بود. مگر اینکه توالی وقایع را درست درک نکرده باشم.
&lt;strong&gt;ورتيگونه:&lt;/strong&gt;
سلام دوست عزيز، درسته، زهرا هيچوقت موفق نشد كه از اين خراب‌شده پاشو بيرون بزاره،، صحنه‌ي كلاس درس سوربن، در حقيقت رويايي هست كه فواد مي‌بينه، صفحه 44 پاراگراف چهارم رو مجدد بخون:
«نقاشي آخر کار دست‌ات داد، نه؟ تابلوهات را چه کار کردي؟ مي‌خواستم چه کار؟ همه را گذاشتم اصفهان توي زيرزمين خانه‌ی مامان. بيا برويم آتُليه کارهاي اين‌جام را نشان‌ات بدهم. چند وقت است اين جايي؟ نُه ماه. نُه ماه است اين جايي و من نمي‌دانم؟ بازوهاش را زيردست‌هام وَرز مي‌دادم. سرم را روي ديوار گردن‌اش گذاشته بودم و بو مي‌کشيدم. &lt;strong&gt;تکاني خورد و من بيدار شدم&lt;/strong&gt;. من کجا هستم؟ کريستيانا غلتيده بود آن طرف تخت. فوري ملافه را کنار زدم. نشستم لبه‌ی تخت. 
»
با احترام</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>من نفهمیدم زهرا در سوربن چه می کرد؟ اون که قبلا خودکشی کرده بود. مگر اینکه توالی وقایع را درست درک نکرده باشم.<br />
<strong>ورتيگونه:</strong><br />
سلام دوست عزيز، درسته، زهرا هيچوقت موفق نشد كه از اين خراب‌شده پاشو بيرون بزاره،، صحنه‌ي كلاس درس سوربن، در حقيقت رويايي هست كه فواد مي‌بينه، صفحه 44 پاراگراف چهارم رو مجدد بخون:<br />
«نقاشي آخر کار دست‌ات داد، نه؟ تابلوهات را چه کار کردي؟ مي‌خواستم چه کار؟ همه را گذاشتم اصفهان توي زيرزمين خانه‌ی مامان. بيا برويم آتُليه کارهاي اين‌جام را نشان‌ات بدهم. چند وقت است اين جايي؟ نُه ماه. نُه ماه است اين جايي و من نمي‌دانم؟ بازوهاش را زيردست‌هام وَرز مي‌دادم. سرم را روي ديوار گردن‌اش گذاشته بودم و بو مي‌کشيدم. <strong>تکاني خورد و من بيدار شدم</strong>. من کجا هستم؟ کريستيانا غلتيده بود آن طرف تخت. فوري ملافه را کنار زدم. نشستم لبه‌ی تخت.<br />
»<br />
با احترام</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: آرا</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-175</link>
		<dc:creator>آرا</dc:creator>
		<pubDate>Wed, 27 Aug 2008 05:57:48 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-175</guid>
		<description>بابت لينک پي‌دي‌اف بسيار ممنون ام. شاد باشيد و کامياب</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>بابت لينک پي‌دي‌اف بسيار ممنون ام. شاد باشيد و کامياب</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: lord13</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-174</link>
		<dc:creator>lord13</dc:creator>
		<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 10:11:18 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-174</guid>
		<description>فقط اسم کتاب را شنیده بودم و چون خلجی را هم خیلی نمی شناختم دنبالش نبودم ولی حالا فکر می کنم تو هم انگیزه و هم خود کتاب را به من دادی.حتما&quot; بعد از خواندن نظرم را می نویسم.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>فقط اسم کتاب را شنیده بودم و چون خلجی را هم خیلی نمی شناختم دنبالش نبودم ولی حالا فکر می کنم تو هم انگیزه و هم خود کتاب را به من دادی.حتما&#8221; بعد از خواندن نظرم را می نویسم.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: N</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-173</link>
		<dc:creator>N</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 19:07:01 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-173</guid>
		<description>ممنون بابت معرفی این کتاب</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ممنون بابت معرفی این کتاب</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ماهي سياه</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-172</link>
		<dc:creator>ماهي سياه</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 16:10:00 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-172</guid>
		<description>سلام ورتيگونه عزيز.
از مطلبت لذت بردم. فكر كنم با خواندن همان كتاب تنهايي پرهيايو، كاملا معلوم بشه چرا پراگ مهر مي زنه .

يكي دو نمونش رو اينجا يادآوري مي كنم :

1- ) مقدمه مرتضي كاخي در كتاب تنهايي پر هياهو 
&quot; يك روز يكي از مستخدمه هاي محل كارم به من پناه آورد و با نگراني و وحشت گفت : فلاني دستم به دامنت . خانم مقام رياست ( سفير )به من 24 ساعت مهلت داده كه كارم را ترك كنم و اخراجم كرده. كمك كنيد كه اگر كارم را از دست بدهم واقعا بدبخت مي شوم .شوهرم مردي است بازنشسته با درآمدي بسيار ناچيز و ... پرسيدم چرا تو را اخراج كرده‌اند. گفت از من خواسته‌اند سه شب ديگر كه اينجا ميهماني دارند شب حاضر باشم و خدمت كنم . البته من از خدا مي خواهم  كه در اين ميهماني حاضر باشم، چون علاوه بر اضافه كار غذا هم به من مي دهند كه ببرم به خانه‌ام . گفتم چرا شركت نمي كني ؟ گفت قرار است با شوهرم به تئاتر بروم . از 2 سال پيش بليط رزرو كرده‌ام . . . پرسيدم مگر چه چيز فوق العاده‌اي است گفت نمي دانم فقط اين اجرا دهمين اجرايي خواهد بود كه من از اين نمايشنامه هاملت شكسپير خواهم ديد .&quot;

2) فصل 1 صفحه 3
&quot; . . . من وقتي چيزي ميخوانم براي تفنن و وقت كشي نيست،مني كه در سرزميني  زندگي مي كنم كه از 15 نسل پيش به اين سو بيسواد نداشته است . . . &quot;
&lt;strong&gt;ورتيگونه:&lt;/strong&gt;
ممنون دوست عزير، اتفاقاً من‌هم به اون قسمت از مقدمه مرتضي كاخي در مورد زن مستخدمه توجه داشتم، ولي مطلبم هميجوري هم بيش از اندازه طولاني بود، به همين دليل از اضافه كردنش خودداري كردم. 
در يكي از كتاب‌هاي ميلان كوندرا دقيقاً خاطرم نيست كدام ولي فكر مي‌كنم بارهستي بود، صحبت از اين كرده بود كه در هنگام اشغال چكسلواكي توسط ارتش سرخ، در مكان‌هاي پيش پا افتاده، مثل كافه‌ها و مسافرخانه‌هاي بسيار محقر، مردم عادي چك و نه روشنفكرانشان، براي حفاظت از فرهنگ خود، كپي شاهكارهاي نقاشي اروپا نظير آثار كاندينسكي و موندريان را به ديوارها مي‌آويختند.</description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام ورتيگونه عزيز.<br />
از مطلبت لذت بردم. فكر كنم با خواندن همان كتاب تنهايي پرهيايو، كاملا معلوم بشه چرا پراگ مهر مي زنه .</p>
<p>يكي دو نمونش رو اينجا يادآوري مي كنم :</p>
<p>1- ) مقدمه مرتضي كاخي در كتاب تنهايي پر هياهو<br />
&#8221; يك روز يكي از مستخدمه هاي محل كارم به من پناه آورد و با نگراني و وحشت گفت : فلاني دستم به دامنت . خانم مقام رياست ( سفير )به من 24 ساعت مهلت داده كه كارم را ترك كنم و اخراجم كرده. كمك كنيد كه اگر كارم را از دست بدهم واقعا بدبخت مي شوم .شوهرم مردي است بازنشسته با درآمدي بسيار ناچيز و &#8230; پرسيدم چرا تو را اخراج كرده‌اند. گفت از من خواسته‌اند سه شب ديگر كه اينجا ميهماني دارند شب حاضر باشم و خدمت كنم . البته من از خدا مي خواهم  كه در اين ميهماني حاضر باشم، چون علاوه بر اضافه كار غذا هم به من مي دهند كه ببرم به خانه‌ام . گفتم چرا شركت نمي كني ؟ گفت قرار است با شوهرم به تئاتر بروم . از 2 سال پيش بليط رزرو كرده‌ام . . . پرسيدم مگر چه چيز فوق العاده‌اي است گفت نمي دانم فقط اين اجرا دهمين اجرايي خواهد بود كه من از اين نمايشنامه هاملت شكسپير خواهم ديد .&#8221;</p>
<p>2) فصل 1 صفحه 3<br />
&#8221; . . . من وقتي چيزي ميخوانم براي تفنن و وقت كشي نيست،مني كه در سرزميني  زندگي مي كنم كه از 15 نسل پيش به اين سو بيسواد نداشته است . . . &#8221;<br />
<strong>ورتيگونه:</strong><br />
ممنون دوست عزير، اتفاقاً من‌هم به اون قسمت از مقدمه مرتضي كاخي در مورد زن مستخدمه توجه داشتم، ولي مطلبم هميجوري هم بيش از اندازه طولاني بود، به همين دليل از اضافه كردنش خودداري كردم.<br />
در يكي از كتاب‌هاي ميلان كوندرا دقيقاً خاطرم نيست كدام ولي فكر مي‌كنم بارهستي بود، صحبت از اين كرده بود كه در هنگام اشغال چكسلواكي توسط ارتش سرخ، در مكان‌هاي پيش پا افتاده، مثل كافه‌ها و مسافرخانه‌هاي بسيار محقر، مردم عادي چك و نه روشنفكرانشان، براي حفاظت از فرهنگ خود، كپي شاهكارهاي نقاشي اروپا نظير آثار كاندينسكي و موندريان را به ديوارها مي‌آويختند.</p>
]]></content:encoded>
	</item>
	<item>
		<title>با: ققنوس (محمد)</title>
		<link>http://vertigone.wordpress.com/2008/08/24/praha/#comment-171</link>
		<dc:creator>ققنوس (محمد)</dc:creator>
		<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 15:10:13 +0000</pubDate>
		<guid isPermaLink="false">http://vertigone.wordpress.com/?p=52#comment-171</guid>
		<description>ورتیگونه عزیز و دوست داشتنی

ممنون که با چنین پست خوبی &quot;آپ&quot; کردی. تا نمیه پست تو را خواندم. کتاب را هم دانلود کردم. شرمنده تو. می خواهم اول رمان را بخوانم بعد برگردم به دنباله متن تو. بدت که نمی آید؟ مطمئن هستم می فهمی چه می گویم. نمی خواهم کتابی را بعد از نظر کسی بخوانم. می خواهم خودم ابتدا بخوانم و بعد آنچه در ذهن دارم را با آنچه دیگران گفته اند بسنجم. 

یک دنیا ممنون تو. از این رمان چیزی نمی دانستم. من را باز به باغ زیبای رمان بردی دوست خوبم. یک بغل گل برای تو که من را به این باغ رهنمون شدی.

قربان تو
محمد

&lt;strong&gt;ورتيگونه:&lt;/strong&gt;
دوست خوب و بزرگوار من، محمد نازنين، چقدر خوب كه مي‌خواهي كتاب را بخوني، از آنجا كه مهدي خلجي را بسيار دوست دارم، (كلاً انسانهايي رو كه مسافت‌هاي طولاني رو از كجـــا تا به كجـــا طي مي‌كنند دوست دارم.) قصد من از نوشتن اين پست همين بود كه دوستاني ترغيب به خواندن اين كتاب شوند.راستش اگر بقيه مطلب من را هم نخواني هيچ ناراحت نخواهم شد، به هدفم رسيدم و اتفاقاً پس از خواندن كتاب ،خواندن نوشته پيش پاافتاده من ديگر موضوعيتي ندارد. نوشته من بيشتر يك معرفي بود تا ارائه نقد يا نظر و البته در تمام طول مطلب حواسم بوده است كه كاري نكنم كه لذت خواننده‌اي كه كتاب رو ممكنه بعداً بخونه با لو دادن همه چيز ازش بگيرم.
فقط اميدوارم كه رماني كه معرفي كردم، همان باغ زيبايي كه تو انتظارش را داري باشد، براي من كه پر از گل‌هاي رنگارنگ بود.
با آرزوي موفقيت </description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>ورتیگونه عزیز و دوست داشتنی</p>
<p>ممنون که با چنین پست خوبی &#8220;آپ&#8221; کردی. تا نمیه پست تو را خواندم. کتاب را هم دانلود کردم. شرمنده تو. می خواهم اول رمان را بخوانم بعد برگردم به دنباله متن تو. بدت که نمی آید؟ مطمئن هستم می فهمی چه می گویم. نمی خواهم کتابی را بعد از نظر کسی بخوانم. می خواهم خودم ابتدا بخوانم و بعد آنچه در ذهن دارم را با آنچه دیگران گفته اند بسنجم. </p>
<p>یک دنیا ممنون تو. از این رمان چیزی نمی دانستم. من را باز به باغ زیبای رمان بردی دوست خوبم. یک بغل گل برای تو که من را به این باغ رهنمون شدی.</p>
<p>قربان تو<br />
محمد</p>
<p><strong>ورتيگونه:</strong><br />
دوست خوب و بزرگوار من، محمد نازنين، چقدر خوب كه مي‌خواهي كتاب را بخوني، از آنجا كه مهدي خلجي را بسيار دوست دارم، (كلاً انسانهايي رو كه مسافت‌هاي طولاني رو از كجـــا تا به كجـــا طي مي‌كنند دوست دارم.) قصد من از نوشتن اين پست همين بود كه دوستاني ترغيب به خواندن اين كتاب شوند.راستش اگر بقيه مطلب من را هم نخواني هيچ ناراحت نخواهم شد، به هدفم رسيدم و اتفاقاً پس از خواندن كتاب ،خواندن نوشته پيش پاافتاده من ديگر موضوعيتي ندارد. نوشته من بيشتر يك معرفي بود تا ارائه نقد يا نظر و البته در تمام طول مطلب حواسم بوده است كه كاري نكنم كه لذت خواننده‌اي كه كتاب رو ممكنه بعداً بخونه با لو دادن همه چيز ازش بگيرم.<br />
فقط اميدوارم كه رماني كه معرفي كردم، همان باغ زيبايي كه تو انتظارش را داري باشد، براي من كه پر از گل‌هاي رنگارنگ بود.<br />
با آرزوي موفقيت</p>
]]></content:encoded>
	</item>
</channel>
</rss>
